---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 130: گردهماییِ سرّیِ بکلاند • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 130: گردهماییِ سرّیِ بکلاند

0

کلاین به سِوِین که مقابلِ جسدِ هیولا ایستاده بود نگاه کرد و‌شما​ سپس نگاهش را به سمتِ مجریِ کیفری چرخاند که بازوی همکارِ نیمه‌هوشیارش را‌توانستید​ گرفته بود و کمکش می‌کرد تا بایستد. کلاین ناگهان اندوهی وصف‌ناپذیر احساس کرد.

تقریباً محال بود که اعضای شاهین‌های شب، مجریانِ کیفر و ذهنِ جمعیِ ماشین به‌عنوانِ‌همهٔ​ قهرمان شناخته شوند. کارهایی که می‌کردند هرگز به اطلاعِ عموم نمی‌رسید و فقط در‌درست​ پرونده‌های محرمانه پنهان می‌ماند. اما خطر و دردی که تحمل می‌کردند، کاملاً واقعی بود.

شاید یه روزی‌برسه​ برسه که دشمنم‌هم‌تیمی‌هام​ یکی از هم‌تیمی‌هام بشه...

کلاین در دل آهی کشید. او بارِ سنگینی‌کوچک​ را که همهٔ اعضای شاهین‌های شب، مجریانِ کیفر‌روی​ و ذهنِ جمعیِ ماشین بر دوش می‌کشیدند، حس کرد.

در آن‌مطمئن​ لحظه، نیلِ‌بزرگی​ پیر آهی کشید.

«بیا برویم. مزاحمشان نشویم.»

کلاین عصایش را برداشت و گفت: «بسیار خب.» درست وقتی‌بارِ​ قدم‌هایش را تندتر کرد، ناگهان متوجه شد که نیلِ پیر‌مزاحمشان​ هنوز دستِ چپش را گرفته است. با نگرانی پرسید: «آسیب دیده‌اید؟»

نیلِ پیر خندهٔ کوتاهی کرد و گفت: «کمی پیش‌راستش​ یکی از ترکش‌ها به من خورد. اگر هنوز جوان بودم،‌خفیفی​ حتماً می‌توانستم جاخالی بدهم. خوشبختانه فقط یک بریدگیِ کوچک است.»

دستِ راستش را کمی تکان داد تا‌گذرگاه​ کلاین بتواند زخمِ کوچکی را که هنوز داشت‌چیزی​ روی پشتِ دستِ چپش خون‌ریزیِ خفیفی می‌کرد، ببیند.

کلاین پس از اینکه مطمئن شد‌دشمنم​ مشکلِ بزرگی نیست، آهی کشید و‌بارِ​ در امتدادِ گذرگاه به راه افتاد.

«آقای نیل، شما خیلی آرام‌تر از چیزی هستید که تصور می‌کردم.‌سنگینی​ با وجود اینکه کمتر از ۲ متر با هیولا فاصله داشتید،‌عصایش​ باز هم توانستید با آرامش ورد بخوانید و از طلسم استفاده کنید.»

با وجود اینکه مجریِ کیفرِ مهارگسیخته در هیئتِ یک‌راستش​ هیولا به سمتِ کلاین جهیده بود، نیلِ پیر در‌خون‌ریزیِ​ تمامِ مدت از نظرِ فیزیکی بسیار به او نزدیک بود.

نیلِ پیر‌مطمئن​ از این‌بزرگی​ تعریف خندید.

«من یک شاهینِ شبِ کهنه‌کارم. در میانِ کارهای خطرناکی که انجام داده‌ام، اتفاقی که همین الان افتاد حتی در بینِ ۱۰ موردِ اول هم نیست. یک بار که‌درست​ با دان در گورستانِ رافائل گشت می‌زدیم، اصلاً خبر نداشتم که یک جسد تبدیل به زامبی شده و گورش را ترک کرده تا در سایهٔ درختان کمین کند.‌کوچک​ من بی‌آنکه اصلاً متوجهش شوم از کنارش گذشتم، چون دنبالِ یک جای دنج می‌گشتم. هه، خودت می‌دانی منظورم چیست. در نهایت، او روی پشتم پرید و گلویم را گرفت.»

کلاین با شنیدنِ این‌دشمنم​ خاطره وحشت کرد و‌آهی​ حدسش را به زبان آورد:

«و در چنین وضعیتی، باز هم آن‌قدر آرامش داشتید‌راستش​ که از یک طلسم استفاده کنید؟ یا از جادویی‌خون‌ریزیِ​ استفاده کردید که یک رازکاو می‌توانست به‌سرعت اجرا کند؟»

نیلِ پیر نگاهی دزدکی به او انداخت و با صدای بلند خندید: «نه، دان توانست به‌موقع آن‌تصور​ زامبی را به خواب ببرد. من این داستان را برایت تعریف می‌کنم تا بگویم که به‌عنوانِ یک‌هیئتِ​ شاهینِ شب، نه تنها باید به خودت باور داشته باشی، بلکه باید به هم‌تیمی‌هایت هم اعتماد کنی.»

کلاین چند ثانیه ساکت ماند. سپس، هم‌یکی​ صادقانه و هم به شوخی پاسخ داد:‌همهٔ​ «آقای نیل، شما امروز خیلی خردمند شده‌اید.»

نیلِ پیر پرشِ کوچکی کرد و پایش را روی‌کشید​ اسکله محکم کرد. با لحنی تحقیرآمیز پاسخ داد: «این به‌برویم​ خاطرِ آن است که معمولاً فقط پیش‌پاافتاده‌ترین روی مرا می‌بینی.»

آن دو بندر را ترک‌بدهم​ کردند و به سمتِ میخانهٔ‌تکان​ اژدهای شریر به راه افتادند.

کلاین هفت‌تیرش را کنار گذاشت، عصایش را به گوشه‌ای تکیه‌آقای​ داد و کتش را درآورد. زیرِ نورِ چراغِ گازِ خیابان، شروع‌متر​ کرد به بررسیِ اینکه آیا کتش آسیبی دیده است یا نه.

«چقدر خوش‌شانس بودم. فقط چند تراشه به آن چسبیده‌بشه​ و یک جایش کثیف شده...» او تراشه‌ها را برداشت و‌پیر​ با دست خاکش را تکاند. سپس دوباره آن را پوشید.

نیلِ پیر با لبخند به او نگاه کرد‌آهی​ و با تقلید از لحنش، آسوده‌خاطر افزود: «چه‌نیلِ​ حیف، هیچ راهی برای گرفتنِ غرامت وجود ندارد.»

کلاین موقتاً زبانش بند آمد.

من اصلاً همچین آدمی نیستم!

او در‌واقعی​ دل بر این‌برسه​ موضوع تأکید کرد.

با رسیدنِ کالسکهٔ عمومی، کلاین ساعتِ جیبیِ‌بشه​ نقره‌ایِ برگ‌مویش را درآورد و درش را‌می‌کشیدند​ باز کرد تا زمان را بررسی کند.

او برگشت و به نیلِ‌بدهم​ پیر گفت: «اگر کارِ دیگری‌تکان​ نیست، من باید به خانه بروم.»

نیلِ پیر سر تکان داد و گفت: «از شامت در خانه لذت ببر.‌خیلی​ نیازی نیست به طلسمِ خواب فکر کنی. من از سِوِین غرامت می‌گیرم. هر چه‌ورد​ باشد او مردِ ثروتمندی است. البته امروز نمی‌روم. باید حال‌وروزش را در نظر بگیرم.»

کلاین دهان باز کرد،‌روزی​ اما در نهایت فقط‌هم‌تیمی‌هام​ گفت: «...از سخاوتتان متشکرم.»

او به‌سرعت سوارِ کالسکه شد و به‌بشه​ خیابانِ نرگس بازگشت. ساعت از ۷ عصر‌می‌کشیدند​ گذشته بود و آسمان رفته‌رفته تاریک می‌شد.

کلاین کلیدهایش را درآورد تا در را باز کند و‌تکان​ ملیسا را دید که کلاهِ توری‌اش را درمی‌آورد و روی‌ببیند​ جالباسی می‌گذارد. لبخندی زد و سرِ صحبت را باز کرد:

«تازه برگشتی؟»

سپس، احساساتِ درهم‌آمیخته‌اش ناگهان‌روزی​ ناپدید شد و احساسِ‌هم‌تیمی‌هام​ آرامش و گرما کرد.

ملیسا با جدیت توضیح‌دشمنم​ داد: «امروز در مدرسه‌آهی​ یک درسِ عملی داشتیم.»

کلاین بو کشید و عطرِ غذا‌خوشبختانه​ به مشامش رسید. جا خورد و‌بتواند​ ناخودآگاه پرسید: «پس کی دارد شام می‌پزد؟»

به‌محض اینکه جمله‌اش تمام شد،‌نیست​ هر دو با هم به‌آقای​ این سؤال پاسخ دادند: «بنسون!»

در لحنشان‌واقعی​ اثری از هشدار‌برسه​ و نگرانی بود.

بنسون که گفتگوی آن‌ها را شنیده بود، از آشپزخانه بیرون آمد. در حالی که دست‌هایش را با پیش‌بند پاک می‌کرد، گفت: «به آشپزیِ من هیچ‌بسیار​ اعتمادی ندارید؟ یادم می‌آید قبل از اینکه ملیسا آشپزی یاد بگیرد، شما دو نفر منتظر می‌ماندید تا من به خانه بیایم و با اشتیاق به‌جاخالی​ آشپزی‌ام نگاه می‌کردید. در واقع، آشپزی خیلی آسان است. خورشِ گوشت و سیب‌زمینی می‌خواهید؟ اول گوشت را می‌ریزید، بعد سیب‌زمینی‌ها را، بعد کمی چاشنی اضافه می‌کنید...»

کلاین و ملیسا‌می‌توانستم​ نگاهی به هم‌خوشبختانه​ انداختند و ساکت ماندند.

کلاین عصایش را کنار‌بزرگی​ گذاشت، کلاهش را درآورد،‌راه​ چرخید و لبخند زد:

«فکر می‌کنم وقتش رسیده که‌برسه​ یک خدمتکار استخدام کنیم. اصلاً سالم‌کشید​ نیست که شام را سروقت نخوریم.»

ملیسا که ناخودآگاه دنبالِ بهانه‌ای برای مخالفت‌بشه​ می‌گشت، گفت: «اما دلم نمی‌خواهد وقتی با هم‌لحظه​ گپ می‌زنیم، غریبه‌ای کنارمان باشد. این‌طوری معذب می‌شوم.»

کلاین کتش را درآورد‌جاخالی​ و با لبخند گفت:‌کوچک​ «من که مشکلی ندارم...»

در همان لحظه،‌مشکلِ​ چهره‌اش خشک شد و‌گذرگاه​ دست از کار کشید.

نزدیک بود کتم‌شاید​ رو دربیارم. هنوز‌دشمنم​ هفت‌تیر زیر بغلمه...

اهم. گلویش را صاف کرد و وانمود کرد اتفاقی نیفتاده است: «به حرفش اهمیت نده.‌لحظه​ وقتی به خانه می‌رسیم، می‌توانیم بگذاریم خدمتکار در اتاقش استراحت کند. شک دارم هیچ خدمتکاری‌متوجه​ از استراحت بدش بیاید. همم، باید خدمتکاری پیدا کنیم که حاضر باشد آشپزی یاد بگیرد.»

نمی‌خواست در آینده شکنجهٔ خوردنِ‌بدهم​ غذاهایی را تحمل کند که‌تکان​ مجبور بود محتویاتشان را حدس بزند.

بنسون جلوی آشپزخانه ایستاده‌بزرگی​ بود و به نشانهٔ‌راه​ موافقت سر تکان داد:

«وقتی وقت کردیم، می‌توانیم به انجمنِ کمک‌یکی​ به خدمتکارانِ خانوادگیِ تینگن سر بزنیم. آن‌ها در‌دوش​ این زمینه تجربهٔ زیاد و گزینه‌های فراوانی دارند.»

کلاین نگاهِ بی‌میلِ ملیسا را‌یکی​ نادیده گرفت و گفت: «بسیار‌بارِ​ خب، پس قرارمان همین شد!»

...

بکلاند، محلهٔ‌مطمئن​ امپراتریس، اقامتگاهِ‌بزرگی​ ویکنت گلاینت.

آدری هال به همراهِ خدمتکارِ شخصی‌اش، آنی، مهمانی‌هم‌تیمی‌هام​ را ترک کرد. به طبقهٔ دوم رفتند و‌می‌کشیدند​ واردِ اتاق‌خوابی شدند که ویکنت آماده کرده بود.

با کمکِ آنی، لباسِ پرزرق‌وبرق و کفش‌های پاشنه‌بلند‌آهی​ و سبکِ رقصش را آرام درآورد. سپس ردای سیاهِ‌پیر​ کلاه‌داری را که از قبل آماده کرده بود پوشید.

آدری کلاهش را روی سر‌بدهم​ کشید، جلوی آینهٔ قدی ایستاد‌تکان​ و خودش را برانداز کرد.

دید که بیش از نیمی از‌امتدادِ​ صورتش در سایهٔ کلاه پنهان شده‌شما​ و تنها لب‌های زیبایش به‌وضوح نمایان است.

ردای بلند و سیاه، صورتی که تو‌یکی​ سایه‌ها پنهان شده، یه حسِ رازآلود... این همون‌دوش​ چیزیه که تمامِ این مدت آرزو داشتم بپوشم!

از سرِ نگرانی، کلاهِ نرم و آبی‌رنگِ قایقی‌شکلی هم‌کشید​ زیرِ کلاهِ ردا گذاشت. با تورِ شطرنجیِ ظریفی که از‌برویم​ آن آویزان بود، اجزای صورتش بیش از پیش غیرقابل‌تشخیص شد.

آدری پاهایش را در نیم‌بوت‌های چرمی فرو کرد، به‌راستش​ آنی نگاهی انداخت و گفت: «بد نیست، همین است! همین‌جا‌خفیفی​ منتظرم بمان. هر کس که آمد، در را باز نکن.»

آنی با درماندگی نگاهش کرد و‌امتدادِ​ گفت: «اما باید قول بدهید که‌شما​ رفتنتان بیشتر از یک ساعت طول نمی‌کشد.»

آدری لبخند زد و گفت: «باید به من اعتماد کنی. تا‌کشید​ به حال همیشه سرِ قولم مانده‌ام.» سپس به سمتِ خدمتکارِ شخصی‌اش خم‌نشویم​ شد، او را در آغوش گرفت و طبقِ آداب گونه‌اش را بوسید.

سپس با قدم‌هایی تند راه افتاد و‌بشه​ کلاهِ ردا را روی سر کشید. چرخید‌می‌کشیدند​ و از درِ مخفیِ اتاق‌خواب بیرون رفت.

پله‌ها را تا پایین طی کرد و‌بریدگیِ​ به درِ کناریِ اقامتگاهِ ویکنت رسید؛ همان‌جا‌کوچکی​ دید که کالسکه‌ای از پیش منتظر ایستاده است.

گلاینت در میانِ سایه‌ها ایستاده بود. نگاهی به آدری انداخت‌آقای​ و صادقانه تعریف کرد: «با این طرزِ لباس پوشیدن واقعاً، بله...‌متر​ همان‌طور که امپراتور روزل اغلب به کار می‌برد، بسیار باحال شده‌اید.»

آدری دامنِ خیالی‌اش را‌روزی​ بالا گرفت و با‌هم‌تیمی‌هام​ ظرافت تعظیم کرد: «ممنونم.»

آن دو سوارِ کالسکه شدند‌یکی​ و ویلا را ترک کردند. حدودِ‌سنگینی​ ده دقیقه بعد، به خانه‌ای رسیدند.

آدری بیرونِ خانه، «شاگرد» فورس وال‌خوشبختانه​ و دوستش، «میانجی» شیو دِرِچا را دید‌زخمِ​ که اخیراً با او آشنا شده بود.

موهای قهوه‌ایِ کمی حالت‌دار و چشمانِ آبیِ روشنِ فورس، تنبلیِ ذاتیِ او را‌خیلی​ نشان می‌داد. به شیو دِرِچا که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «ایشان‌ورد​ متقاعدکنندهٔ بی‌نظیری است و می‌تواند کمکتان کند چیزهایی را که می‌خواهید به دست آورید.»

شیو دِرِچا کمی قدکوتاه‌تر بود، در بهترین‌یکی​ حالت حدودِ ۱۵۰ سانتی‌متر. اجزای صورتش ظریف بود،‌دوش​ اما بسیار جوان و خام به نظر می‌رسید.

با وجودِ آنکه موهای بلوندِ تا روی شانه‌اش نامرتب و‌بارِ​ ژولیده بود و لباسِ تمرینِ شوالیه‌های سنتی به تن داشت،‌مزاحمشان​ اما وقاری وصف‌ناپذیر و جذابیتی متقاعدکننده در ظاهرش دیده می‌شد.

آدری که پیش‌تر چند بار او را‌بریدگیِ​ دیده بود، لبخندِ محوی زد و پرسید:‌کوچکی​ «دوشیزه شیو، می‌توانم به شما اعتماد کنم؟»

شیو دِرِچا لبخندی زد، با‌نیست​ دست اشاره کرد و گفت:‌آقای​ «اصلاً نیازی نیست نگران باشید.»

درست وقتی به راه افتاد تا‌دشمنم​ دنبالِ آدری و ویکنت گلاینت برود،‌بارِ​ ناگهان صدای «تاپ!» به گوش رسید.

آدری به سمتِ صدا برگشت و دید‌بشه​ تیغهٔ مثلثی‌شکلی که برقی سرد از آن‌می‌کشیدند​ می‌جهید، کنارِ پای شیو دِرِچا افتاده است.

آدری و شیو دِرِچا نگاهی‌بدهم​ به هم انداختند و هر‌تکان​ دو هم‌زمان زبانشان بند آمد.

پس از حدودِ بیست ثانیه، شیو‌امتدادِ​ دِرِچا به‌سرعت چمباتمه زد، تیغهٔ مثلثی‌شما​ را برداشت و در لباسش پنهان کرد.

شیو دِرِچا با جدیت توضیح داد: «باید‌یکی​ جلوی وقوعِ حوادثِ پیش‌بینی‌نشده را بگیریم. بعضی‌ها‌همهٔ​ منطق سرشان نمی‌شود و به‌راحتی متقاعد نمی‌شوند.»

آدری سر تکان داد‌دشمنم​ و با صدایی رسا پاسخ‌کشید​ داد: «حرفتان را باور می‌کنم...»

فورس در حالی که زیرچشمی به چمنزار نگاه‌کوچک​ می‌کرد، افزود: «این‌ها ابزاری‌اند برای متقاعد کردنِ آن‌روی​ حرام‌زاده‌ها تا با آرامش با ما صحبت کنند.»

آن چهار نفر دیگر حرفی نزدند و‌گذرگاه​ چند قدم جلو رفتند. سه ضربهٔ بلند‌آرام‌تر​ و دو ضربهٔ کوتاه به درِ چوبی زدند.

در با صدای «قیژژ!» باز شد. آدری با استفاده از حالتِ «تماشاگرِ» خود، آرام به درونِ‌می‌کشیدند​ خانه نگاه کرد؛ افرادِ زیادی پراکنده نشسته بودند. آن‌ها با روش‌های مختلفی مانندِ کلاهِ ردا یا نقاب،‌هنوز​ چهره‌شان را پوشانده بودند. برخی هم اصلاً به خود زحمت نداده و با چهرهٔ باز نشسته بودند.

آدری تقریباً بی‌درنگ متوجهِ‌دشمنم​ مردی سیاه‌پوش شد که‌آهی​ روی مبلی تک‌نفره نشسته بود.

آن مرد نیز کلاهِ ردا‌بدهم​ بر سر داشت و چهره‌اش‌تکان​ را در سایه پنهان کرده بود.

در سکوت به تمامِ مهمانان نگاه می‌کرد‌گذرگاه​ و این حس را به دیگران می‌داد‌آرام‌تر​ که گویی در جایگاهِ قدرت نشسته است.

خیلی اعتمادبه‌نفس داره، ولی نگاهش به‌شدت چندش‌آوره. نگاهش‌هم‌تیمی‌هام​ مثل دو تا شاخکِ لزج که می‌خوان لباس‌هام‌می‌کشیدند​ رو پاره کنن، روی بدنم بالا و پایین رفت...

حواسِ آدری جمع بود. با دقت نگاه‌بشه​ می‌کرد و در کمالِ آرامش قضاوت می‌کرد،‌می‌کشیدند​ اما مو به تنش سیخ شده بود.

فورس او را معرفی کرد:

«ایشان آقای آ هستند؛‌بزرگی​ یک فرابشرِ قدرتمند و‌راه​ رهبرِ این گردهماییِ مخفی.»

ناولها | novelha.net