چپتر 225: هدایتِ نامحسوس
0کلاین بیآنکه به جسدِپیش زریل دست بزند، ازدلقک دوراهیِ مسیر عقب رفت.
تاپ! تاپ! تاپ!
ناگهان صداییکلاهی از دوردست درکیفی فاضلابِ خالی پیچید.
کلاین چند ثانیه گوش داد و سپس قاطعانه ازدیگری مسیرِ بتنی و کثیفی که در امتدادِ دو سویاین کانالِ فاضلاب کشیده شده بود، به سمتِ خروجی عقبنشینی کرد.
دلیلی نداشت درحتی مسائلی که به اوبهعنوانِ مربوط نمیشد، خطر کند.
کلاین پس از خروج از فاضلاب، درپوشِ آهنی را بست.قرمزرنگ وقتی مطمئن شد که اوضاعِ اطراف عادی است، به اتاقِنوجوانی اجارهایاش در محلهٔ شرقی برگشت و لباسِ مبدلش را درآورد.
سپس عینکِ دورطلاییاش را به چشم زد، به خیابانِ دیگری رفت،روشن کالسکهای کرایه کرد و در سکوت و سرمای ساعتِ سه صبحگذشته به محلهٔ چروود بازگشت. با این حال، به خیابانِ مینسک نرفت.
سپس مسیرش را بسیار دور کرد و تنها پسدیگری از اطمینان از اینکه کسی تعقیبش نمیکند، واردِ خانهاش شد.حال تا سپیدهدم خوابید و با صدای زنگِ در بیدار شد.
بیدرنگ از جا پرید، پیراهنش را پوشید،بهعنوانِ دکمههای جلیقهاش را بست و شتابان بهشکل طبقهٔ اول رفت تا در را باز کند.
حتی پیش از آن، توانِ پیشآگاهیاشرنگورورفته بهعنوانِ یک دلقک، تصویرِ مهمان راچهرهاش بهطورِ طبیعی در ذهنش شکل داده بود.
مهمان پالتویی کهنه، کلاهی گرد و قهوهای و کیفی رنگورورفته به همراه داشت.ظریف چشمانش قرمزرنگ و روشن، چهرهاش ظریف و رفتارش آرام بود. کسی نبود جزنزدش ایان، همان پسرِ نوجوانی که روزِ گذشته برای سپردنِ مأموریتی نزدش آمده بود.
ایان سلام کرد و نگاهی به اطرافچشم انداخت: «صبحبهخیر، کارآگاه موریارتی. پیشرفتی حاصل شده؟ساعتِ راستش... فقط چون گذرم به اینجا افتاد میپرسم.»
کلاین با جدیتحتی سر تکان دادپیشآگاهیاش و گفت: «بله.»
«...» ایان چنانگرد جا خورده بود کههمراه تا مدتی هیچ نگفت.
پس از لحظاتی، باقهوهای تعجب و لکنت پرسید: «وضعیتِچشمانش آقای زریل را مشخص کردهاید؟»
کلاین لحظهای مکث کرددرآورد و با جدیت گفت: «بله.دیگری جسدِ زریل را پیدا کردم.»
مردمکهای ایان تنگحتی شد و با صداییبهعنوانِ خفه تکرار کرد: «جسد...»
چندان تعجب نکرده بود،قهوهای گویی از پیش انتظارِداشت بدترین نتیجهٔ ممکن را میکشید.
کلاین بیآنکهکلاهی حرفی بزند، درکیفی سکوت تماشایش کرد.
ایان آهی کشید و با احتیاط اطرافشچشم را پایید: «سرعتعملتان شگفتانگیز است. میتوانید مراساعتِ ببرید تا جسدِ آقای زریل را ببینم؟»
«مشکلی نیست. در واقع خودم هم همین قصد را داشتم.» کلاین لحظهای فکرذهنش کرد و افزود: «امیدوارم وقتی به پلیس خبر میدهید، نامی از من نبرید.قرمزرنگ فقط بگویید خودتان جسد را پیدا کردهاید. مطمئنم میدانید چطور بهانهای جور کنید.»
ایان تعجب نکرد؛ میدانست که همهٔ کارآگاهان تمایلی به سروکار داشتن با پلیس ندارند.رفتارش در واقع، بهجز کارآگاهانِ بسیار مشهور که اغلب در همکاریِ متقابل به پلیس مشاورهسلام میدادند، بقیه موردِ تبعیض و طرد قرار میگرفتند و حتی از آنها اخاذی میشد.
این وضعیتِکلاهی کنونیِ پادشاهیِقهوهای لوئن بود.
ایان بیدرنگ پذیرفت: «بسیار خب.»
از آنجا که قرار بود واردِ فاضلاب شوند، کلاینتصویرِ لباسهای معمولِ طبقهٔ کارگر را به تن کرد، کلاهِکلاهی شکارِ گوزن بر سر گذاشت و فانوسی به دست گرفت.
هر دو با کالسکهای عمومی به محلهٔ شرقی رفتند.چشمانش نیم ساعت زیرِ نگاههای خیرهٔ لبریز از کرختی وهمان سوءنیت پیاده رفتند تا به ورودیِ دورافتادهٔ فاضلاب رسیدند.
ایان در حالی که میدید کلاین درپوشِهمراه آهنی را برمیدارد و پایین میرود، بارفتارش تعجب و کنجکاوی پرسید: «چطور پیدایش کردید؟»
کلاین روی فضای زیرِ پایش تمرکز کرد وخیابانِ با خونسردی پاسخ داد: «آموزشِ حرفهای که شاملِچروود تکنیکهای بسیاری در استدلال، بازرسی، ردیابی و بازجویی میشود.»
ایان نیز به دنبالش واردِ فاضلابپیشآگاهیاش شد و بیآنکه نشانی از انزجارطبیعی در چهرهاش باشد، سر تکان داد.
«...به نظرکلاهی میرسد آموزشِقهوهای بسیار حرفهای دیدهاید.»
کلاین پاسخِ مستقیمی نداد. فانوسِ روشن راهمراه در دست گرفت و ایان را تا دوراهیِآرام مسیر، همان گوشهٔ تاریک و دلگیر، راهنمایی کرد.
با نزدیک شدن به جسد، چشمانش را ریز کرد. حالا درکرایه مقایسه با شبِ گذشته، بخشِ بیشتری از بدنِ زریل از بینمسیرش رفته بود؛ یک بازو و نیمی از دندههایش سر جایش نبود.
این کار از موش برنمیآد... کلاینپیشآگاهیاش در دل زمزمه کرد و چیزیطبیعی در این باره به ایان نگفت.
به کمکِ نورِگرد فانوس، ایان توانست ظاهرِهمراه جسد را بهوضوح ببیند.
ناگهان چمباتمه زد و بالا آورد و کارش به بالا آوردنِ صفرای زرد ورفتارش سبز کشید. کلاین روغنِ کوئلاگ را که از پیش آماده کرده بود بیرون آورد،سلام درش را باز کرد و خم شد تا دهانهٔ شیشه را نزدیکِ بینیِ ایان بگیرد.
چشمانِ ایانلباسِ برقی زددرآورد و آرام گرفت.
نزدیک به بیستحتی ثانیه بعد، بیرمقپیشآگاهیاش زمزمه کرد: «ممنونم...»
بهآرامی از جا برخاستقهوهای و چند بارِ دیگرداشت جسدِ مثلهشده را برانداز کرد.
«تأیید میکنمکلاهی که اینقهوهای کارآگاه زریل است.»
کلاین از روی ادبدرآورد پاسخ داد: «تسلیت میگویم. پیشنهاددیگری میکنم به پلیس خبر بدهید.»
ایان نامحسوس سر تکان دادتوانِ و گفت: «باشه.» و سپس بهبهطورِ دنبالِ کلاین به سطحِ زمین بازگشت.
در آن لحظه،گرد کلاین دستانش رارنگورورفته به هم کوبید.
«مأموریتِ من همینجا به پایان میرسد.رنگورورفته اینکه از این به بعد چهچهرهاش باید کرد، به خودتان بستگی دارد.»
ایان چند ثانیه ساکت ماند.
«هنوز سه کارحتی به شما بدهکارم.پیشآگاهیاش میتوانید همین حالا بگویید.»
کلاین با صراحت پاسخ داد: «راستش، در حالِ حاضر فقط یکروشن مورد به ذهنم میرسد. میخواهم بدانم از کجا میتوانم بدونِ نیازگذشته به مجوزِ کاملِ حملِ سلاح، یک تفنگ و مقداری گلوله تهیه کنم.»
ایان تقریباً بیدرنگ گفت: «به میخانهٔ دلشیران در خیابانِ دروازهٔقرمزرنگ آهنی واقع در منطقهٔ پلِ باکلوند بروید. کاسپارس کالینین را پیداروزِ کنید. به او بگویید "پیرمردِ خرفت" شما را معرفی کرده است.»
کلاین عمداً با بیتفاوتی سر تکان داد: «بسیار خب،دیگری دربارهٔ آن دو کارِ دیگر در آینده صحبت میکنیم. حسیحال به من میگوید که باز هم همدیگر را خواهیم دید.»
ایان نگاهیباز به او انداختتوانِ اما چیزی نگفت.
آن دو از یکدیگر جدا شدند و هرداشت کدام به سمتِ خیابانِ متفاوتی در محلهٔ شرقی رفتند.ایان آن نقطهٔ دورافتاده بارِ دیگر در سکوت فرو رفت.
پس از مدتی پیادهروی، کلاین ناگهان چرخید و مسیرِچشمانش رفته را بازگشت. سپس خود را در گوشهای خلوتهمان پنهان کرد و دزدکی به ورودیِ فاضلاب چشم دوخت.
دو سه دقیقه منتظر ماند ودورطلاییاش بعد دید ایان در حالی که باسرمای احتیاط به اطراف نگاه میکند، بیصدا بازگشت.
کلاین بهموقع نگاهش راپیش گرفت، به دیوار تکیهدلقک داد و گوش سپرد.
صدای کشیدهشدنِ درپوشِ فاضلاب را شنیدرنگورورفته که برداشته میشد و سپس صدایچهرهاش پایین رفتنِ کسی به گوش رسید.
کلاین با احتیاط سرکقهوهای کشید و متوجه شد ایانچشمانش دوباره وارد فاضلاب شده است.
(نکنه سرنخی چیزی روی جسدِ زریل بوده؟چشم آره، این قضیه عمیقتر از چیزیه کهساعتِ به نظر میرسه...) متفکرانه سر تکان داد.
حالا که کنجکاویاش برطرف شده بود، کلاین تصمیمدلقک گرفت واقعاً آنجا را ترک کند و برنامهپالتویی ریخت که دو روز بعد به سراغ کاسپارس برود.
...
هنگامِ صرفِ چای، ویکنتقهوهای گلاینت در خانهاش واقعداشت در محلهٔ امپراتریس بود.
درِ اتاقِ کار محکم بسته شدهدورطلاییاش بود و چهار نفرِ داخل را ازسرمای مهمانانِ حاضر در سالنِ بیرون جدا میکرد.
آدری که پیراهنِ توریِ زردِ کمرنگی به تن داشت، پاکتی برآمده راطبیعی روی میز به سمتِ دو بانویی که روبهرویش نشسته بودند هل دادداشت و گفت: «شیو، فورس، این پاداشی است که شما دو نفر سزاوارش هستید.»
شیو میخواست حرفی مؤدبانه بزند، اما دستش سریعتر از دهانش به سمتِچهرهاش پاکت رفته بود. با حس کردنِ وزنِ پول، تنها توانست صادقانه بگوید:سپردنِ «دوشیزه آدری، از سخاوتِ شما ممنونم. صداقتتان شما را حتی زیباتر نشان میدهد.»
در حینِ صحبت، نخِ نازکِکیفی دورِ پاکت را باز کردقرمزرنگ و اسکناسهای داخلش را دید.
پولهای کاغذیِ یکدست خاکستری با نوارهای سیاه بودند. دستهٔدیگری اسکناسها ضخیم بود و بوی خاصِ جوهر از آناین به مشام میرسید؛ بویی که به آدم حسِ طراوت میداد.
شیو یک اسکناس بیرون آورد و مبلغش را بررسی کرد:مهمان «۱۰ پوند...» در کنارش، فورس که به نظر تنبل میرسیدقهوهای و اهمیتی به پول نمیداد نیز به جلو خم شده بود.
(این حداقل...) شیو باقهوهای دیدنِ ضخامتِ دسته، سعی کردچشمانش حساب کند چند اسکناس آنجاست.
بیاختیار با فورس نگاهیقهوهای ردوبدل کرد و غافلگیریداشت را در چشمانِ یکدیگر دیدند.
این مقدار آشکارامبدلش بسیار بیشتر از چیزیچشم بود که تصور میکردند!
آدری لبخندِ محوی زد و گفت: «دربهعنوانِ مجموع ۸۰۰ پوند است. خودتان تصمیم بگیریدشکل که پول را چطور بینِ هم تقسیم کنید.
«بسیار متأسفم کهگرد این موضوع شمارنگورورفته را به خطر انداخت.»
(۸۰۰ پوند... نه، نیازی به عذرخواهی نیست. حتی اگه مجبور بودیم دوباره انجامش بدیم و عواقبِ احتمالیاش رو میدونستیم، باز هم درخواست روبرای قبول میکردم... حتی اگه مساوی تقسیم بشه، با پساندازم، برای خریدنِ فرمولِ معجونِ کلانتر کافیه...) شیو که قدش کمی بلندتر از ۱۵۰ سانتیمتربله بود، خیره و مبهوت به اسکناسهای داخلِ پاکت نگاه میکرد و آرزو داشت میتوانست همه را بیرون بکشد و بارها و بارها بشمرد.
باور داشت که دوشیزه آدریِ سخاوتمند وچشم زیبا مبلغِ کمتری به آنها نمیدهد، اماساعتِ اگر در شمردن اشتباه کرده بود چه؟
(آدمیزاد ممکنه اشتباه کنه دیگه!) شیوپیشآگاهیاش دستِ راستش را بالا آورد، چند ثانیهذهنش مکث کرد و سپس بیصدا پایین انداخت.
گوشههای لبِ فورس بیاختیار بالا رفت و باداشت حسرت گفت: «این حتی از حقالتألیفی که تانبود الان برای "ویلای کوهستانیِ توفان" گرفتهام هم بیشتر است...»
(باید دوشیزه آدری رو تحسینکیفی کنم یا به فقرِ یهقرمزرنگ نویسنده بخندم؟) در دل اضافه کرد.
ویکنت گلاینت که روی مبل نشسته بود نیز کمی غبطهکالسکهای میخورد، اما نه به شیو یا فورس. برای یک ویکنتمینسک با وضعیتِ مالیِ نسبتاً خوب، ۸۰۰ پوند مبلغِ بزرگی نبود.
چیزی که به آن غبطهتوانِ میخورد، تواناییِ آدری در بخشیدنِمهمان پول بدونِ احساسِ کوچکترین فشاری بود.
ویکنت گلاینت گلویش را صاف کرد: «اهم...همراه اگر بتوانید فرمولِ داروساز را گیر بیاورید، منآرام هم مبلغِ قابلتوجهی به شما پرداخت خواهم کرد.»
شیو بیدرنگ پاسخ داد: «تمامِ تلاشمان را میکنیم!» سپس به آدری نگاه کرد.ظریف «اخیراً با کسی تماس گرفتهایم که مشکوک است از کیمیاگرانِ روان باشد ونزدش بهزودی سرنخهایی دربارهٔ معجونِ تماشاگر که به دنبالش هستید، به دست خواهیم آورد.»
(شیو، من همین الانش هم تو ردهٔچشم ۸ هستم؛ خیلی قویتر از تو...) آدریساعتِ لبخندی خوددار زد و گفت: «مشتاقانه منتظرش هستم.»
با این حرف، آن چهار نفر شروع به گپ زدن دربارهٔبهطورِ شایعاتِ مختلف در محافلِ فرابشران کردند و در عین حال بهرنگورورفته تقلید از آدری، به دنبالِ کتابهایی گشتند که مایل به خواندنشان بودند.
ناگهان با دیدنِگرد دو کتابِ گالینگور،رنگورورفته چشمانِ شیو برقی زد.
«تاریخِ اشرافیتِکلاهی پادشاهیِ لوئن» وکیفی «بررسیِ نشانهای خانوادگی»
در همین حین،مبدلش فورس نیز کتابهایی یافتچشم که برایش جالب بودند.
«جغرافیا و مردمِحتی امپراتوریِ فیساک» وپیشآگاهیاش «سفر در قارهٔ شمالی»
شیو با التماس به صاحبِ اتاقِ کار نگاهداشت کرد: «ویکنت گلاینتِ محترم، ممکن است این دونبود کتاب را قرض بگیرم؟ خیلی زود پسشان میدهم.»
گلاینت بیتفاوت سر تکان داد.
«مشکلی نیست.»
با این پاسخ، فورس نیزتوانِ با عجله درخواستی کرد و بهبهطورِ همین ترتیب موافقتِ او را گرفت.
آدری که شاهدِ تمامِ اینها بود، گوشههای لبشداشت به لبخندی محو کشیده شد. متواضعانه به کناری نگاهایان کرد و وانمود کرد که به دنبالِ کتابی میگردد.
بهعنوانِ یک تماشاگرِ واجدِ شرایط که بهتازگی ارتقا یافته بود، پس از تماسهای مکرررفتارش با شیو و فورس، ترجیحاتِ آنها را در حوزههای خاصی بهدقت درک کرده بود.سلام از این رو، پیشاپیش و بدونِ اینکه کسی متوجه شود، ترتیبِ کارها را داده بود.
اینکه بگذاری شخصِ هدایتشونده احساس کنددورطلاییاش کار را با میلِ خودش انجامسکوت داده است، تجلیِ قدرتهای یک تماشاگر بود.
...
هنگامِ عصر، شیو روی مبلِ جلوی شومینه مچاله شدهچشمانش بود و زیرِ نورِ چراغِ گاز، «تاریخِ اشرافیتِ پادشاهیِهمان لوئن» را میخواند. فورس به گردهماییِ مخصوصِ نویسندگان رفته بود.
پس از مدتی مطالعه، شیو ناگهان متوجهِ چیزِ عجیبی درقرمزرنگ جلدِ گالینگورِ کتاب شد، بنابراین با دقت آن را بررسی کردروزِ و لایهٔ میانیای یافت که تکهکاغذی باستانی درونش پنهان شده بود.
روی کاغذ با نمادهای خاصی که امپراتور روزلخیابانِ ساخته بود پوشیده شده بود و در پشتِچروود آن، پاراگرافی به هرمسِ باستانی نوشته شده بود.
شیو ناگهان به هیجان آمد وپیشآگاهیاش گفت: «اجدادِ ویکنت گلاینت بعضی ازطبیعی نمادهای خاصِ امپراتور روزل را رمزگشایی کردهاند؟»
در حالی که زیرِقهوهای لب زمزمه میکرد، با تقلاچشمانش به رمزگشاییِ هرمسِ باستانی پرداخت:
«ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،
فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،
شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد.»