---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 44: سرنوشت • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 44: سرنوشت

0

آوازِ لئونارد همچون لالایی بود‌حوالهٔ​ که نرم‌نرمک از میانِ درها می‌گذشت‌صدایی​ و در راه‌پلهٔ چوبیِ مارپیچ می‌پیچید.

ذهنِ کلاین بی‌درنگ کرخت شد.‌قوی​ حس کرد مهتابی خاموش و‌توانست​ دریاچه‌ای آرام و موج‌دار را می‌بیند.

پلک‌هایش به‌سرعت سنگین‌آورد​ شد، گویی می‌خواست‌قوی​ ایستاده به خواب برود.

در میانِ این حس‌های گنگ، توجهی عجیب،‌داد​ بی‌شکل و بی‌تفاوت را روی پشتش حس کرد.‌صدایی​ انگار خودش داشت در عالمِ ارواح پرسه می‌زد.

حسِ گیج‌کنندهٔ آشناپنداری در وجودش دوید و کلاین ناگهان دوباره‌قفل​ رشتهٔ افکارش را به دست آورد. با درکِ روحیِ قوی و‌فرو​ آشناییِ بسیارش با «تفکر»، به‌زحمت توانست از نفوذِ شعرِ نیمه‌شب بگریزد.

با این حال، همچنان‌روحیِ​ آرام بود و به‌سختی‌تفکر​ می‌توانست احساسی در خود برانگیزد.

طولی نکشید که لئونارد‌درکِ​ آواز را قطع کرد‌بسیارش​ و با لبخند سر چرخاند.

«دارم به این فکر می‌کنم که از کاپیتان‌مشتی​ اجازه بگیرم تا برای یک عودِ فیناپوتری درخواست‌خفه​ بدهم. مگر می‌شود آواز خواند و ساز ننواخت؟

«هه هه، فقط‌داد​ شوخی کردم. صدای‌قفلِ​ خوابیدنشان را می‌شنوم.»

شاهینِ شبِ سیاه‌مو و سبزچشم با آن حال‌وهوای‌تفکر​ شاعرانه‌اش، گامی به جلو برداشت و به‌سوی دری رفت‌به‌سختی​ که آن‌ها را از آدم‌ربایان و گروگان جدا می‌کرد.

ناگهان شانه‌اش را‌آورد​ تکان داد و مشتی‌آشناییِ​ حوالهٔ قفلِ در کرد.

تَرَق!

تخته‌چوبِ دورِ‌تکان​ قفل با صدایی‌حوالهٔ​ خفه خرد شد.

لئونارد سر چرخاند و لبخند زد: «این‌بسیارش​ کار کنترلِ دقیقی می‌طلبد.» سپس دستش را در‌حال​ سوراخ فرو برد و در را باز کرد.

کلاین که کاملاً به خود آمده بود، به‌اندازهٔ او اطمینان نداشت.‌توانست​ دست به زیرِ بغل برد، هفت‌تیرش را بیرون کشید و توپی‌اش‌برانگیزد​ را چرخاند تا مطمئن شود می‌تواند در یک چشم‌به‌هم‌زدن شلیک کند.

با باز شدنِ در، مردی را دید که روی‌حوالهٔ​ میز خوابیده و تفنگی زیرِ پایش افتاده بود. مردِ دیگر‌کنترلِ​ گیج‌ومنگ چشمانش را می‌مالید و سعی داشت روی پا بایستد.

بنگ!

لئونارد به جلو سُرید‌روحیِ​ و آدم‌ربای تازه‌بیدارشده را‌تفکر​ با ضربه‌ای بیهوش کرد.

کلاین هم می‌خواست وارد شود‌روحیِ​ که ناگهان چیزی حس کرد. به‌سرعت‌توانست​ برگشت و رو به راه‌پله ایستاد.

تق. تق. تق. صدای قدم‌هایی از پایین نزدیک می‌شد. خیلی زود مشخص شد‌دورِ​ که آن «چیز»، مردی بی‌کلاه با پالتویی قهوه‌ای است که پاکتِ کاغذیِ نانی‌برد​ را در آغوش گرفته و راه‌پله را دور می‌زند تا به طبقهٔ سوم برسد.

ناگهان ایستاد. لولهٔ تفنگی را‌حوالهٔ​ دید که با درخششی فلزی‌قفل​ به سویش نشانه رفته بود.

در مردمکِ چشمانش تصویرِ مردِ جوانی نقش بسته بود که کلاهِ سیلندریِ نیمه، کت‌وشلوارِ‌بگریزد​ رسمیِ سیاه و پاپیونی به همان رنگ بر تن داشت. همچنین تصویرِ عصایی که‌دارم​ به نرده تکیه داده شده بود و آن هفت‌تیرِ خطرناک نیز در چشمانش بازتاب می‌یافت.

کلاین با لحنی بم اما‌روحیِ​ خونسرد گفت: «تکان نخور. دست‌هایت‌به‌زحمت​ را ببر بالا. سه، دو، یک...»

هفت‌تیر را دو دستی چسبیده بود‌تکان​ و سعی می‌کرد مرد را مثلِ‌تخته‌چوبِ​ یکی از هدف‌های تمرینی‌اش تصور کند.

در آن فضای پرالتهاب، مردِ‌حوالهٔ​ پالتوقهوه‌ای پاکتِ نان را انداخت‌قفل​ و آرام دست‌هایش را بالا برد.

در حالی که لبخندی زورکی می‌زد و به‌تفکر​ انگشتِ کلاین روی ماشه خیره مانده بود، گفت:‌همچنان​ «جناب، این یک‌جور شوخی است؟ سوءتفاهمی پیش آمده؟»

کلاین در آن لحظه نمی‌توانست تشخیص دهد که مرد شریکِ جرم است یا‌شعرِ​ همسایه، اما هیچ واکنشِ غیرعادی‌ای نشان نداد. با صدایی بم گفت: «سعی نکنید‌قطع​ مقاومت کنید. کمی دیگر کسی مشخص خواهد کرد که سوءتفاهم شده یا نه.»

در همان لحظه، لئونارد که کارِ آدم‌ربایان را یکسره کرده بود،‌تَرَق​ بیرون آمد و متوجهِ مردِ توی راه‌پله شد. با خونسردی گفت: «پس‌دستش​ آدم‌رباها یک همدستِ دیگر هم دارند که مسئولِ خرید و آوردنِ غذاست؟»

با شنیدنِ این حرف، مردمک‌های مرد تنگ شد‌تخته‌چوبِ​ و ناگهان پا بالا آورد و به پاکتِ‌دقیقی​ نان لگد زد تا جلوی دیدِ کلاین را بگیرد.

کلاین که گویی هیچ جا‌قوی​ نخورده بود، با خونسردی و درست‌نفوذِ​ مثلِ تمریناتِ معمولش ماشه را کشید.

بنگ!

خون از‌گروگان​ شانهٔ چپِ‌می‌کرد​ مرد فواره زد.

مرد روی زمین غلتید و سعی کرد از طبقهٔ دوم‌قفل​ فرار کند؛ با این حال، لئونارد پیش از او دست به‌فرو​ نرده گرفته و با اهرم کردنِ خود، به پایین پریده بود.

با صدای تاپِ‌درکِ​ خفه‌ای، لئونارد از بالا‌بسیارش​ روی مرد فرود آمد.

مرد از حال رفت و لئونارد‌قوی​ خونی را که به لباسش پاشیده بود‌شعرِ​ تکاند. به کلاین نگاه کرد و خندید.

«شلیکِ خوبی بود.»

می‌خواستم بزنم به پاش... با‌حوالهٔ​ به مشام رسیدنِ بوی خون،‌قفل​ گوشهٔ لبِ کلاین به‌شکلی نامحسوس پرید.

متوجه شد که با وجودِ تقویت نشدنِ حواسِ بینایی، شنوایی یا لامسه‌اش پس‌نیمه‌شب​ از خوردنِ معجونِ غیب‌بین، همچنان می‌تواند اشیای پنهان در پسِ موانع را «ببیند»‌لبخند​ و صدای قدم‌های ضعیف را «بشنود»؛ چیزی که به او اجازه می‌داد پیش‌دستی کند.

یعنی این هم جزو درکِ روحی بود؟ کلاین در فکر فرو رفت‌نفوذِ​ و سر تکان داد. تماشا کرد که چطور لئونارد خنجرِ تیزی از‌نکشید​ میانِ لباس‌های همدستِ آدم‌رباها پیدا کرد و او را به داخلِ اتاق «کشید».

کلاین در حالی که هفت‌تیر و عصا در دست داشت، واردِ‌تَرَق​ اتاقِ آدم‌رباها شد. دیدند که الیوت ویکروی با صدای شلیک از جا‌دستش​ پرید، بدنش را صاف کرد و آرام از آن حالتِ مچاله نشست.

لئونارد سه آدم‌ربا را با همان طنابی که برای بستنِ الیوت استفاده کرده‌خرد​ بودند، محکم بسته بود. هر سه را به هم گره زده و در‌به‌اندازهٔ​ گوشه‌ای انداخته بود. کمبودِ طناب را هم با پاره کردنِ لباس‌هایشان جبران کرده بود.

شانهٔ مردِ بیهوشی که گلوله خورده بود باندپیچی‌تفکر​ شد، اما لئونارد از کثیف شدنِ دست‌هایش کراهت داشت‌به‌سختی​ و برای بیرون آوردنِ گلوله کمکی به او نکرد.

الیوت با دیدنِ صحنهٔ پیشِ‌روحیِ​ رویش، با خوشحالی و ذوق‌به‌زحمت​ لکنت گرفت: «شـ... شما کی هستید؟»

لئونارد که روی یک پا زانو‌تکان​ زده بود، با بی‌خیالی پاسخ داد:‌تخته‌چوبِ​ «بله، درست حدس زدی. کاملاً دقیق.»

اصلاً فکر نمی‌کردم این عوضی بویی از شوخ‌طبعی برده باشه... کلاین‌صدایی​ هفت‌تیرش را پایین آورد و به الیوت گفت: «ما مزدورانی هستیم‌برد​ که پدرت استخدام کرده است. می‌توانی ما را مأمورِ امنیتی هم بنامی.»

الیوت بی‌آنکه جرئت کند تکان‌قوی​ بخورد، با خوشحالی گفت: «هوف،‌توانست​ واقعاً؟ یعنی نجات پیدا کردم؟»

کاملاً پیدا بود که در همان چند ساعتِ‌بسیارش​ کوتاهِ اسارت، حسابی زجر کشیده است. دیگر خبری از‌همچنان​ آن خامی و جسارتِ معمولِ هم‌سن‌وسال‌هایش در او نبود.

لئونارد از جا برخاست و به کلاین گفت: «برو پایین و چند‌تخته‌چوبِ​ پاسبانِ گشت پیدا کن. بگو به تاجرِ تنباکو خبر بدهند. اصلاً دلم نمی‌خواهد‌فرو​ مثلِ آدم‌رباها با یک بچه و چهار تا احمق از اینجا بیرون بروم.»

کلاین که داشت به کارهای پس از این‌تخته‌چوبِ​ ماجرا فکر می‌کرد، سر تکان داد. هفت‌تیرش را‌دقیقی​ غلاف کرد، عصایش را برداشت و به‌سوی راه‌پله رفت.

در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفت، حسی خوره به جانش افتاده بود که چیزی‌حال​ را فراموش کرده است. در همین حین شنید که لئونارد به الیوت می‌گوید: «نترس. خیلی‌می‌کنم​ زود پدر، مادر و پیشخدمتِ پیرت، کلی را می‌بینی. نظرت چیست یک دست کویینت بازی کنیم؟»

...

کلاین خنده‌اش را فروخورد و به‌تکان​ خیابان رفت. با کمکِ رهگذران، دو‌تخته‌چوبِ​ پاسبانِ در حالِ گشت پیدا کرد.

از نشان و مدارکِ شناسایی‌اش به‌عنوانِ عضوِ بخشِ عملیاتِ ویژه‌قفل​ استفاده نکرد؛ در عوض، هویتش را به‌عنوانِ مأمورِ یک شرکتِ‌سوراخ​ امنیتیِ حرفه‌ای جا زد و ماجرا را بی‌کم‌وکاست شرح داد.

بابتِ همراه داشتنِ هفت‌تیر هم اصلاً نگران نبود. پریروز‌به‌زحمت​ مجوزِ استفاده از سلاحِ همه‌منظوره‌اش را گرفته بود. روندِ‌می‌توانست​ درخواستش به لطفِ مجاریِ داخلی سریع‌تر طی شده بود.

دو پاسبان به هم نگاه کردند و یکی از آن‌ها‌به‌زحمت​ رفت تا نیروی کمکی بیاورد و به خانوادهٔ ویکروی خبر بدهد.‌خود​ پاسبانِ دیگر دنبالِ کلاین راه افتاد تا به اتاقِ آدم‌ربایان بروند.

بیش از چهل دقیقه منتظر ماندند. وقتی‌داد​ حواسِ پاسبان پرت بود، لئونارد به کلاین اشاره‌صدایی​ کرد که بی‌سروصدا همراهش از اتاق جیم شود.

شاهینِ شب با آن حال‌وهوای شاعرانه‌اش، با چهره‌ای آسوده‌دورِ​ توضیح داد: «حرفم را باور کنید، رفتن به ادارهٔ‌سپس​ پلیس وقت تلف کردنِ محض است. بیایید فعلاً برویم.»

از آنجا که لئونارد روشن کرده‌آشناییِ​ بود مسئولیتِ هرگونه عواقبی را می‌پذیرد،‌شعرِ​ کلاین مخالفتی نکرد و دنبالش راه افتاد.

حدود پنج دقیقه بعد، چند کالسکه شتابان به‌بسیارش​ ساختمانی که آدم‌ربایان در آن بودند رسیدند. کِلی،‌حال​ پیشخدمتِ پیر، به همراه اربابِ چاقش، ویکروی، پیاده شد.

تا آن لحظه هنوز در بهت‌تکان​ بود. باورش نمی‌شد خبرها به این سرعت‌دورِ​ رسیده باشند. همه‌چیز شبیهِ یک خواب بود.

ناگهان کلاین صدای‌داد​ بشکنِ واضحی شنید‌قفلِ​ و سر برگرداند.

درشکه‌ای دوچرخ با پنجره‌های باز‌قوی​ از آنجا گذشت. لئوناردِ مو مشکی‌نفوذِ​ و سبزچشم دوباره بشکن زده بود.

لئونارد پس از عبور از‌روحیِ​ کنارِ کالسکهٔ ویکروی، پنجره را بست،‌توانست​ برگشت و به کلاین نگاه کرد.

دستِ راستش‌گروگان​ را دراز کرد‌شانه‌اش​ و لبخند زد.

«همکاری با‌تکان​ شما مایهٔ‌مشتی​ خوشوقتی بود!»

فکر نکنم‌آورد​ رابطه‌مون اون‌قدرها‌روحیِ​ هم خوب باشه...

کلاین مؤدبانه سر تکان داد.

انتظار نداشت پروندهٔ آدم‌ربایی به این سرعت حل شود. تنها کاری که از‌قوی​ دستش برمی‌آمد این بود که از توانایی‌های فرابشران در شگفت بماند. با وجود اینکه‌احساسی​ فقط یک فرابشرِ ردهٔ ۹ تازه‌کار بود، توانسته بود کارهای غیرقابل‌تصورِ زیادی انجام دهد.

لئونارد با لبخند توضیح داد:‌آدم‌ربایان​ «این ژستِ اشراف است؛ جشنی‌تکان​ برای صلح پس از برخوردِ شمشیرها.»

کلاین گفت:‌شوخی​ «می‌دانم.» او هم‌کلاسی‌های‌خوابیدنشان​ اشراف‌زادهٔ زیادی داشت.

به بیرونِ پنجره نگاه کرد و با اخم پرسید:‌آدم‌ربایان​ «نباید با آقای کِلی هماهنگ کنیم؟ اگر فکر کند‌قفلِ​ پلیس الیوت را نجات داده، دستمزدِ ما نصف می‌شود.»

یعنی ۱۰۰ پوندِ تمام!

هیچ شکی نبود که‌آن‌ها​ در «ملاقاتِ» قبلی‌شان، مکانِ آدم‌ربایان‌شانه‌اش​ را در اختیارشان گذاشته بودند.

لئونارد شانه بالا انداخت و‌خوابیدنشان​ گفت: «اهمیت ندهید. برای ما‌سبزچشم​ پول آن‌قدرها هم مهم نیست.»

...ولی برای من خیلی مهمه!

کلاین به‌زور لبخندِ مؤدبانه‌ای زد‌ناگهان​ و گفت: «بسیاری از شاعران‌آورد​ در جوانی از شدتِ فقر مرده‌اند.»

لئونارد خندید.

«گمان نکنم الیوت در این مورد دروغ بگوید. مشخص است که‌حال‌وهوای​ هنوز رگه‌هایی از معصومیت در او باقی مانده است. با این‌جدا​ حال، شما هم از آن دستمزدِ ۲۰۰ پوندی سهمِ چندانی نخواهید برد.»

کلاین بی‌درنگ‌گامی​ پرسید: «سهمِ‌برداشت​ من چقدر می‌شود؟»

«طبقِ قانونِ نانوشتهٔ همیشگی، نیمی از دستمزد به‌عنوانِ بودجهٔ اضافیِ تیم به خانم‌قوی​ اوریانا تحویل داده می‌شود. مابقی بینِ اعضا تقسیم خواهد شد. حیف که شما‌می‌توانست​ عضوِ رسمی نیستید؛ فقط حدودِ ده درصد از آن نیمهٔ باقی‌مانده سهمِ شما می‌شود.»

۱۰ پوند؟ اینم بد نیست...

کلاین وانمود کرد که دلش به درد آمده‌تخته‌چوبِ​ و پرسید: «نگران نیستید که آدم‌ربایان بعد از‌دقیقی​ بیدار شدن بفهمند تحتِ تأثیرِ قدرت‌های یک فرابشر بوده‌اند؟»

لئونارد با اطمینانِ کامل پاسخ داد: «به هیچ‌چیز شک نخواهند کرد. فقط فکر می‌کنند هوا خوب بوده و جان می‌داده برای خوابیدن و همین‌آواز​ باعث شده چرت بزنند. حتی باور خواهند کرد که آن آواز فقط در خوابشان بوده است. این موضوع را قبلاً امتحان کرده‌ایم. در عوض، این‌می‌شنوم​ گلوله‌های شکارِ شیطانِ شماست که شاید شک‌برانگیز شود. البته، اینکه شما آدمِ عجیب‌وغریبی هستید که به علومِ غریبه علاقه دارد، دلیلِ کاملاً موجهی خواهد بود.»

کلاین که خیالش راحت شده بود، گفت: «که‌بسیارش​ این‌طور.» با این حال، همچنان حس می‌کرد چیزی‌حال​ را فراموش کرده یا از قلم انداخته است.

...

پس از بازگشت به خیابانِ زوتلند، کلاین منتظرِ آمدنِ کِلی نماند.‌صدایی​ قدم‌زنان به سمتِ خانهٔ ولچ رفت و از مسیرِ دیگری راهیِ‌برد​ خانه شد. در راه، کمی گوشتِ گاو و زیتون برای شام خرید.

شام مثلِ همیشه لذت‌بخش بود و سه‌بسیارش​ خواهر و برادر مشغولِ گپ‌زدن‌های همیشگی‌شان بودند. با‌حال​ این حال، مهمانِ ناخوانده‌ای هم از راه رسید.

مأموری بود که برای‌درکِ​ گرفتنِ یک پنی هزینهٔ‌بسیارش​ کنتورِ گاز آمده بود.

هوا که رو به تاریکی‌شانه‌اش​ رفت، خواهر و برادرها به یکدیگر‌تَرَق​ شب‌بخیر گفتند و به اتاق‌هایشان برگشتند.

کلاین در خوابِ عمیقی بود که ناگهان با احساسِ حضورِ آشنایی‌صدایی​ در بیرون از خواب پرید. با گیجی در را باز کرد‌برد​ و به پشتِ درِ اتاقی رسید که هیچ‌کس در آن اقامت نداشت.

درِ رنگ‌ورورفته را هل‌روحیِ​ داد و باز کرد و‌به‌زحمت​ چشمش به میزی خاکستری افتاد.

دفترچه‌ای روی میز‌آورد​ بود که جلدی مقوایی‌آشناییِ​ داشت. کاملاً سیاه‌رنگ بود.

وقتی جلو رفت و‌می‌کرد​ دفترچه را باز کرد، حسِ‌حوالهٔ​ آشناپنداریِ عجیبی به جانش افتاد.

صفحه‌ای که باز کرد تصویری در‌قفلِ​ خود داشت؛ تصویرِ کسی که لباس‌های فاخر‌خرد​ و سرپوشی باشکوه به تن داشت: ابله!

زیرِ تصویرِ ابله،‌درکِ​ سطری به زبانِ‌آشناییِ​ هرمس نوشته شده بود:

«همه می‌میرند، از جمله من.»

وقتی ناگهان متوجه شد گوشهٔ لبِ‌تکان​ ابله به سمتِ بالا کشیده شده‌تخته‌چوبِ​ است، وحشت به جانِ کلاین افتاد!

ففففففف!

با وحشت سر جایش نشست و دید که مهتابِ سرخ‌توانست​ از میانِ پرده‌ها به داخل می‌تابد. چشمش به قفسهٔ کتاب، میز‌برانگیزد​ و سایه‌های اتاقِ خوابِ خودش افتاد. فهمید که کابوس دیده است.

به‌عنوانِ یک غیب‌بین، خوب می‌دانست رؤیاها معمولاً‌آشناییِ​ نشانهٔ چه هستند. از این رو، با‌نیمه‌شب​ دقت شروع به جست‌وجو در خاطراتش کرد.

با یادآوریِ آن لحظه خشکش‌شانه‌اش​ زد، چون فهمید امروز چه‌قفلِ​ چیزی را از قلم انداخته است!

وقتی غرق در آوازِ لئونارد‌حوالهٔ​ بود، نگاهِ خیرهٔ بی‌شکل و بی‌تفاوتی‌صدایی​ را پشتِ سرش حس کرده بود.

این حسِ تحتِ نظر بودن، با حالتِ معمولِ‌تفکر​ تفکر یا تجربه‌اش از به‌کارگیریِ دیدِ روحی تفاوت‌همچنان​ داشت. این حس برایش آشناپنداریِ عجیبی به همراه داشت!

طبقِ گفتهٔ کاپیتان دان، وقتی‌روحیِ​ حسِ آشناپنداری به او دست می‌داد،‌توانست​ احتمالاً به این معنی بود که...

کلاین ناگهان‌گروگان​ صاف نشست و‌شانه‌اش​ به یقین رسید.

آره، همون‌تکان​ دفترچه‌ست! همون‌مشتی​ دفترچهٔ خاندانِ آنتیگونوس!

ناولها | novelha.net