---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 233: آدم را نباید از روی ظاهر قضاوت کرد • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 233: آدم را نباید از روی ظاهر قضاوت کرد

0

هرچه بیشتر به این فکر می‌کرد که چطور یک آدمِ‌حسِ​ زنده در اتاقی کم‌نور با بیش از ده جسد تا پاسی‌خودش​ از شب ورق بازی می‌کرد، بیشتر مو بر تنش سیخ می‌شد.

کلاین ترسِ غریزی‌اش را پس زد و به چهرهٔ رنگ‌پریده، چشمانِ قهوه‌ایِ بدذات و آن مردِ حدوداً‌پرسشگر​ بیست‌وهشت‌ساله که جنون از سرورُیش می‌بارید، نگاه کرد. وانمود کرد که از جذبهٔ مرد مرعوب شده است‌چه‌بسا​ و یک قدم عقب رفت. در همین حین، کاسپارس از اتاق بیرون رفت و در را بست.

مرد با صدایی‌بله​ بم پرسید: «شما‌ترس​ دنبالِ محافظ می‌گردید؟»

کلاین عمداً آب‌زامبی‌ها​ دهانش را قورت‌برخورد​ داد و گفت: «...بله.»

غرابتِ مرد به او‌دهانش​ حسِ ترس می‌داد، اما هم‌زمان‌غرابتِ​ مایهٔ آرامشِ خاطرش هم بود.

محافظ هرچه‌حرفی​ قوی‌تر، امنیتِ‌عوض​ خودش بیشتر!

مردِ رنگ‌پریده با جلیقهٔ سیاه چانه‌اش‌ترس​ را بالا داد و پرسید: «چرا دنبالِ‌بود​ محافظ می‌گردید؟ چقدر حاضرید برایش پول بدهید؟»

کلاین بی‌درنگ پاسخ نداد. نزدیک به بیست ثانیه فکر کرد و سپس گفت: «اول جزئیاتِ مأموریت را‌این‌ها​ به شما می‌گویم. بعد از بررسی، قیمتی بدهید. اگر توانستم بپردازم یا شیئی هم‌ارزش داشتم، با هم‌سکوت​ معامله می‌کنیم. در غیر این صورت، چاره‌ای ندارم جز اینکه بی‌خیال شوم و دنبالِ کسِ دیگری بگردم.»

مردِ درنده‌خو حرفی نزد. در‌قورت​ عوض سر تکان داد تا‌حسِ​ کلاین ماجرا را تعریف کند.

کلاین عمداً به زامبی‌ها نگاه کرد و طوری با آن‌ها برخورد کرد‌برخورد​ که گویی ورق‌بازهایی عادی‌اند. سپس نگاهی پرسشگر به مرد انداخت و گفت:‌کنید​ «قبل از اینکه جواب بدهم، نمی‌خواهید این‌ها را از اتاق بیرون کنید؟»

مردِ رنگ‌پریده با‌بله​ صدایی بم گفت: «نیازی‌می‌داد​ به این کار نیست.»

کلاین لحظه‌ای درنگ کرد و سپس‌برخورد​ صادقانه گفت: «من شخصِ مهمی را‌انداخت​ رنجانده‌ام که چه‌بسا یک کشور پشتش باشد.»

اتاق ناگهان غرق در سکوت شد. مرد که رگه‌ای‌غرابتِ​ از جنون و بدذاتی در چشمانش بود، سرِ جایش‌بود​ خشکش زد، گویی به مجسمه‌ای گچی تبدیل شده بود.

پس از نزدیک به‌عوض​ یک دقیقه، آهسته گفت:‌کند​ «این مأموریت قیمت ندارد.

«برو بیرون.»

هان؟ کلاین تا وقتی مرد برنگشت و به‌سوی‌ورق‌بازهایی​ میزِ ورق نرفت، نتوانست واکنشی نشان دهد. تازه‌نمی‌خواهید​ آن موقع فهمید که معامله‌ای در کار نیست.

با یه مشت جسدِ متحرک تو اتاق ورق بازی‌غرابتِ​ می‌کنی و خودت رو آدمِ کله‌گنده و خفنی نشون‌بود​ می‌دی، اونوقت همین‌طوری زهره‌ترک شدی؟ معلومه که یه تختت کمه...

کلاین که نمی‌دانست بخندد یا گریه‌ماجرا​ کند، افزود: «آن شخصِ مهم در‌برخورد​ بکلاند آن‌قدرها هم آزادیِ عمل ندارد.»

مردِ جلیقه‌سیاه نادیده‌اش گرفت و دوباره‌ترس​ نشست. زامبی‌ها شروع کردند به پخش‌کردنِ‌خاطرش​ ورق‌ها، نگاه‌کردن به دستشان و وسط‌انداختنِ ژتون‌ها.

کلاین نفسش را بیرون داد و از اتاق عقب‌عقب‌عادی‌اند​ بیرون رفت و کاسپارس کالینین را دید. او با آن‌نیازی​ بینیِ سرخِ براندی‌نوش‌ها و زخمِ کریهش بیرون منتظر مانده بود.

کلاین دست‌هایش را‌عمداً​ بالا انداخت و‌داد​ گفت: «به توافق نرسیدیم.»

کاسپارس اثری از تعجب بروز نداد.‌ماجرا​ چند ثانیه به فکر فرو رفت‌برخورد​ و سپس گفت: «قیمتِ خیلی پرتی داد؟»

کلاین بی‌آنکه دلیل را‌غرابتِ​ پنهان کند، گفت: «نه، مأموریت‌هم‌زمان​ به نظرش خیلی سخت آمد.»

کاسپارس اخم کرد.

«ماریک ترسناک‌ترین آدمی است که می‌شناسم. حتی از گلوله هم‌حسِ​ نمی‌ترسد و حالا که مأموریت به نظرِ او سخت آمده، گمان‌خودش​ نکنم بتوانم کمکت کنم تا با آدم‌های قدرتمندِ دیگری ارتباط بگیری.»

کلاین آهی‌حرفی​ کشید و‌عوض​ گفت: «چه حیف.»

کاسپارس مشتِ راستش را‌غرابتِ​ گره کرد و به‌اما​ سمتِ چپِ سینه‌اش کوبید.

«باشد که‌کند​ توفان با‌طوری​ شما باشد.»

پس فاتحه‌ام خوانده است...

کلاین لبخندی زد و‌عوض​ درحالی‌که سعی می‌کرد نیمهٔ پرِ‌زامبی‌ها​ لیوان را ببیند، گفت: «ممنون.

«می‌توانی برایم کمی پرس‌وجو‌غرابتِ​ کنی. حق‌الزحمه‌ات را می‌دهم.‌اما​ بله... فردا شب دوباره می‌آیم.»

پس از گرفتنِ پاسخِ مثبت، با حسی‌گویی​ از اندوه میخانهٔ دل‌شیران را ترک کرد. حتی‌بدهم​ دل‌ودماغِ یک دست بیلیارد بازی‌کردن را هم نداشت.

زیادی صادق بودم؟ اگه مأموریت رو یه‌جوری تعریف می‌کردم که ساده‌تر به نظر برسه، ماریک قبول می‌کرد... فقط موندم چقدر‌امنیتِ​ پول می‌خواست... هعی، تو کتم نمی‌ره که با کلک‌زدن یکی دیگه رو به‌جای خودم بندازم تو هچل... به‌عنوان یه فرابشر،‌جزئیاتِ​ اگه مدام برخلافِ افکارِ قلبی و اصولِ خودم عمل کنم، احتمالاً تا مهار از دست دادن فاصلهٔ زیادی نخواهم داشت...

کلاین با احساساتی دوگانه،‌عوض​ کالسکه‌اش را عوض کرد‌کند​ و به خیابانِ مینسک بازگشت.

...

کلاین پس از شست‌وشو، زغال‌سنگی هدر نداد.‌گویی​ یکراست به اتاق‌خواب رفت و پرده را کشید‌بدهم​ تا اتاق را از دنیای بیرون جدا کند.

در راهِ بازگشت، مدتی با دقت‌داد​ فکر کرده و دریافته بود که‌می‌داد​ خطرِ احتمالی چیزی نیست که حل‌وفصل نشود.

واسه اون سفیرِ ناشناس، هدفِ اصلی و اساسی پیدا کردنِ ایان رایته. دلیل اینکه آدم فرستاد سراغِ من این بود که می‌خواست ازم سرنخ‌هایی برای‌نیازی​ پیدا کردنِ ایان بگیره. اگه بازجوییِ مستقیم جواب نده، کشتنم و احضارِ روحم می‌تونه یکی از گزینه‌هاش باشه... اگه بهش بفهمونم که منم نمی‌تونم ایان‌دقیقه​ رو پیدا کنم، اونوقت تو شرایطی که بخشِ ویژهٔ ارتش ممکنه اوضاع رو زیر نظر داشته باشه، ریسک نمی‌کنه تا با یه کارآگاهِ اجیرشده دربیفته.

البته، حضور و قدرتِ من خیلی فراتر از انتظاراتش بود و باعث شد عملیاتشون لو بره و ضربهٔ سنگینی بخورن. اگه من جای سفیر بودم، قطعاً به فکرِ انتقام‌نداد​ و خالی‌کردنِ خشمم می‌افتادم، ولی مسلماً نه الان، نه وقتی که اوضاع این‌قدر متشنج و به‌هم‌ریخته‌ست... آره، این بر این فرض استواره که سفیر عقل تو کلش باشه و یه‌درنده‌خو​ آدمِ بی‌مصرف نباشه که با پارتی‌بازی رسیده باشه به این مقام و فقط کارای نسنجیده ازش بربیاد... اینکه همچین مسئلهٔ مهمی رو سپردن دستش، یعنی هنوزم تا حدودی آدمِ قابل‌اعتمادیه...

به‌عبارتِ‌دیگه، اصلِ‌کند​ مشکل مخفیگاهِ‌طوری​ ایان رایته!

همم... هنوزم یه خطرِ پنهان وجود داره. آیا سفیر بعد از شکستش به بخشِ ویژهٔ ارتش لو می‌ده که‌قوی‌تر​ مورسو یه فرابشر بوده؟ این‌جوری اونا به قدرتِ من شک می‌کنن و سفیر ازشون برای تلافی علیه من استفاده‌سپس​ می‌کنه... این کار رو می‌شه خیلی راحت و بی‌دردسر با یه اشارهٔ گذرا انجام داد. باید حواسم رو جمع کنم...

کلاین وضعیتش را بررسی‌عوض​ کرد و ناگهان هوس‌کند​ کرد سفیرِ ناشناس را بکشد.

با این حال، تنها فکر کردن‌ترس​ به فرابشرانِ قدرتمندی که در اطرافِ‌خاطرش​ سفیر بودند، او را افسرده می‌کرد.

یعنی پیام‌رسان می‌تونه بدونِ اجازهٔ آقای آزیک مأموریت‌های من رو قبول کنه... احتمالاً نه... باید حواسم جمعِ این قضیه باشه و فرصتی پیدا کنم تا ساکتش کنم؟ از اونجا که کسی‌باشد​ رو فرستاده تا من رو بکشه، کشتنش هیچ بارِ روانی‌ای برام نداره... آره، می‌تونم به این فکر کنم که مأموریتی برای انجمنِ تاروت بذارم. ببینم دوشیزه عدالت و آقای مردِ آویخته‌معامله‌ای​ راهِ‌حلی دارن یا نه... شاید یه مبلغِ هنگفت بتونه اون «آقای آ» یا بقیهٔ فرابشرانِ قدرتمند رو وسوسه کنه... کلاین با فکر کردن به انجمنِ تاروت، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.

با این فکر، بسیار آرام شد.‌داد​ کاغذ و قلمی پیدا کرد و جملهٔ‌اما​ غیب‌بینی را نوشت: «محلِ اختفای ایان رایت.»

کلاین پس از اطمینان از اینکه هیچ فرابشرِ پنهانی در اتاق نیست، به پرده‌ای‌ورق‌بازهایی​ که او را از نگاه‌های کنجکاو مصون می‌داشت، نگاه کرد. ظاهرِ ایان را به‌لحظه‌ای​ یاد آورد و پیش از آنکه به صندلی‌اش تکیه دهد، جملهٔ غیب‌بینی را بی‌صدا خواند.

به‌سرعت واردِ رؤیا شد و در عالمِ رؤیا اتاقِ تاریک،‌مایهٔ​ کوچک و مخروبه‌ای را دید. تختِ دوطبقه‌ای آنجا بود و‌بالا​ حصیری کفِ اتاق که چهار نفر روی آن خوابیده بودند.

ایان در طبقهٔ بالای تخت‌آن‌ها​ مچاله شده بود و زیرِ‌نگاهی​ کیف‌دستیِ کهنه‌ای عمیق خوابیده بود.

وقتی رؤیا در هم شکست،‌قورت​ کلاین چشمانش را باز کرد‌حسِ​ و مکاشفه را تفسیر کرد.

اقامتگاه‌هایی به این شکل فقط تو محلهٔ شرقی و منطقهٔ پلِ‌آن‌ها​ بکلاند پیدا می‌شن، اما اونجا جای به‌طرزِ عجیبی بزرگیه. حتی اگه‌نمی‌خواهید​ تمامِ پلیس‌های بکلاند هم اعزام بشن، باز هم نمی‌تونن پیداش کنن...

ایان خیلی محتاط بود. هیچ‌چیزی‌حسِ​ پیشِ من جا نذاشت. وگرنه می‌تونستم‌آرامشِ​ با غیب‌بینی با چوب‌دست پیداش کنم...

کلاین پس از چند دقیقه تأمل، قلم‌گویی​ را برداشت و به هر کدام از‌جواب​ جمله‌های غیب‌بینی پاراگرافی افزود تا بهانه‌ای بسازد:

«من از محلِ اختفای ایان رایت‌داد​ خبر ندارم. از وقتی جسدِ زریل‌می‌داد​ را پیدا کردیم، او را ندیده‌ام.»

آن تکه‌کاغذ روی‌نزد​ میز ماند و قلمی‌تعریف​ لبه‌اش را فشار می‌داد.

پس از اتمامِ کار، کلاین برخاست و‌می‌داد​ به تختش برگشت و با پرتابِ سریع و‌امنیتِ​ نامحسوسِ سکه، مطمئن شد کسی او را نمی‌پاید.

پس از دریافتِ پاسخی منفی، به‌سرعت چهار قدم‌ورق‌بازهایی​ خلافِ جهتِ عقربه‌های ساعت برداشت، ورد را زمزمه‌نمی‌خواهید​ کرد و به جهانِ فرازِ مِهِ خاکستری رفت.

درونِ کاخِ باستانی و سر به فلک کشیده، کلاین‌غرابتِ​ حوصله نداشت وضعیتِ اطرافش را بررسی کند و در‌بود​ عوض غیب‌بینی‌ای را که تازه انجام داده بود، تکرار کرد.

با دیدنِ اینکه پاسخِ منفی تغییری نکرده است، دیگر آن‌قدر‌طوری​ احساسِ اضطراب نکرد. سرش را به پهلو چرخاند و متوجه شد‌بدهم​ جایگاهِ مرکزیِ ستارهٔ سرخِ تازه‌افزوده‌شده، به رنگِ طلاییِ خورشیدمانندی درآمده است.

«این همان منشأ گرمایی است که حس کردم؟»‌اما​ کلاین نیروی روحی‌اش را گسترش داد و در‌خودش​ پاسخ به نیایش، با احتیاط آن را لمس کرد.

به‌سرعت صحنه‌ای‌کند​ تار پیشِ‌طوری​ چشمانش ظاهر شد.

بانوی ریزنقشی که سعی کرده بود او را به فرازِ مِهِ خاکستری بکشد، همراه‌هم‌زمان​ با بانویی با موهای قهوه‌ایِ کمی مجعد جلوی محرابی ایستاده بود. مردی با نقابِ سپید‌برایش​ به‌آرامی نامِ مقدسِ خورشیدِ فروزانِ ابدی را زمزمه می‌کرد و نوری گرم و خالص می‌آفرید.

داشت سعی می‌کرد کسی رو‌تکان​ بیاره تا جن‌گیری کنه؟ کلاین‌طوری​ نزدیک بود بزند زیرِ خنده.

در آن لحظه، سرانجام دلیلِ وضعیتِ پیشین را فهمید. این‌طور نبود که کسی در مِهِ خاکستری رخنه کرده و روی او قفل شده باشد. این اتفاق‌بدهید​ شبیه به زمانی بود که «عدالت» و دیگران پیش از نیایش، نامِ مقدسش را می‌خواندند. و پس از اینکه مِهِ خاکستری پیام را دریافت می‌کرد، خودبه‌خود‌ندارم​ به او بازخورد می‌داد. با این حال، از آنجا که این یک نیایش نبود، صداهای واهی و درهم‌تنیده در نهایت به جریانی گرم تبدیل شده بودند.

اعلان. این یه اعلانه و چیزی‌برخورد​ نیست که بتونه آسیبی بزنه یا‌انداخت​ تأثیری بذاره... کلاین به نتیجهٔ قطعی رسید.

هم‌زمان، تقریباً از یک چیز مطمئن بود. نحوهٔ ارتباطِ فضای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری‌هم‌زمان​ با «عدالت» و دیگران، کاملاً غیرعادی یا فراتر از قوانینِ این جهان نبود. همچنان محدودیت‌های‌برایش​ خاصی داشت که با استفاده از روش‌های مشخص، می‌توانست تأثیراتی با درجاتِ مختلف ایجاد کند.

کلاین به تماشای صحنهٔ پیشِ رویش ادامه داد و‌زامبی‌ها​ به صدای گوینده گوش سپرد. با تعجب متوجه شد که‌قبل​ این ارتباط بیش از هر زمانِ دیگری طول کشیده است.

پیش از این، او نمی‌توانست برای جاسوسی از هدفِ متناظرِ ستارگانِ‌آرامشِ​ سرخ پیش‌قدم شود، مگر اینکه طرفِ مقابل برای آن نیایش کرده‌چقدر​ باشد، و تنها در آن صورت می‌توانست صحنهٔ متناظر را دریافت کند.

در وضعیتی دیگر، وقتی بازخوردش را می‌داد، می‌توانست صحنه را‌نگاهی​ ببیند و هم‌زمان صداهای همگام‌شده را بشنود. با این حال،‌کار​ به‌محضِ پایانِ پاسخ، دیگر نمی‌توانست اطلاعاتِ اضافه‌ای به دست آورد.

اکنون، انگار داشت ویدیوی طولانی‌ای‌قورت​ را تماشا می‌کرد که تصاویرش پر‌ترس​ از صحنه‌های شطرنجیِ برنامه‌های واقع‌نما بود.

او دید که بانوی ریزنقش در اتاقِ کار با مردی با نقابِ‌برخورد​ زرین صحبت می‌کند، شنید که همراهانش او را شیو خطاب می‌کنند و‌کنید​ فهمید که او به دنبالِ معجونِ فرابشریِ متناظر با معجونِ کلانتر است.

تا زمانی که آن دو زن به خانه بازنگشتند،‌هم‌زمان​ کلاین از اینکه نتوانسته بود آدرسشان را تشخیص دهد،‌سیاه​ احساسِ پشیمانی نکرد. بدین ترتیب «ضبط» به پایان رسید.

با تماشای رنگ‌های طلایی که رفته‌رفته‌برخورد​ محو می‌شدند، متفکرانه سر تکان داد. مبهم‌قبل​ می‌فهمید چرا چنین ناهنجاری‌ای ظاهر شده است.

به عبارتِ دیگه، قدرتِ تطهیر کمکم کرد تا گذرگاهِ متناظر رو حفظ کنم؟ ۳۰ پوندِ‌مایهٔ​ شیو ارزشش رو داشت... نمی‌دونم کِی می‌تونم خودم حفظش کنم... کلاین سر تکان داد و‌پول​ لبخند زد. قلم و کاغذی بیرون آورد تا به غیب‌بینیِ محلِ اختفای ایان رایت ادامه دهد.

ناولها | novelha.net