چپتر 237: ردهٔ ۲
0«۲۹ اکتبر. رهبرِ سازمانِ سرّی، زاراتول، بارِ دیگر به دیدنم آمد. به چیزِ خاصی اشاره نکرد و فقط گپی خودمانی با من زد. نتوانستم نیتِ واقعیاش را حدس بزنم. ظاهراً فقط میخواست ارتباطِ بینمان را تقویت کند و شناختِ بهتری از هم پیدا کنیم؟
پیش از این با دو فرابشرِ ردهبالای کلیسا ملاقات کرده بودم، اما حس میکردم زاراتول بسیار قدرتمندتر و مرموزتر از آنهاست. بنابراین بدونِ امیدِ چندانی از او پرسیدم که در چه ردهای است و در کمالِ تعجب، واقعاً جوابم را داد!
به من گفت که در ردهٔ ۲ است: معجزهگر!
ردهٔ ۲؟ در دستهبندیِ کلیسا، این جایگاهِ یک فرشته است، نزدیک به جایگاهِ یک ایزد!
او واقعاً از کیمیاگر و دانشورِ اسراری که پیشتر دیده بودم قدرتمندتر است!
اما حسم میگوید زاراتول تمامِ حقیقت را نمیگوید. شاید ردهٔ ۲ فقط جایگاهِ قبلیاش بوده، یا اینکه در آستانهٔ ارتقا است.
معجزهگر؟ استادی در خلقِ معجزه؟ نامِ این معجون بدجوری تخیلِ آدم را به پرواز درمیآورد!
این ردهٔ ۲ِ متناظر با غیببین است، معجزهگری که سرنوشت را در دست دارد؟
سعی کردم از زاراتول حرف بکشم که آیا واژهٔ معجزه به معجزهٔ سرنوشت اشاره دارد؟ اینکه مسیرِ غیببین مسیری است که رفتهرفته سرنوشت را میفهمد و درک میکند تا آن را به مهارِ خود درآورد؟
زاراتول سؤالِ اول را نادیده گرفت. به من گفت که سرنوشت فقط یکی از بخشهای مسیرِ غیببین است و حتی تمرکزِ اصلیاش هم نیست. مسیری که واقعاً نمایندهٔ سرنوشت است، مسیرِ هیولاست!
او چند مثال زد که همگی نامِ معجونهای مسیرِ هیولا بودند. ردهٔ ۷ خوشاقبال، ردهٔ ۵ برنده، ردهٔ ۲ آیندهبین و ردهٔ ۱ مارِ جیوه! که به مارِ سرنوشت هم معروف است.
این اولین ردهٔ ۱ بود که میشناختم. مثلِ پتک به صورتم خورد!
تا جایی که میدانم، مسیرِ هیولا باید در دستِ مکتبِ زندگی باشد. ظاهراً این مکتب بخشهایی از مسیرِ داروساز را هم در اختیار دارد. آنها سه بخشِ عمده را مطرح میکنند: جهانِ عقلانیتِ مطلق، جهانِ روح و جهانِ مادی. آره، خیلی باحال است.
زاراتول گفت مکتبِ زندگی در طالعبینیِ ستارگان تخصص دارد و میکوشد با استفاده از دارو، موسیقی، نور، شراب و عطر، مسیرهایی را که طالع و سرنوشتِ شومی دارند از بین ببرد. آنها بر این باورند که فاجعهها و بیماریها ناشی از برهمخوردنِ تعادلِ میانِ انسان و طبیعت، و همچنین تعادلِ میانِ انسان و ذهنِ خودش است.
او با لحنی پرمعنا اضافه کرد که مکتبِ زندگی ماه را میپرستد.
چرا ماه را میپرستند و یک قدم فراتر نمیروند، یعنی الههٔ شبِ جاوید؟»
این دفترِ خاطرات دو صفحه را اشغالچند کرده بود و مشخص بود که ازبرنده هر دو روی نسخهٔ اصلی رونویسی شده است.
کلاین درآیا سکوتی از تهِمسیرِ دل آه کشید.
چقدر اطلاعات...
این همچنین اولین بارینیست بود که نامِ معجونِمثال یک ردهٔ ۱ را میفهمید.
مارِ جیوه واصلیاش مارِ سرنوشت واقعاً آدمچند رو تو کف میذاره!
همینطور اولین باریه که اسمِ یه ردهٔ ۲ رو میشنوم. حالا دیگه ردهٔ ۲ِسؤالِ متناظر با غیببین رو میشناسم... اسمِ معجزهگر خیلی خوب به نظر میرسه. معنای عمیقی دارهمعجونهای و اصلاً پیشپاافتاده نیست. البته در مقایسه با آیندهبین، یه کم کمارزشتر به نظر میاد...
سرنوشت فقط بخشی از مسیرِ غیببینه و حتی تمرکزِ اصلیش هم نیست. باید اینو یادم بمونه. باید مدام حواسم به خودمحسم باشه تا یه وقت به سمتِ سرنوشت کشیده نشم. ممکنه باعثِ شکستِ «روشِ ایفای نقش»م بشه... حرفهای زاراتول متناقض به نظرمتناظر نمیاد... مسیرِ هیولا مسیرِ واقعیِ سرنوشته... پس آیندهبین یه ردهٔ ۲ـه. اگه اینطور باشه، من از قبل یه ردهٔ ۲ رو میشناختم...
کلاین با اینکه چشم ازنمایندهٔ کاغذ برنمیداشت، داشت جدی بهمعجونهای زنجیرهٔ ردههای خودش فکر میکرد.
به دلیلِ تجربهاش در هضمِ دو معجونِ «غیببین» و «دلقک»، و از آنجا که میتوانست سرنوشت را رصد کند و به آن احترام بگذارد،صورتم قادر بود تا حدی دربارهٔ سرنوشت پیشآگاهی داشته باشد. با این حال، همچنان در برابرِ روندِ سرنوشت درمانده بود. رفتهرفته داشت ماهیتِ مسیرِ فرابشریاشخیلی را با سرنوشت یکی میدانست. اگر این دفترِ خاطرات نبود، بهاحتمالِ زیاد از همین پیشفرض برای درک و «ایفای نقش» در ردههای بعدی استفاده میکرد.
در موردِ اینکه آیا زاراتول دروغ میگفت یا نه، چیزی که کلاین از آنسؤالِ اطمینان داشت این بود که مسیرِ هیولا قطعاً مسیرِ سرنوشت است؛ موضوعی که باهمگی اطلاعاتِ محرمانهٔ شاهینهای شب و نامِ معجونی که پیشتر شنیده بود، یعنی «آیندهبین»، همخوانی داشت.
حالا که مسیرِ سرنوشتی وجود داشت، بعید بود مسیرِ «غیببین» تکراری برجایگاهِ آن باشد. این کار به نوعی همپوشانی میانجامید و با این اصلحقیقت که هر یک از مسیرهای فعلی ویژگیهای متفاوتی داشتند، در تضاد بود.
بنابراین، کلاین تمایل داشت حرفِ زاراتول را باور کند.همگی تمایل داشت باور کند که سرنوشت تنها بخشی ازمعروف مسیرِ غیببین است و حتی تمرکزِ اصلیاش هم نیست.
ارزشِ این دو صفحه برای منِ الان بینهایته... کیمیاگر و دانشورِ اسرار باید ردههای بالاترِ مسیرِمارِ همهدان باشن. از لحنِ روزل پیداست که قطعاً متعلق به ردهٔ ۲ و ۱ نیستن. یعنیباشد ردهٔ ۴ و ردهٔ ۳ هستن... فعلاً نمیشه تشخیص داد کدوم ردهٔ ۴ـه و کدوم ردهٔ ۳...
کلاین افکارش را جمع کرد،مسیرِ دفترِ خاطرات را ورق زدمیکند و به خواندن ادامه داد.
در موردِ اینکه چرا مکتبِ زندگی فقط ماه را میپرستید ودستهبندیِ به الههٔ شبِ جاوید که نمادِ ماهِ سرخ بود باوری نداشت،میگوید به دلیلِ کمبودِ اطلاعات نمیتوانست چندان عمیق به آن فکر کند.
صفحهٔ سوم روایتِ روزل از اختراعِ یک موتورِ بخارِ کاربردی بود. گاهیبودند میترسید سرکوبش کنند و گاهی هراس داشت که چهرههای قدرتمند ثمرهٔ کارشصورتم را غصب کنند. کلماتش ترسِ او را از آزار و اذیت نشان میداد.
(فکرش رو بکن، حتی امپراتور روزل که خودش رو قهرمانِمعجونهای یه دوران میدونست، همچین رویِ آشفته و نگرانی هم داشته...) گوشههایمیشناختم لبِ کلاین پرید و دفترچه را به صفحهٔ چهارم ورق زد.
۱۸ آوریل. ماتیلدا باردار است.
انتظارش میرفت و حتی میتوانم دقیقاً بگویم در کدام همآغوشی نطفه بسته شد، چون کاهشِ ویژگیِ فرابشریام را حس کردم.
بهمحضِ اینکه لقاح موفقیتآمیز باشد، ویژگیِ فرابشریِ خودم پیوندِ رازآلودی را دنبال میکند و بخشی از آن به فرزندم منتقل میشود.
بعد از آن، با نگرانی از سراسقف فان استی پرسیدم. او به من گفت که این پدیدهای طبیعی است. برای ردهٔ ۷ و پایینتر، ویژگیهای فرابشری به نسلِ بعد منتقل نمیشوند، اما این مطلق نیست. ردهٔ ۶ و ۵ بهطورِ طبیعی بخشی را منتقل میکنند، ولی تأثیری روی قدرتِ والد نمیگذارد. اما فرزند، با قدرتهای فرابشریِ خاصی به دنیا میآید که نزدیک به ردهٔ ۹ است. ولی در نتیجه، مسیرشان اساساً ثابت میشود.
در ردههای بالا، به ارث رسیدنِ ویژگیهای فرابشری چیزی است که میتوان مهارش کرد. شخص میتواند انتخاب کند که آن را منتقل کند یا نه، یا حتی میتواند انتخاب کند که فقط مقدارِ کمی، یکسوم، نصف، یا تمامِ آنها را منتقل کند.
بهعبارتِ دیگر، کودکانی که از فرابشرانِ ردهبالا متولد میشوند، ممکن است از همان بدوِ تولد فرابشر باشند. در موردِ شمارهٔ رده، تصمیمگیری بر عهدهٔ یکی از والدین است.
در عجبم که آیا نوادگانِ خدایان هم همینطورند یا نه...
پس از خواندنِ دفترچه، تنها دو عبارترفتهرفته در ذهنِ کلاین نقش بست: «قانونِ تخریبناپذیریِسؤالِ ویژگیهای فرابشری» و «قانونِ بقای ویژگیهای فرابشری».
(یعنی این قانونِ بقای موجوداتِ فرابشریه؟ جای تعجب نیست که بعضی از حیواناتِ جادویی فقط قبل از مرگشون تولیدمثل میکنن... عجیبه نیست که پدیدهٔحقیقت افزایشِ کشتار و خونخواهی بعد از زایمان وجود داره. هدفشون هم همنوعانِ خودشون یا حتی جفتشونه. این برای جبرانِ ویژگیهای فرابشریشونه... طبقِ این منطق،سعی اگه تا آخر به عقب برگردیم، اولین ویژگیهای فرابشری از کجا اومدن؟ از هیچ به وجود اومدن؟ از آفریدگاری که همهچیز رو خلق کرده؟)
از آنجا که دوشیزه عدالت پیشتر به تلهپات ارتقاهمگی یافته بود، کلاین میلش را به سر تکان دادنمعروف مهار کرد و به ورق زدنِ صفحات ادامه داد.
صفحهٔ پنجم انتقاداتِ روزل بود دربارهٔ اینکه چطور هیچکس نمیتوانست از موسیقیِ پاپِ او لذت ببرد و فکر میکردند دارد سروصدا راهمثلِ میاندازد. در عینِ حال، در این اندیشه بود که چطور داستانهای تازه و جذاب، دغدغهٔ مشترکِ آدمهای مختلف از دنیاهای متفاوت استمطلق و اینکه محبوبیتِ رمانهایی که از کنت مونت کریستو سرقتِ ادبی کرده بود، باعث شد روزنامهای که تأسیس کرده بود رونق بگیرد.
(...امپراتور، کارِ دیگهای هم هست کهمسیری نکرده باشی؟) کلاین با لبخندی بهخود صفحهٔ ششم و آخر ورق زد.
۱۰ نوامبر، دزدِ دریاییِ بزرگ، ساوینی سلیمان را مخفیانه در کاخِ افرای سپید به حضور پذیرفتم. سلیمان. امیدوارم که او مخالفانِ مرا در مسیرِ دریاییِ جدید غارت کند و به کشتیهای فیساک، لوئن و فیناپوتر ضربه بزند.
و قول دادم کمکش کنم تا به یک فرابشرِ ردهبالا ارتقا یابد.
مسیرِ فرابشریِ امپراتورِ سیاه نامهایی دارد که به اندازهٔ مسیرِ دیوبانو عجیباند—فساد، سردرگمی، سقوطکرده، بینظمی... با این حال، برای هماهنگی با امپراتورِ سیاه، پسوندهای خاصِ خودشان را اضافه کردهاند: بارونِ فساد، آموزگارِ سردرگمی، کنتِ سقوطکردگان و شاهزادهٔ بینظمی.
برای اینکه ساوینی برازندهٔ نامش باشد، تصمیم گرفتم مخفیانه لقبِ کنتِ دربار را به او اعطا کنم.
ساوینی فرزندی به نامِ ناست سلیمان دارد و شمِّ من میگوید که او در آینده بر پنج دریا مسلط خواهد شد.
(ناست سلیمان... شاهِ پنج دریا، ناست؟ همون ناستی که ادعامعجونهای میکنه از نوادگانِ امپراتوریِ سلیمانه؟ فکرش رو بکن که تویبود دورهٔ روزل به دنیا اومده!) کلاین مات و مبهوت ماند.
از آنجا که روزل به اصطلاحِ «مسیرِرفتهرفته دریاییِ جدید» اشاره کرده بود، کلاین بهراحتیسؤالِ سالِ مربوط به آن را تشخیص داد.
در سالِ ۱۱۹۴ بود که مسیرِ دریاییِ جدید کشف شدمعجزهگر و قارهٔ جنوبی پیدا شد و روزل در سالِ ۱۱۹۸ ترورحسم شد. دفترچه فقط میتوانست بینِ این دو سال نوشته شده باشد.
این همچنین به آن معنانمایندهٔ بود که ماجرا به حدودِمعجونهای ۱۵۱ تا ۱۵۵ سال پیش برمیگشت.
(اگه ناست، «شاهِ پنج دریا»، همون ناست سلیمانی باشه که روزل ازش حرفخوشاقبال زده، الان تقریباً ۱۶۰ سالشه... این بهخاطرِ دلایلِ دیگهست، یا اینکه فرابشرانِ ردهبالاجایی از همون اول عمرشون طولانیتر میشه...) کلاین با جدیت در این باره فکر کرد.
افکارش را جمعوجور کرد و گذاشت دفترچه ازمیفهمد دستانش ناپدید شود. سپس به عدالت نگاه کردنادیده و گفت: «اکنون برای معامله یا گفتگو آزادید.»
(آقای ابله امروز هیچ دانشِ عمومیای ندارد که به مامعجزهگر بگوید...) آدری کمی ناامید شد. نگاهش را به خورشید دوخت وحسم گفت: «میتوانم اطلاعاتِ مربوط به اژدها را با شما مبادله کنم؟»
او بهوضوح به یاد داشت که آقای خورشیدمثال مسیرِ تماشاگر را «مسیرِ اژدها» نامیده بود ومارِ گفته بود که از نژادِ اژدها سرچشمه میگیرد.
خورشید، دریک، که تمامِ این مدت ساکتچند بود، با تردید پاسخ داد: «حتماً. منبرنده فرمولِ معجونِ ردهٔ ۸ برای خنیاگر را میخواهم.»
او میخواست از این فرصت برای مبادلهٔ اطلاعات دربارهٔ دنیایی که عدالت و مردِ آویخته درنادیده آن زندگی میکردند استفاده کند تا دیگر همیشه از شنیدههایش گیج نشود. با این حال، باخوشاقبال دیدنِ اینکه روندِ هضمِ معجونش به پایان نزدیک میشد، همچنان ارتقایش را در اولویتِ نخست قرار داد.