---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 980: انتخابِ هدفِ انگل‌سازی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 980: انتخابِ هدفِ انگل‌سازی

0

پس از کمی نوازش و آرام‌خودت​ کردن، آرون سرس و ویلما گلدیس‌پاسخی​ سرانجام توانستند نوزاد را ساکت کنند.

«اوف...» آرونِ لاغر و بلندقامت آهِ آسودگی کشید و برخاست. عینکش با فریمِ طلایی‌درست​ را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و با نگاهی شرمنده به مهمانش سر تکان داد.‌بدهد​ پس از چند ثانیه مرتب کردنِ کلماتش، گفت: «بابتِ این موضوع متأسفم. بچه‌ها اغلب همین‌طورند.»

کلاین در پاسخ لبخند زد و‌آسپتین​ گفت: «همین‌طور است.» و نشان داد‌بیاورد​ که اصلاً به این موضوع اهمیتی نمی‌دهد.

پس از آن، موضوعِ گفتگو را‌اشتراک​ عوض کرد و به اشتراک گذاشتنِ تجربیاتش‌حین​ در بالامِ شرقی و غربی ادامه داد.

در این حین، بارِ دیگر از قدرت‌های فرابشری‌اش استفاده کرد و باعث شد همهٔ افرادِ حاضر در‌بیاورد​ اتاقِ بازی تحتِ تأثیرِ یک توهم قرار بگیرند. سپس، بستنی‌ای را که تمام نکرده بود برداشت، قاشقش را‌سرنوشت​ عوض کرد و با لبخند برخاست. به‌سوی کالسکهٔ بچه رفت و با لحنی ملایم پرسید: «ویل، کمی می‌خواهی؟»

بدون اینکه منتظر بماند تا آن موجودِ تپلِ پیچیده در ابریشمِ نقره‌ای پاسخ دهد، با لحنی‌این‌گونه​ ملایم گفت: «تو حالا به دنیا آمده‌ای و باید بتوانی یک درنای کاغذی درست کنی. این‌گونه،‌بیاورد​ دیگر مجبور نیستم مرتب به اینجا سر بزنم. خودت باید بدانی که این کار چقدر شک‌برانگیز است.»

ویل آسپتین سرس‌کار​ بدون اینکه پاسخی بدهد،‌پاسخی​ به او چشم‌غره رفت.

کلاین بی‌آنکه خم به ابرو‌عوض​ بیاورد، تکه‌کاغذی باکیفیت بیرون آورد‌شرقی​ و آن را داخلِ کالسکه گذاشت.

سپس خم شد‌نیستم​ و کمی بستنی‌خودت​ با قاشق برداشت.

کلاین درحالی‌که قاشق را در دستش تکان‌حالا​ می‌داد، با خنده‌ای کوتاه گفت: «همیشه برای‌درست​ آنچه سرنوشت می‌بخشد بهایی طلب می‌شود، این‌طور نیست؟»

در کالسکه، ویل دستِ چپش را بالا آورد، اشک‌هایی را که هنوز‌بیاورد​ روی صورتش خشک نشده بود پاک کرد و زیرِ لب زمزمه کرد: «برای‌خنده‌ای​ فرابشرانِ مسیرِ سرنوشت، بهای طلب‌شده باید پیش از انتظار برای بخشش پرداخت شود.»

با گفتنِ این حرف، نوزادِ تپل‌اشتراک​ تکه‌کاغذ را گرفت و با زحمتِ‌ادامه​ فراوان یک درنای کاغذی تا کرد.

کلاین جلوی کالسکه ایستاد و تعادلِ‌خودت​ قاشق را حفظ کرد و با‌پاسخی​ لبخند به این صحنه چشم دوخت.

کالسکه‌ای از خیابانِ پینستر‌ابریشمِ​ راه افتاد و به‌سوی‌دنیا​ کلیسای جامعِ سنت ساموئل رفت.

لئونارد میچل هنگامِ عبور از پلاکِ ۱۶۰ خیابانِ‌بدهد​ بوکلوند، از پنجره به بیرون نگاه کرد و گویی‌داخلِ​ با خودش زمزمه کرد: «دوین دانتس هم برگشته است.»

صدای کمی‌نمی‌دهد​ سالخورده در‌گفتگو​ ذهنش طنین‌انداز شد:

«سرنوشت در‌مجبور​ نهایت در هم‌بزنم​ گره خواهد خورد.»

لئونارد نتوانست جلوی تمسخرش را‌نقره‌ای​ بگیرد: «پیرمرد، از وقتی بیدار‌باید​ شده‌ای بیشتر شبیه به شیادها شده‌ای.»

پالز زوروآست‌بدانی​ بدونِ هیچ‌چقدر​ پاسخی خندید.

لئونارد پس از رسیدن به کلیسای جامعِ‌گذاشتنِ​ سنت ساموئل، با راهنماییِ یک کشیش واردِ‌بارِ​ اتاقِ کارِ سراسقفِ بکلاند، سنت آنتونی، شد.

آنتونی استیونسون ردایی سیاه با رگه‌های سرخ به تن داشت. چشمانش گودافتاده و صورتش کاملاً تراشیده‌ابرو​ بود. درحالی‌که کنارِ یک کمد ایستاده بود، سایه‌ای که ایجاد می‌شد شبیه به وجودی ناشناخته بود‌همیشه​ که همه‌چیز را از تاریکی نظاره می‌کرد. این صحنه ترس را در دلِ هر کسی می‌انداخت.

«حضرتِ والا، مرا احضار کرده بودید؟» هرچند‌حالا​ لئونارد از پیش انتظارش را داشت، اما‌درست​ باز هم با حالتی نسبتاً سرسری تعظیم کرد.

آنتونی به‌آرامی سر تکان داد و گفت: «تو تاکنون خدماتِ کافی برای ارائهٔ درخواستِ ارتقا به‌آورد​ وارلاکِ روحِ ردهٔ ۵ ارائه داده‌ای. با این حال، هنوز هضمِ معجونِ تضمین‌کنندهٔ روح را تمام‌بهایی​ نکرده‌ای؛ بنابراین، تو را از تیمِ سوست بیرون می‌کشم و مأموریت‌های جداگانه‌ای به تو محول می‌کنم.»

لئونارد طبقِ پروتکل‌موضوعِ​ پاسخ داد: «من‌اشتراک​ در خدمتِ شما هستم.»

آنتونی دسته‌ای کاغذ را از روی میزِ کارش برداشت و گفت: «این‌ها پرونده‌هایی مشکوک به فعالیت‌های فراطبیعی‌بیاورد​ هستند. تو باید هر پرونده را بررسی کنی، که عمدتاً شاملِ تسکین دادن یا تطهیرِ آن‌هاست. اگر‌آنچه​ به کمکِ بیشتری نیاز داشتی، می‌توانی اعضایی را از تیمِ شاهین‌های شبِ هر حوزهٔ استحفاظی انتخاب کنی.»

«بله، حضرتِ والا.» حتی اگر سنت آنتونی به‌دنیا​ او دستور نمی‌داد، لئونارد باز هم وظایفِ مشابهی را‌مجبور​ انجام می‌داد. بنابراین، هیچ اعتراضی به چنین مأموریتی نداشت.

پس از گرفتنِ دستهٔ کاغذها، نگاهی گذرا به آن‌ها انداخت و گفت: «حضرتِ والا، تیمِ کاپیتان سوست در حالِ حاضر مشغولِ چه کاری است؟» او‌خنده‌ای​ در نیم‌سالِ گذشته روی انتقام متمرکز بود و همین باعث شده بود بی‌هدف و منزوی به نظر برسد. این موضوع مانع از آن شده بود‌بهای​ که دوستی‌های قدرتمندی با هم‌تیمی‌هایش در دستکش‌های سرخ بسازد، اما با این وجود، آن‌ها هم‌تیمی‌هایی بودند که او در کنارشان جنگیده بود. نمی‌توانست نگرانشان نباشد.

آنتونی استیونسون بدونِ ارائهٔ جزئیات پاسخ داد:‌گذاشتنِ​ «به آن‌ها مأموریت داده شده تا به کرستت‌دیگر​ در پایان دادن به یک مأموریت کمک کنند.»

عالیجناب سزیمیر هم تو بکلانده... لئونارد دیگر‌بدانی​ سؤالی نپرسید و چهار نقطه روی سینه‌اش‌چشم‌غره​ را در جهتِ عقربه‌های ساعت رسم کرد.

«امیدوارم الهه‌تپلِ​ به همه‌ابریشمِ​ برکت دهد.»

آنتونی نیز همان حرکت‌چقدر​ را انجام داد و‌بدهد​ گفت: «ستایش بر بانو.»

لئونارد پس از ترکِ اتاقِ کارِ سراسقف، به‌سوی زیرزمین رفت.‌شرقی​ می‌خواست اتاقِ ساکتی پیدا کند و مأموریت‌های پیشِ رویش را‌همهٔ​ فهرست کرده و آن‌ها را به ترتیبِ تعیین‌شده مرور کند.

در میانهٔ راه، حینِ پایین‌بزنم​ رفتن از پله‌ها، ناخودآگاه به‌شک‌برانگیز​ پنجره‌های شیشه‌رنگیِ بالای سرش نگاه کرد.

نورِ خورشید به داخل می‌تابید و باعث می‌شد آثارِ هنریِ ساخته‌شده‌بتوانی​ از شیشه‌های رنگی حتی باوقارتر به نظر برسند. این نور همچنین‌بدانی​ حشراتِ ریز و گردوغباری را که در هوا معلق بودند، برجسته‌تر می‌کرد.

لئونارد با دیدنِ این صحنه، ناگهان توصیفِ‌پاسخی​ پیرمرد از آمون را به یاد آورد. احساسِ‌بیرون​ غیرقابل‌توضیحی داشت که آمونِ کفرگو همه‌جا حضور دارد.

با خطورِ فکری به ذهنش،‌عوض​ در درون لرزید. به‌سرعت با صدایی‌غربی​ خفه پرسید: «پیرمرد، یک سؤال دارم.

پالز زوروآست‌مجبور​ به‌آرامی پرسید:‌اینجا​ «چه شده؟»

لئونارد با صدایی خفه پرسید: «آن زمان، چرا انگلِ یک‌باید​ حشره نشدید؟ آن‌ها کوچک‌تر و پنهان‌ترند. به‌راحتی می‌توانید در کلیساهای‌بزنم​ جامع پنهان شوید، بی‌آنکه نگران باشید آمون شما را پیدا کند.»

پالز زوروآست خُرناسی کشید و گفت: «یک حشره چقدر می‌تواند زنده بماند؟ تغییرِ‌تکه‌کاغذی​ مداومِ اهدافِ انگل‌سازی فشارِ طاقت‌فرسایی به بدن می‌آورد. این‌گونه، نه‌تنها بهبودی از طریقِ‌کوتاه​ انگل شدن ممکن نیست، بلکه حتی وضعیت را بدتر می‌کند و از عمر می‌کاهد.»

لئونارد که تا حدی روشن شده بود، پافشاری کرد:‌بالامِ​ «جانورانِ دیگر چطور؟ آن‌هایی که عمرِ نسبتاً طولانی‌تری دارند‌استفاده​ و می‌توانند بی‌آنکه کسی متوجه شود واردِ کلیسای جامع شوند.»

پالز زوروآست بلافاصله به خنده افتاد و گفت:‌کار​ «از قرارِ معلوم، حرف‌هایم را به گوش نگرفته‌ای.‌ابرو​ این کار فقط باعث می‌شود در آینده رنج بکشی!

«هرچه رده بالاتر باشد، تمایل به از دست دادنِ مهار بیشتر است و جنونِ‌درست​ بیشتری انباشته می‌شود. این یکی از خصلت‌های ویژگی‌های فرابشری است و فقط می‌توان در برابرش‌چشم‌غره​ مقاومت کرد و آن را سرکوب کرد. هیچ راهی برای از بین بردنش وجود ندارد.

«بنابراین، برای یک انگل، انتخابِ هدف برای انگل شدن نیازمندِ در نظر گرفتنِ این جنبه‌هاست. اگر کسی انگلِ جانورانِ عادی‌بستنی​ شود، برای مدتِ کوتاه ایرادی ندارد، اما اگر خیلی طول بکشد، از اثراتِ ساختارِ بدن و هورمون‌هایشان رنج خواهد برد. هه‌هنوز​ هه، همه‌چیز متقابل است، این‌طور نیست؟ یک انگل می‌تواند روی هدف تأثیر بگذارد، اما هدف هم می‌تواند روی انگل تأثیر بگذارد.

«وقتی کسی انگلِ یک جانورِ عادی می‌شود، لازم است برای فراموش نکردنِ هویتِ پیشینِ خود، مرتباً با کسی صحبت کند. این‌گونه، احتمالِ لو رفتن بسیار‌تحتِ​ بالاست و اگر این کار را نکند، میزبان قطعاً روی انگل تأثیر می‌گذارد و باعث می‌شود تواناییِ صحبت کردن را از دست بدهد. این کار‌موجودِ​ وجودِ خودش را چنان در هم می‌آمیزد که دیگر نمی‌فهمد کیست. سپس به جنون ختم می‌شود و از دست دادنِ مهار، انگل را در هم می‌شکند.»

لئونارد که به‌نیستم​ وحشت افتاده بود،‌خودت​ آهسته سر تکان داد.

«می‌فهمم... جای تعجب نیست‌ابریشمِ​ که در انتخابِ هدفِ‌دنیا​ انگل‌سازی این‌قدر سخت‌گیر هستید.»

پالز زوروآست نوچی کرد و گفت: «داری از خودت تعریف می‌کنی؟ برای ما، بهترین هدفِ انگل‌سازی بی‌شک فرابشرانِ‌کالسکه​ همان مسیر هستند. تمامِ جنبه‌ها همگام می‌شوند و با پرورشِ آن‌ها رده به رده، می‌توانند به عنوانِ مکملی‌نیست​ برای قدرت‌های فرابشریِ شخص به کار روند. این بهترین دارو و گزینه‌ای بالقوه برای تسخیرِ بدن خواهد بود.»

لئونارد با شنیدنِ اینکه پیرمرد با چنین آرامشی از مسائلِ‌شرقی​ پست و هولناکی حرف می‌زد، کمی اخم کرد اما در دل‌افرادِ​ آهِ آسودگی کشید. این یعنی پیرمرد با او چنین کاری نمی‌کرد.

پالز زوروآست ادامه داد: «دومین انتخابِ برتر، فرابشرانی از مسیرهای غیب‌بین یا کارآموز است. جذبِ‌بی‌آنکه​ قدرت‌هایشان فشارِ زیادی به انگل نمی‌آورد و اجازه می‌دهد به‌سرعت بهبود یابد. انتخابِ بعدی، فرابشرانِ‌خنده‌ای​ باهوش از مسیرهای دیگر خواهد بود. دست‌کم، ارتباطِ خوبی برقرار می‌شود و همکاری ممکن خواهد بود.

«اما در‌تپلِ​ موردِ تو،‌ابریشمِ​ هه هه...»

لئونارد تازه می‌خواست جوابِ پیرمرد را بدهد که ناگهان‌چشم‌غره​ دید اسقفی از پله‌ها پایین می‌آید. با عجله دهانش‌کالسکه​ را بست، نرده‌ها را گرفت و بر سرعتِ قدم‌هایش افزود.

...

ساعت هفت و نیمِ‌اینجا​ عصر، پلاکِ ۳۹ خیابانِ‌کار​ بوکلوند، خانهٔ نمایندهٔ پارلمان ماخت.

کلاین که کتِ دنباله‌داری به تن داشت، از کالسکه پیاده شد و دکمه‌های لباسش را بست.‌این‌گونه​ زیرِ نورِ فوارهٔ روشن، واردِ سرسرا شد و موری ماخت را دید که اونیفورمِ نظامیِ سبزِ زیتونی‌تکه‌کاغذی​ با حمایلی نارنجی‌مایل‌به‌سرخ به کمر پوشیده بود. سینه‌اش پوشیده از مدال بود، افتخاراتی از دستاوردهایش در جنگ.

همسرش، ریانا، لباسی دکلته به تن داشت. او با لبخند‌بی‌آنکه​ به دوین دانتس خوشامد گفت: «خوش آمدید، مسافرِ ما. همه منتظر‌قاشق​ بوده‌اند تا این بار تجربیاتتان را در بالام به اشتراک بگذارید.»

کلاین با شوخی جواب‌گفتگو​ داد: «بهتر نیست در یک‌بالامِ​ روزنامه ستونِ سفرنامه راه بیندازم؟»

ماخت می‌دانست که دوین دانتس برای تجارت به قارهٔ جنوبی رفته بود. گذشته از‌چشم‌غره​ آن، این تجارتی بود که خودش راه‌اندازی کرده بود. بنابراین، پس از تبادلِ لبخند، نزدیک‌می‌داد​ شد و او را در آغوش گرفت و با صدایی خفه گفت: «کارت عالی بود!»

کلاین با لبخندی سر‌ابریشمِ​ تکان داد و پرسید:‌دنیا​ «هدیه را دوست داشتید؟»

منظورش بطریِ شرابِ انگورِ درهٔ‌شک‌برانگیز​ رودخانه بود که می‌شد از‌بی‌آنکه​ آن یک کوکتلِ ترش درست کرد.

ماخت با لحنی جدی گفت:‌عوض​ «عالی بود. هنوز هم با‌شرقی​ لذت طعمش را به یاد می‌آورم.»

کلاین تازه می‌خواست واردِ سالن شود که متوجه‌کار​ شد چیزی سر جایش نیست. نگاهی گذرا انداخت‌ابرو​ و با سردرگمی پرسید: «دوشیزه هیزل حضور ندارند؟

«آیا برای تحصیل‌پیچیده​ به یک مدرسهٔ‌دهد​ عمومیِ دخترانه فرستاده شده‌اند؟»

ریانا آهی‌بدانی​ کشید و‌چقدر​ سر تکان داد.

«نه، فقط بیمار است.‌گفتگو​ او تازه در ماهِ‌تجربیاتش​ سپتامبر به مدرسهٔ عمومی می‌رود.»

کلاین با نگرانی‌ای‌نیستم​ که شایستهٔ یک مهمان‌بدانی​ بود، پرسید: «سرما خورده‌اند؟»

ماخت با لبخندی مستأصل گفت: «نه، وقتی در‌دنیا​ عمارتِ حومهٔ شهر بود، یک موشِ هار او‌این‌گونه​ را گاز گرفت. زخمش هنوز کاملاً بهبود نیافته است.»

هیزل رو یه موشِ‌چقدر​ هار گاز گرفته... کلاین‌بدهد​ متفکرانه سر تکان داد.

«دکتر او را دید؟

«آه، آن موش را گرفتند؟»

ماخت به‌سادگی گفت: «دکتر برای جلوگیری از عفونت به‌آمده‌ای​ او آمپول زد. آن موش هنوز پیدا نشده است.‌نیستم​ شاید لازم باشد چند گربهٔ دیگر در عمارت نگه داریم.»

ناولها | novelha.net