---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 280: گامِ نخست • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 280: گامِ نخست

0

در گوشه‌ای از محلهٔ شرقی.

زیونِ مست رو به دیوار ایستاد،‌اون​ شلوارش را پایین کشید و با‌کرده​ خیالِ راحت شروع به آبیاریِ خزه‌ها کرد.

وقتی کارش تمام‌کردنِ​ شد، ناگهان کسی‌تحت‌تعقیب​ به شانه‌اش زد.

زیون بی‌اختیار چند بار لرزید. شلوارش را‌می‌کرد​ بالا کشید و نیم‌چرخی زد. پسری کوتاه‌قد‌تیز​ با ژاکتِ برزنتی و کلاه لبه‌دار دید.

«پسر» سرش را بالا آورد‌شده​ و با وجودِ ظاهرِ کثیفش،‌بیچاره​ چهره‌ای ملایم و ظریف نمایان شد.

زیون با تعجب‌درخواستِ​ پراند: «شیو؟ چرا‌اون​ این‌جوری تیپ زدی؟»

شیو انگشتِ اشاره‌اش را‌اون​ روی لب‌هایش گذاشت تا او‌قبول​ را به سکوت دعوت کند.

سپس صدایش را پایین آورد و‌نبود​ گفت: «من می‌پرسم و تو جواب‌بخوره​ می‌دی. صدات رو پایین نگه دار.»

زیون که از جذبهٔ‌غرق​ او جا خورده بود،‌افتاده​ فقط توانست سر تکان دهد.

شیو با صدایی آهسته پرسید: «از‌اون​ بینِ آدم‌هایی که ویلیامز می‌شناخت، کی‌کرده​ تو این دو روزِ گذشته مرده؟»

زیون از مغزِ الکل‌زده‌اش کار کشید تا کمی با دقت‌کرده​ فکر کند و گفت: «گاوین! همین امروز صبح جسدِ گاوین‌خیلی​ رو تو رودخونهٔ تاسوک پیدا کردن که غرق شده بود!

«احتمالاً دیشب افتاده تو رودخونه. بیچاره‌نبود​ شنا بلد نبود و وقتی مست‌بخوره​ می‌کرد، دوست داشت کنارِ رودخونه باد بخوره.»

نگاهِ شیو ناگهان تیز شد. بی‌درنگ پرسید:‌دیشب​ «گاوین درخواستِ ویلیامز رو برای پیدا کردنِ‌می‌کرد​ اون مجرمِ تحت‌تعقیب، یعنی لانوس، قبول کرده بود؟»

زیون یک‌ریز حرف می‌زد: «معلومه، همه‌مون این مأموریت رو از ویلیامز گرفتیم. به‌هرحال کارِ خیلی مهمی هم نیست. فقط باید نقاشی رو به هر کی می‌شناسیم نشون‌می‌شناسیم​ بدیم و حواسمون به کسی باشه که شبیهش باشه. اوه، ویلیامز، می‌گفت اگه سرنخی پیدا بشه، سه روز مهمونم می‌کنه به مشروب و گوشت! طفلکی آخرش تو‌مالِ​ انفجارِ گاز مرد. واسه همینه که نمی‌ذارم صاحب‌خونه‌ام لولهٔ گاز بکشه! اه... اون مالِ چند ماه پیش بود. الان فقط می‌تونم پولِ یه مسافرخونهٔ ارزون رو بدم.»

شیو به پهلو نگاه کرد، لب‌هایش را روی‌لانوس​ هم فشرد و مستقیم به زیون خیره شد:‌مأموریت​ «گاوین مسئولِ کدوم منطقه بود؟ چیزی بهت نگفته بود؟»

زیون سکسکه‌ای کرد و گفت: «ا-اون معمولاً می‌ره سمتِ منطقهٔ اسکله نزدیکِ اسکلهٔ بالامِ شرقی. حتی‌درخواستِ​ دیروز عصر هم من رو دید و گفت رفته میخانهٔ اتحادِ کارگران تا خبرِ گشتنش دنبالِ‌گرفتیم​ لانوس رو پخش کنه. نقاشیِ لانوس رو هم به همهٔ اونایی که اونجا بودن نشون داده.»

در بکلاند اسکله‌های زیادی وجود داشت‌احتمالاً​ که بیشترشان جزوِ منطقهٔ اسکله به‌بلد​ حساب می‌آمدند و «کارخانهٔ کشتی‌سازی» نامیده می‌شدند.

شیو با تردید اخم کرد‌کردنِ​ و دوباره پرسید: «و بعدش؟‌لانوس​ گاوین نگفت می‌خواد چی‌کار کنه؟»

زیون دوباره آهی کشید: «معلومه، مشروب بخوره! برنامه‌اش این بود که حسابی بنوشه و بعد‌همه‌مون​ یه جا برای خواب پیدا کنه! اوه، طفلکی حتماً از مستی گرمش شده و خواسته تو‌اوه​ رودخونه آب‌تنی کنه، ولی یادش رفته که شنا بلد نیست و تازه، کم‌کم داره زمستون می‌شه!»

این... گاوین که چیزی پیدا نکرده بود. رفته بود میخانهٔ اتحادِ کارگران تو اسکلهٔ بالامِ شرقی‌درخواستِ​ و برای پیدا کردنِ لانوس «اعلامیه» پخش کرده بود، ولی آخرش به کشتن دادتش. حتی پای‌گرفتیم​ ویلیامز هم گیر افتاد... واکنشِ قاتل رو دیگه نمی‌شه فقط افراطی دونست. اون رسماً یه دیوانه‌ست...

اگه من جای لانوس بودم، راحت‌ترین کار این بود که فوراً برم یه جای دیگه تا پیدام نکنن. مگه اینکه... مگه اینکه درگیرِ ماجرایی‌برای​ شده باشه و نتونه به این زودی‌ها بره... ولی فقط من که دنبالش نبودم. کلی شکارچیِ جایزه‌بگیرِ دیگه هم هستن. شاید بتونه ویلیامز رو‌نشون​ بکشه، ولی مگه می‌تونه این‌همه آدم رو بکشه؟ اگه همچین قدرتی داشت، همهٔ کسایی رو که تو حیاطِ سیولائوس اعلامیهٔ تحت‌تعقیب پخش می‌کردن، می‌کشت!

شیو کاملاً از کلِ این ماجرا‌اون​ گیج شده بود، درست همان‌طور که‌کرده​ مرگِ ویلیامز به نظرش غیرممکن می‌آمد.

در نهایت تصمیم گرفت ابتدا مشکل را به دوشیزه آدری گزارش دهد و سپس‌معلومه​ با تغییرچهره به میخانهٔ اتحادِ کارگران در بالامِ شرقی برود. قصد نداشت هیچ پرس‌وجویی‌حواسمون​ بکند و فقط می‌خواست نظارت کند تا ببیند آیا شخصِ مشکوکی آنجا هست یا نه.

...

محلهٔ چروود. ادارهٔ پلیسِ رایس.

کلاین بارِ دیگر خودش را دید‌اون​ که همراه با دزدها و مست‌ها‌کرده​ روی نیمکتی پشتی‌دار کز کرده است.

چقدر بدشانسم... کی فکرش رو می‌کرد به‌یعنی​ پستِ پلیس بخورم و نتونم به‌موقع مسیرم رو‌همه‌مون​ کج کنم. همه‌اش تقصیرِ اون قاتلِ زنجیره‌ایِ لعنتیه!

همان‌طور که کلاین به آن شخصِ خاص لعنت می‌فرستاد، به این فکر‌بخوره​ می‌کرد که چطور طلسم‌های کوچک و پودرِ گیاهی‌اش را که نمی‌توانست توجیهشان‌قبول​ کند، پنهان سازد و از بازرسیِ بدنیِ پس از آن قسر در برود.

سعی کرده بود آن‌ها را در دستکش‌های سیاهش بگذارد‌رودخونه​ تا بعد فرصتی بیابد و در نقطه‌ای پنهان در ادارهٔ‌بخوره​ پلیس جاسازشان کند و فقط هنگامِ رفتن آن‌ها را بردارد.

در همان لحظه چشمانش برق زد و وکیلِ جوان، یورگن کوپر، را دید که‌حرف​ موهایش را مرتب به عقب شانه کرده بود. طوری لباس پوشیده بود که گویی به‌بدیم​ یک ضیافت می‌رفت. درست وقتی کوپر نزدیک شد، یک پاسبانِ پلیس او را همراهی می‌کرد.

یورگن با همان حالتِ‌اون​ جدیِ همیشگی‌اش گفت: «بعد از‌قبول​ امضا کردنِ اسمتان می‌توانید بروید.»

کلاین با‌رودخونه​ تعجب پرسید:‌شنا​ «فقط همین؟»

یورگن به‌آرامی سر تکان داد.

«بله، آن‌ها‌بی‌درنگ​ می‌دانند که شما‌کردنِ​ کارآگاهِ سرشناسی هستید.»

این دیگه چه جور دلیلیه؟

کلاین جرئت نکرد بیشتر بپرسد. بی‌درنگ برخاست و به دنبالِ‌کنارِ​ یورگن که پالتوی فاستونیِ سیاهِ بلندی به تن داشت، به راه‌تحت‌تعقیب​ افتاد. پیش از رفتن، با خیالی آسوده نامش را امضا کرد.

هوا با دفعهٔ پیش که یورگن او را از ادارهٔ پلیس بیرون آورده بود،‌می‌کرد​ تفاوت داشت. بارانی نمی‌بارید و تنها ابرهای ضخیم، ماهِ سرخ و ستارگان را پوشانده بودند.‌یعنی​ خیابان‌ها با چراغ‌های گازی که در هر دو سوی خیابان ردیف شده بودند، روشن می‌شد.

کلاین تندتر قدم برداشت، به‌کردنِ​ کنارِ یورگن رسید و گفت: «خیلی‌قبول​ ممنونم! باز هم به زحمت انداختمتان!»

یورگن سرش را چرخاند، نگاهش کرد‌تحت‌تعقیب​ و بدونِ لبخند گفت: «نیازی به‌حرف​ تشکر نیست. این شغلِ من است.

«۲ پوند.»

«...» کلاین با دقت‌غرق​ او را برانداز کرد‌افتاده​ و لبخندی زد: «بسیار خب.»

کیف‌پولش اخیراً پر و پیمان‌کردنِ​ شده بود و او بی‌درنگ‌لانوس​ دو اسکناسِ ۱ پوندی بیرون آورد.

یورگن بدونِ ذره‌ای تعارف پول را گرفت و گفت: «اگر مایل باشید یک شراکتِ رسمی را‌مأموریت​ آغاز کنیم، هر بار که به ادارهٔ پلیس بیایید، فقط ۱ پوند از شما می‌گیرم. البته‌می‌گفت​ نه برای پرونده‌های سنگین. باید درک کنید که بخشِ بزرگی از دستمزدی که می‌گیرم، به دفتر می‌رسد.»

انگار قراره تو آینده تندتند واسه خوردنِ قهوه‌دوست​ به ادارهٔ پلیس دعوت بشم... تف، حتی قهوه‌درخواستِ​ هم نمی‌دن. یه لیوان آب هم پیدا نمی‌شه!

پیش از آنکه کلاین‌غرق​ بتواند جواب دهد، شنید‌افتاده​ که یورگن اضافه کرد.

یورگن ادامه داد: «برای یک کارآگاهِ خصوصی، رفت‌وآمد‌تحت‌تعقیب​ به ادارهٔ پلیس چیزی است که هر از‌معلومه​ گاهی پیش می‌آید. این یک خطرِ شغلی است.

خب، خیلی خوب می‌دانم که هر‌تحت‌تعقیب​ کارآگاهِ خصوصی با حملِ غیرقانونیِ سلاح و‌می‌زد​ ورودِ غیرقانونی به خانهٔ دیگران مشکل دارد.

پاسخِ شما این بار بسیار خوب بود. پلیس نتوانست شواهدِ کافی پیدا کند تا ثابت‌بی‌درنگ​ کند سلاحِ غیرقانونی حمل می‌کردید و توضیح در موردِ واکنشِ باروت روی بدنتان کاملاً کافی بود.‌مأموریت​ نامِ کلوپِ کوئلاگ برای متقاعد کردنشان بس بود؛ وگرنه به احتمالِ زیاد کارتان به دادگاه می‌کشید.

پس شما مظنون نیستید، بلکه شهروندی خوب هستید.‌افتاده​ شهروندِ خوبی که اسلحه‌ای پیدا کرده و تحویل‌داشت​ داده است، بنابراین نیازی به بازرسیِ بدنی نبود.»

بسیار خب... اما یه هفت‌تیر و گلوله‌هاش رو از‌یعنی​ دست دادم. این خودش چند پوند می‌شه، تازه پولِ‌مأموریت​ وکیل هم هست. کلاین به‌زور لبخندی زد و گفت:

«می‌فهمم. وکیل‌برای​ یورگن، بیایید شراکتی‌مجرمِ​ رسمی برقرار کنیم.»

گوشهٔ لبِ یورگن پرید. با لبخندی‌نبود​ کاملاً حرفه‌ای دست دراز کرد و‌بخوره​ گفت: «امیدوارم شراکتِ دلپذیری داشته باشیم.

صمیمانه امیدوارم مجبور‌کردن​ نشوم شما را زیاد‌دیشب​ در ادارهٔ پلیس ببینم.»

این چیزی نیست که‌برای​ دستِ من باشه... کلاین خنده‌ای‌یعنی​ از سرِ تمسخرِ خود کرد.

...

کلاین پس از بازگشت به‌بلد​ شمارهٔ ۱۵ خیابانِ مینسک، با‌کنارِ​ حمامی آبِ گرم خستگی در کرد.

اما در همان لحظه،‌غرق​ بارِ دیگر نیایش‌هایی وهم‌آلود از‌رودخونه​ یک زن به گوشش خورد.

دوشیزه عدالت؟ ردی از لانوس پیدا شده؟ کلاین‌تحت‌تعقیب​ ناگهان از وان بیرون پرید، سریع بدنش را خشک‌همه‌مون​ کرد، لباس پوشید و به فرازِ مِهِ خاکستری رفت.

در حالی که به ستارهٔ زرشکی که مدام‌لانوس​ منبسط و منقبض می‌شد خیره مانده بود، نیروی‌مأموریت​ روحی‌اش را امتداد داد و به گوش ایستاد.

«ابلهی که‌رودخونه​ به این‌شنا​ عصر تعلق ندارد...

آقای ابلهِ عالیقدر، در‌غرق​ تحقیقاتِ مربوط به لانوس‌افتاده​ مشکلی پیش آمده است...»

«عدالت» که به دلیلی نامعلوم پیراهنی سفید به‌تحت‌تعقیب​ تن داشت، ماجرای انفجار در خیابانِ داراوی در محلهٔ‌همه‌مون​ شرقی و همچنین غرق شدنِ گاوین را بازگو کرد.

او به‌عنوان یک تله‌پات که اکنون تا حدی‌لانوس​ مهارت یافته بود، حدس‌های خودش را به ماجرا‌مأموریت​ نیفزود تا مبادا بر قضاوتِ آقای ابله تأثیر بگذارد.

کلاین پس از آنکه با دقت‌نبود​ گوش داد، اخم کرد. حس می‌کرد واکنشِ‌نگاهِ​ قاتل به شکلی غیرقابل‌تصور افراطی بوده است.

برخلافِ دریادار توفان چیلانگوس، لانوس به‌عنوان یه کلاهبردار اگه می‌فهمید اوضاع‌شنا​ پسِ، فوراً جابه‌جا می‌شد. این باید غریزهٔ حرفه‌ای‌اش باشه. دلیلی نداره که‌درخواستِ​ ردِ سرنخ‌ها رو برعکس بگیره و کسایی رو که دنبالش می‌گردن بکشه.

با این حساب، ۸۰ درصد از جایزه‌بگیرهای محلهٔ شرقی کشته می‌شن.‌قبول​ این کار سروصدای زیادی به پا می‌کنه و باعث می‌شه شاهین‌های‌خیلی​ شب، مجریانِ کیفر یا ذهنِ جمعیِ ماشین پرونده رو به دست بگیرن!

همم... یعنی مزایایی که لانوس از آیینِ نیایش به درگاهِ آفریدگارِ راستین برای نزولِ پسرش به دست آورده،‌به‌هرحال​ دیوانه‌اش کرده؟ این خیلی با سبکِ آفریدگارِ راستین جور درمی‌آد... اما مشکل اینجاست که پنهان شدن برای یه دیوانه‌مهمونم​ کارِ سختیه... مگه اینکه... کلاین به فکری عمیق فرو رفت و برای پاسخ دادن به دوشیزه عدالت عجله‌ای نکرد.

او روزنامه‌ها را خوانده بود و از‌می‌کرد​ ماجرای انفجار خبر داشت، ازاین‌رو برای به‌تیز​ یاد آوردنِ جزئیات از غیب‌بینیِ رؤیایی استفاده کرد.

سپس جملهٔ غیب‌بینیِ جدیدی نوشت:

سرنخ‌های انفجار در خیابانِ داراوی.

با زمزمه کردنِ آن، به صندلی‌اش‌نبود​ تکیه داد و واردِ رؤیا شد.‌بخوره​ آپارتمانی سه‌طبقه و آبیِ خاکستری را دید.

در طبقهٔ سومِ آپارتمان، پنجره‌های اتاقی از‌دیشب​ بین رفته و نیمی از دیوارش فروریخته‌می‌کرد​ بود. همه‌جا پر از نشانه‌های انفجار بود.

صحنه به‌سرعت در هم شکست. کلاین از‌مجرمِ​ رؤیا بیدار شد و در حالی که به‌می‌زد​ لبهٔ میز ضربه می‌زد، با خود فکر کرد:

سرنخ‌ها توی صحنهٔ جرمان؟

... این مکاشفه می‌تونه به این معنی هم باشه‌داشت​ که قاتل هنوز داره صحنهٔ جرم رو می‌پاد و می‌خواد‌اون​ کارِ کسی رو که برای بررسیِ ماجرا می‌آد یکسره کنه.

آره... این بهش فرصت می‌ده‌شده​ تا کسی رو که به‌تازگی برای‌شنا​ لانوس جایزه تعیین کرده، پیدا کنه.

با تغییرِ قیافه به صحنهٔ جرم می‌رم تا‌تحت‌تعقیب​ ببینم می‌تونم قاتل رو پیدا کنم یا نه.‌معلومه​ حتی اگه خودش لانوس نباشه، حتماً باهاش ارتباطی داره.

اما حتماً خودش رو خیلی‌مجرمِ​ خوب پنهان کرده. چطور می‌تونم‌کرده​ بدونِ جلبِ توجه پیداش کنم؟

با افتادنِ نگاهِ کلاین به چشمِ تمام‌سیاهِ روی میزِ‌داشت​ برنزیِ دراز، فکری در ذهنش جرقه زد. این ویژگیِ فرابشری‌ای‌اون​ بود که از استادِ خیمه‌شب‌بازی، روزاگو، به جا مانده بود.

توی دنیای واقعی، به خاطرِ فسادِ روانیِ به‌جامانده از آفریدگارِ راستین، نمی‌تونم از این شیء برای دستکاریِ اون رشته‌های عجیب استفاده کنم. اگه مدتی باهاش در تماس باشم، آسیبِ‌یعنی​ جبران‌ناپذیری بهم می‌رسه. اما اگه فقط موقتی ازش استفاده کنم، می‌تونم به کمکِ رشته‌ها یه آدمِ پنهان رو پیدا کنم. این یکی قابل‌قبوله. درست مثلِ همون موقعی که ازش‌روز​ استفاده کردم تا بفهمم دوشیزه محافظ رفته یا نه... کلاین چشمانش را ریز کرد، آونگِ روحی‌اش را درآورد و غیب‌بینی کرد تا ببیند آیا رفتنش خطرناک است یا نه.

پاسخ مثبت بود،‌درخواستِ​ اما دامنه و بسامدِ‌مجرمِ​ چرخش چندان زیاد نبود.

قابل‌قبوله... کلاین پیش از‌اون​ بازگشت به دنیای واقعی،‌لانوس​ چند ثانیه سکوت کرد.

سپس با احضارِ خودش، چشمِ‌بلد​ تمام‌سیاه را درونِ جعبه‌سیگاری آهنی گذاشت‌باد​ و آن را به اتاق‌خوابش برگرداند.

کلاین پس از عوض کردنِ لباس،‌احتمالاً​ چسباندنِ ریش و آماده شدن، جلوی‌بلد​ آینه رفت و خودش را برانداز کرد.

حال‌وهوای کم‌رنگِ دانشورانه‌اش با ریشِ روی صورتش کاملاً پنهان‌یعنی​ شده بود و چشمانِ قهوه‌ای‌اش به برکه‌ای باستانی می‌مانست که‌گرفتیم​ چیزی را در درونِ خود نهان و مهروموم کرده باشد.

در مقایسه با زمانی‌اون​ که در شهرِ تینگن بود،‌قبول​ کلاین تقریباً خودش را نشناخت.

انگشتانش را یکی‌یکی باز کرد و سپس آن‌ها را مشت کرد.‌باد​ در حالی که به آینه نگاه می‌کرد، با صدایی بم و‌یعنی​ خش‌دار گفت: «کاپیتان، این اولین قدم برای گرفتنِ انتقامِ هردوی ماست.»

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود‌شده​ که دید در آینه پوزخند‌بیچاره​ می‌زند؛ با لبخندی درخشان بر لب.

ناولها | novelha.net