---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 144: معاملهٔ سه‌جانبه • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 144: معاملهٔ سه‌جانبه

0

در واقع سه صفحه بود، اما نویسه‌ها بیش از حد پیچیده بودند و حفظ کردنشان بسیار دشوار‌خدا​ بود. حد توانِ من فقط کمی بیشتر از دو صفحه است. اگر می‌خواستم بیشتر حفظ کنم، همه‌چیز‌تعیین​ را قاطی می‌کردم. بقیه‌اش باید تا گردهماییِ بعدی صبر کند... آدری این‌ها را در ذهنش اضافه کرد.

صفحه‌های جدیدی از دفترِ خاطراتِ روزل؟ ذهنِ کلاین به تکاپو‌تماشاگرِ​ افتاد. لبخندی زد و در حالی که از قبل جواب‌کنید​ را می‌دانست، پرسید: «دوشیزه عدالت، به چه چیزی نیاز دارید؟»

چشمانِ آدری از هیجان درخشید، اما با لحنی خوددارانه پاسخ داد: «می‌دانید که به‌زودی معجونِ تماشاگر را به‌طورِ کامل هضم می‌کنم. امیدوارم بتوانم فرمولِ معجونِ تله‌پات‌دوست​ را به دست بیاورم تا از قبل موادِ لازم را آماده کنم. همم، می‌دانم که دو صفحه از دفترِ خاطرات محتوای زیادی ندارد و ممکن است‌بکلانده​ با ارزشِ فرمولِ تله‌پات برابر نباشد، برای همین یک صفحهٔ دیگر هم به شما می‌دهم، همم، در کنارش مقداری پول هم به شما پرداخت خواهم کرد...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان احساس کرد منظورش را بد بیان کرده‌تعیین​ است. بی‌اختیار در ذهنش خود را سرزنش کرد: آقای ابله دست‌کم شخصیتِ مهمی است‌زیردست​ که به جایگاهِ یک خدا نزدیک است، چطور ممکن است با پول خریده شود؟!

از این رو، آدری نتوانست حالتِ تماشاگرِ خود را حفظ کند و‌ابله​ با لکنت و شتابان افزود: «منظورم این نبود! آقای ابله، منظورم این است‌تماشاگرِ​ که شما می‌توانید پاداشی را که مایلید تعیین کنید. بله، منظورم همین بود!»

پیشنهادِ قبلیت رو دوست دارم... این‌طوری جواب می‌دم: وقتی معجونِ تماشاگر رو کامل هضم کردی، فرمولی رو که نیاز داری می‌گیری. من یه زیردست دارم، نه، باید از‌وقتی​ کلمهٔ «ستایشگر» استفاده کنم که خفن‌تر به نظر می‌رسه. از قضا داره به یه سری کارها رسیدگی می‌کنه که نیاز به پول داره و این حسابِ ناشناسِ اون تو‌باز​ بانکِ بکلانده... آره، بعدش تغییرِ قیافه می‌دم و یه حسابِ ناشناس تو بانکِ بکلاند باز می‌کنم. کلاین فوراً پاسخ نداد، بلکه با حالتی غیرقابل‌فهم کلماتش را با دقت سنجید.

بانکِ بکلاند یکی از هفت بانکِ بزرگِ‌خریده​ پادشاهیِ لوئن بود و از این رو،‌شتابان​ حقِ تسویه‌حسابِ تراکنش‌ها را در اختیار داشت.

پادشاهیِ لوئن برای رسیدگی به امورِ انتقالِ وجهِ نقد میانِ بانک‌های یک شهر به‌صورتِ متمرکز، حساب‌ها را با رسید تسویه می‌کرد.‌این‌طوری​ با این حال، برخلافِ بانک‌های جمهوریِ اینتیس، همهٔ بانک‌ها در یک سطح نبودند. هفت بانکِ بزرگ این حقوق را در انحصارِ‌ناشناسِ​ خود داشتند. از این رو، به آن‌ها بانک‌های تسویه‌حساب می‌گفتند و همین امر باعث می‌شد سایرِ بانک‌ها به آن‌ها وابسته باشند.

از سوی دیگر، انتقالِ پول از یک مکانِ دیگر، تنها درونِ همان‌ابله​ بانک امکان‌پذیر بود. این کار با تسویه‌حساب میانِ شعبه‌ها انجام می‌شد. با‌حالتِ​ اختراعِ قطارِ بخار و تلگراف، بازدهیِ این انتقالات به‌شدت افزایش یافته بود.

درست در همان‌نزدیک​ لحظه، «خورشید»، دریک برگ،‌این​ ناگهان به سخن آمد.

«فرمولِ معجونِ تله‌پات؟‌جایگاهِ​ همان تله‌پات که بعد‌خریده​ از آن روان‌کاو می‌آید؟»

آدری با سردرگمی به‌حالتِ​ او نگاه کرد. «شما‌افزود​ از آن خبر دارید؟»

هم‌زمان، دوشیزه عدالت از‌احساس​ طریقِ غریزهٔ خود به‌عنوانِ‌بی‌اختیار​ یک تماشاگر، متوجهِ مسئله‌ای شد.

این مردِ جوان به‌جای‌چطور​ اصطلاحِ مدرنِ «روانپزشک»، از عنوانِ‌حالتِ​ باستانیِ «روان‌کاو» استفاده کرده بود!

این پسر خیلی عجیب‌خدا​ است... آدری تک‌تکِ حرکاتِ‌شود​ خورشید را بررسی کرد.

دریک فکر نمی‌کرد رفتارِ متفاوتی از خود‌شتابان​ نشان داده باشد، بلکه با جدیت پاسخ‌تعیین​ داد: «من می‌توانم فرمول را برایتان بیاورم!»

سپس، از آنجا که نمی‌توانست فوراً آن را ارائه دهد، احساسِ گناه کرد. تمامِ تلاشش را کرد تا توضیح دهد: «این یک مسیرِ رده‌حالتِ​ است که از نژادِ اژدها ریشه گرفته. و شهرِ نقرهٔ ما زمانی تحتِ فرمانرواییِ خاندانِ امپراتوریِ پادشاهِ غول‌ها بود. همان‌طور که می‌دانید، غول‌ها و‌زیردست​ اژدهایان دشمنانِ خونیِ یکدیگرند. از این رو، شهرِ نقره تمامِ رده‌های ۹، ۸ و ۷ را دارد. من راه‌هایی برای به دست آوردنشان دارم.»

این بچه... من که بهش هشدار داده بودم بی‌دقت‌حالتِ​ حرف نزنه یا هویتش رو لو نده. آخرش هم... کلاین‌تعیین​ تقریباً می‌خواست دستش را دراز کند و صورتش را بپوشاند.

هعی، با این‌که خورشید به نظر می‌رسه دردِ زیادی می‌کشه و برای سنش خیلی پخته و ساکته، ولی در نهایت فقط یه پسربچه‌ست! با این حال، این موضوع یه چیزی‌وقتی​ رو برام روشن می‌کنه... معلوم شد که ریشه‌های ردهٔ تماشاگر به نژادِ اژدها برمی‌گرده. جای تعجب نیست که نمادی که با ستاره‌ها پشتِ صندلیِ بلندِ دوشیزه عدالت شکل گرفته، یه‌فوراً​ اژدهاست... شهرِ نقره تاریخ رو خیلی خوب حفظ کرده... کلاین حالتِ تکیه‌داده به پشتیِ صندلی‌اش را حفظ کرد و در حالی که غرق در افکارش بود، به توضیحاتِ خورشید گوش سپرد.

در واقع، او می‌توانست به‌راحتی جلوی خورشید را بگیرد تا‌نبود​ این مسائل را فاش نکند. تا زمانی که او در ترجمهٔ‌این‌طوری​ هم‌زمان کمک نمی‌کرد، عدالت و مردِ آویخته اصلاً حرف‌هایش را نمی‌فهمیدند.

با این حال، کلاین رویکردِ متفاوتی در پیش گرفت. احساس کرد این کار ممکن است‌مهمی​ به او کمک کند تا تصویرِ قدرتمند و رازآلودِ خود را به‌طورِ مؤثری در ذهنِ‌نبود​ این سه عضو تثبیت کند. از این رو، با لبخندی گوش داد و صدایی درنیاورد.

پادشاهِ غول‌ها، نژادِ اژدها، شهرِ نقره... آدری گیج شده بود.‌تماشاگرِ​ ابتدا نگاهی به مردِ آویخته در روبه‌رویش انداخت، اما از زبانِ‌بله​ بدنِ او می‌توانست بفهمد که او نیز شوکه و سردرگم است.

او به پهلو، به سمتِ صندلیِ افتخاری در میزِ برنزیِ دراز نگاه کرد. ابله را دید که روی صندلیِ بلند نشسته و‌کنید​ در مِهِ خاکستریِ مایل به سفیدِ غلیظی فرو رفته است. دستِ راستِ وی روی دستهٔ صندلی قرار داشت و با آسودگی به‌سری​ پهلو تکیه داده بود. وی هیچ‌گونه شوک، کنجکاوی، تفکر و تردیدی از خود نشان نمی‌داد. وی تنها با لبخندی به آن‌ها نگاه می‌کرد.

وی می‌داند... وی همهٔ این‌ها‌تماشاگرِ​ را می‌دانست... آدری و آلجر تقریباً‌می‌توانید​ هم‌زمان به این نتیجهٔ قطعی رسیدند.

آدری در حالی که آلجر با دقت‌کرده​ گوش می‌داد، پرس‌وجو کرد: «شهرِ نقره، من‌شخصیتِ​ هرگز اسمِ این مکان را نشنیده‌ام... کجاست؟»

درست در همان لحظه، سرِ دریک برگ نیز پر‌حالتِ​ از سؤال بود. او می‌توانست بفهمد که علاوه بر‌مایلید​ ابلهِ خداگونه، عدالت و مردِ آویخته نیز نوعی فرابشر هستند.

در سرزمینِ متروکِ خدایان، دریک‌نزدیک​ به‌جز مردمِ شهرِ نقره هیچ‌نتوانست​ انسانِ زندهٔ دیگری ندیده بود.

پس در پاسخ پرسید:‌حالتِ​ «اگر ساکنِ شهرِ نقره‌افزود​ نیستید، از کدام دولت‌شهر آمده‌اید؟»

آهِ... کلاین‌نشده​ باز هم بی‌اختیار‌منظورش​ می‌خواست آه بکشد.

لب‌های آدری‌خدا​ لرزید و لحظه‌ای‌خریده​ زبانش بند آمد.

بله، معنای پنهانِ پرسشش این است که اگر نمی‌خواهید به سؤالِ‌حالتِ​ مشابهی پاسخ دهید، در موردِ محلِ زندگیِ طرفِ مقابل هم فضولی‌کنید​ نکنید... دوشیزه عدالت به‌آرامی سر تکان داد و باوقار سکوت کرد.

مشخصاً آلجر هم نیتِ خورشید را اشتباه فهمیده‌افزود​ بود. نمی‌دانست که طرفِ مقابل واقعاً فقط دارد‌بله​ رک‌وپوست‌کنده سؤال می‌پرسد. پس او هم سکوت کرد.

وقتی دریک پاسخی نگرفت، انگار تازه‌بیان​ متوجهِ اوضاع شد. دیگر حرفش را‌ابله​ پیش نکشید و در عوض گفت:

«سعی می‌کنم فرمولِ معجونِ تله‌پات را در‌این​ اسرعِ وقت به دست بیاورم. می‌خواهم آن‌منظورم​ را با ردهٔ آغازینِ مسیرِ خورشید مبادله کنم.»

آلجر در پاسخ‌جایگاهِ​ پرسید: «مسیرِ خورشید؟‌چطور​ ردهٔ ۹: خنیاگر؟»

دریک فکری کرد‌نتوانست​ و گفت: «احتمالاً،‌لکنت​ اما اطلاعاتی درباره‌اش ندارم.»

کلاین که از کناری تماشا می‌کرد، تصمیم‌کرده​ گرفت واردِ بحث شود، چون نمی‌خواست خطر‌شخصیتِ​ کند و بگذارد کسی کسب‌وکارش را برباید.

لبخند زد و گفت:‌چطور​ «گمان می‌کنم دوشیزه عدالت‌نتوانست​ فرمولِ خنیاگر را نداشته باشد.»

اما انگار‌مهمی​ آقای مردِ آویخته‌نزدیک​ می‌تونه گیرش بیاره...

کلاین با دیدنِ سر تکان دادنِ آدری، با لبخندی محو ادامه داد: «من فرمولِ خنیاگر را به خورشید‌قبلیت​ می‌دهم. خورشید هم در اسرعِ وقت معجونِ تله‌پات را به دوشیزه عدالت می‌رساند. سعی کنید تا دو گردهماییِ‌داره​ آینده انجامش دهید. دوشیزه عدالت، لطفاً صفحه‌های جدیدِ دفترِ خاطراتِ روزل را به من بدهید. این‌گونه معامله انجام می‌شود.»

«بله، طبقِ قانونِ مبادلهٔ برابر، خورشید در این معامله ضرر می‌کند، اما در حالِ حاضر او فقط یک قول داده است. وقتی واقعاً فرمولِ تله‌پات را‌لکنت​ فراهم کرد، دوشیزه عدالت می‌تواند به این فکر کند که چگونه دوباره به او غرامت بدهد، یا من جبران می‌کنم و دوشیزه عدالت به یکی از‌خفن‌تر​ ستایشگرانم که به‌تازگی باید کارهایی انجام دهد، پول می‌دهد. هه هه، چون خورشید لزوماً نمی‌تواند پولِ نقد یا موادِ دوشیزه عدالت را به‌عنوانِ غرامت دریافت کند.»

کلاین عمداً آن جملهٔ آخر را افزود تا تمرکزِ مردِ آویخته و عدالت را به‌نبود​ این واقعیت معطوف کند که خورشید شاید نتواند غرامتش را بگیرد. همچنین این کار را کرد‌داری​ تا خودش را در جایگاهی درک‌ناپذیر قرار دهد؛ این‌گونه همه آن ستایشگرِ بی‌پول را نادیده می‌گرفتند.

لزوماً نمی‌تواند غرامت را دریافت‌نزدیک​ کند... خورشید دقیقاً کجاست؟ قارهٔ‌نتوانست​ جنوبی؟ آلجر ناگهان اخم کرد.

خاستگاهِ خورشید هم رازآلود است... همان‌طور که انتظار می‌رفت، آقای ابله در واقعیت هم زیردستانی‌کنید​ دارد. آدری سرانجام امیدش را برای تبدیل شدن به تله‌پاتِ ردهٔ ۸ دید. چه فکرِ‌ستایشگر​ دیگری می‌توانست داشته باشد؟ هیجانش را فروخورد و با لبخندی محو گفت: «من هیچ مخالفتی ندارم.»

دریک وقتی دید می‌تواند ردهٔ آغازینِ مسیرِ خورشید‌بی‌اختیار​ را به دست آورد، بی‌درنگ سر تکان داد: «من‌خدا​ هم همین‌طور.» او ذره‌ای به غرامتِ اضافی اهمیت نمی‌داد.

آلجر که از این معاملهٔ سه‌جانبه بیرون بود، حقِ‌حالتِ​ اظهارنظر نداشت. هرچند می‌توانست فرمولِ خنیاگر را به دست‌مایلید​ آورد، اما او هم باید یکی دو هفته صبر می‌کرد.

در آن لحظه، کلاین که با موفقیت پرداختِ غرامت را‌نتوانست​ به گردهماییِ بعدی یا بعدترِ آن موکول کرده بود، با‌مایلید​ خوشحالی کفِ دستش را به جلو فشرد. فرمولِ خنیاگر پدیدار شد.

«موادِ اصلی: یک آفتاب‌گردانِ بلورین یا پرِ دمِ پرندهٔ چخماقیِ بالغ یا پرِ دمِ پرندهٔ آتش... یک تکه سنگِ سایرن یا آفتاب‌گردانِ آوازخوان...

موادِ مکمل: یک پَرّه علفِ نیمه‌تابستان، ۵ قطره شیرهٔ شرابِ جولای، یک برگِ تاریکِ الف...»

فرمول را پیشِ روی خورشید فرستاد‌پاسخ​ و دید که مردِ جوان ابتدا‌به‌طورِ​ اخم کرد و سپس چهره‌اش آرام شد.

آره، موادِ توی سرزمینِ متروکِ خدایان هنوز با اسم‌های باستانی‌شون شناخته می‌شن. شانس آوردم فرمولم‌منظورم​ رو مستقیم از خورشیدِ فروزانِ ابدی گرفتم. دانشی که به دست آوردم از اسم‌های باستانی‌کردی​ و جایگزین‌های مختلف استفاده می‌کرد... کلاین ناگهان با نگاهی حاکی از درک به دوشیزه عدالت نگریست.

آدری به خورشید که داشت فرمول را حفظ می‌کرد‌به‌زودی​ نگاهی انداخت و سپس به‌سرعت دو صفحه از دفترِ خاطرات‌تله‌پات​ را که به خاطر سپرده بود، با اراده‌اش ظاهر کرد.

دفترِ خاطرات بی‌درنگ روی پوستِ بزِ‌خدا​ زردِ مایل‌به‌قهوه‌ای پدیدار شد و با‌نتوانست​ برقی در دستانِ کلاین جای گرفت.

درست مانندِ‌هیجان​ قبل، بی‌درنگ شروع‌خوددارانه​ به خواندن کرد.

«۳ نوامبر، ماتیلدا الان سه ماهه باردار است. حتی آن خدمتکارانی که از روستاها می‌آیند هم به نظرم زیبا می‌رسند. نه، نمی‌توانم استانداردهایم را پایین بیاورم. از قضا، کنتس فلورایس مرا به یک مهمانیِ خصوصی دعوت کرده است، هه‌هه.

۸ نوامبر، سراسقف فن استین از من کمک خواست. ها، من چه کاری می‌توانم برای یک سراسقف بکنم؟

۹ نوامبر، معلوم شد که واقعاً رازی درونِ مسیرهای رده نهفته است. سراسقف استین به من گفت که پس از تبدیل شدن به فرابشرِ ردهٔ ۵، بقیهٔ رده‌ها را می‌توان با رده‌های هم‌سطح از یک یا دو مسیرِ دیگر جایگزین کرد! به‌عبارتِ‌دیگر، این کار از ردهٔ میانی تا ردهٔ بالا شروع می‌شود! اما این فقط به همان یک یا دو مسیر محدود است. اگر با معجونِ مسیرِ اشتباهی جایگزین شود، نیمه‌جنون خفیف‌ترین پیامد است و فرد دیگر نمی‌تواند ارتقا یابد.

به این ترتیب، فرد می‌تواند از ردهٔ ۴ به بعد، جایگزینیِ مسیرها را آغاز کند. مسیرهای بی‌خواب و مرده‌بَر. بله، مسیرهای همه‌دان و رازکاوِ کلیسا هم می‌توانند در ردهٔ بالا جایگزینِ یکدیگر شوند.»

ناولها | novelha.net