چپتر 330: فلسفهٔ شارون و ماریک
0«کمک؟» کلاین کلمه راهفت بیصدا با خود تکرارظاهراً کرد و لحظهای جا خورد.
آن زمان که شارون مأموریتِ محافظتِ سهروزه از او را پذیرفت، انگیزهاش بیشتر پول بود. اینکه یک متخصصِ ردهٔ ۵ حاضر به پذیرشِ چنین مأموریتی شود، بهخودیِخود بعید مینمود. میشدخودش شانس آورد و به پستِ چنین کسی خورد، اما زوری در کار نبود. گذشته از این، کلاینِ آن روزها ناامیدانه برای نجاتِ جانش دستوپا میزد و چنان سراسیمه بود کهظاهراً نمیخواست حتی کورسویی از امید را از دست بدهد. از این رو، بابتِ دریافتِ کمک از چنین فرابشرِ قدرتمندی همچنان عمیقاً سپاسگزار بود، حتی اگر پای پول در میان بود.
اما ماجرا به همین جا ختم میشد. او قصد نداشت بهعمیقاً خاطرِ طرفِ مقابل، با نادیدهگرفتنِ کاملِ توان و شرایطِ خودش، بیگدارطرفِ به آب بزند و در موقعیتی ناشناخته و خطرناک دخالت کند.
برنامهٔ اصلیِ کلاین این بود که میشد با اطمینان گفت دانشِ علومِ غریبهٔ خورشیدِ کوچک به دورانِ پیش از فاجعه تعلق دارد. در آن زمان، خدایانِ باستانیِ صاحبِ قدرت با هفتاصلیِ خدای کنونی و خدایانِ پلید ظاهراً هیچ نقطهٔ اشتراکی نداشتند، پس این احتمال وجود داشت که دو سیستمِ علومِ غریبه از زمین تا آسمان با هم فرق داشته باشند. از این رو،آسمان حتی اگر جزئیات را هم میدانست، جرئت نمیکرد بیگدار به آب بزند و امتحانشان کند. باید از راههای غیرمستقیم تأییدیه میگرفت تا بفهمد کدامیک هنوز کارایی دارد و کدامیک بیاثر شده است.
درست مانندِ آیینِ قربانیِ پیشین. کلاین از قبل روندِ کار رااشتراکی از «خورشید» پرسیده بود، اما تا رسیدنِ پاسخِ آقای آزیک برایباشند انجامِ آزمایش دست نگه داشت. میخواست جلوی هرگونه پیشامدِ غیرمنتظرهای را بگیرد.
در موردِ «مردِ آویخته»، او در کلیسای سرورِ توفانها رتبهٔ اسقف یا کاپیتان داشت و بیشک از دانشِ علومِ غریبهٔ قابلتوجهی برخوردار بود. اما مشکل اینجانادیدهگرفتنِ بود که این دانش بیش از حد رسمی بود و عمیقاً به قلمروِ سرورِ توفانها گره میخورد؛ در نتیجه لزوماً به کارِ کلاین نمیآمد. نمیشد همهٔخدایانِ آیینها را با درخواستِ کمک از خودِ فرد اجرا کرد و او باید بارِ نیروی روحیِ ناشی از نیایش به خودش را نیز در نظر میگرفت.
با در نظر گرفتنِ این عوامل، کلاین توجهش را به شارون و ماریک، اعضایپای پیشینِ یک سازمانِ سرّی، معطوف کرد. دانشِ آنها برای استفادهٔ فرابشرانِ آزاد بهعنوانِ مرجع مناسبتربیگدار بود. در میانِ آنها روشهای غیررسمی و عجیبِ متعددی هم پیدا میشد که کارایی داشتند.
البته این بدان معنا نبود که میخواهد قیدِ تبادلِ اطلاعات با «خورشید» و «مردِنداشت آویخته» را بزند. در اختیار داشتنِ دانشِ دورانِ باستان، دانشِ رسمی و دانشِ سرّی وکند غیررسمی، از او فردی همهفنحریفتر میساخت و درکِ عمیقتری از علومِ غریبه به او میبخشید!
و این دقیقاًقدرت همان چیزی بودکنونی که کلاین میخواست.
او هرگز فراموش نکرده بود که هدفِ نهاییاش بازگشتدریافتِ به زمین است، پس هرچه دانشِ علومِ غریبهاش بیشترماجرا میشد، بهتر بود. هرچه جامعتر، بهتر؛ هرچه عمیقتر، بهتر!
(البته شرطِ رسیدن به این هدف اینه که از شرِ اینس زنگویل خلاص بشم و انتقامِ خودم و کاپیتانقصد رو بگیرم...) کلاین به شارون و ماریک نگاه کرد و در حالی که گوشههای لبش به لبخندی بالا رفتهاطمینان بود، گفت: «پیش از اینکه بخواهم به پذیرفتنِ این درخواست فکر کنم، باید بدانم چه کمکی از من میخواهید.
«من با جانمقدرتمندی شوخی نمیکنم وسپاسگزار چنین قصدی هم ندارم.»
شارون که کلاهِ سیاهِ کوچکی برکنونی سر داشت، آرام سر تکان دادنداشتند و حرفهای کلاین را تأیید کرد.
ماریک که در طرفِ دیگرامید نشسته بود، به جلو خم شدقدرتمندی و مشتش را جلوی دهانش گرفت.
«ما در اصلامید عضوِ یک سازمانِ نسبتاًدریافتِ قدیمی و سرّی بودیم.»
(اینو که میتونم حدسهمچنان بزنم...) کلاین حالتِ جدی ومیان خونسردِ چهرهاش را حفظ کرد.
ماریکِ رنگپریده به توضیحاتش ادامه داد: «این سازمان در آغازِ دورانِ پنجم شکل گرفت؛ پس از آنکه توفانهای دریای دیوانه ارتباطِداشته قارهٔ شمالی و جنوبی را قطع کرد و پادشاهیِ هایلندز و پادشاهیِ پاز در قارهٔ جنوبی تأسیس شدند. اما من فقطآیینِ دارم از زمانِ شکلگیریاش حرف میزنم. ریشههای این سازمان به پیش از دورانِ چهارم و درست به پیش از فاجعه برمیگردد.»
(اینو هم میدونم. مکتبِ گلِ سرخ، مگهبدهد نه... ریشهاش به زمانِ شاهِ جهشیافته برمیگرده...)سپاسگزار کلاین چهرهای سراپا گوش به خود گرفت.
ماریک موهای کمی آشفتهاش را خاراند و گفت: «این سازمان به یک خدای پلید باور دارد و معتقد است جادو علم و هنری استنادیدهگرفتنِ که بر اساسِ ارادهٔ فرد برای تغییرِ چیزها دگرگون میشود. این امر نیازمندِ پایهگذاریِ یک سیستمِ آیینیِ مذهبی، از جمله قانون و نظم است.تعلق بله، پیش از تهاجمِ قارهٔ شمالی، آنها در کنارِ کلیسای خدای مرگ، یک سازمانِ رسمی در درهٔ پاز و بلندیهای ستاره به شمار میرفتند.
«همزمان، بر این باور بودند که ارادهشان از امیالِمیان گوناگون سرچشمه میگیرد. با ترکیبِ این امیال و قدرتهای فرابشری،کاملِ قادر بودند کارهایی دور از ذهن و باورنکردنی انجام دهند.
«به خاطرِ همین عقاید، سنتِ باستانی و خونینِ قربانیهای بدوی را حفظ کردند؛ ازوجود جمله پوستکندنِ انسانها و استفاده از جمجمهٔ کودکان بهعنوانِ اشیای آیینی، و به خِیلِباید عظیمی از پیروانشان اجازه دادند تا با شور و حرارت انواعِ امیالشان را رها کنند.
«ما نمیتوانستیم بیرحمیِ چنین کارهایی را بپذیریم و ازدریافتِ طرفی حس میکردیم شیوهٔ برخوردشان با امیال بسیار مشکلساز است؛همین بنابراین دنبالِ فرصتی گشتیم تا از آن سازمان فرار کنیم.»
(شیوهٔ برخوردشون با امیال مشکلساز است؟) کلاین میدانست کهقدرتمندی مکتبِ گلِ سرخ به خاطرِ قربانیهای خونینش مشهور است،ختم در نتیجه چندان دربارهٔ بخشِ اولِ حرفهایش کنجکاو نبود.
شارون، با موهای بلوند و لباسِسپاسگزار سیاهش، با صدایی اثیری پاسخ داد:ختم «روشِ آنها افراط و سوزاندن است.
«فلسفهٔ ماصاحبِ سرکوب و نشانخدای دادنِ اعتدال است.»
پس قضیه از این قراره... کلاین ناگهان به یادِ توصیفِفرابشرِ ردهٔ زندانی افتاد. بدن قفسِ قلب بود و جهان قفسِختم بدن. جنون در بند کشیده میشد و هوس سرکوب میگشت.
اگه مکتبِ گلِ سرخ واقعاً مسیرِ جهشیافتهٔ زندانی رو در دست داره، فلسفهٔاگر دوشیزه شارون و ماریک خیلی بیشتر به دردِ نیازهای روشِ ایفای نقش میخوره. چراشرایطِ بقیهٔ اعضا متوجهِ این موضوع نشدن؟ یه جای کار میلنگه... او کمی اخم کرد.
ماریک با دیدنِ واکنشِ او، گمان کرد که متوجه نشده است و با صدایی کمی دورگه توضیح داد: «آنها تحتِتوان تأثیرِ آن خدای پلید قرار گرفتهاند و باور دارند که افراط در هوسهایشان به تقویتِ ارادهشان کمک میکند. وقتی افرادِپیش زیادی عنان از کف میدهند، بر یکدیگر نیز تأثیر میگذارند و بر تعصبشان میافزایند، و اینگونه میگذارند وضعیتشان به اوج برسد.
«دیدگاهِ ما کاملاً برعکس است. ما باور داریم که هوس باید همیشه دراحتمال دلِ فرد سرکوب شود، درست مانندِ شعلهها و ماگمای زیرِ زمین. تنها درنمیکرد لحظهای حیاتی میتوان آن را رها کرد تا قدرتی سهمگین به وجود آورد.»
ساده بگم، این تفاوتِ بینِ شهوت و پرهیزکاریه... تأثیری که خدای پلید میذارهعمیقاً با الزاماتِ مسیرِ خودش در تضاده. انگار یه چیزی این وسط درست نیست...نادیدهگرفتنِ کلاین متفکرانه پرسید: «پس به بکلاند فرار کردید و حالا آنها به دنبالتان آمدهاند؟
«آیا مردِ مردهامید در کوچه همبابتِ درگیرِ این ماجرا شد؟»
ماریک حدسِ دومِ کلاین را رد کرد و درمیان تأییدِ سؤالِ اولش گفت: «ما او را درگیر نکردیم.نادیدهگرفتنِ او به خاطرِ چیزِ دیگری خودش را درگیر کرد.»
پس چرا از بکلاند فرار نمیکنید؟ شهرهای بزرگِ زیادی در امتدادِ مرزِ پادشاهیِ لوئن و خلیجِ دِسی هست. تازه، میتونیدفرق برید اینتیس، فیساک، فیناپوتر، لنبرگ، ماسین و کشورهای دیگه... به عبارتِ دیگه، دلیلی دارید که بکلاند رو ترک نکنید؟ چیدرست میتونه باشه؟ کلاین لحظهای فکر کرد و گفت: «بسیار خب، کلیتِ ماجرا را فهمیدم. هوم، به چه نوع کمکی نیاز دارید؟
«ردهٔ من بالا نیست و هیچ فرابشرِبدهد قدرتمندی را هم نمیشناسم. به هیچ وجهسپاسگزار نمیتوانم مستقیماً با آن سازمانِ سرّی روبهرو شوم.»
کلاین پس از به دست آوردنِ فرمولِ معجونهای ردهٔقدرتمندی ۷، ۶ و ۵ از مسیرِ غیببین و کشتنِختم لانوس، در واقع دیگر مجبور نبود در بکلاند بماند.
هنوز فاصلهٔ عظیمی میانِ او و هدفِ بعدیِ انتقامش، یعنی اینس زنگویل که شیءِ مهرشدهٔ ۰-۰۸ را درنادیدهگرفتنِ اختیار داشت، به چشم میخورد. هیچ امیدی به موفقیت در کوتاهمدت نبود. او حتی جرئت نمیکرد به آنغریبهٔ نزدیک شود، پس ترکِ بکلاند غیرممکن نبود. در بدترین حالت، فقط دلش برای اجارهبهایی که پیشاپیش پرداخته بود میسوخت.
دلیلِ اینکه کلاین هنوز در این شهرِ بزرگ مانده بود، حضورِ فرابشرانِ بسیار در آنجاداشت بود. همچنین منابع و موادِ بسیاری در اینجا پیدا میشد. این موضوع آنجا را به یکیتأییدیه از راحتترین مکانها برای ارتقای ردهاش تبدیل میکرد. این با الهامِ غیببینیِ آن زمانش همخوانی داشت.
وقتی بیچهره بشم و هضمش تقریباً تموم بشه،بابتِ باید بزنم به دریا و دنبالِ یه پریِپای دریایی بگردم... این فکر ناگهان از ذهنِ کلاین گذشت.
شارون باکورسویی آرامش پاسخ داد:بدهد «پشتیبانِ ما باشید.
«تا با همقدرتمندی یک فرابشرِ ردهٔسپاسگزار ۵ را بکشیم.»
کلاین کمی جا خورد و پرسید: «باپلید وجودِ قدرتِ شما، آن سازمان فقط یکوجود فرابشرِ ردهٔ ۵ را برای شکارتان فرستاده است؟»
نکنه ویژگیِنمیخواست مشترکِ یهکورسویی فرقه بیمغز بودنه؟
شارون در حالی که چهرهاش رنگپریده و بیجان اما حالتش ظریفعمیقاً بود، با آرامش پاسخ داد: «او شیءِ مهرشدهای دارد که مراطرفِ بهشدت مهار میکند. مسئولِ این کار در واقع یک فرابشرِ ردهبالاست.»
ماریک افزود: «اما او با سرنخهایی که ما عمداً به جا گذاشتیم، به جای دیگری کشیده شده است.نادیدهگرفتنِ اینطور نیست که بکلاند تنها پایگاهِ ما باشد. اگر بتوانیم مسئولِ محلههای مجاور را بکشیم و آن شیءِ مهرشدهخورشیدِ را برداریم، بیدرنگ تغییرِ قیافه میدهیم و فرار میکنیم. پس از آن، دیگر ترسی از شکارهای عادی نخواهیم داشت.»
کلاین باصاحبِ کلماتی کوتاههفت تأیید کرد.
«اما چرانمیخواست فکر میکنید منامید میتوانم کمک کنم؟»
من کهکورسویی خیلی ضعیفدست به نظر میرسم...
و هدف یه فرابشرِهمچنان ردهٔ ۵ با اون قدرتمیان و اون شیءِ مهرشدهٔ عجیبه!
شارون با چشمانِ آبیاش در سکوت به اوظاهراً نگریست و با اطمینان گفت: «شما فقط درسیستمِ ردهٔ ۹ نیستید. شما بسیار خاص هم هستید.»
«هاها.» کلاین تنهاحتی توانست با خندهایدست خشک پاسخ دهد.
صدای اثیریِکورسویی شارون بارِ دیگربدهد به گوش رسید.
«علاوه بر این،قدرتمندی شما هنوز آنسپاسگزار "چشم" را دارید.»
اون چشم؟ منظورش چشمِ تمامسیاهیهخدای که استادِ خیمهشببازی، روزاگو، جانقطهٔ گذاشت؟ کلاین سر تکان داد.
«اما من فقط میتوانم از بخشِ کوچکی از آندریافتِ استفاده کنم و از آنجا که آفریدگارِ راستین آنماجرا را فاسد کرده است، نمیتواند تأثیرِ چندانی داشته باشد.»
شارون مثلِ همیشهامید کوتاه و مختصربابتِ گفت: «همان کافی است.»
ماریک افزود: «فرابشرِ ردهٔ ۵ که با اوپای سروکار داریم، ویژگیهایی شبیهِ شارون دارد. تنها آن "چشمِ"مقابل شما میتواند در پیدا کردنش به ما کمک کند.»
در آنصاحبِ لحظه، شارون دوبارهخدای به سخن آمد:
«ماریک طعمهٔ اول خواهد بود.
«من دومی میشوم.
«شما همفرابشرِ شکارچیِ مسئولِهمچنان حلِ مشکل هستید.
«نمیتوانم امنیتِصاحبِ مطلق راهفت تضمین کنم.
«اما قطعاًنمیخواست از ما درامید امانتر خواهید بود.»
بهاندازهٔ کافی صادقانه به نظر میرسه، اما باید از طریقِ غیببینی مطمئن بشم...اگر کلاین چند ثانیه درنگ کرد و گفت: «میخواهم وضعیت را در موردِ ویژگیهاتوان و شیءِ مهرشدهٔ آن شخص بفهمم. تنها در این صورت میتوانم تصمیم بگیرم.»