---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 982: ساحرِ غریب در برابرِ انگل • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 982: ساحرِ غریب در برابرِ انگل

0

وقتی نگاهش را به باغ‌ایکس​ دوخت، منظرهٔ آنجا به‌طورِ طبیعی‌گره​ در ذهنِ کلاین نقش بست.

در گوشهٔ تاریکی که میانِ گل‌ها پنهان بود، موش‌های خاکستری‌وسفید دیوانه‌وار‌غریبی​ به دورِ خود می‌چرخیدند، گویی تسخیر شده بودند. مدام جیرجیر می‌کردند‌مسئله​ و می‌کوشیدند هم‌نوعانشان را کنار بزنند و به مرکزِ محوطه راه یابند.

در مرکزِ محوطه، موشی خاکستری به اندازهٔ‌ایکس​ یک گربهٔ بالغ از نژادِ موکوتاهِ لوئن لمیده‌مسئله​ بود. چشمانش مانندِ خونِ لخته‌شده کمی سرخ بود.

دمش با شتاب به این‌سو و‌می‌خورد​ آن‌سو تاب می‌خورد، ظاهراً به این‌بیرون​ قصد که خشمِ درونش را بیرون بریزد.

هرگاه موشی با اندازهٔ عادی نزدیک می‌شد، او را می‌گرفت و آن‌قدر‌دهند​ گاز می‌گرفت تا بمیرد؛ از این رو لاشهٔ موش‌ها در اطرافش تلنبار‌می‌کرد​ شده بود. با این حال، این صحنه مانعِ هجومِ دیگر موش‌ها نمی‌شد.

با دیدنِ این منظره،‌اما​ ناگهان دو فکر به‌مکانی​ ذهنِ کلاین خطور کرد:

نخست اینکه تقویتِ «شهودش» با مِهِ خاکستری، برای کنترلِ رشته‌های پیکرِ روح به دستِ یک ساحرِ غریب نعمتی بزرگ بود. این موضوع در فضاهای باز که می‌شد صاحبِ رشته‌های پیکرِ روح را در دم تشخیص داد، چندان‌اهدافشان​ به چشم نمی‌آمد؛ اما در دلِ شهری شلوغ یا مکانی پر از ساختمان، ساحرانِ غریبی که از «دیدِ پرتوِ ایکس» بی‌بهره بودند، نمی‌توانستند صاحبانِ رشته‌های پیکرِ روح را که از دور در هم گره خورده بودند، تشخیص‌رسیدم​ دهند. این مسئله قفل شدنِ دقیق روی دشمن را دشوار می‌ساخت، مگر اینکه دشمن کارِ خاصی می‌کرد و از دیگران متمایز می‌شد. البته ساحرانِ غریب می‌توانستند احتمالِ آسیبِ جانبی را نادیده بگیرند و بی‌هدف اهدافشان را کنترل کنند.

دوم اینکه، نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر که در بدنِ موش انگل شده بود، در آستانهٔ از دست‌نزدیک​ دادنِ مهارش قرار داشت. نه‌تنها جثه‌اش چند برابرِ زمانی بود که آرودس نشان داده بود، بلکه وضعش‌منظره​ بسیار ناپایدار به نظر می‌رسید و هاله‌ای از خشونت و جنون او را در بر گرفته بود.

خدا رو شکر به‌موقع رسیدم. اگه‌بی‌بهره​ چند هفته دست نگه داشته بودم،‌دهند​ معلوم نبود چه فاجعه‌ای به بار می‌اومد...

این فکر از ذهنِ کلاین‌اما​ گذشت و هم‌زمان، رشته‌های سیاه‌ساختمان​ و وهم‌آلودی پیشِ چشمانش پدیدار شد.

در آن لحظه، فاصله‌اش با موشِ جهش‌یافته کمتر‌فضاهای​ از ۵۰ متر بود و این امر کنترلِ‌اما​ رشته‌های پیکرِ روح را برایش کاملاً امکان‌پذیر می‌ساخت!

در همین حین، موشِ غول‌پیکر با آن‌نمی‌آمد​ موهای براقش متوجهِ چیزی شد. شتابان روی پا‌غریبی​ ایستاد و سرش را به سمتِ آشپزخانه چرخاند.

برقی در چشمانِ سرخِ تیره‌اش درخشید و در‌موضوع​ دم مردِ جوانی را که کلاهِ سیلندری و‌نمی‌آمد​ کت‌وشلوارِ سیاه بر تن داشت، در جایش میخکوب کرد.

افکارِ اصلیِ دشمن را برای دو ثانیهٔ آینده «دزدیده» و ذهنش را خالی کرده‌پرتوِ​ بود. افزون بر این، دست به اقداماتِ بعدیِ یک رؤیادزدِ ردهٔ ۵ نزد! بلافاصله پس‌دشوار​ از آن، موش دستِ راستش را بالا آورد و کوشید قدرت‌های فرابشریِ دشمن را «بدزدد».

در آن سطح، می‌توانست سه قدرتِ فرابشری را از یک‌صاحبِ​ هدف «بدزدد» و آن‌ها را تا ۲ ساعت در اختیار داشته‌ساختمان​ باشد. البته در هر تلاش تنها می‌توانست یک قدرت را بدزدد.

در آن لحظه، افکارِ موشِ غول‌آسا به‌طرزِ عجیبی کند شد.‌شهری​ به نظر می‌رسید حرکاتش هنگامِ استفاده از قدرت‌ها با رشته‌هایی نامرئی‌صاحبانِ​ بسته شده است؛ از این رو بسیار سست و بی‌حال می‌نمود.

کنترلِ اولیهٔ رشته‌های‌دستِ​ پیکرِ روحش به‌نعمتی​ دست آمده بود!

موفقیتش در دزدیدنِ افکارِ گرمان اسپارو‌دلِ​ و گیج کردنِ او صرفاً یک‌غریبی​ توهم بود؛ خلقِ توهمِ یک ساحرِ غریب!

پیش از آنکه کلاین کنترلِ رشته‌های پیکرِ روحِ موش را به‌درستی آغاز‌داد​ کند، جای خود را با انونی عوض کرده بود. از آنجا که عروسک‌پرتوِ​ هیچ‌گونه خودآگاهی یا فکری نداشت، در برابرِ قدرتِ فرابشریِ غصبِ افکار مصون بود.

چگونه می‌شد‌صاحبِ​ چیزی را که‌چندان​ وجود نداشت، دزدید؟

و کلاین برای فریب دادنِ نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر، از قدرت‌های توهمش که‌تشخیص​ ارتقایی کیفی یافته بود، بهره برده بود. همچنین عمداً انونی را که‌غریبی​ ظاهرِ گرمان اسپارو را داشت، واداشته بود تا واکنشی متناسب نشان دهد.

در آن لحظه، او بیرونِ عمارتِ موسِ ماخت بود و فاصلهٔ مستقیمش با موشِ غول‌آسا از ۵۰۰ متر فراتر می‌رفت. با‌خورده​ این حال، این فاصله مانع از کنترلِ رشته‌های پیکرِ روحِ حریف نمی‌شد. دلیلش این بود که یک ساحرِ غریب می‌توانست قدرت‌های‌نادیده​ فرابشری‌اش را به عروسکش ببخشد. این امر شاملِ کنترلِ رشته‌های پیکرِ روح نیز می‌شد؛ یعنی هستهٔ اصلیِ تبدیلِ یک هدف به عروسک!

این بدان معنا بود که در صورتِ نبودِ محدودیت‌های دیگر، یک ساحرِ غریب می‌توانست با استفاده از عروسکش،‌شهری​ بُردِ کنترلِ رشته‌های پیکرِ روح را از ۱۵۰ متر به بی‌نهایت گسترش دهد. در نهایت، تا زمانی که در‌دقیق​ هر ۱۰۰۰ کیلومتر یک عروسک مستقر بود، او می‌توانست با بخشیدنِ قدرت‌های فرابشری‌اش، دامنهٔ نفوذِ خود را بسط دهد.

البته در جهان هیچ تواناییِ بی‌قیدوشرطی وجود نداشت. از یک سو، حداکثر تعدادِ عروسک‌های کلاین ۵۰ تا بود و در حالِ حاضر فراتر‌گره​ رفتن از این عدد ناممکن می‌نمود. از سوی دیگر، تنها چیزی که یک ساحرِ غریب نمی‌توانست به عروسکش ببخشد، تواناییِ تفکر و خودآگاهی‌بگیرند​ بود. از این رو، سقفِ استفاده از یک عروسک برای کنترلِ عروسکی دیگر، همان سقفِ بُردِ کنترلِ او بر عروسک بود: ۱۰۰۰ متر!

به‌محضِ عبور از این‌ساحرِ​ فاصله، عروسک دیگر قادر‌موضوع​ به انجامِ هیچ کاری نبود.

افزون بر این، یک ساحرِ غریب با بخشیدنِ قدرت‌های فرابشری‌اش به عروسک، در عمل کِرمی را جدا می‌کرد که به هیئتِ اساطیری‌اش مربوط می‌شد. این‌شدنِ​ کرم از طریقِ رشته‌های پیکرِ روح به بدنِ عروسک انتقال می‌یافت. مگر اینکه ساحر از پیش با دادنِ کرم‌های اضافی به همان عروسک زمینه‌سازی کرده‌مسیرِ​ بود، وگرنه عروسک هنگامِ تبدیلِ یک هدفِ تازه به عروسک یا بخشیدنِ قدرت‌های فرابشری به عروسکِ جدید، فاقدِ ابزاری برای جدا کردنِ کرمی دیگر بود.

و در حالِ حاضر، کلاین تنها می‌توانست حداکثر پنجاه تا را جدا کند. فراتر رفتن از این تعداد، بارِ عظیمی‌مکانی​ بر پیکرِ روحش تحمیل می‌کرد و نشانه‌هایی از گسستِ روحش را پدید می‌آورد. بدونِ درمانِ مؤثر، بهبودی ناممکن بود و‌دشوار​ حتی با درمانِ عالی هم امکان داشت بهبود نیابد. این کار تنها احتمالِ مهار از دست دادن را افزایش می‌داد.

بنابراین، طبقِ آزمایش‌های کلاین، بیشترین فاصله‌ای که می‌توانست رشته‌های پیکرِ روح را کنترل کند، ۱۵۰+۱۰۰۰ متر بود. و برای اینکه بتواند یک‌دور​ عروسکِ جدید را کاملاً کنترل کند، باید در فاصلهٔ ۱۰۰۰ متری قرار می‌داشت. در عینِ حال، اگر عروسک می‌مرد، کِرمِ درونِ بدنش طبقِ‌نادیده​ قانونِ هم‌گراییِ ویژگیِ فرابشری به بدنِ او بازمی‌گشت. با این حال، اگر این فرایند قطع می‌شد، احتمالِ از دست رفتنِ آن وجود داشت.

در حالی که حرکاتِ نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر کُند شده بود، موش‌هایی که پیش‌تر به‌چندان​ عروسک تبدیل شده بودند، از کنارِ انونی بیرون دویدند. آن‌ها باغ را نشانه گرفتند و‌نمی‌توانستند​ دهانشان را باز کردند تا با استفاده از توپِ هوایی، محلِ هدف را پاک‌سازی کنند.

ناگهان، سوسوی سرخِ‌چشم​ تیره‌ای در چشمانِ‌دلِ​ موشِ غول‌پیکر روشن شد.

بی‌درنگ، گرمان اسپارو در گوشهٔ تاریکِ باغ، در میانِ‌باز​ موش‌های مرده ظاهر شد. اما نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر به داخلِ‌شلوغ​ آشپزخانه‌ای رسیده بود که وسایلِ زیادی روی میزش قرار داشت.

او موقعیتِ‌صاحبِ​ گرمان اسپارو‌داد​ را «دزدیده» بود!

بنگ! بنگ! بنگ!

موش‌های عروسکی بدونِ اینکه بتوانند در میانهٔ راه متوقف شوند، توپ‌های هواییِ خود را شلیک کردند و به جایی که «گرمان اسپارو» ایستاده بود کوبیدند. این کار باعث شد خاک به اطراف‌کارِ​ پاشیده شود و گل‌ها به هوا پرتاب شوند. خدمتکارانِ عمارت به وحشت افتادند و بدنشان به‌شدت لرزید. آن‌ها هیچ ایده‌ای نداشتند که چه اتفاقی دارد می‌افتد و تنها توانستند سراسیمه برای پناه‌برابرِ​ گرفتن فرار کنند. کلِ باغ با توپِ هوایی با خاک یکسان شد و لایهٔ خاکِ درونش نازک‌تر گشت. اگر کلاین حمله را به آن سمت هدایت نکرده بود، احتمالاً ساختمانِ اصلیِ عمارت فرومی‌ریخت.

در میانِ گردوخاکِ در حالِ پرواز،‌بزرگ​ موش‌ها تکه‌تکه شدند، اما «گرمان اسپارو»‌داد​ بدونِ هیچ آسیبی همان‌جا ایستاده بود.

«برنده» انونی تمامِ بختِ‌داد​ نیکی را که انباشته‌اما​ بود، یک‌جا آزاد کرده بود!

با این حال، در نتیجهٔ این کار، کنترلِ او بر رشته‌های پیکرِ روحِ موشِ‌چندان​ غول‌پیکر پایان یافته بود. و تنها تعدادِ محدودی رشتهٔ پیکرِ روح وجود داشت. موش‌های عروسکی‌نمی‌توانستند​ نمی‌توانستند مداخله کنند، زیرا ممکن بود هرج‌ومرج ایجاد کنند و اثرِ یکدیگر را خنثی سازند.

معلمِ هیزل، نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر، از این فرصت استفاده کرد تا آزادی‌اش‌غریبی​ را بازیابد. سپس برگشت و ساعدِ راستش را به‌سوی «گرمان اسپارو» بلند کرد‌شدنِ​ و در دم، توانِ فرابشریِ او در کنترلِ رشته‌های پیکرِ روح را دزدید.

به‌عنوانِ یک نیمه‌خدای ردهٔ ۴، می‌توانست قدرتِ هدف را با دقت‌تشخیص​ «بدزدد». معمولاً سه گزینه وجود داشت و هرچه درکِ بهتری داشت،‌ساحرانِ​ شانسِ موفقیت بالاتر بود. و این بار، شانسش کاملاً خوب بود.

البته، اگر سطحِ هدف بسیار پایین‌تر بود‌نمی‌آمد​ و اگر به‌روشنی از وضعیتِ هدف آگاهی‌ساحرانِ​ داشت، می‌توانست هر چیزی را که می‌خواست «بدزدد».

درست در همان لحظه که پنجهٔ راستش را پایین آورد،‌باز​ نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر پنجهٔ چپش را بالا برد. موش‌های عروسکی‌شلوغ​ روی زمین افتادند و به‌سختی می‌توانستند بدنشان را تکان دهند.

این یک «سرقتِ» در‌نمی‌آمد​ مقیاسِ بزرگ بود که تواناییِ‌مکانی​ راه رفتنِ موش‌ها را دزدید!

بلافاصله پس از آن،‌غریب​ نمادهای جادوییِ بی‌شماری در چشمانِ‌باز​ سرخِ موشِ غول‌پیکر پدیدار شد.

او به‌سرعت معما‌تشخیص​ را «رمزگشایی» کرد‌چشم​ و فهمید کلاین کجاست.

با برقی سرخ‌رنگ، هر دو‌غریب​ پنجه‌اش را بالا برد و‌باز​ در دم کنارِ کلاین ظاهر شد.

این بار، فاصلهٔ‌چشم​ بینِ آن دو‌دلِ​ را «دزدیده» بود!

در این لحظه، مردِ جوانِ‌نعمتی​ لاغرچهرهٔ روبه‌روی موش ناپدید شد. و‌تشخیص​ موشی خاکستری جای او را گرفت.

و در اطرافِ درختانِ پیرامون،‌چندان​ کرم‌هایی شروع به بیرون خزیدن‌شهری​ کردند و «دهانِ» خود را گشودند.

بنگ! بنگ! بنگ!

توپ‌های هوایی موشِ‌چشم​ غول‌پیکر و موشِ‌دلِ​ عادی را بمباران کردند.

در حالی که کلاین داشت عروسک‌ها را در عمارتِ موس کنترل می‌کرد، فراموش نکرده بود‌نمی‌آمد​ که عروسک‌های جدیدی در اطرافِ خود بسازد. هرچه بود، این یکی از ویژگی‌های اساسیِ یک‌دور​ ساحرِ غریب بود. سپس، با جابه‌جا کردنِ بدنش با یک عروسک، تلهٔ ساده‌ای کار گذاشته بود!

گردوخاک به آسمان برخاست و موشی‌چشم​ که نیمه‌خدای مسیرِ غارتگر در آن انگل‌ساختمان​ شده بود، کاملاً زیرِ آن مدفون گشت.

پس از آنکه همه‌چیز آرام گرفت، بوی‌بزرگ​ تندِ خون از دهانهٔ بزرگِ ایجادشده به‌چندان​ مشام رسید. همه‌جا تکه‌های گوشت پراکنده بود.

مرده بود؟ کلاین با‌نمی‌آمد​ چشمانِ عروسک‌های اطرافش به‌شلوغ​ صحنهٔ انفجار نگاه کرد.

اما به‌سرعت اخم کرد،‌غریب​ زیرا هیچ نشانه‌ای از پیدایشِ‌باز​ ویژگیِ فرابشری به چشم نمی‌خورد.

در حالی که افکارش به‌سرعت‌چندان​ می‌چرخید، کلاین سکه‌ای طلا بیرون آورد‌شلوغ​ و آن را به هوا انداخت.

با فرود آمدنِ سکهٔ‌ساحرِ​ طلا، صحنه‌هایی در ذهنش نقش‌فضاهای​ بست؛ مکاشفاتی از فرافکنیِ اختری‌اش.

در مقایسه با گذشته، کلاین به‌عنوانِ‌دلِ​ یک نیمه‌خدا می‌توانست از چنین غیب‌بینیِ‌غریبی​ ساده‌ای برای کسبِ اطلاعاتِ بیشتر استفاده کند!

ناولها | novelha.net