---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 150: کشفِ آزیک • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 150: کشفِ آزیک

0

شمارهٔ ۲ خیابانِ نرگس. کلاین به آزیک سر‌زمان​ تکان داد، چابک به سمتِ درِ خانه‌اش رفت،‌جاهایی​ کلیدهایش را بیرون کشید و در را باز کرد.

ملیسا از قبل خانه بود، پس با‌تاریک​ شنیدنِ صدای چرخیدنِ قفل، به‌سرعت از آشپزخانه‌نداشت​ بیرون آمد و به اتاقِ پذیرایی رفت.

با دیدنِ کلاین، در حالی که چشمانش از شادی‌می‌کنی​ برق می‌زد گفت: «خرید کرده‌ام. مرغ، سیب‌زمینی، پیاز، ماهی، شلغم‌نکن​ و نخودفرنگی داریم. حتی یک شیشهٔ کوچک عسل هم خریدم.»

خواهر، تو هم داری‌خواهرش​ به این ولخرجی‌های گه‌گدار‌کرایه‌ای​ عادت می‌کنی؟ کلاین خنده‌ای کرد.

«امشب باید خودت شام درست کنی. روی من حساب نکن، چون‌آسمان​ می‌روم خارج از شهر. شاید تا سپیده‌دم برنگردم. بله، دارم لطفی‌مهتابِ​ در حقِ آقای آزیک، یکی از استادانِ گروهِ تاریخِ دانشگاهِ خوی، می‌کنم.»

همان‌طور که حرف می‌زد، نیم‌رخی‌نُه​ چرخید و به کالسکه‌ای که‌کردنِ​ بیرون منتظر بود اشاره کرد.

لبانِ ملیسا دو بار باز و‌ولخرجی‌های​ بسته شد، سپس آن‌ها را روی‌باید​ هم فشرد و گفت: «بسیار خب.»

کلاین با خواهرش خداحافظی کرد و رفت. سوارِ کالسکهٔ‌گرفته​ کرایه‌ای شد که آزیک گرفته بود و دو ساعت‌تقریباً​ و چهل دقیقه تا شهرکِ لامود در راه بودند.

در آن زمان ساعت تقریباً نُه بود. آسمان تاریک بود و‌آسمان​ برای روشن کردنِ جاهایی که چراغِ گاز نداشت، تنها می‌توانستند به مهتابِ‌سرخ​ سرخ و نورِ چشمک‌زنِ ستارگانی تکیه کنند که از میانِ ابرها می‌تابید.

پس از اینکه به کالسکه‌چی سپرد‌آسمان​ در شهرک منتظر بماند، کلاین آزیک را‌گاز​ به سمتِ قلعهٔ متروکهٔ باستانی راهنمایی کرد.

در میانهٔ راه متوجه شد آزیک دارد تندتر قدم برمی‌دارد،‌خنده‌ای​ تا جایی که خودش مجبور شد برای پا‌به‌پا رفتن با‌چون​ او کمی بدود. در نهایت، این آزیک بود که پیشاهنگ شد.

کلاین در ابتدا می‌خواست چیزی بگوید، اما‌کالسکهٔ​ وقتی چهرهٔ جدی و لبانِ به‌هم‌فشردهٔ آزیک‌لامود​ را دید، هوشمندانه حرفش را قورت داد.

با این سرعت،‌دقیقه​ خیلی زود به‌راه​ قلعهٔ باستانی رسیدند.

قلعه که تقریباً به ویرانه‌ای می‌مانست، در‌تاریک​ هر چهار جهت امتداد یافته بود و مناره‌اش‌تنها​ متروک، وحشی، وهم‌انگیز و تاریک به نظر می‌رسید.

آزیک به قلعهٔ‌خواهر​ باستانی نگاه کرد و‌گه‌گدار​ قدم‌هایش را کند کرد.

همان‌جا ایستاد و نگاهش ژرف‌خداحافظی​ اما گمشده به نظر می‌رسید، گویی‌چهل​ میانِ رؤیا و واقعیت معلق بود.

ناگهان از درد نالید و دستش را بالا‌زمان​ آورد تا پیشانی‌اش را بفشارد، در حالی که‌جاهایی​ عضلاتش از شدتِ رنج در هم کشیده شده بود.

کلاین در حالی که دیدِ‌نُه​ روحی‌اش را فعال می‌کرد، با احتیاط‌جاهایی​ پرسید: «آقای آزیک، حالتان خوب است؟»

وقتی سوار بر کالسکهٔ کرایه‌ای از خیابانِ نرگس به سمتِ‌خنده‌ای​ شهرکِ لامود می‌رفتند، با پرتابِ یک سکه غیب‌بینیِ سریعی انجام داده‌می‌روم​ بود تا ببیند آیا در سفرشان خطری وجود دارد یا نه.

اما باور داشت که غیب‌بینی قادرِ مطلق نیست و گاردش را بالا نگه داشته بود تا از هرگونه تفسیرِ اشتباه‌آسمان​ از جانبِ خودش جلوگیری کند. به‌علاوه، آزیک کاملاً مرموز بود. هیچ‌کس از گذشته‌اش خبر نداشت و معلوم نبود اگر با‌می‌تابید​ رویارویی با گذشته‌اش تحریک شود، چه واکنشی نشان خواهد داد. احتیاط و نگرانی در تمامِ طولِ سفر همراهِ کلاین بود.

آزیک بی‌درنگ پاسخ نداد، بلکه با چهره‌ای دردمند دو قدمِ‌نُه​ دیگر به جلو برداشت. دستی را که روی پیشانی‌اش گذاشته‌تنها​ بود شل کرد. سپس با لحنی رؤیاگونه به جلو اشاره کرد.

«من پیش از‌زمان​ این، این قلعهٔ باستانی‌تاریک​ را در رؤیایم دیده‌ام.

آن زمان، هنوز با‌داری​ دیوارِ بیرونیِ مستحکم و مناره‌ای‌می‌کنی​ بلند، کامل و پابرجا بود.

یادم می‌آید که آنجا یک اصطبل بود، آنجا یک‌گرفته​ چاهِ آب و آنجا یک سربازخانه. آن طرف هم‌تقریباً​ باغی بود که در آن سیب‌زمینی و سیب‌زمینیِ شیرین می‌کاشتند...

یادم می‌آید آنجا یک میدانِ تمرین بود. فرزندم، او یک پسر بود. فقط حدودِ هفت یا‌جاهایی​ هشت سال داشت، اما از اینکه به این‌طرف و آن‌طرف بدود و شمشیرِ پهنی را که‌اینکه​ از خودش بلندتر بود روی زمین بکشد، لذت می‌برد. می‌گفت وقتی بزرگ شد می‌خواهد شوالیه شود...

همسرم همیشه از اینکه قلعه خیلی‌آسمان​ دلگیر است شکایت می‌کرد. او نورِ‌چراغِ​ خورشید و گرما را دوست داشت...»

...

کلاین به رنگِ میدانِ انرژیِ او نگاه کرد و حرف‌های‌ساعت​ مرد باعث شد مو بر تنش سیخ شود. همچنین کمی تحتِ‌تأثیر‌تاریک​ قرار گرفته بود، گویی خودش داشت داستانی فراطبیعی را تجربه می‌کرد.

این قلعهٔ باستانی واقعاً به آقای آزیک ربط داره... یعنی ممکنه اون واقعاً نسلِ اولِ بارون لامود باشه، یه موجودِ فرابشری که هزار‌سرخ​ و چهارصد سال عمر کرده؟ آدمه یا یه روحِ پلیده؟ عمراً، همچین چیزی نداریم که ارواحِ پلید تو روزِ روشن راست‌راست بگردن و‌برمی‌دارد​ با شاهین‌های شب قاطی بشن... کلاین نتوانست جلوی افکارش را بگیرد و گذاشت این افکار با هم برخورد کنند تا ایده‌های بیشتری جرقه بخورد.

درست در همان لحظه، آزیک از‌آسمان​ زمزمه کردن دست کشید و با‌چراغِ​ قدم‌هایی بلند از دروازهٔ اصلی گذشت.

او بدونِ راهنماییِ کلاین تا داخلِ قلعه رفت.‌عادت​ با آشناییِ آشکاری چرخ‌دندهٔ پنهان را پیدا کرد‌کنی​ و درِ مخفی را گشود تا واردِ زیرزمین شود.

کلاین در حالی که عصایش را محکم در دست فشرده‌ساعت​ بود، به دنبالِ آزیک راه افتاد. آن‌ها از پله‌ها پایین‌آسمان​ رفتند و به همان جایی برگشتند که تابوت قرار داشت.

برخلافِ دفعهٔ پیش، تابوت بسته‌لامود​ بود و آن حسِ گرم‌نُه​ و خالص از بین رفته بود.

تابوت بسته‌ست... کارِ فرای بوده. این اخلاقِ کاریشه به‌عنوانِ‌روشن​ یه مرده‌بَر... کلاین متفکرانه سر تکان داد و با دیدِ‌نورِ​ روحی‌اش تماشا کرد که آزیکِ آشفته جلوی تابوت قدم می‌زد.

آزیک دستانش را دراز کرد‌این​ تا درِ تابوت را هل‌خنده‌ای​ دهد، تا اینکه شکافی باز شد.

او مدتِ درازی به اسکلتِ‌خداحافظی​ بی‌جمجمه خیره ماند و ناگهان از‌چهل​ سرِ درد و اندوه شیون کرد.

آزیک با قدم‌هایی سنگین به عقب تلوتلو‌بودند​ خورد. پیش از آنکه کلاین بتواند واکنشی‌روشن​ نشان دهد، لغزید و به دیوار برخورد کرد.

صورتش را با دست‌تقریباً​ پوشاند و بی‌رمق همان‌جا نشست.‌روشن​ محیطِ اطراف ناگهان تاریک‌تر شد.

کلاین قدم تند کرد و دست‌هایش را‌گه‌گدار​ دراز کرد، اما دوباره آن‌ها را عقب‌شام​ کشید، چون جرئت نداشت مزاحمِ مرد شود.

در همان لحظه، حسِ روحی‌اش به او گفت‌کرایه‌ای​ که آقای آزیکِ کنونی بسیار ترسناک است، آن‌قدر‌بودند​ ترسناک که زیرزمین تیره و رعب‌آور شده بود.

کلاین آرام‌چهل​ به پله‌ها‌شهرکِ​ نزدیک‌تر شد.

به شخصیتِ آقای آزیک‌تقریباً​ اعتماد داشت، اما می‌ترسید‌برای​ مهارش را از دست بدهد.

در چنین وضعیتِ ناآرامی، چند دقیقهٔ دیگر‌گه‌گدار​ هم صبر کرد. سپس، سرانجام دید که‌شام​ آزیک دست‌هایش را پایین آورد و آرام ایستاد.

انگار آقای آزیک عوض شده... این چیزیه که حسِ روحی‌ام بهم می‌گه... اما تو‌لامود​ دیدِ روحی‌ام، رنگِ هاله‌اش هیچ تغییرِ واضحی نکرده. احساساتش مثل قبل گرفته، افسرده و‌نداشت​ دردمنده... کلاین به‌سرعت قضاوت کرد و حس کرد آزیک تیره‌تر و باابهت‌تر شده است.

آزیک با لحنی بی‌احساس‌شهرکِ​ گفت: «چیزی یادم آمد،‌زمان​ اما خیلی جزئی است.»

سپس به‌بودند​ اطراف نگاه‌تقریباً​ کرد و گفت:

«قدرتی را حس‌خواهر​ می‌کنم که سرنوشتت‌ولخرجی‌های​ را ناهماهنگ کرده است.»

کلاین جا خورد: «ها؟»‌خواهرش​ و با غافلگیریِ خوشایندی پرسید:‌گرفته​ «می‌توانید منبعش را ردیابی کنید؟»

همون کسی که پشتِ پرده تو خانهٔ دودکش‌سرخ مخفی‌تقریباً​ شده، پنهانی تصادف‌ها رو ساخته و اومده به قلعهٔ‌گاز​ باستانیِ لامود تا سرِ شوالیهٔ زره‌پوشِ سیاه رو ببره؟

داره سعی‌بودند​ می‌کنه چی‌کار کنه؟‌نُه​ نیتِ واقعی‌اش چیه؟

در صدای بمِ آزیک گویی آتشفشانی‌ولخرجی‌های​ در آستانهٔ فوران نهفته بود: «خیلی‌باید​ وقت گذشته، اما می‌خواهم امتحان کنم.»

کلاین با کنجکاوی پرسید: «چطور؟»

آزیک جلوی تابوت‌دقیقه​ رفت و به‌راه​ اسکلتِ درونش خیره شد.

«او جمجمهٔ فرزندم را‌تقریباً​ برده است. می‌خواهم از‌برای​ طریقِ پیوندِ خونی پیدایش کنم.»

بچه‌تون؟ آقای آزیک، مطمئنید شوالیهٔ زره‌پوشِ سیاه بچهٔ شماست؟ پس واقعاً یه عتیقه‌اید... بعد از این‌کنی​ همه مدت واقعاً حافظه‌تون رو از دست دادید؟ این همون بهاییه که باید برای همچین عمرِ‌یکی​ طولانی‌ای بپردازید؟ کلاین بی‌صدا نفس کشید و احساسِ عجیبِ تعامل با موجودی افسانه‌ای به او دست داد.

سپس، آزیک دستِ راستش را‌خداحافظی​ دراز کرد و ناگهان با‌ساعت​ ناخنِ شستش، انگشتِ اشاره‌اش را برید.

قطره‌ای خونِ تازه‌دقیقه​ و سرخ، دقیقاً‌راه​ روی اسکلتِ سفید چکید.

خون به‌سرعت در اسکلت نفوذ‌نُه​ کرد و کلِ اسکلت ناگهان‌کردنِ​ به رنگِ سرخِ خونی درآمد.

واا! واا! واا! کلاین ناگهان صدای گریهٔ‌گه‌گدار​ نوزادی را شنید و حس کرد کسی‌شام​ از پشت به او خیره شده است.

هفت‌تیرش را کشید و پیش از آنکه آرام‌کرایه‌ای​ برگردد، پشتِ سرش را نشانه گرفت. با این‌بودند​ حال، چیزی به چشم نمی‌خورد. هیچ‌چیز پشتِ سرش نبود.

حتی راه‌پله‌ای که به‌شهرکِ​ طبقهٔ همکف وصل می‌شد‌زمان​ هم ناپدید شده بود!

واا! واا!

صدای گریهٔ نوزاد در گوش‌های کلاین فرو می‌رفت و وقتی دوباره به تابوت‌خودت​ نگاه کرد، با دیدنِ چهره‌های بی‌شکل و درهم‌پیچیدهٔ بسیاری که از میانِ مِهِ‌برنگردم​ سیاه و غلیظ بالا می‌آمدند، جا خورد. سپس، آن‌ها درِ عجیبی را پدید آوردند.

قیژژ!

درِ وهم‌آلود باز شد و بازوهای رنگ‌پریده و‌زمان​ سفید یکی پس از دیگری بیرون آمدند، اما پیش‌چراغِ​ از رسیدن به آزیک در مِهِ سیاه ناپدید شدند.

از میانِ شکافِ درِ بازشده، کلاین جمجمه‌ای سفید‌برای​ را دید. جمجمه زیرِ درختی قهوه‌ای افتاده بود‌می‌توانستند​ و بر اثرِ عواملِ طبیعی به پودر تبدیل می‌شد.

قیژژ!

در ناگهان محکم بسته شد و‌سوارِ​ بازوهای رنگ‌پریده و سفیدِ بی‌شماری را‌دقیقه​ قطع کرد که روی زمین افتادند.

سپس، کلاین آهی طولانی شنید، آهِ‌راه​ سنگینِ آقای آزیک، آهی که گویی‌تاریک​ تاریخی غنی پشتِ آن نهفته بود.

همراه با این آه، مِهِ سیاه پراکنده شد‌برای​ و صدای گریهٔ نوزاد قطع شد. همه‌چیز به‌می‌توانستند​ حالتِ اولیه‌اش برگشت، جز سرمایی که تشدید شده بود.

کلاین دندان‌های به‌هم‌خورنده‌اش را روی هم فشرد و‌عادت​ به داخلِ تابوت نگاه کرد. دید که اسکلتِ‌کنی​ سرخ به رنگِ سفید و شفافِ اولیه‌اش برگشته است.

آزیک پشت به کلاین،‌خواهرش​ با صدایی بم گفت:‌کرایه‌ای​ «متأسفم. نتوانستم پیدایش کنم...»

هم‌زمان، تابوت را بست.

کلاین به او دلداری داد:‌نُه​ «عجیب نیست که نتوانستیم پیدایش‌کردنِ​ کنیم. اگر می‌توانستیم جای تعجب داشت.»

به هر حال،‌خواهر​ من سرِ این‌ولخرجی‌های​ قضیه بارها ناامید شده‌ام...

آزیک نگاهِ دیگری به تابوتِ پیشِ رویش انداخت.‌کرایه‌ای​ آرام برگشت و گفت: «به تحقیقاتم ادامه می‌دهم‌بودند​ و امیدوارم بتوانم از کمکِ شما بهره‌مند شوم.»

کلاین جلوی میلش برای گفتن از خانهٔ‌بودند​ دودکش‌سرخ به آزیک را گرفت: «مشکلی نیست. این‌کردنِ​ دقیقاً همان کاری است که می‌خواستم انجام دهم.»

چون مطرح کردنش فایده‌ای‌تقریباً​ نداشت. برای تأییدِ هدفش فقط‌روشن​ می‌توانست به خودش تکیه کند.

با این حال، این یکی از مشکلاتِ اصلی‌اش را حل کرد؛ اینکه‌باید​ پس از یافتنِ خانهٔ دودکش‌سرخ چطور باید شاهین‌های شب را درگیر می‌کرد.‌شاید​ باور نداشت که بتواند به‌تنهایی از پسِ چنین عروسک‌گردانِ مرموز و ترسناکی بربیاید.

حالا می‌توانست‌فشرد​ از آقای‌خواهرش​ آزیک کمک بخواهد!

آزیک دهان باز کرد، اما در نهایت چیزی‌زمان​ نگفت. تنها کاری که کرد این بود که‌جاهایی​ آهی بکشد و بی‌صدا به سمتِ راه‌پله برود.

پس از ترکِ زیرزمین و بستنِ درِ مخفی، آن دو‌کردنِ​ در جاده‌ای پوشیده از علف‌های هرز و بوته‌های خار به راه‌ستارگانی​ افتادند. در مسیرِ بازگشت از قلعهٔ باستانیِ متروکه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

در تاریکیِ‌خریدم​ شب، آزیک‌داری​ ناگهان گفت:

«تا زمانی که این موضوع حل شود،‌کالسکهٔ​ از شغلم استعفا می‌دهم و تینگن را‌لامود​ ترک می‌کنم تا به‌دنبالِ گذشتهٔ گمشده‌ام بگردم.»

کلاین که نتوانسته بود کنجکاوی‌اش‌لامود​ را پنهان کند، پرسید: «آقای آزیک،‌آسمان​ فهمیدید چه اتفاقی برایتان افتاده است؟»

ناولها | novelha.net