---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 250: تجربهٔ غنی در به پیشوازِ مرگ رفتن • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 250: تجربهٔ غنی در به پیشوازِ مرگ رفتن

0

مترجم: اطلس‌منتظر​ استودیوز، ویراستار:‌انتخابِ​ اطلس استودیوز

کلاین با جدیت‌شیشهٔ​ سر تکان داد‌گرفته​ و گفت: «بسیار خب.»

گروهبان فاکسین دستی به موهای کوتاهش کشید و‌دهانِ​ گفت: «ترتیباتِ دیگری هم وجود دارد. آن‌ها را با‌آشنا​ جزئیات برایتان توضیح می‌دهم و خودتان می‌توانید تصمیم بگیرید.»

او نگاهش‌جیب‌هایش​ را به‌پرسید​ اتاقِ پذیرایی دوخت.

کلاین با حرکتی مؤدبانه او را به داخل دعوت‌تار​ کرد و سپس تماشا کرد که گروهبان فاکسین در‌دید​ را پشتِ سرش می‌بندد، به سمتِ مبل می‌رود و می‌نشیند.

کلاین که هنوز پالتو به‌دورش​ تن داشت و دستانش در‌شدنِ​ جیب‌هایش بود، پرسید: «برنامه‌تان چیست؟»

فاکسین کمی به جلو خم شد، دستانش را در هم گره‌متوجه​ کرد و گفت: «باید به‌خوبی آگاه باشید که به آن سفیر‌افتاد​ توهین کرده‌اید. امشب یا فردا خطرناک‌ترین زمان برای شما خواهد بود.

«مقاماتِ بالا سه انتخاب پیشِ روی شما گذاشته‌اند. اولی این است که دو روز به کلیسای‌کرده‌اید​ جامعِ بادِ مقدس بروید. می‌دانم که شما پیروِ خدای بخار و ماشین هستید، اما کلیسای جامعِ‌است​ سنت هیرلند خیلی دور است و ممکن است در راهِ رسیدن به آنجا به‌راحتی دردسری پیش بیاید.»

کلاین نامحسوس سر تکان داد‌دوم​ و منتظر ماند تا گروهبان‌بی‌حس​ انتخابِ دوم را به او بگوید.

ناگهان دیدش تار شد و سرش‌گرفته​ بی‌حس گردید. حس کرد گویی لایه‌ای‌کند​ از شیشهٔ ضخیم دورش را گرفته است.

دید که باز و بسته شدنِ دهانِ‌شدنِ​ گروهبان فاکسین دارد کند می‌شود و متوجه شد‌گراییده​ که افکارِ خودش هم به کُندی گراییده است.

این احساس بسیار آشنا بود.‌برنامه‌تان​ کلاین ناگهان به یادِ عروسکِ‌باید​ خاندانِ آنتیگونوس افتاد، شیءِ مهرشدهٔ ۲-۰۴۹!

آن زمان هم بارها به شکلِ مشابهی تحت‌تأثیر قرار گرفته بود، اما کاپیتان‌لایه‌ای​ دان اسمیت و دیگران بیدارش کرده بودند. برای اینکه مطمئن شوند دیگران می‌توانند‌افکارِ​ هرگونه حالتِ غیرعادی را به‌موقع تشخیص دهند، مدام بازوهایشان را باز و بسته می‌کردند!

خاندانِ آنتیگونوس مسیرِ غیب‌بین رو در اختیار دارن... تواناییِ‌بسته​ این آدم شبیهِ عروسکِ خاندانِ آنتیگونوسه... اون یه فرابشرِ‌گراییده​ رده‌میانی از مسیرِ غیب‌بینه... همون‌طور که انتظار می‌رفت، خودشه...

کلاین به خودش آمد،‌دید​ اما هیچ دان اسمیتی‌دهانِ​ آنجا نبود تا بیدارش کند.

عضلاتِ صورتِ افسر فاکسین شروع به در هم پیچیدن‌گره​ کرد. طولی نکشید که به جنتلمنی با موهای سیاه و‌خطرناک‌ترین​ چشمانِ آبی تبدیل شد. چهره‌ای خوش‌قیافه و ته‌ریشی اندک داشت.

او با لبخندی گفت: «اگر زمانِ کافی در‌دیدش​ اختیار باشد، این یکی از سخت‌ترین توانایی‌ها برای مقابله‌گرفته​ است، البته برای هر کسی که فرابشرِ رده‌بالا نباشد.»

همان‌طور که او حرف می‌زد، کلاین‌گرفته​ دید که تصویرِ زنی در لباسِ مجللِ‌می‌شود​ سیاه در شیشهٔ پنجرهٔ شاه‌نشین ظاهر شد.

زن آهسته و خشک از درونِ شیشه بیرون آمد؛ موهای‌می‌شود​ بلوند، چهرهٔ ظریف و صورتِ رنگ‌پریده و بی‌جانش باعث می‌شد‌خاندانِ​ بیشتر شبیهِ یک عروسک به نظر برسد تا انسانی زنده.

«هرگز فکر نمی‌کردم بتوانی چنین محافظِ قدرتمندی استخدام کنی. اگر غیب‌بینیِ پیش‌ازموعدم نبود، شاید همین‌جا می‌مردم.‌کرده‌اید​ چه دستمزدی پرداختی؟ راستی، نامِ من روزاگو است.» روزاگو بی‌آنکه به پشتِ سرش نگاه کند همچنان‌است​ به کلاین لبخند می‌زد، اما از مردی که تحتِ کنترلش درآورده بود انتظارِ پاسخی روان نداشت.

در آن لحظه، ناگهان حس کرد نسیمی سرد روی‌تار​ گردنش وزید که باعث شد مو بر تنش سیخ‌دید​ شود و مورمورِ سرما تمامِ بدنش را فرا بگیرد.

گویی شخصِ نامرئیِ پشتِ‌ضخیم​ سرش ایستاده بود و‌باز​ روی گردنش نفس می‌کشید!

روزاگو خندید، دستِ‌گرفته​ چپش را بالا‌بسته​ آورد و بشکن زد.

بنگ!

ناگهان شعله‌های آتش از پشتِ سرش‌بگوید​ زبانه کشید و سایه‌ای شفاف شعله‌ور‌گویی​ شد و به‌سرعت به خاکستر تبدیل گردید.

در دیدِ کلاین، تمامِ‌ضخیم​ این حرکات به شبکه‌ای‌باز​ از تصاویرِ تکه‌تکه تجزیه می‌شد.

این به خاطرِ کند شدنِ‌باز​ حریفش نبود، بلکه نتیجهٔ افکارِ خودش‌متوجه​ بود که هر لحظه کندتر می‌شد.

همین الانش هم من رو تحتِ کنترل درآورده... چرا مستقیم... من رو‌آگاه​ نمی‌کشه... یعنی همهٔ آدم‌بدا دوست دارن سخنرانی‌های طولانی بکنن... نه، اون احمق‌مقاماتِ​ نیست... داره سعی می‌کنه با این حرف زدن چیزی رو پنهان کنه...

کلاین سعی کرد فکر کند‌دوم​ تا مشکل را بفهمد، اما افکارش‌گردید​ با سرعتی مقاومت‌ناپذیر کُند پیش می‌رفت.

او با دقت به‌ضخیم​ روزاگو نگاه کرد و تمامِ‌بسته​ جزئیاتش را به خاطر سپرد.

سرانجام، در هر یک از چشمانِ روزاگو شبحی‌دهانِ​ را دید، شبحِ زنی با موهای بلوند، چشمانِ آبی،‌آشنا​ صورتی رنگ‌پریده و بی‌جان، و لباسِ مجللِ گوتیکِ سیاه!

و در این لحظه، زن هنوز پشتِ‌کمی​ سرِ روزاگو بود. هنوز نزدیکِ پنجرهٔ شاه‌نشین قرار‌توهین​ داشت و مانندِ عروسکی خیمه‌شب‌بازی به سمتش می‌آمد.

هنوز نتونسته کاملاً کنترلش کنه... اون زن هنوز داره مقاومت‌بی‌حس​ می‌کنه و دست‌وپا می‌زنه... دارن تو قلمروِ علومِ غریبه با‌بسته​ هم می‌جنگن... باید یه کاری بکنم... باید کفهٔ ترازو رو برگردونم...

کلاین توجهش را به طلسمِ کوچکِ زبانِ پلیدی که‌بسته​ در دستِ چپش نگه داشته بود معطوف کرد. طلسم‌گراییده​ سرد و لغزنده بود و از شرارت موج می‌زد.

خوشحال بود که گاردش را پایین‌بسته​ نیاورده و در تمامِ این مدت‌افکارِ​ حالتِ آماده‌به‌رزمش را حفظ کرده بود.

فقط با آسیب زدن به خودش می‌توانست‌کمی​ به حریفش آسیب برساند! کلاین قدرتش را جمع‌توهین​ کرد و به سختی کوشید تا حرف بزند.

تارهای صوتی‌اش گویی‌ماند​ پوسیده بود و گلویش‌ناگهان​ به‌سختی در هم می‌پیچید.

او با صدایی گرفته‌ضخیم​ و ریتمی مقطع به‌باز​ زبانِ هرمسِ باستان گفت: «پلیدی!»

با طنین‌انداز شدنِ صدایش در هوا، کلاین دردِ‌دهانِ​ خورنده‌ای در کفِ دستِ چپش احساس کرد و نجواهایی‌آشنا​ موهوم شنید که می‌توانست انسان را به جنون بکشاند.

این حالتی بود که‌پرسید​ با آن آشنایی داشت و‌گره​ تأثیری بر تلاش‌های بعدی‌اش نمی‌گذاشت.

تلاشش این بود که بیشترِ نیروی روحی‌اش‌ناگهان​ را به درونِ طلسمِ کوچکِ زبانِ پلیدی تزریق‌ضخیم​ کند، کاری که نیازی به کنترلِ بدنش نداشت.

در عرضِ سه ثانیه، صدای آفریدگارِ راستین‌دید​ بر جهانِ مادی نازل می‌شد و در‌متوجه​ گوشِ نزدیک‌ترین موجود به او رسوخ می‌کرد!

«۳!»

پیش‌درآمد، غوغا، نجواهای موهوم و پلید در یک چشم‌برهم‌زدن پخش‌باید​ شد. کلاین حس کرد پوستِ سرش مورمور می‌شود، ذهنش وزوز‌زمان​ می‌کند و رگ‌هایش می‌تپد. تمرکز کردن برایش دشوار شده بود.

به فاصلهٔ یک میزِ عسلی از او، حالتِ‌دیدش​ چهرهٔ روزاگو ناگهان سرگردان شد. صورتش باد کرد‌دورش​ و هم‌زمان شبحِ زن در چشمانش ناگهان واضح‌تر شد.

«۲!»

زنِ رنگ‌پریده با آن لباسِ مجللِ سیاه‌شدنِ​ در پشتِ سرش، به حرکاتش سرعت بخشید،‌کُندی​ اما خیلی زود از درد اخم کرد.

در این لحظه، کلاین همان‌طور که می‌خواست ضعیف‌جلو​ شدنِ تأثیر را حس کرد، روندِ روانِ افکارش را‌امشب​ بازیافت و احساس کرد گویی مفاصلش دوباره روغن‌کاری شده‌اند!

او که در تمامِ این مدت هذیان‌ها را تجربه کرده بود،‌گردید​ جنون و درد را تاب آورد، به‌سرعت طلسمِ زبانِ پلیدی را‌دهانِ​ از کفِ دستِ چپش بیرون کشید و به سوی روزاگو پرتاب کرد.

«۱!»

طلسمِ سیاهِ آهنی، با نمادهای فراوان و نقش‌ونگارهای شومش، ذوب شد. روزاگو تازه کمی‌کُندی​ از خونسردی‌اش را بازیافته بود و سعی داشت به کناری بپرد که تاریکیِ غلیظی‌مشابهی​ را دید و زمزمه‌ای را شنید که دربردارندهٔ دانشی عظیم و جنونی بی‌نهایت بود.

هیچ انسانی قادر به توصیفِ چنین صدایی‌کمی​ نبود. تمامِ رگ‌های سرِ روزاگو چنان بیرون‌سفیر​ زده بود که گویی هر لحظه منفجر می‌شد.

روی زمین افتاد، به خود پیچید و‌ناگهان​ دست‌وپا زد، در حالی که پوستش وجب‌به‌وجب‌شیشهٔ​ پاره می‌شد و گوشتِ زیرش را نمایان می‌کرد.

هم‌زمان، کلاین و زنِ موطلایی با چشمانِ آبی نیز نتوانستند در برابرِ درد‌می‌شود​ مقاومت کنند و به زمین افتادند. هر یک از آن‌ها فریادهای دلخراشی سر‌شیءِ​ دادند؛ دردِ طاقت‌فرسا چنان بود که گویی کسی با مته شقیقه‌هایشان را سوراخ می‌کرد.

چشمانشان پر از خون شد و مایعی‌شدنِ​ سرخ‌رنگ از بینی‌هایشان سرازیر گشت. نه می‌توانستند‌کُندی​ دنیای بیرون را ببینند و نه حس کنند.

کلاینِ باتجربه اولین کسی بود که به خود آمد. تلوتلوخوران روی پاهایش‌آگاه​ ایستاد و دید که روزاگو لباس‌هایش را پاره کرده و پوستش را‌مقاماتِ​ کنده است و گوشت و رگ‌هایش را در معرضِ دید قرار داده است.

او شبیه هیولای سرخِ افسانه‌ای شده بود که پوستش را‌بی‌حس​ کنده باشند. مدام روی زمین غلت می‌خورد و از درد‌بسته​ ناله می‌کرد، گویی هر لحظه مهارش را از دست می‌داد.

کلاین منتظرِ نتیجه نماند، زیرا نمی‌توانست خطرِ سود‌باز​ بردنِ طرفِ مقابل و همچنین تبدیل شدنش به‌خودش​ یکی از پیروانِ آفریدگارِ راستین را به جان بخرد.

باور داشت که‌گرفته​ خدای پلید نیز‌بسته​ قطعاً خشمگین شده است.

کلاین هفت‌تیرش را بیرون کشید و لوله را در وضعیتِ‌باید​ شلیک تنظیم کرد، دو قدم به جلو برداشت، میزِ عسلی‌زمان​ را دور زد و لولهٔ تفنگش را روی سرِ روزاگو گذاشت.

بنگ! بنگ! بنگ! بنگ! بنگ!

او که کت‌وشلوارِ سیاهِ چهار دکمه‌اش را به تن داشت، با دقت به دشمنش خیره‌افکارِ​ شد و پنج تیرِ پیاپی شلیک کرد و تماشا کرد که سرِ دشمنش متورم شد‌شکلِ​ و به ترکیبی از رنگ‌های سرخ، سفید و سیاه منفجر گشت که همه‌جای کفِ اتاق پاشید.

کاپیتان، ممنون که قبلاً این رو بهم نشون‌دهانِ​ دادی... کلاین در حالی که نفس‌نفس می‌زد هفت‌تیرش‌احساس​ را پایین آورد و سپس لبخندِ درخشانی زد.

در مقابلش، جسدِ بی‌سرِ‌پرسید​ روزاگو کمی لرزید و‌جلو​ سپس کنارِ مبل فروریخت.

تنها در آن زمان بود که زنِ سیاه‌پوش با آن لباسِ‌گردید​ مجللِ گوتیک از فریاد کشیدن دست کشید. دست‌وپا زدن و غلت‌دهانِ​ خوردن‌هایش کُند شد، اما به نظر می‌رسید پوستش بسیار شفاف‌تر شده است.

کلاین با دیدنِ تکان خوردنِ گوشتِ‌گرفته​ روی جسدِ روزاگو، در استفاده از‌کند​ طلسمِ مرثیهٔ دست‌سازِ خودش درنگ نکرد.

در آن فضای‌گرفته​ آرام و بی‌سروصدا، جسد‌شدنِ​ سرانجام از حرکت ایستاد.

کلاین با دیدنِ این صحنه، به‌چیست​ یادِ چیزی افتاد. طلسمِ دیگری بیرون آورد‌باشید​ و با صدایی آهسته زمزمه کرد: «سرخ!»

سپس، مقداری از نیروی روحی‌اش را در آن متمرکز‌تار​ کرد و این طلسم را به سوی محافظش پرتاب‌دید​ کرد—همان زن با موهای طلاییِ کم‌رنگ و چهرهٔ سفیدِ رنگ‌پریده.

با ساطع شدنِ قدرت‌های خواب‌آور، زنی که‌دید​ هنوز تحتِ تأثیرِ صداهای باقی‌مانده ضعیف بود، فوراً‌افکارِ​ آرام گرفت و به خوابی عمیق فرو رفت.

کلاین برای اطمینان، طلسمِ خوابِ دیگری پرتاب‌شدنِ​ کرد، چرا که می‌ترسید هنگامِ انجامِ کاری‌کُندی​ که در سر داشت، کسی مزاحمش شود.

شمارهٔ ۱۵ خیابانِ مینسک بارِ دیگر روی آرامش را دید. این‌به‌خوبی​ بار هیچ‌چیز نشکسته بود؛ تنها زمین آلوده شده بود، چرا که‌شما​ نبردِ میانِ این سه نفر رازآلود و فراتر از قلمروِ فیزیکی بود.

کلاین به جسدِ روزاگو و سپس به محافظِ خفته‌اش نگاه‌بی‌حس​ کرد و با تمسخر به خودش گفت: «زیاد به پیشوازِ‌بسته​ مرگ رفتن هم خوبه. حداقل یه کم ایمنی پیدا کردم.»

او فوراً آیینِ احضارِ روح را اجرا نکرد،‌باز​ زیرا روزاگو اکنون به آفریدگارِ راستین آلوده شده بود‌کُندی​ و ارتباطِ مستقیم با روح، دست‌کمی از خودکشی نداشت.

اما این بدان معنا نبود که کلاین هیچ چاره‌ای‌کند​ نداشت. او قصد داشت با بردنِ روزاگو به فرازِ‌یادِ​ مِهِ خاکستری، احضارِ روح را در آنجا انجام دهد!

با سطحِ فعلیِ پیکرِ روحش، حتی با تقویتِ سوتِ مسیِ آزیک، قادر به جابه‌جا کردنِ‌توهین​ یک دوربینِ عکاسیِ قابل‌حمل نبود، چه رسد به جسدی که چندین برابر سنگین‌تر بود. با‌اولی​ این حال، احضارِ روح با جسد انجام نمی‌شد، بلکه با هدایتِ نیروی روحیِ باقی‌مانده صورت می‌گرفت!

کلاین شمعی بیرون آورد، به‌سرعت مراسمِ آیینی را‌دیدش​ برپا کرد، خودش را احضار کرد و به خودش‌گرفته​ پاسخ داد و به پیکرِ روحیِ ویژه‌ای تبدیل شد.

پس از تبدیل شدن به روح، بقایای واضحِ نیروی روحیِ روزاگو را دید و‌متوجه​ متوجه شد که وضعیتِ جسمانیِ دوشیزه محافظ کمی عجیب است. او در واقع در‌۰۴۹​ وضعیتی کاملاً مشابه با خودش قرار داشت، اما تفاوت‌های بزرگی نیز به چشم می‌خورد.

کلاین بدونِ اینکه وقتش را با فکر کردن تلف‌کند​ کند، سوتِ مسیِ آزیک را برداشت، نیروی روحیِ باقی‌ماندهٔ روزاگو‌عروسکِ​ را در بر گرفت و به فرازِ مِهِ خاکستری رفت.

پس از احضارِ اشیاءِ آیینیِ مناسب‌چیست​ و برپاییِ محرابی ساده، کلاین به‌سرعت‌آگاه​ آیینِ احضارِ روح را آغاز کرد.

در طولِ این فرایند، با کمالِ تعجب دریافت که دیگر‌بی‌حس​ نیازی ندارد به کسی نیایش کند تا بتواند مستقیماً با‌بسته​ روح ارتباط بگیرد. گویی او یک واسطهٔ ارواحِ واقعی بود!

هوف... یعنی این یه قدرتِ خاصه که توی این‌بسته​ فضای رازآلودِ بالای مِهِ خاکستری دارم؟ این فکر از ذهنِ‌احساس​ کلاین گذشت و سپس شروع به خواندنِ جملهٔ غیب‌بینی کرد.

«فرمول‌های معجونِ مسیرِ غیب‌بین.»

ناولها | novelha.net