---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 143: مترجمِ هم‌زمانِ ابله • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 143: مترجمِ هم‌زمانِ ابله

0

کلاین در میدانِ تیراندازیِ کوچک قدم‌دقیق​ می‌زد و به نیتِ کلیسای الههٔ‌معجونِ​ شبِ جاوید دربارهٔ مسیرِ غیب‌بین فکر می‌کرد.

یعنی نمی‌خوان شاهین‌های شب این مسیر رو انتخاب کنن، یا اینکه نمی‌خوان فرابشران از طریقِ‌داده​ این مسیر قدرتمند بشن؟ واسه همین فقط ردهٔ ۹ غیب‌بین رو که مشخصاً یه نوعِ‌زیادی​ پشتیبانه فاش کردن؟ کاپیتان هم گفت که کلیسای جامعِ مقدس ممکنه فرمول‌های بعدی رو داشته باشه...

نه، اونا توی اطلاعاتِ محرمانه‌ای که خوندم حتی اسمِ معجون‌های رده‌های ۸ و‌عبارتِ​ ۷ رو هم نیاورده بودن. فقط ویژگی‌های مبارزه‌ایِ هر رده رو توصیف کرده بودن...‌کینه‌جو​ به عبارتِ دیگه، نمی‌خوان زیردستاشون بفهمن که کلیسا ممکنه فرمول‌های اصلی رو داشته باشه.

نکنه این احتمال وجود داره که شاهین‌های شبی که این مسیر رو‌توصیف​ انتخاب می‌کنن، تبدیل به «ارواحِ کینه‌جو» برای خاندانِ آنتیگونوس بشن و واسه‌شبی​ همین، مقاماتِ ارشدِ کلیسا همچین تصمیمی گرفتن؟ یا ممکنه دلیلِ دیگه‌ای داشته باشه؟

کلاین ناگهان نسبت به مقاماتِ ارشدِ کلیسا به‌شدت مشکوک شد و حسِ‌معجونِ​ احتیاط و هوشیاریِ شدیدی پیدا کرد. دوباره به این فکر افتاد که‌هنوز​ آیا باید درخواستِ ویژه برای دلقک شدن را علنی تحویل دهد یا نه.

اگه رازهای ترسناکی پشتِ این قضیه باشه، با این‌اما​ کار خودم رو نمی‌ندازم تو آتیش؟ راستش، من آدمی‌بفهمه​ نیستم که بشه منو زیرِ ذره‌بینِ تحقیقاتِ دقیق گذاشت...

اما شعبهٔ تینگن فرمولِ معجونِ دلقک رو تحویلِ کلیسا داده. هر غیب‌بینی که‌عبارتِ​ این موضوع رو بفهمه، امیدوار می‌شه که ارتقا پیدا کنه. این طبیعی نیست؟‌ارواحِ​ ردهٔ ۸ هنوز هم ردهٔ پایین حساب می‌شه، پس نباید توجهِ زیادی جلب کنه...

تنها مشکل اینه که فقط یک ماه طول کشید تا معجون رو کامل هضم کنم و درخواستِ ویژه بدم. اگه مقاماتِ ارشد با‌داره​ «روشِ ایفای نقش» آشنا باشن، فوراً می‌فهمن چی‌کار کردم... البته، یه بهونه دارم؛ بالاخره واسطهٔ ارواح دیلی رو می‌شناسم. نیلِ پیر هم که‌شدیدی​ به‌شدت به شعارِ رازکاوها پایبنده، دوستمه. این ادعا که از اونا الهام گرفتم و «روشِ ایفای نقش» رو اصلاح کردم، خیلی هم غیرقابل‌باور نیست.

آره، حتی دیلی هم فقط وقتی توجهِ مقاماتِ ارشد رو جلب کرد که بعد از سه سال نشونه‌هایی از هضمِ معجونِ ردهٔ ۷‌نیست​ نشون داد و حالا دارن پرورشش می‌دن تا در آینده سراسقف بشه. بودن تو مرحلهٔ دلقک نباید توجهِ زیادی به من جلب کنه—مگه‌آشنا​ اینکه تو چند ماه معجونِ دلقک رو کامل هضم کنم و بهشون این اطمینان رو بدم که واقعاً «روشِ ایفای نقش» رو یاد گرفتم...

به عبارتِ دیگه، درخواست دادن واسه معجونِ دلقک حرکتِ خطرناکی نیست. می‌تونم‌فرمولِ​ همون نقشه رو پیش ببرم، اما در آینده باید حواسم به این‌نیست​ قضیه باشه. هعی، باید قدم‌به‌قدم پیش برم. وقتی برگشتم خونه یه غیب‌بینی می‌کنم.

کلاین افکارش را جمع‌وجور کرد و پیش از‌ویژگی‌های​ ادامه دادن به تمرینِ تیراندازیِ روزانه و تمیز‌بفهمن​ کردنِ سلاحش، هفت‌تیر را از غلاف بیرون کشید.

کیفیتِ هفت‌تیری که از هم‌دانشگاهی‌اش، ولچ، گرفته بود، به‌شکلِ غیرمنتظره‌ای خوب بود. بدونِ‌کرده​ شک تا مدت‌ها برایش کار می‌کرد. البته، باید از دان و لئونارد هم‌تبدیل​ ممنون می‌بود که نحوهٔ نگهداری از هفت‌تیر را به او یاد داده بودند.

راستش، اگه خراب هم بشه مهم نیست. اینا همه چیزایی‌ان‌تینگن​ که می‌تونم براشون درخواستِ غرامت کنم. کلاین به هدف نگاه‌ارتقا​ کرد، هفت‌تیرش را کنار گذاشت و از باشگاهِ تیراندازی بیرون رفت.

با کالسکهٔ عمومی به شمارهٔ ۲ خیابانِ نرگس‌گذاشت​ برگشت. پیش از رسیدن به مقصد، زنِ جوانی‌غیب‌بینی​ را دید که جلوی درِ خانه‌اش قدم می‌زد.

زن پیراهنی توری و آبی‌رنگ به تن داشت و‌مبارزه‌ایِ​ کلاهی با تورِ نازک بر سر گذاشته بود. او‌اصلی​ هم‌کلاسیِ ملیسا بود—الیزابت که هنوز چربیِ بانمکِ کودکی‌اش را داشت.

با دیدنِ کلاین به‌سرعت جلو‌معجون‌های​ آمد و کلاهش را برداشت‌مبارزه‌ایِ​ تا چهرهٔ شادمانش نمایان شود.

دو ثانیه‌منو​ مکث کرد و‌تحقیقاتِ​ سپس لبخند زد.

«عصر بخیر، آقای مورتی.‌زیرِ​ حدس می‌زنم تازه از‌گذاشت​ شهرکِ لامود برگشته‌اید، درست است؟»

شرمنده، من‌حتی​ صبح برگشتم...‌معجون‌های​ کلاین لبخند زد.

«نه، از خیابانِ زوتلند می‌آیم.»

آره، این یه‌زیرِ​ جوابِ خیلی صادقانه‌دقیق​ بود... در دل خندید.

الیزابت لحظه‌ای خشکش زد و سپس با هیجان گفت: «بسیار خب، اشتباه‌فرمولِ​ حدس زدم. آمدم دنبالتان تا بگویم دیشب آن کابوس را ندیدم. دیگر خوابِ‌هنوز​ آن شوالیهٔ سیاه‌پوش را ندیدم! دقیقاً همان‌طور شد که غیب‌بینیِ شما نشان می‌داد!»

معلومه—شیءِ مهرشدهٔ ۳-۰۷۸۲ اون شبح رو کاملاً تطهیر کرد. حتی اگه خودم هم اونجا بودم‌زیردستاشون​ نمی‌تونستم روحش رو احضار کنم، چه برسه به توی خوابِ تو... کلاین خندید و با‌آنتیگونوس​ ملایمت پاسخ داد: «خوشحالم که از دردسرهایتان رها شده‌اید. خودم هم از غیب‌بینیِ دیروزم بسیار راضی‌ام.»

«ممنونم، باز هم ممنونم! بسیار خب، من دیگر باید بروم، بعدازظهر‌رده​ هنوز کلاس دارم. خدانگهدار، آقای مورتی. هر وقت وقت کردم به دیدنِ‌داره​ ملیسا می‌آیم~» الیزابت با خوشحالی رفت و کنارِ خیابان کالسکه‌ای کرایه کرد.

همین‌که کالسکه به راه افتاد، لبخندی زد‌گذاشت​ و با افتخار پیشِ خود فکر کرد:‌داده​ ملیسا قطعاً خبر نداره برادرش چقدر فوق‌العاده‌ست...

...

انگار توضیحی که همین الان دادم بی‌فایده بود. دخترای جوون ترجیح می‌دن به غریزه‌شون‌دیگه​ و حقیقت‌هایی که تو ذهنِ خودشون ساختن اعتماد کنن... کلاین سوار شدنِ الیزابت به‌برای​ کالسکه را تماشا کرد و درِ خانه‌اش را گشود. سپس به سمتِ اتاقش رفت.

کمی استراحت کرد و سپس مشغولِ جمع‌بندیِ‌نیاورده​ تمامِ اتفاقاتِ هفتهٔ گذشته شد، از جمله‌عبارتِ​ سؤالاتی که هنوز برایشان جوابی نیافته بود.

پس از پایانِ کار، یادداشت‌هایش‌تحقیقاتِ​ را سوزاند، ساعتِ جیبی‌اش را بیرون‌فرمولِ​ آورد و درش را باز کرد.

«دو و نیم؟ هنوز پانزده دقیقه مانده...» کلاین که دید هنوز وقت‌فرمولِ​ دارد، کهنه‌ترین کت‌وشلوارش را پوشید و راهیِ نانواییِ اسمیرین در خیابانِ صلیبِ‌نیست​ آهنی شد تا از خانم وندی یک فنجان چایِ شیرینِ یخ‌دار بخرد.

در راهِ بازگشت نوشیدنی‌اش را خورد، سپس در ساعتِ ۱۵ دقیقه به‌کرده​ ۳، اتاقش را با دیواری از نیروی روحی مهروموم کرد. بعد چهار‌می‌کنن​ قدم خلافِ عقربه‌های ساعت برداشت و واردِ جهانِ فرازِ مِهِ خاکستری شد.

در قصرِ ساکت و باستانی، کلاین تکه‌ای پوستِ بز‌ویژگی‌های​ ظاهر کرد و جملهٔ غیب‌بینی را نوشت: «باید معجونِ‌کلیسا​ دلقک را از طریقِ شاهین‌های شب به دست بیاورم.»

قلمش را زمین گذاشت و آونگِ روحی را از‌شعبهٔ​ مچش باز کرد. آونگ را محکم در دستِ چپش‌امیدوار​ گرفت و گذاشت توپاز درست بالای کاغذ معلق بماند.

جمله را هفت بار زمزمه کرد. چشمانش‌دقیق​ تیره شد و آونگ در دستش به‌تحویلِ​ چرخش درآمد. در جهتِ عقربه‌های ساعت می‌چرخید.

جوابش مثبته، پس کارِ درستیه. ولی واسه‌بودن​ رده‌های بعد از دلقک دیگه نمی‌شه مطمئن‌دیگه​ بود. باید انجمنِ تاروتم رو حسابی گسترش بدم...

کلاین برای‌خوندم​ تأییدِ پاسخ،‌اسمِ​ غیب‌بینیِ دیگری کرد.

پس از آن، با دست‌تحقیقاتِ​ روی ستارهٔ سرخِ تیره‌ای که‌تینگن​ نمایندهٔ خورشید بود فشار آورد.

می‌خواست جوانِ اهلِ شهرِ نقره را زودتر بیاورد و بپرسد که آیا اتفاقاتِ این‌تحویلِ​ جهان را برای شورای شش‌نفره فاش کرده است یا نه. اگر این کار را نکرده‌توجهِ​ بود، کلاین راهِ بهتری به او یاد می‌داد تا بداند گردهمایی‌ها چه زمانی آغاز می‌شوند.

...

در اتاقی از‌حتی​ خانهٔ خانوادهٔ برگ‌رده‌های​ در شهرِ نقره.

دریک ساکت لبهٔ تختش‌ذره‌بینِ​ نشسته بود و انتظارِ‌اما​ احضارِ ابله را می‌کشید.

برای اینکه نزدیکِ کسی نباشد، پس از‌دقیق​ «بازگشت» حتی از خانه بیرون نرفته بود.‌تحویلِ​ تقریباً تمامِ غذای داخلِ اتاقش را خورده بود.

دریک در حالی که گرسنگی را تحمل می‌کرد و صدای قاروقورِ شکمش‌کرده​ را می‌شنید، حس می‌کرد شبیهِ جنازه‌ای متحرک است که در دشتی تاریک‌می‌کنن​ پرسه می‌زند. با این حال، ساکت ماند و از جایش بلند نشد.

در آن لحظه، دید که‌معجون‌های​ رنگِ سرخِ تیره‌ای در هوا پخش‌رده​ شد و به‌سرعت او را بلعید.

جهانِ خاکستری، بی‌کران، سرد و سوت‌وکور بارِ دیگر در‌شعبهٔ​ میدانِ دیدش پدیدار شد. ابله، پنهان در مِهِ غلیظ، بر‌می‌شه​ صدر نشسته بود و بارِ دیگر در برابرش نمایان شد.

کلاین از اینکه «احضارش» با وقفه روبه‌رو‌دقیق​ نشده بود راضی بود. همچنین مطمئن شد‌تحویلِ​ که دریک در خطرِ فوری قرار ندارد.

با لبخند به‌اسمِ​ زبانِ یوتون گفت: «خورشید،‌بودن​ دوباره همدیگر را دیدیم.»

دریک از آنچه رخ‌اسمِ​ داده بود، جا خورد.‌بودن​ سرش را پایین انداخت.

«شما ابلهی‌منو​ هستید که به‌تحقیقاتِ​ عهدش وفا می‌کند.»

«اعضای دیگر کمی بعد می‌رسند. پیش از آن، اول چند چیز را‌فرمولِ​ با تو روشن می‌کنم.» کلاین این بار از زبانِ لوئنی استفاده کرد، اما‌هنوز​ با اراده‌اش از فضای رازآلود خواست تا آن را به یوتون ترجمه کند.

کلمات در هوا طنین انداخت‌رده‌های​ و به زبانِ یوتون به گوشِ‌توصیف​ دریک رسید. او با کنجکاوی پرسید:

«موضوع چیست؟»

خب، حالا که تا حدی به یوتون مسلط شدم، فضای رازآلودِ بالای مِهِ خاکستری می‌تونه هر‌موضوع​ چی می‌گم رو درجا ترجمه کنه. یعنی دیگه لازم نیست نگران باشم که عدالت و مردِ‌مشکل​ آویخته حرفای خورشید رو متوجه نشن... هعی، چرا رئیسی مثلِ من باید این‌قدر بی‌وقفه کار کنه؟

کلاین پلِ بینی‌اش‌منو​ را فشرد. خندید‌تحقیقاتِ​ و سر تکان داد.

«به تو اجازه می‌دهم نامم‌رده‌های​ را بخوانی؛ اورادی را که‌رده​ به تو می‌گویم به خاطر بسپار.»

ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد

مردمکِ چشمانِ دریک با شنیدنِ این نام تنگ شد، اما‌رده​ جرئت نکرد حواسش را پرت کند. آن را بارها و‌احتمال​ بارها در دلش تکرار کرد و سپس با ابله تأییدش کرد.

کلاین روشی را که مدتی طولانی درباره‌اش فکر کرده بود، به او گفت: «هر زمان که به شهرِ نقره بازگشتی، باید از یک آیینِ‌شبی​ ساده استفاده کنی و نامم را بخوانی... برای گردهمایی‌های آینده از پیش به تو خبر خواهم داد. در روزهای دیگر نیازی نیست زیاد به آن‌دوباره​ توجه کنی، و لازم نیست از کسی دوری کنی. وقتی خبرم به دستت رسید، در عرضِ هزار تپشِ قلب، خودت را از دیگران جدا کن.»

این در‌منو​ اصل پاسخی به‌تحقیقاتِ​ یک نیایش بود.

از آنجا که باید وضعیتِ شهرِ نقره را در نظر می‌گرفت و‌فرمولِ​ در زمان نیز صرفه‌جویی می‌کرد، کلاین تصمیم گرفت مراحلِ دیگرِ آیین را‌نیست​ حذف کند، زیرا این درخواستی بود که مستقیماً به سوی او هدایت می‌شد.

دریک با‌حتی​ خود زمزمه کرد:‌رده‌های​ «هزار تپشِ قلب؟»

کلاین ایدهٔ کلیِ انجمنِ تاروت را‌رده‌های​ برای دریک شرح داد، سپس ساعتِ جیبی‌اش‌کرده​ را درآورد و به زمان نگاه کرد.

دریک لحظه‌ای خشکش زد‌ذره‌بینِ​ و ناخودآگاه به آن‌اما​ شیءِ شگفت‌انگیز نگاه کرد.

وقتی ساعت به ۳ نزدیک شد، کلاین دستش‌گذاشت​ را دراز کرد و روی ستاره‌های سرخِ تیره‌ای‌غیب‌بینی​ که نمایندهٔ عدالت و مردِ آویخته بودند، فشار داد.

دریک در حالی که شاهدِ این صحنه بود، پلک‌مبارزه‌ایِ​ نزد. دید که نوری در روبه‌رو و کنارش فوران‌اصلی​ کرد و دو پیکرِ مه‌آلود از درونِ آن بیرون آمدند.

آدری هال نگاهی به اطرافش انداخت‌رده‌های​ و ناگهان خشکش زد. سپس صدای‌توصیف​ همیشه آرامِ آقای ابله را شنید.

«این جدیدترین‌منو​ عضوِ ماست، نامِ‌تحقیقاتِ​ رمزش خورشید است.»

«این دوشیزه عدالت‌منو​ است، و آن‌تحقیقاتِ​ هم آقای مردِ آویخته.»

عضوِ جدید؟ آدری ابتدا‌معجون‌های​ جا خورد، اما حیرتش‌ویژگی‌های​ فوراً به شادی تبدیل شد.

از دیدنِ توسعهٔ انجمنِ‌اسمِ​ تاروت بسیار هیجان‌زده بود.‌بودن​ حس می‌کرد قهرمانِ داستان است.

مردِ آویخته، آلجر، اخم کرد. از‌دقیق​ اینکه ابله این‌قدر ناگهانی عضوِ جدیدی‌معجونِ​ را وارد کرده بود، کمی ناراحت شد.

دست‌کم باید به ما می‌گفت... اما‌تحقیقاتِ​ شخصیتِ بزرگی مثلِ آقای ابله نیازی‌فرمولِ​ ندارد به احساساتِ ما اهمیت بدهد...

پیش از آنکه سلامِ ساده‌ای‌رده‌های​ به عدالت و خورشید بکند، با‌توصیف​ کلافگی این‌ها را از ذهن گذراند.

در همین مدت‌زمانِ کوتاه، آدری واردِ‌رده‌های​ حالتِ تماشاگر شد و با دقتِ تمام‌کرده​ عضوِ جدید، خورشید، را زیرِ نظر گرفت.

باید خیلی جوان باشد... زبانِ بدنش به من می‌گوید کمی مضطرب و‌معجونِ​ معذب است... اما در نهایت توانسته ظاهرِ ساکتی به خود بگیرد که‌هنوز​ حسِ... هوم، یک گرگِ تنها را القا می‌کند، بله، یک گرگِ تنها...

آدری در حالی که نگاهش را‌تحقیقاتِ​ به ابله در انتهای میزِ برنزیِ دراز‌معجونِ​ دوخته بود، این‌ها را از ذهن گذراند.

با شادی گفت: «آقای ابله،‌رده‌های​ من دو صفحهٔ دیگر از دفترِ‌توصیف​ خاطراتِ امپراتور روزل را پیدا کرده‌ام.»

ناولها | novelha.net