---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 28: سازمانِ سرّی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 28: سازمانِ سرّی

0

تاپ! تاپ! تاپ!

قلبِ کلاین به تپشِ تند افتاد.‌به‌سرعت​ پیش از آنکه ناگهان منبسط شود، مچاله‌متجاوز​ شد. بدنش را به لرزه‌ای خفیف انداخت.

لحظه‌ای پیش آمد که تقریباً فراموش کرد باید چه کند،‌است​ تا اینکه سایهٔ کمین‌کرده ناگهان مکث کرد. غریبه گوش‌هایش را‌تأمل​ کمی تیز کرد، گویی به دنبالِ شنیدنِ هرگونه تغییری بود.

خون که به سرش دویده بود فروکش کرد‌اما​ و کلاین توانایی‌های شناختیِ اولیه‌اش را بازیافت. دست‌سرِ​ زیرِ بالشت برد تا دستهٔ چوبیِ هفت‌تیر را بگیرد.

با احساسِ بافتِ محکم اما صیقلیِ آن،‌آرام​ به‌سرعت آرام شد. بی‌صدا و آهسته هفت‌تیر را‌گرفت​ بیرون کشید و سرِ متجاوز را نشانه گرفت.

راستش را بخواهید، هیچ اطمینانی نداشت که تیرش به متجاوز بخورد. هرچند در تمرینات‌نشانه​ می‌توانست باثبات به هدف شلیک کند، اما یک آدمِ در حالِ حرکت با یک هدفِ‌آدمِ​ ثابت کاملاً تفاوت داشت. آن‌قدر مغرور نبود که این دو را با هم اشتباه بگیرد.

با این حال، چیزی از زندگیِ پیشینش را‌تازه‌کارِ​ مبهم به یاد می‌آورد؛ ایدهٔ کلی این بود که‌باعث​ سلاحِ هسته‌ای پیش از شلیک بیشترین قدرت را دارد.

این اصل در وضعیتِ‌بگیرد​ کنونی‌اش صدق می‌کرد. بهترین‌اما​ بازدارندگی پیش از شلیک بود!

با نکشیدنِ ماشه یا شلیکِ کورکورانه، متجاوز نمی‌توانست تشخیص دهد که آیا او‌متجاوز​ یک تازه‌کارِ تمام‌عیار است که احتمالِ خطارفتنِ تیرش بسیار بالاست یا نه. نگرانی‌ها‌باثبات​ و ترس‌هایش باعث می‌شد بیشتر تأمل کند و در نتیجه خودش را مهار کند!

در یک لحظه، فکرِ دیگری در ذهنش شکل گرفت. این فکر بی‌درنگ کلاین را قاطع‌گرفت​ کرد. او از آن دست آدم‌هایی نبود که در مواجهه با خطر آرام‌تر می‌شوند؛ بلکه‌حالِ​ از پیش، موقعیتِ رویارویی با مراقب را در ذهن تصور کرده بود—استفاده از ارعاب به‌جای حمله.

امپراتوریِ شکم‌پرستان ضرب‌المثلی داشت:‌نمی‌توانست​ آنجا که دوراندیشی هست،‌تازه‌کارِ​ خطری در کار نیست!

وقتی کلاین هفت‌تیرش را به سمتِ‌بافتِ​ متجاوز نشانه رفت، مردِ لاغراندام ناگهان‌بی‌صدا​ خشکش زد، گویی چیزی حس کرده بود.

در پیِ آن، صدایی‌اما​ شنید که خنده‌ای ریز‌بی‌صدا​ را در خود پنهان داشت.

«عصر بخیر، جناب.»

مردِ استخوانی هر دو دستش را به هم گره کرد و به نظر‌بسیار​ می‌رسید بدنش منقبض شده است. کلاین روی تختِ پایین نشسته بود، سرِ مرد را‌ذهنش​ با هفت‌تیر نشانه گرفت و کوشید تا جای ممکن آسوده‌خاطر و طبیعی حرف بزند.

«لطفاً هر دو دستتان را بالا ببرید و برگردید. سعی کنید آرام این کار را‌کشید​ بکنید. راستش را بخواهید، من بسیار ترسو هستم و زود هول می‌شوم. اگر خیلی سریع حرکت‌هدف​ کنید، ممکن است بترسم و نمی‌توانم تضمین کنم که تیر از دستم در نرود. بله، همین‌طور.»

مردِ استخوانی هر دو دستش را بالا برد و نزدیکِ سرش نگه داشت، پیش از‌گرفت​ آنکه بدنش را ذره‌ذره برگرداند. نخستین چیزی که به چشم آمد، لباسی سیاه و چسبان با‌حرکت​ دکمه‌هایی مرتب بود. سپس، نگاهش به یک جفت ابروی قهوه‌ای افتاد که پرپشت و تیز بود.

چشمانِ آبیِ ژرفِ متجاوز ترسی بازتاب نمی‌داد، بلکه با شدّتِ جانوری درنده‌سرِ​ به کلاین خیره شده بود. به نظر می‌رسید اگر کلاین یک ثانیه‌تمرینات​ غفلت می‌کرد، طرفِ مقابل به جلو می‌پرید و او را تکه‌تکه می‌کرد.

دستهٔ هفت‌تیر را محکم فشرد‌تشخیص​ و تمامِ تلاشش را کرد تا‌احتمالِ​ آرام و بی‌تفاوت به نظر برسد.

تنها وقتی مردِ لاغراندام کاملاً روبه‌رویش قرار گرفت، کلاین با چانه‌اش به سمتِ در اشاره کرد. نرم و‌نشانه​ ملایم گفت: «جناب، بیایید این ماجرا را بیرون ببریم. رؤیاهای زیبای دیگران را به هم نزنید. آه، حرکاتتان‌هدفِ​ را هم آرام نگه دارید. قدم‌هایتان را هم کمی سبک کنید. این ابتدایی‌ترین ادب برای یک جنتلمن است.»

مردمک‌های سردِ مردِ لاغراندام چرخید و‌به‌سرعت​ نگاهی به کلاین انداخت. همچنان که دستانش‌متجاوز​ بالا بود، آرام به سمتِ در رفت.

زیرِ نشانهٔ هفت‌تیر، دستگیره‌اما​ را چرخاند و آهسته‌بی‌صدا​ در را باز کرد.

وقتی در نیمه‌باز شد، ناگهان بدنش را پایین‌تازه‌کارِ​ آورد و به جلو غلتید. در با بادِ‌ترس‌هایش​ شدیدی کشیده شد و با صدای بلندی بسته شد.

بنسون که روی تختِ بالا‌احساسِ​ بود، تکانی خورد و گفت:‌به‌سرعت​ «آه...» تقریباً گیج‌ومنگ از خواب پرید.

در آن لحظه، نوایی آسوده و‌به‌سرعت​ آرام از بیرون به گوش رسید. صدایی‌متجاوز​ بم و دلنشین شروع به خواندن کرد.

«آه، تهدیدِ وحشت، امیدِ فریادهای سرخ!

دست‌کم یک چیز قطعی است—که این عمر در گذر است؛

یک چیز قطعی است و باقی دروغ؛

گلی که یک بار شکفت، برای همیشه می‌میرد...»

به نظر می‌رسید شعر قدرتِ آن را دارد که دیگران را آرام‌تمام‌عیار​ و آسوده کند. بنسون که روی تختِ بالا بود و ملیسا که‌نتیجه​ در اتاقِ دیگری بود، در میانِ خواب‌آلودگیِ خود دوباره به خواب رفتند.

جسم و ذهنِ کلاین نیز‌دهد​ غرق در آرامش و سکوت‌احتمالِ​ شد. چیزی نمانده بود خمیازه بکشد.

فرارِ مردِ لاغراندام چنان‌کنونی‌اش​ چابک بود که او‌بازدارندگی​ نتوانست به‌موقع واکنش نشان دهد.

با نگاه به درِ بسته‌شده، لبخند زد‌تازه‌کارِ​ و با خود زمزمه کرد: «شاید باورت‌نگرانی‌ها​ نشود، اما کشیدنِ ماشه گلوله‌ای شلیک نمی‌کرد.»

خالی گذاشتنِ یه‌نکشیدنِ​ محفظه واسه جلوگیری‌کورکورانه​ از در رفتنِ تیر!

پس از آن، کلاین به شعرِ‌آیا​ نیمه‌شب گوش سپرد و صبورانه منتظر‌بسیار​ ماند تا نبردِ بیرون پایان یابد.

در کمتر از یک دقیقه، نوای آرامش‌بخش که به‌نکشیدنِ​ بازتابِ مهتاب بر سطحِ دریاچه می‌مانست، متوقف شد و‌تمام‌عیار​ شبِ تاریک سکوتِ ژرفِ خود را از سر گرفت.

کلاین بی‌صدا توپیِ هفت‌تیر را‌دهد​ چرخاند و محفظهٔ خالی را‌احتمالِ​ رد کرد تا منتظرِ نتیجه بماند.

ده دقیقهٔ تمام با بی‌قراری منتظر ماند. درست وقتی داشت با‌تازه‌کارِ​ خود فکر می‌کرد که آیا باید برای بررسی بیرون برود یا‌بیشتر​ نه، صدای متین و گرمِ دان اسمیت را از پشتِ در شنید.

«قضیه حل شد.»

هوف. کلاین نفسش را بیرون داد. هفت‌تیرش را در دست گرفت و کلیدش را برداشت.‌دهد​ پابرهنه، با احتیاط به در نزدیک شد و بی‌صدا آن را باز کرد تا بادگیرِ سیاه‌خودش​ و کلاهِ سیلندری را ببیند. دان اسمیت با چشمانِ خاکستریِ ژرف و آرامش آنجا ایستاده بود.

در را پشتِ سرش بست، به دنبالِ‌تازه‌کارِ​ دان تا انتهای راهرو رفت و در‌نگرانی‌ها​ میانِ نورِ ضعیف و سرخِ مهتاب ایستاد.

دان همان‌طور که به ماهِ سرخِ‌کورکورانه​ بیرونِ پنجره نگاه می‌کرد، با آرامش گفت:‌است​ «کمی طول کشید تا واردِ رؤیایش شوم.»

کلاین که بسیار‌نمی‌توانست​ آسوده‌تر شده بود، پرسید:‌تازه‌کارِ​ «از پیشینه‌اش خبر دارید؟»

دان سر تکان داد و گفت: «سازمانی باستانی به نامِ سازمانِ سرّی. آن‌ها در دورانِ چهارم تأسیس شدند و با امپراتوریِ سلیمان‌بسیار​ و شماری از اشرافِ سقوط‌کردهٔ آن دوران ارتباط دارند. هه، دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس از آن‌ها نشئت گرفته است. بر اثرِ سهل‌انگاریِ یکی‌آرام‌تر​ از اعضا، دفترچه واردِ بازارِ عتیقه شد و ولچ آن را خرید. آن‌ها چاره‌ای نداشتند جز اینکه افرادی را برای یافتنش بفرستند.»

پیش از آنکه منتظرِ‌تشخیص​ پرسشِ کلاین بماند، مکثی‌تمام‌عیار​ کرد و ادامه داد:

«ما اعضای باقی‌مانده‌شان را با توجه به سرنخ‌ها دستگیر خواهیم کرد. خب، شاید پایانِ کار چندان خوب نباشد. این آدم‌ها در پنهان شدن‌تأمل​ دست‌کمی از موش‌های فاضلاب ندارند. اما دست‌کم به این باور می‌رسند که ما احتمالاً دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس یا سرنخی حیاتی را به دست‌کرده​ آورده‌ایم. در این صورت، تا زمانی که پای چیزی بی‌نهایت حیاتی یا مهم در میان نباشد، دست از عملیات می‌کشند. فلسفهٔ بقایشان همین است.»

کلاین با نگرانی پرسید:‌تشخیص​ «...اگر دفترچه بی‌نهایت حیاتی‌تمام‌عیار​ و مهم باشد چه؟»

دان لبخندی زد و پاسخی نداد. در عوض گفت: «ما از سازمانِ سرّی چیزِ زیادی نمی‌دانیم. موفقیتِ‌تازه‌کارِ​ این بارِ ما تمام‌وکمال به لطفِ ذکاوتِ شماست. این افتخار به شما تعلق دارد. با توجه به‌فکرِ​ احتمالِ وجودِ خطرهای پنهان و اینکه چطور ادراکِ بالا در یافتنِ دفترچه کمک می‌کند، فرصتی برای انتخاب دارید.»

کلاین که چیزهایی را مبهم‌دهد​ حدس زده بود، پرسید: «فرصتی برای‌خطارفتنِ​ انتخاب؟» و بی‌اختیار نفس‌هایش سنگین شد.

دان لبخند را از چهره‌اش پاک کرد و با‌دهد​ کمالِ جدیت گفت: «آیا می‌خواهید یک فرابشر شوید؟ شما‌نگرانی‌ها​ می‌توانید فقط ردهٔ آغازینِ یک زنجیرهٔ ناقص را انتخاب کنید.

«البته، می‌توانید از این فرصت چشم‌پوشی کنید و در عوض، امتیازهایی را که به دست آورده‌اید،‌باعث​ پس‌انداز کنید. در آن صورت، کاری جز صبر از دستتان برنمی‌آید تا ظرفیتِ کافی برای تبدیل‌شدنتان به‌خطر​ یک بی‌خواب فراهم شود؛ یعنی همان نخستین ردهٔ کاملی که الهه به شاهین‌های شب عطا کرده است.»

دقیقاً... کلاین غرق در شادی شد و هیچ‌بازدارندگی​ تردیدی به دل راه نداد. پیش‌دستی کرد و پرسید:‌تازه‌کارِ​ «پس از میانِ کدام رده‌های ۹ می‌توانم انتخاب کنم؟»

باید اطلاعاتِ دقیقی داشته باشم تا بتونم‌تازه‌کارِ​ تصمیم بگیرم که بی‌خیالش بشم یا قبولش‌نگرانی‌ها​ کنم، و البته اینکه کدوم رو انتخاب کنم!

دان رو برگرداند. گویی در پردهٔ سرخی که بر او می‌تابید، پوشیده شده بود. به چشمانِ کلاین نگاه کرد و آهسته‌می‌شد​ گفت: «به‌جز بی‌خواب، کلیسا فرمولِ معجونِ سه ردهٔ ۹ را در اختیار دارد. یکی از آن‌ها رازکاو است، یعنی همان قدرتی‌رویارویی​ که نیلِ پیر در دست دارد. هه، رزان احتمالاً این را به شما گفته است. او هیچ‌وقت نمی‌تواند جلوی زبانش را بگیرد.»

کلاین که جوابی نداشت، لبخندِ معذبی زد. خوشبختانه دان اهمیتی نداد و ادامه داد: «فرمولِ معجونِ رازکاوِ ما و رده‌های بعدی‌اش که مستقیماً به هم متصل نیستند، از سازمانِ ریاضتِ موسی به دست آمده‌اند. در آن زمان، می‌گفتند‌رویارویی​ که آن‌ها هنوز به فساد کشیده نشده بودند. بر اصولِ اخلاقی و احکامشان پافشاری می‌کردند و در جست‌وجوی دانش مصمم بودند. اسرارشان را به‌شدت محرمانه نگه می‌داشتند. هر کس که واردِ سازمان می‌شد، پس از تبدیل‌شدن به یک‌نظر​ رازکاو، تا پنج سال از حرف زدن منع می‌شد. آن‌ها یاد می‌گرفتند سکوت کنند تا تمرکزشان را پرورش دهند و تقویت کنند. شعارِ سازمانِ ریاضتِ موسی — "هرچه می‌خواهی بکن، اما آسیبی نرسان" — از آن‌ها آغاز شد.

«رازکاوها درکی جامع اما ابتدایی از جادو، افسونگری، طالع‌بینی و دیگر دانش‌های علومِ غریبه دارند. آن‌ها همچنین‌تازه‌کارِ​ با شمارِ درخورتوجهی از آیین‌های جادویی آشنا هستند، اما به‌راحتی می‌توانند موجوداتِ خاصی را که در میانِ‌فکرِ​ ماده پنهان شده‌اند، حس کنند. بنابراین، باید مراقب باشند و به قدرت‌هایشان به‌عنوان یک فرابشر احترام بگذارند.

«ما بخشِ بزرگی از این رده‌ها را در اختیار نداریم و همین‌بسیار​ مسئله آن را به زنجیره‌ای ناقص تبدیل کرده است. برای مثال، ردهٔ‌فکرِ​ ۸ آن را نداریم. البته، شاید کلیسای جامعِ مقدس آن را داشته باشد.»

این تقریباً تمامِ خواسته‌های من رو‌کورکورانه​ برآورده می‌کنه... کلاین آهسته سر تکان داد‌است​ و تا مرزِ انتخابِ آن پیش رفت.

خوشبختانه هنوز‌کورکورانه​ چیزهایی را‌تشخیص​ به یاد داشت.

پرسید: «آن‌اصل​ دو تای‌کنونی‌اش​ دیگر چطور؟»

دان با جزئیات شرح داد: «نوعِ دوم مرده‌بَر نام دارد. شمارِ زیادی از فرقه‌گرایانِ قارهٔ جنوبی که مرگ را می‌پرستند، آن را انتخاب می‌کنند. پس از نوشیدنِ معجون، ارواحِ مردهٔ بی‌خرد آن‌ها را از جنسِ خودشان می‌پندارند‌موقعیتِ​ و به آن‌ها حمله نمی‌کنند. آن‌ها در برابرِ سرما، پوسیدگی و خورندگیِ هاله‌های مردگان مقاوم می‌شوند. می‌توانند مستقیماً بخشی از ارواحِ پلید را ببینند و ویژگی‌ها و نقاطِ ضعفِ موجوداتِ نامیرا را تشخیص دهند؛ همچنین برخی از ویژگی‌های‌گره​ جسمانی‌شان نیز تقویت می‌شود. ما ردهٔ ۸ و ردهٔ ۷ِ پس از آن را در اختیار داریم. هه‌هه، احتمالاً می‌توانی ردهٔ ۷ را حدس بزنی؛ واسطهٔ ارواح! این همان رده‌ای است که دیلی در آن زمان انتخاب کرد.»

واسطهٔ ارواح واقعاً رازآلود و جذاب به نظر می‌رسه،‌دهد​ اما چیزی که من بیشتر از همه می‌خوام، درکِ دانشِ‌ترس‌هایش​ علومِ غریبه‌ست... کلاین میانِ حرفش نپرید؛ فقط ساکت گوش داد.

دان اسمیت از گوشهٔ چشم به ماهِ سرخ نگاه کرد و‌خطارفتنِ​ گفت: «از نوعِ سوم فقط ردهٔ ۹ را داریم. مطمئن نیستم که‌لحظه​ کلیسای جامعِ مقدس بقیه‌اش را داشته باشد یا نه. نامش غیب‌بین است.»

غیب‌بین؟ با به یاد آوردنِ حسرتی که امپراتور روزل در دفترِ‌شلیکِ​ خاطراتش به جا گذاشته بود، مردمک‌های کلاین تنگ شد: او پشیمان‌بسیار​ بود که چرا شاگرد، راهزن یا غیب‌بین را انتخاب نکرده است!

ناولها | novelha.net