چپتر 6: فرابشر
0آنها نهتنها به یک زبان یعنیدیگر زبانِ لوئن سخن میگفتند، بلکه حسوحالِاتفاقاتِ عبوس و پرتنشِ یکسانی هم داشتند.
(من کجام؟ میخوام اینجا چیکار کنم؟ خودمم بدم نمیاداتفاق بدونم...) جو مینگروئی در حالی که خودش را آراماونا میکرد، پرسشهای آن دو را در سکوت تکرار کرد.
چیزی که بیشترین تأثیر را بر او گذاشت، نه جملات ومبهوت کلمات بود و نه معنای نهفته در آنها، بلکه سردرگمی، هوشیاری،احتمالاً وحشت و احترامِ نمایان در رفتارِ آن زن و مرد بود!
به دلیلی گیجکننده، دو نفر بهطرزِ رازآلودی به این جهانِ احاطهشده در مِهِ خاکستری کشیدهبیرون شده بودند. جو مینگروئی بهعنوانِ مسببِ این اتفاق، خودش بهشدت مبهوت و جاخورده بود، چهگرفت رسد به آن زن و مرد که کاملاً منفعلانه به این مخمصه کشیده شده بودند!
(واسه اونا، همچین اتفاقابهره و برخوردایی احتمالاً ازچشمِ حدِ تصورشون خارجه، مگه نه؟)
در یک لحظه، دو گزینه به ذهنِ جو مینگروئی خطور کرد: گزینهٔ اول این بود که خودش را قربانی جلوه دهد تا هویتِ واقعیاش را پنهان کند و از اینخطور طریق اعتمادِ قابلتوجهی به دست آورد. سپس میتوانست رویکردی محتاطانه در پیش بگیرد و در صورتِ لزوم از شرایط به نفعِ خود بهره ببرد. گزینهٔ دیگر این بود که هویتِچشمِ رازآلودش را در چشمِ آن زن و مرد حفظ کند. با این کار میتوانست بر روندِ اتفاقاتِ بعدی تأثیر بگذارد و در عین حال اطلاعاتِ ارزشمندی از آنها بیرون بکشد.
از آنجا که فرصتی برای سبکسنگین کردنِ اوضاعمسببِ نداشت، فکری را که از ذهنش گذشت چسبید.مخمصه بیدرنگ تصمیم گرفت ایدهٔ دوم را امتحان کند.
(باید از وضعیتِ روانیِ بقیهحفظ استفاده کنم تا بیشترین نفعبگذارد رو برای خودم به دست بیارم!)
پس از چند ثانیه سکوت در مه، جو مینگروئی خندهای کوتاهروندِ کرد. با لحنی بم اما نهچندان سنگین، با آرامش طوری سخنفرصتی گفت که گویی دارد به احوالپرسیِ مؤدبانهٔ مهمانان پاسخ میدهد: «یک امتحان.»
یک امتحان... یک امتحان؟ آدری هال به مردِ رازآلودی که در مِهِ خاکستریِ مایلکاملاً به سفید پنهان شده بود نگاه کرد و تنها فکری که در سر داشتگزینه این بود که هرچه در حالِ رخ دادن است، پوچ، خندهدار، هولناک و عجیب است.
او تا همین چند لحظه پیش پشتِ میزِ آرایشاتفاق در اتاقِ خوابش بود. اما فقط با یک برگشتن، بههمچین این مکان که غرق در مِهِ خاکستری بود «آمده» بود!
چقدر باورنکردنی!
آدری نفسِ عمیقی کشید و لبخندی بینقص و مؤدبانه برکار لب نشاند. با حالتی نسبتاً آشفته پرسید: «جناب، آیا امتحانبکشد تمام شده است؟ ممکن است اجازهٔ بازگشتِ ما را بدهید؟»
آلجر ویلسون نیز قصد داشت جو مینگروئی را به شکلی مشابهمبهوت محک بزند، اما تجربهٔ غنیاش او را باوقارتر ساخته بود. جلوی انگیزهاشحدِ را گرفت و تنها نقشِ یک تماشاگرِ خاموش را بر عهده گرفت.
جو مینگروئی به پرسشگر نگاه کرد. با نگاه از میانِ مِهِمبهوت غلیظ، میتوانست تا حدودی شبحِ شخصِ موردنظر را ببیند. او دختریاحتمالاً قدبلند با موهای بلوندِ صاف بود، اما چهرهٔ دقیقش بهوضوح دیده نمیشد.
برای پاسخ دادن به پرسشِ دختر شتاب نکرد، بلکه برگشتبگذارد تا به مرد نگاه کند. او موهای آبیِ تیره وسبکسنگین نامرتبی داشت و قامتش متوسط بود و درشتاندام به حساب نمیآمد.
جو مینگروئی ناگهان متوجهِ چیزی شد. وقتی قویتر میشد یاکار درکِ عمیقتری از این جهانِ مهآلود پیدا میکرد، شاید میتوانست ازآنجا میانِ مه ببیند و آن دختر و مرد را تشخیص دهد.
(تو اینمِهِ موقعیت، اونا مهموننشده و من اربابم!)
با تغییرِ طرزِ فکرش، جوشده مینگروئی بیدرنگ متوجهِ جزئیاتی شدبهشدت که پیشتر نادیده گرفته بود.
دختری که صدایی آهنگین داشت و مردِ پخته و تودار، هر دوحال تا حدِ زیادی غیرمادی به نظر میرسیدند. آنها که به رنگِ سرخِ ملایمیذهنش آغشته بودند، به تصویرِ بازتابیافتهٔ دو «ستارهٔ» سرخرنگِ آنسوی مِهِ خاکستری شباهت داشتند.
این بازتاب بر پایهٔ ارتباطِ میانِ رنگِ سرخچشمِ و خودش بود؛ ارتباطی ناملموس که در واقعیتحال تنها خودش میتوانست آن را در دست بگیرد.
(به محض اینکه ارتباط قطع بشه، این بازتاب هم ناپدید میشه و اون زنکاملاً و مرد برمیگردن...) جو مینگروئی آرام سر تکان داد و در حالی که میخندید،گزینه به دخترِ بلوند نگاه کرد: «البته، اگر درخواستی رسمی داشته باشید، میتوانید همین لحظه بازگردید.»
آدری وقتی هیچ سوءنیتی در لحنِ او نیافت، آهِ آسودگی کشید.مبهوت او باور داشت از آنجا که جنتلمنی با تواناییِ انجامِ چنیناحتمالاً کارهای معجزهآسایی قول داده است، قطعاً بهسختی پای آن خواهد ایستاد.
در کمالِ تعجب، با ذهنی که تا حدودی آرام شدهبگذارد بود، هیچ عجلهای برای درخواستِ رفتن نداشت. چشمانِ سبزرنگش راسبکسنگین که با درخششی غیرعادی برق میزد، به چپ و راست چرخاند.
او با حالتی مضطرب، مشتاق و وسوسهشده گفت: «این تجربهٔ فوقالعادهای است... بله، همیشه امیدوارعین بودم چنین اتفاقی بیفتد. منظورم این است که—من به معماها و معجزاتِ فراطبیعی علاقه دارم.گذشت نه، حرفم این است—منظورم این است که، جناب، چه کار میتوانم بکنم تا یک فرابشر شوم؟»
هرچه بیشتر حرف میزد، هیجانزدهتر میشد، تا جایی که کلمات را دستپاچهجاخورده ادا میکرد. رؤیایی که در نتیجهٔ شنیدنِ فانتزیهای هیجانانگیز از زبانِ بزرگترهایشتصورشون در او جوانه زده بود، سرانجام امکانِ تحقق یافتن را به خود میدید.
با این حال، تنها با چندبودند کلمه، تمامِ ترسها و وحشتهای پیشینِجاخورده خود را از یاد برده بود.
(سؤالِ خوبیه! خودمم دلمچشمِ میخواد جوابشو بدونم...) جواتفاقاتِ مینگروئی در دل غرولند کرد.
او شروع به تأمل دربارهٔببرد پاسخی برای این پرسش کرد تاروندِ تصویرِ درکناپذیرِ خود را حفظ کند.
همزمان، احساس کرد ایستاده حرف زدن اصلاً برازندهاش نیست. (نباید توی یهجاخورده کاخ باشم، بالای یه میزِ دراز و روی یه صندلیِ رازآلودِ پشتبلندتصورشون با حکاکیِ الگوهای باستانی بشینم و تو سکوت مهمونام رو تماشا کنم؟)
بهمحضِ اینکه این فکر به ذهنش خطوربهعنوانِ کرد، مِهِ خاکستری شروع به تلاطم کردکاملاً و آدری و آلجر را شوکه کرد.
در یک چشمبههمزدن، تعدادی ستونِ سنگیِ سربهفلککشیدهروندِ در اطرافشان دیدند. بر فرازشان گنبدی پهناورارزشمندی بود که آنها را در بر میگرفت.
این عمارتِ یکپارچه، باشکوه، عظیمببرد و رفیع به نظر میرسید،کار درست مانندِ کاخی افسانهای برای غولها.
درست زیرِ گنبد، جایی که مِهِ خاکستری جمع شده بود، میزی برنجی و دراز پدیدار شد کهواسه در هر سمتِ آن ده صندلیِ پشتبلند با آرایشی متقارن قرار داشت. پشتیِ هر صندلی با رنگِ سرخِدهد ملایمی سوسو میزد و میدرخشید و خطوطِ صورتهای فلکیِ عجیبی را رسم میکرد که با واقعیت تفاوت داشتند.
آدری و آلجرخاکستری رودرروی یکدیگر، دربودند کنارِ صندلیِ افتخار نشستند.
دختر به اطرافشرازآلودش نگاه کرد و بیاختیارروندِ زمزمه کرد: «چقدر شگفتانگیز...»
(قطعاً شگفتانگیزه...) جو مینگروئی در حالی که حالتِ خونسردِحفظ چهرهاش را حفظ کرده بود، دستِ راستش را درازارزشمندی کرد و لبهٔ میزِ برنجی را کمی نوازش کرد.
آلجر محیطِ اطراف را برانداز کرد و پسمسببِ از چند ثانیه سکوت، ناگهان دهان باز کردمخمصه و بهجای جو مینگروئی به پرسشِ آدری پاسخ داد.
«اهل لوئن هستید؟
«اگر میخواهید فرابشر شوید، بهحفظ کلیسای الههٔ شبِ جاوید، سرورِ توفانهاعین یا خدای بخار و ماشین بپیوندید.
«بیشترِ ما در تمامِ عمرمان حتی یک فرابشر را هم نمیبینیم. این موضوع باعث شده کلیساها، و حتی برخی از روحانیانِ بزرگترین کلیساها نیزسبکسنگین به وجودِ آنها شک کنند. با این حال، با اطمینان به شما میگویم که فرابشران هنوز در دادگاهها، محاکم و نهادهای اجرایی حضور دارند.خندهای آنها همچنان با خطراتی که در تاریکی ریشه میدوانند میجنگند؛ فقط تعدادشان در مقایسه با گذشته و روزهای آغازینِ عصرِ آهن بسیار کمتر شده است.»
جو مینگروئی با دقت گوش میداد، اما تمامِ تلاششاتفاق را میکرد تا نشان دهد توجهِ چندانی به حرفهای آلجرهمچین ندارد؛ انگار که دارد به قصهٔ بچههای کوچک گوش میدهد.
جو مینگروئی با تکیه بر اطلاعاتِ عمومی و جَستهگریختهٔ کلاین ازمبهوت تاریخ، بهخوبی میدانست که منظور از «عصرِ آهن» همین دورانِ کنونیاحتمالاً است؛ یعنی دورانِ پنجم که از ۱۳۴۹ سال پیش آغاز شده بود.
آدری در سکوت گوشچشمِ داد تا حرفِ آلجر تمامبعدی شود و سپس آهی کشید.
«آقا، من همهٔ اینهایی را که گفتید میدانم؛ حتی بیشترکار از آن هم میدانم، از جمله دربارهٔ شاهینهای شب، مجریانِ کیفرآنجا و ذهنِ جمعیِ ماشین، اما نمیخواهم آزادیام را از دست بدهم.»
آلجر خندهای آهسته سر داد و با لحنی مبهم گفت: «بدون فداکاری نمیتوانید فرابشر شوید. اگر قصد ندارید به کلیساها بپیوندید واحتمالاً چالشهایشان را بپذیرید، تنها راهتان این است که به سراغِ خاندانهای سلطنتی و آن معدود اشرافی بروید که پیشینهشان به بیش ازآورد هزار سال میرسد. در غیرِ این صورت، فقط میتوانید به بختِ خود تکیه کنید و به دنبالِ سازمانهای پلید و مخفی بگردید.»
آدری ناخودآگاه گونههایش را باد کرد و با دستپاچگی بهبهشدت اطراف نگاه کرد. پس از آنکه مطمئن شد «مردِ رازآلود» وبرخوردایی آلجر متوجهِ این حرکتش نشدهاند، پافشاری کرد: «هیچ راهِ دیگری نیست؟»
آلجر در سکوت فرو رفت. حدود نیمروندِ دقیقه بعد، رو برگرداند و به «مردِارزشمندی رازآلود» که در سکوت تماشایشان میکرد، نگریست.
وقتی فهمید جو مینگروئی قصد ندارد چیزیرازآلودش بگوید، دوباره به آدری نگاه کرد و شمردهشمردهعین گفت: «من دو فرمولِ معجونِ ردهٔ ۹ دارم.»
جو مینگروئی درخاکستری دل با خودبودند گفت: ردهٔ ۹؟
«واقعاً؟ کدام دو فرمول؟» آدریشده بهخوبی میدانست که فرمولهای معجونِبهشدت ردهٔ ۹ چه ارزشی دارند.
آلجر کمی به عقب تکیه داد و با خونسردی پاسخ داد: «همانطور که میدانید، آدمیان برای تبدیل شدن به فرابشرانِ واقعی تنها میتوانند به معجونها تکیه کنند وبیدرنگ نامِ این معجونها نیز از «لوحِ کفر» آمده است. این نامها پس از ترجمههای پیدرپی به زبانهای یوتون، اِلفی، هرمسِ باستانی و نوین و فیساکِ باستانی، دستخوشِ تغییراتیمؤدبانهٔ شدهاند تا با زمانهٔ هر عصر همخوانی پیدا کنند. اصلِ ماجرا در نامِ آنها نیست، بلکه در این است که آیا «ویژگیهای هستهایِ» معجونها را بازتاب میدهند یا خیر.
«من فرمولِ یک معجونِ ردهٔ ۹ به نام «ملوان» را دارم. این معجون به شما تواناییِ حفظِ تعادلِ بینظیری میبخشد. حتی اگر در دلِ توفان روی قایق باشید، میتوانیدذهنش چنان راحت قدم بردارید که گویی روی خشکی هستید. همچنین قدرتِ بدنیِ عظیمی به دست میآورید و فلسهایی شبحوار زیرِ پوستتان شکل میگیرد. این ویژگیها باعث میشود مثل ماهیدارد شنا کنید و به دام انداختنتان دشوار شود. زیرِ آب درست مثل جانورانِ دریایی چابک خواهید بود و حتی بدونِ هیچ تجهیزاتی، میتوانید دستکم ده دقیقه بهراحتی زیرِ آب بمانید.»
«عالی به نظرخاکستری میرسد... همان «نگهبانانِ دریاها»بهعنوانِ از کلیسای سرورِ توفانها؟»
آلجر بیآنکه مکث کند، ادامه داد: «در گذشته به این نام خوانده میشد. فرمولِ دومِ معجونِ ردهٔ ۹ «تماشاگر» نام دارد، هرچند نمیدانم در گذشته چهمگه نامی داشته است. این معجون به شما ذهنی فوقالعاده تیز و قدرتِ مشاهدهای دقیق میبخشد. گمان میکنم با تماشای اپرا و نمایشنامه بتوانید معنای «تماشاگر» رالزوم درک کنید. تماشاگران درست مثلِ حضارِ یک نمایش، «بازیگرانِ» این دنیای مادی را میسنجند و از طریقِ احساسات، رفتار و تکیهکلامهایشان، به افکارِ واقعیِ آنها پی میبرند.»
در اینجا آلجر با تأکید گفت: «باید بهاتفاقاتِ خاطر بسپارید، چه در ضیافتی مجلل باشید و چهآنجا در خیابانی شلوغ، تماشاگران تا ابد فقط تماشاگر میمانند.»
چشمانِ آدری هنگامِ شنیدنِ این حرفها درخشید و پس از مکثی طولانی گفت: «چرا؟ خیلی خب،حال این سؤالی است که بعداً میپرسم. مـ... من فکر میکنم عاشقِ این حس شدهام؛ حسِ «تماشاگر» بودن.تصمیم چطور میتوانم فرمولِ این معجون را به دست بیاورم؟ در ازایش چه چیزی میتوانم به شما بدهم؟»
به نظر میرسید آلجر از قبل برایبهعنوانِ این سؤال آماده است، چرا که با صداییمنفعلانه بم گفت: «خونِ کوسهٔ شبح، دستکم ۱۰۰ میلیلیتر.»
آدری با هیجان سر تکان داد، اما بلافاصله با نگرانی پرسید: «اگر بتوانم پیدایش کنم—که البتهمخمصه میگویم اگر—چطور باید آن را به دستتان برسانم؟ و شما چطور به من تضمین میدهید کهاول در ازای خونِ کوسهٔ شبح، فرمولِ معجون را به من میدهید و فرمولتان هم واقعی است؟»
آلجر با آرامش گفت: «آدرسی به شما میدهم. بهمحضِبعدی اینکه خونِ کوسهٔ شبح را دریافت کنم، فرمول رافرصتی برایتان پست میکنم یا همینجا مستقیماً به شما میگویم.
«در موردِ تضمین هم، گمان میکنمدیگر با حضورِ این جنابِ رازآلود بهعنوانِاتفاقاتِ شاهد، خیالِ هر دوی ما راحت باشد.»
با گفتنِ این حرف، نگاهش رابودند به سمتِ جو مینگروئی که درجاخورده جایگاهِ افتخاری صاف نشسته بود، چرخاند.
«قربان، همین که ما را به اینجا آوردهاید، نشان میدهدبهشدت قدرتِ عظیمی دارید که برای ما غیرقابلتصور است. با حضورِاتفاقا شما بهعنوانِ شاهد، هیچکدام از ما جرئت نمیکند زیرِ قولش بزند.»
آدری که چشمانشرازآلودش برق میزد، با هیجانروندِ موافقت کرد: «درست است!»
از دیدگاهِ او، این جنتلمنِببرد رازآلود با آن تواناییهای غیرقابلتصورش،کار قطعاً شاهدی «معتبر» به شمار میرفت.
من یا اینخاکستری مردِ روبهرویی چطور جرئتبهعنوانِ میکنیم سرش کلاه بذاریم!
آدری نیمرخی چرخیدخاکستری و با اشتیاق بهبهعنوانِ جو مینگروئی نگاه کرد.
«قربان، لطفاًدیگر شاهدِ معاملهٔچشمِ ما باشید.»
در آن لحظه تازه فهمید که چقدر بیادبی کرده وکار در تمامِ این مدت فراموش کرده است سؤالِ مهمی رابکشد بپرسد. با شتاب پرسید: «قربان، چطور باید شما را خطاب کنیم؟»
آلجر سر تکان داد و همانبودند سؤال را با لحنی جدی تکرار کرد:رسد «قربان، چطور باید شما را خطاب کنیم؟»
جو مینگروئی جا خورد. انگشتانش رابودند آهسته روی میزِ برنزی کوبید. ناگهانجاخورده محتوای غیببینیِ پیشین در ذهنش جرقه زد.
به عقب تکیه داد، دستِ راستش را پس کشید،بعدی انگشتانش را در هم گره کرد و زیرِ چانهاشفرصتی گذاشت. سپس لبخندِ محوی به آن دو نفر زد.
«میتوانید مرا خطاب کنید...»
با گفتنِ این حرف، لحظهایشده مکث کرد. سپس با لحنیبهشدت دوستانه و آرام گفت: «ابله.»