---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 298: دوباره در کنارِ هم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 298: دوباره در کنارِ هم

0

مژه‌های فورس چند بار لرزید و سپس به‌آرامی چشمانش را باز کرد. خود را دید که کفِ اتاقِ‌این​ پذیرایی‌اش دراز کشیده است. از پشتِ پنجره دید که ماهِ درخشان همچون قرصی سرخ در پهنهٔ آسمان آویخته است.‌فرازِ​ پردهٔ حریر که در حالتِ عادی نازک و تار بود، گویی به نوری غلیظ و خونین بدل شده بود.

نمرده‌ام، مهارم را از دست نداده‌ام... اتفاقاتِ پیشین رؤیا نبود... واقعاً آقای ابلهِ رازآلود‌بتونه​ و قدرتمند نجاتم داد... فورس نشست و خود را برانداز کرد. دید که در‌باشه​ بقیهٔ بدنش هیچ‌چیزِ غیرعادی به چشم نمی‌خورد، جز اینکه موهایش بلندتر و پرپشت‌تر شده است.

اما زندگی‌ام کاملاً با قبل متفاوت است... نمی‌دانم این خوب است یا بد... فورس‌چشم​ که بی‌صدا با خود زمزمه می‌کرد، روی زمین نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و‌زمزمه​ غرق در فکر شد. ذهنش گاه پر می‌کشید و گاه مضطرب، اندوهگین یا سردرگم می‌شد.

...

فرازِ مِهِ خاکستری، کلاین به‌غیرعادی​ صندلی‌ای چشم دوخت که نمادِ دروازه‌ای‌پرپشت‌تر​ چندلایه بر پشتی‌اش نقش بسته بود.

نمی‌دونم چه‌نقش​ جور اطلاعاتی تو‌جور​ اون هذیان‌ها هست...

وقتی برسه به ردهٔ ۷ یا ردهٔ‌داد​ ۶، باید بتونه در برابرِ اثراتِ منفی‌چشم​ مقاومت کنه و محتوای هذیان‌ها رو بشنوه.

اگه هنوز روشِ ایفای نقش رو یاد نگرفته باشه، می‌تونم بذارم دوشیزه عدالت و‌چشم​ بقیه کمک کنن تا بهش یاد بدم. من پیشگاهِ الهه و روی یه شیءِ‌بی‌صدا​ مقدس قسم خوردم که دربارهٔ روشِ ایفای نقش به آدمایی که ازش بی‌خبرن هیچی نگم.

... وقتی برم ردهٔ ۵ و بشم استادِ خیمه‌شب‌بازی، شاید بتونم با‌اما​ یه آیینِ مناسب و یگانگیِ این فضای رازآلود، از راهِ دور کنترلش کنم‌زانوهایش​ و مستقیماً همون چیزی رو ببینم و بشنوم که اون می‌بینه و می‌شنوه.

این‌طوری می‌تونم بفهمم‌بسته​ که آیا اون صدای‌اون​ آقای دروازه‌ست یا نه...

این آقا که تاریخِ دورانِ چهارم رو‌داد​ به چشم دیده، چه‌بسا از آقای آزیک‌چشم​ که چند بار زندگی کرده هم پیرتر باشه.

نمی‌دونم قدرت و‌ابلهِ​ سطحش معادلِ چه رده‌ایه.‌داد​ ۲؟ یا حتی ۱؟

پس از کمی تأمل، حس کرد که نیروی‌اینکه​ روحی‌اش دارد ناپایدار می‌شود، پس شتابان به درونِ‌متفاوت​ مِهِ خاکستری فرود آمد و به جهانِ واقعی بازگشت.

این اتفاق پس از ارتقای اخیرش امری عادی بود؛ از این‌برسه​ رو کلاین از بیرون رفتن منصرف شد و باحوصله در خانه‌اگه​ واردِ تفکر شد تا نیروی روحی‌اش را جمع و رها کند.

...

در ساعاتِ اولیهٔ صبح، فورس با اولین قطارِ بخارِ شهری‌بقیهٔ​ به محلهٔ سنت‌جورج برگشت و سپس با کالسکه‌ای عمومی به‌اما​ آپارتمانِ دوخوابه‌ای رفت که با شیو در آن زندگی می‌کرد.

وقتی در را باز کرد، با‌چشم​ تعجب دید شیو که معمولاً تا‌اما​ دیروقت می‌خوابید، دارد نان برشته می‌کند.

شیو با نگرانی سر بلند کرد و پرسید: «پیدایشِ ناگهانیِ‌وقتی​ ماهِ خونینِ دیشب بی‌خوابم کرد، برای همین خیلی زود بیدار‌محتوای​ شدم. فورس، حالت خوب است؟ آیا آن هذیان‌های عجیب قوی‌تر شدند؟»

دیدِ فورس ناگهان تار شد. سرش را به یک سو چرخاند، به‌زور‌هیچ‌چیزِ​ لبخندی زد و با همان لحنِ تندِ همیشگی‌اش گفت: «مغزت چه شده‌متفاوت​ است؟ مگر پیش‌تر نگفته بودم؟ هذیان‌ها در طولِ ماهِ خونین قطعاً قوی‌تر می‌شوند!

«اما اصلاً روی من اثری ندارد.‌نجاتم​ بله، هیچ اثری ندارد. به من‌هیچ‌چیزِ​ نگاه کن، ببین الان چقدر سرحال هستم!

«هی، یک تکه‌بدنش​ نان هم برای‌چشم​ من برشته کن!»

شیو موهای کوتاه و بلوندش را‌اطلاعاتی​ مرتب کرد و آرام زمزمه کرد: «گمان‌باید​ می‌کردم دوست نداری نان را این‌طور بخوری؟»

...

کلاین پس از برداشتنِ نخستین گام برای انتقام و رسیدن به ارتقا،‌هیچ‌چیزِ​ تمامِ شب را خوابید. با فراغِ بال بیرون رفت تا برای صبحانه‌متفاوت​ رشته‌فرنگیِ فیناپوتر، یک پای دِسی و یک فنجان چای سردِ شیرین بخرد.

پس از آنکه با رضایت از این غذاهای لذیذ‌موهایش​ لذت برد، چنگال و چاقویش را زمین گذاشت و روزنامه‌خوب​ را برداشت. با روحیه‌ای بسیار آرام شروع به خواندن کرد.

نگاهی گذرا نشان‌بسته​ داد که تیترِ روزنامهٔ‌اون​ تایمزِ تاسوک چنین است:

«شبِ ماهِ‌آقای​ خونین، اهریمنِ قاتل‌قدرتمند​ دوباره ضربه می‌زند!»

بازم؟ کلاین به‌سرعت صفحاتِ اولِ‌قدرتمند​ روزنامه‌های دیگر را ورق زد‌بقیهٔ​ و تیترهای مشابهِ بسیاری دید:

«۱۱مین پروندهٔ‌بقیهٔ​ واقعی! پلیس‌هیچ‌چیزِ​ درمانده است!»

«اهریمنِ قاتلِ خونسرد‌بسته​ بارِ دیگر پلیس را‌اون​ آشکارا به سخره گرفت!»

«فضای وحشت در‌ابلهِ​ سراسرِ بکلاند در‌نجاتم​ حالِ گسترش است!»

این... شاهین‌های شب و مجریانِ‌قدرتمند​ کیفر حتماً همه‌شون دردسر افتادن، مگه‌بدنش​ نه؟ کلاین در دل آهی کشید.

راستش، وسوسه‌بقیهٔ​ شده بود قاتل‌غیرعادی​ را دستگیر کند.

در گذشته روی زمین، وقتی ضعیف بود، اغلب رؤیاپردازی می‌کرد که کسی باشد که‌بتونه​ عدالت را برقرار می‌کند و شر را کیفر می‌دهد. اما اکنون، به‌عنوانِ یک فرابشرِ ردهٔ‌می‌تونم​ ۷، کلاین به دلیلِ انتخابش مبنی بر ابرقهرمان نبودن، برای رؤیاهای گذشته‌اش احساسِ تأسف می‌کرد.

هعی، چه حیف. این پرونده همین الانشم کلی توجه جلب کرده. اگه منم قاطیش بشم، معنیش این نیست که نشستم تا هویتم‌کاملاً​ لو بره؟ هنوزم باید عاقل باشم... تازه، طبقِ گفتهٔ خورشید، مجرم به احتمالِ زیاد داره از ردهٔ ۶ به ردهٔ ۵ ارتقا پیدا‌فرازِ​ می‌کنه. هرچند ازش نمی‌ترسم، ولی شاید حتی با این طلسم‌ها و توانایی‌های شبیه‌به‌طلسمِ جدیدی که به دست آوردم هم نتونم بگیرمش. خیلی خطرناکه...

کلاین پس از اندیشیدن به این موضوع،‌داد​ باز هم ترجیح داد از عمیق‌ترین باورهایش‌چشم​ پیروی کند و یک شهروندِ عادی باقی بماند.

او بر این باور بود که‌چشم​ با قدرتِ آن چند کلیسا—اگر قاتل به‌زندگی‌ام​ جنایاتش ادامه می‌داد—احتمالِ دستگیری‌اش بسیار بالا بود!

پس از ورق زدنِ اخبار، کلاین نگاهی به روزنامهٔ پستِ‌وقتی​ صبحِ بکلاند انداخت و متوجه شد که آگهیِ خریدِ کالا‌محتوای​ توسطِ شرکتِ ارنست دوباره در صفحهٔ ۵ چاپ شده است.

کلاین ۴ رقمِ اولِ قیمتِ درج‌شده را به خاطر سپرد و‌بدنش​ با خود گفت: «فردا شب ساعتِ ۸ یه گردهمایی برگزار می‌شه.‌کاملاً​ اون موقع می‌تونم بلورهای مغزِ چشمهٔ الف‌ها رو به داروساز بفروشم...»

نیم ساعت بعد، خواندنِ روزنامهٔ قطورِ پیشِ‌داد​ رویش را تمام کرد و به فکر فرو‌نمی‌خورد​ رفت تا برنامه‌های آینده‌اش را جدی بررسی کند.

برنامهٔ بلندمدت اینه که به ردهٔ بالاتر ارتقا‌اینکه​ پیدا کنم و قبل از اینکه واسه انتقام‌متفاوت​ از اینس زنگویل نقشه بکشم، یه متخصصِ نیمه‌خدا بشم.

برنامهٔ میان‌مدت پیدا کردنِ روشِ ایفای نقشِ شعبده‌بازه. کم‌کم اصولِ مربوط بهش رو خلاصه می‌کنم تا رعایتشون کنم و معجون‌محتوای​ رو ذره‌ذره هضم کنم. تو این مدت، گشتن دنبالِ ویژگیِ سایهٔ پوست‌انسانی، موی ناگای اعماقِ دریا، خونِ شکارچیِ هزارچهره و غدهٔ‌مقدس​ هیپوفیزِ جهش‌یافته رو هم شروع می‌کنم؛ همین‌طور پیدا کردنِ راهی برای پاک کردنِ فسادِ یه خدای پلید از روی یه شیء.

امم... موادِ فرابشریِ ردهٔ‌رازآلود​ ۶ هر کدوم حدود ۱۵۰۰‌برانداز​ پوند قیمت دارن. خیلی گرونه!

علاوه بر این، باید یه شیءِ رازآلود به دست بیارم که تمرکزش روی حمله یا کنترل باشه. با اینکه شعبده‌باز‌اما​ خیلی قویه، بیشترِ قدرت‌های فرابشری‌اش برای حفظِ جان و فرار به کار می‌رن. تو یه محیطِ متناسب، قوی‌ترین حمله‌اش همون‌می‌کشید​ شلیک با یه هفت‌تیرِ سفارشیه. تنها مزیتش اینه که بقیه رو غافلگیر می‌کنه، وگرنه هیچ راهی برای کنترلِ دشمن نداره.

برنامهٔ کوتاه‌مدت، برنامهٔ کوتاه‌مدت... هه، یه کم آدمکِ کاغذی می‌بُرم و واسه قدرت‌هام آماده می‌شم.‌قبل​ بعدازظهر هم برای استراحت و تفریح می‌رم سیرک. می‌تونم با تماشای شعبده‌بازهای عادی سعی کنم برای‌گاه​ «ایفای نقش» الهام بگیرم. آره، تو روزنامه‌ها دیدم که چند تا سیرکِ دائمی تو بکلاند هست...

کلاین پس از نهایی کردنِ افکارش، بی‌درنگ‌اون​ بشقاب‌هایش را جمع کرد، کارد و چنگالش‌بتونه​ را شست و خود را غرقِ آماده‌سازی کرد.

نزدیکِ ظهر که شد، قیچی را زمین گذاشت‌نشست​ و به سه آدمکِ کاغذیِ زمختِ پیشِ رویش‌اینکه​ نگاه کرد. آهی کشید و با خود زمزمه کرد:

احتمالاً این اولین باره‌غیرعادی​ تو زندگیم که این‌قدر‌موهایش​ جدی کارِ دستی انجام می‌دم.

خوشبختانه فقط بریدنِ چند تا آدمکِ‌داد​ کاغذی بود، نه گل و گلدوزی.‌غیرعادی​ همین که شبیهِ آدم باشه کافیه!

هعی، اگه دستام این‌قدر‌بقیهٔ​ فرز و ماهر نشده‌چشم​ بودن، شاید امروز گند می‌زدم...

کلاین کمی پیش از یک آدمکِ کاغذیِ‌نمی‌خورد​ اضافه برای آزمایشِ توانایی‌هایش استفاده کرده و‌کاملاً​ مطمئن شده بود که همه‌چیز روبه‌راه است.

آدمک‌های کاغذی را تا کرد‌چشم​ و لای دسته‌ای اسکناس پنهانشان کرد.‌اما​ سپس آن‌ها را در جیبش گذاشت.

درست زمانی که می‌خواست بیرون برود تا پیش از رفتن به نزدیک‌ترین‌غیرعادی​ سیرک برای تماشای نمایش، در رستورانی کمی بهتر غذا بخورد، ناگهان زنگِ‌نمی‌دانم​ در به صدا درآمد و صدای دلنشین و جرینگ‌جرینگِ آن در هوا پیچید.

یه کارِ جدید؟ مهلتِ‌بقیهٔ​ چاپِ آگهی‌ای که داده بودم‌نمی‌خورد​ دیگه باید تموم شده باشه...

کلاین که پیراهنی آهارخورده و ژاکتی‌اطلاعاتی​ نازک و گرم به تن داشت، به‌باید​ سمتِ در رفت و دستگیره را گرفت.

هم‌زمان، تصویرِ‌آقای​ ملاقات‌کننده در‌رازآلود​ ذهنش نقش بست.

مردی چهل‌واندی‌ساله بود. نسبتاً چاق‌قدرتمند​ بود و به نظر می‌رسید‌بقیهٔ​ حتی در ایستادن هم مشکل دارد.

چشمانش از شدتِ گوشتِ زیادِ روی صورتش ریز شده بود. پوستی‌پرپشت‌تر​ زبر اما بسیار سفید داشت. عصای یک جنتلمن را در دست‌می‌کرد​ داشت و کلاهی بسیار بلند و بزرگ بر سر گذاشته بود.

با اینکه بکلاند در‌نمی‌دونم​ ماهِ اکتبر سرد بود،‌هذیان‌ها​ از پیشانیِ مرد عرق می‌چکید.

در کنارش دو خدمتکار با پالتوهای‌نجاتم​ سرخِ روشن ایستاده بودند و از‌هیچ‌چیزِ​ دو طرف زیرِ بازویش را گرفته بودند.

نمی‌شناسمش...

کلاین این را زمزمه کرد و‌داد​ پیش از آنکه درکِ روحی‌اش واکنشی‌غیرعادی​ نشان دهد، در را باز کرد.

مردِ چاقِ میان‌سال دستمالی بیرون آورد و‌غیرعادی​ عرقِ پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت:‌اما​ «عصر بخیر. هوا واقعاً سوزان و گرم است.»

همان‌طور که حرف می‌زد، بادِ‌غیرعادی​ سردی وزید و باعث شد‌بلندتر​ دو خدمتکارِ کنارش به خود بلرزند.

کلاین مؤدبانه پرسید: «عصر‌غیرعادی​ بخیر. آیا کمکی از‌موهایش​ دستِ من ساخته است؟»

مردِ میان‌سال به‌زور لبخندی زد و گفت: «شما کارآگاه شرلوک‌بدنش​ موریارتی هستید؟ کاری هست که می‌خواهم به شما بسپارم. فراموش‌زندگی‌ام​ کردم خودم را معرفی کنم. من روگو کلومن هستم، تاجرِ جواهرات.»

کلاین لبخندی زد و‌بقیهٔ​ راه را باز کرد:‌چشم​ «خواهش می‌کنم، بفرمایید داخل.»

روگو کلومن با قدم‌هایی سنگین وارد‌چشم​ شد و روی مبل نشست، چنان‌که‌اما​ صدای قیژقیژِ مقاومتِ مبلِ قدیمی بلند شد.

کلاین یک پنیِ مسی بیرون آورد،‌نمی‌خورد​ آن را با مهارت بینِ نوکِ‌زندگی‌ام​ انگشتانش چرخاند و پرسید: «دقیقاً چه کاری؟»

روگو آهی کشید و گفت: «می‌خواهم‌داد​ تا فردا بعدازظهر از پسرم محافظت کنید.‌چشم​ او چند دیوانه را عصبانی کرده است.»

کلاین با آرامش پرسید: «تا‌بدنش​ فردا بعدازظهر؟ آیا راه‌حلی پیدا‌اینکه​ کرده‌اید؟ چرا به پلیس خبر نمی‌دهید؟»

روگو دو ثانیه ساکت ماند و سپس گفت: «آدول با آدم‌های بدی می‌گردد و آن‌ها او‌متفاوت​ را به انجامِ کارهای بدی کشانده‌اند. اوه، چیزِ خیلی جدی‌ای نیست، اما از آن دست کارهایی است‌مضطرب​ که می‌تواند او را به زندان بیندازد. تا زمانی که مجبور نشوم، نمی‌خواهم به پلیس خبر بدهم.»

«او به‌تازگی با آن دوستانِ نابابش به مشکل خورده‌بلندتر​ است. در نتیجه، ناگهان دچارِ فروپاشی شد و مدام‌خوب​ فریاد می‌زد که آن افراد می‌خواهند او را بکشند.»

«من خیلی نگران بودم، برای همین شش محافظِ ارشد از یک شرکتِ‌غیرعادی​ امنیتی استخدام کردم تا بیرون کشیک بدهند. سپس چهار کارآگاهِ خصوصیِ دیگر‌نمی‌دانم​ هم استخدام کردم تا به‌نوبت مراقبِ آدول باشند، حتی وقتی که خواب است.»

«اما یکی از کارآگاه‌ها ناگهان در خانه‌اش دچارِ حادثه‌نمی‌خورد​ شد و فقط فردا بعدازظهر می‌تواند برگردد. بنابراین، چاره‌ای نداشتم‌نمی‌دانم​ جز اینکه در لحظهٔ آخر یک کارآگاهِ دیگر استخدام کنم.»

«متأسفم، فقط می‌توانم‌بدنش​ شما را برای‌چشم​ یک روز استخدام کنم.»

«بله... دستمزدِ کار ۱۰ پوند است و‌اینکه​ اگر با خطری مواجه شدید، مبلغِ بیشتری‌قبل​ اضافه خواهم کرد. قطعاً راضی خواهید شد.»

که این‌طور... ۱۰ پوند برای‌نجاتم​ یه روز. معادلِ یه هفته‌بدنش​ حقوقِ آقای سامر از خونهٔ بغلیه...

کلاین از روی رنگِ‌هیچ‌چیزِ​ احساساتِ طرفِ مقابل می‌توانست‌اینکه​ تشخیص دهد که دروغ نمی‌گوید.

در طولِ سکوتِ کوتاه در اتاقِ پذیرایی،‌اون​ مدام پنیِ مسی را بینِ انگشتانش می‌چرخاند تا‌برابرِ​ اینکه با صدای تاپ در کفِ دستش افتاد.

کلاین نگاهی به‌ابلهِ​ آن انداخت، انگشتانش را‌داد​ بست و لبخند زد.

«قبول است.»

ناولها | novelha.net