---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 338: کلاینِ باتجربه • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 338: کلاینِ باتجربه

0

پس از‌ایستاده​ شنیدنِ تأییدِ آدری،‌احساسِ​ بانو نورما خندید.

«چه بچهٔ صادقی.

اتفاقاً چند متخصص در علومِ‌زیر​ غریبه می‌شناسم که بسیار آگاه‌اند.‌تنظیم​ مایلید با آن‌ها گپی بزنید؟»

آدری با تظاهر به غافلگیری، هلالِ ماهِ سرخی‌تماشاگر​ روی سینه‌اش کشید و گفت: «حتماً. این دقیقاً‌احساسِ​ همان چیزی است که می‌خواهم. ستایش بر بانو.»

خانم نورما با لبخندی بر لب، به‌آرامی‌می‌کرد​ سر تکان داد و گفت: «چطور است‌خطِ​ فردا چای عصرانه را با هم بنوشیم؟»

آدری که چشمانِ هیجان‌زده‌اش‌مشکلی​ کمی معصومیت در خود‌کرد​ داشت، گفت: «مشکلی نیست.»

پس از آنکه با بانو نورما خداحافظی کرد‌احساساتِ​ و به‌سوی اتاقِ پذیرایی رفت، لبخندش رفته‌رفته محو شد‌متأسفانه​ و رفتارش حالتی خونسرد و آرام به خود گرفت.

تغییراتِ ظریفِ زبانِ بدنش، رنگِ احساساتش و تغییراتِ پیکرِ قلب و ذهن او که به‌طور سطحی بازتاب می‌یافت، همگی نشان می‌دادند که قصدِ بدی ندارد، اما نسبتاً عصبی است... به نظر می‌رسد بانو نورما‌محلهٔ​ واقعاً عضوِ کیمیاگرانِ روان باشد... همم، او داشت حالتِ چهره و حرکاتِ مرا زیر نظر می‌گرفت، اما نتوانست احساساتِ خودش را تنظیم یا پنهان کند. شاید او هم مثل سوزی یک تماشاگر باشد، اما متأسفانه‌گذشته‌اش​ نمی‌دانست کسی که روبه‌رویش ایستاده یک تله‌پات است... آدری درحالی‌که هم احساسِ آشفتگی می‌کرد و هم به خود می‌بالید، این‌طور فکر کرد. بی‌اختیار پاهایش را با ظرافت در یک خطِ راست گذاشت و قدم برداشت.

...

در خانهٔ‌خود​ آیزنگارد استنتون واقع‌نیست​ در محلهٔ هیلستون.

لبانِ کلاین چند بار لرزید، اما‌می‌گرفت​ در نهایت از استوارت نپرسید که‌کند​ کارفرمایش کیست یا چه شکلی است.

تصمیم گرفت تا جای‌کند​ ممکن خود را درگیرِ مسائلِ‌متأسفانه​ مربوط به املین وایت نکند.

هرچند طبقِ گفته‌های خودش، املین یک خون‌آشامِ قانون‌مدار بود، اما این فقط‌پاهایش​ در حدِ ادعا بود. هنوز جاهای خالیِ بسیاری در زندگیِ گذشته‌اش وجود‌هیلستون​ داشت و کلاین نمی‌توانست مطمئن باشد که او به بی‌گناهان آسیبی نرسانده است.

در نتیجه، انگیزه‌ای برای رفتن به سراغِ پدر اوتراوسکی و نجاتِ املین نداشت.‌لبخندش​ گذشته از این، پدر اوتراوسکی یک پالادینِ سپیده‌دم بود که در مبارزه مهارت‌احساساتش​ داشت و از اشیاءِ رازآلود بهره می‌برد. تازه، او یک پالادینِ سپیده‌دمِ تضعیف‌نشده بود!

علاوه بر این، چنین کاری باعث‌می‌گرفت​ می‌شد هویتِ واقعی‌اش به‌راحتی برای پدر‌کند​ اوتراوسکی و املین وایت فاش شود.

امیدوارم هرچه زودتر بتونه تأییدِ اون کشیشِ قدرتمند رو بگیره و «حبسش»‌روبه‌رویش​ تموم بشه تا با «آزادیِ مشروط» بیاد بیرون... کلاین در دلش، برای‌ظرافت​ املین وایت چهار بار در جهتِ عقربه‌های ساعت روی سینه‌اش ضربه زد.

پس از تقسیمِ پاداش، کارآگاهان خداحافظی کردند‌می‌کرد​ و بهترین برخورد نصیبِ کلاین شد؛ کارآگاه آیزنگاردِ‌راست​ بزرگ او را تا دمِ در بدرقه کرد.

آیزنگارد درحالی‌که پیپش را در دست داشت، سرفهٔ آرامی کرد و گفت: «هنوز نکاتِ مشکوکی دربارهٔ‌رفتارش​ پروندهٔ قتل‌های زنجیره‌ای وجود دارد که کاملاً متوجهشان نشده‌ایم. چه‌بسا شخصِ درنده‌خوتری پشتِ سرِ قاتل پنهان‌بازتاب​ شده باشد. باید مراقب باشید که خبرِ نقشِ مهمِ شما در این پرونده به بیرون درز نکند.»

انگار فرابشرای رسمی هم شک کردن که اون سگِ‌خودش​ دیوِ غول‌آسا صاحب داره... کلاین با لحنی جدی پاسخ‌نمی‌دانست​ داد: «می‌دانم، خودم هم در این باره حدس‌هایی زده بودم.

آقای استنتون، شما هم باید مراقب باشید.‌سوزی​ شما بودید که ما را دورِ هم‌تله‌پات​ جمع کردید و شریکِ اصلیِ پلیس هستید.»

آیزنگارد پیپ را در دهانش گذاشت، سپس آن را بیرون آورد و گفت:‌ظرافت​ «شرلوک، فکر کنم شرلوک صدایتان کنم. خیالتان راحت باشد، با اینکه دیگر جوان‌کلاین​ نیستم، اما هنوز هم مبارزی برجسته و تیراندازی ماهر با هوشیاریِ غریزی هستم.»

تازه، احتمالِ خیلی زیادی هست که یه فرابشر باشی و اونم نه از رده‌های‌رفته‌رفته​ پایین. فقط برام سؤاله که مالِ کدوم مسیری... کلاین لحظه‌ای فکر کرد و گفت:‌قلب​ «آقای استنتون، به نظر نمی‌رسد اهلِ بکلاند باشید؟ لهجه‌تان بیشتر شبیه به لهجهٔ سیولوس است.»

آیزنگارد با صراحت‌حرکاتِ​ اعتراف کرد: «بله، درست‌نتوانست​ مثل لهجهٔ میدسی‌شایرِ شما.»

دو کارآگاه در‌پنهان​ تأییدِ قدرتِ مشاهدهٔ یکدیگر،‌سوزی​ به هم لبخند زدند.

کلاین پیش از‌تله‌پات​ تاریکیِ هوا به شمارهٔ‌می‌کرد​ ۱۵ خیابانِ مینسک بازگشت.

خب، الان ۱۲۲۴ پوند اسکناس دارم، به‌علاوهٔ ۵ سکهٔ طلا و یه مقدار پولِ خرد. در مقایسه با پولی که روزِ اولِ ورودم به بکلاند داشتم، مبلغِ خیلی‌قلب​ قابل‌توجهیه. با این حال، موادِ فرابشریِ ردهٔ ۶ هر کدوم دست‌کم ۱۵۰۰ پوند آب می‌خوره. بعضی وقتا چون کمیاب و نادرن، ممکنه قیمتشون حتی چند برابر بشه. فرابشرایی هم‌نتوانست​ که می‌تونن همچین چیزایی به دست بیارن، معمولاً رده‌شون پایین نیست؛ پس ارزشش رو اشتباه تخمین نمی‌زنن که بخوان ارزون بفروشنش. تقریباً محاله بشه با قیمتِ مفت پیداشون کرد...

با اینکه اون خانمی که یه صنعتگر پشتشه خیلی مشتاقِ فرمول‌های معجونِ امپراتورِ سیاهه، ولی باید روندِ ارتقای خودش رو‌روبه‌رویش​ هم در نظر بگیره. واسه کسی که تازه تو ردهٔ ۹ گیر کرده، تقریباً غیرممکنه که یه عالمه پول خرج‌استنتون​ کنه تا فرمول‌های تا ردهٔ ۶ رو از پیش بخره، مگه اینکه خرپول باشه... خب، همیشه هم نمی‌شه این‌قدر سوءاستفاده‌گر بود...

کلاین که غرق در این افکار بود، عجله‌ای‌تماشاگر​ برای تهیهٔ شام نداشت. در عوض، به اتاق‌خوابش برگشت،‌آشفتگی​ پرده‌ها را کشید و به فرازِ مِهِ خاکستری رفت.

ایده‌ای در سر‌تله‌پات​ داشت که باید‌آشفتگی​ درستی‌اش را می‌سنجید.

روی صندلیِ ابله نشست،‌مشکلی​ دست دراز کرد و شاه‌کلیدِ‌به‌سوی​ برنجی و ساده را برداشت.

بر اساسِ دفترچه‌ای که دیشب از یکی از نوادگانِ خاندانِ ابراهیم خوانده‌کند​ بود، حدس می‌زد آن مرد به این دلیل در دم مهارش را از‌آشفتگی​ دست داده بود که زمانِ ماهِ کامل را برای ارتقا انتخاب کرده بود.

بنابراین، تواناییِ نفرین‌مانندِ شاه‌کلید که باعث می‌شد افراد گم شوند و‌کسی​ سر از جاهای خطرناک درآورند، به‌جز کینه و خشمِ موجود در ویژگیِ‌پاهایش​ فرابشری، به‌احتمالِ زیاد به هذیان‌های واهیِ آقای دروازه نیز آلوده شده بود.

کلاین زیرِ لب زمزمه‌درحالی‌که​ کرد: «پس وقتی ماه‌می‌بالید​ کامل می‌شود، چه تغییراتی می‌کند؟»

قلم و کاغذی ظاهر کرد و جملهٔ غیب‌بینی‌ای‌کرد​ را که از مدت‌ها پیش در ذهن داشت،‌رفتارش​ نوشت: «آنچه در زمانِ ماهِ کامل آشکار می‌کند.»

کلاین درحالی‌که تکه‌کاغذ را در یک دست و شاه‌کلید را در‌پنهان​ دستِ دیگرش گرفته بود، به پشتیِ صندلی تکیه داد، خنده‌ای از‌تله‌پات​ سرِ خودتحقیری کرد و گفت: «دوباره دارم با مرگ بازی می‌کنم...»

«ولی این بار نباید خطرِ زیادی داشته باشه. آقای دروازه‌نمی‌دانست​ خیلی از دنیای واقعی دوره. وی تو اعماقِ تاریکی گم‌این‌طور​ شده. تازه، مِهِ خاکستری رو هم دارم که ازم محافظت می‌کنه.»

در این حالت، خطرِ غیب‌بینی با غیب‌بینیِ مستقیم تفاوتی نداشت.‌فکر​ کلاینِ باتجربه چشمانش را نیمه‌بسته کرد و در حالی که مردمک‌هایش‌استنتون​ تاریک می‌شد، پیوسته ورد خواند: «آنچه در ماهِ کامل نمایان می‌شود.»

...

پس از‌چهره​ هفت بار، کلاین‌زیر​ به خواب رفت.

در آن جهانِ خاکستری، گسسته و وهم‌آلود،‌سوزی​ بارِ دیگر زیرزمینی را دید که نوادهٔ‌تله‌پات​ خاندانِ ابراهیم در آن جان باخته بود.

گوشت و خونِ آنجا مدت‌ها پیش خشک شده‌می‌بالید​ بود. ساعتِ جیبیِ نقره‌ایِ الماس‌نشان و شاه‌کلیدِ باستانی هنوز‌قدم​ دزدیده نشده بودند و همچنان روی زمین قرار داشتند.

ناگهان صدایی تیز‌داشت​ و توخالی در‌آنکه​ گوشِ کلاین پیچید.

گویی سوزنی باریک در سرش فرو می‌رفت و‌احساساتِ​ ذره‌ذره به داخل نفوذ می‌کرد و چنان می‌خراشید‌تماشاگر​ که انگار می‌خواست پوستِ سرش را به‌کلی بکَند!

از این دردِ‌پنهان​ طاقت‌فرسا بیدار شد‌مثل​ و صاف نشست.

به رگ‌های آبی و برجستهٔ‌احساسِ​ پشتِ دستش نگاه کرد که‌فکر​ به‌سرعت به حالتِ عادی بازمی‌گشتند.

همم، خیلی قابل‌تحمل‌تر از دید زدنِ‌آنکه​ خورشیدِ فروزانِ ابدی یا یواشکی گوش‌رفت​ دادن به غرش‌های خشمگینِ آفریدگارِ راستینه...

کلاین که در فکر فرو رفته بود، انگشتانش‌پذیرایی​ را که تا آن لحظه به میز فشار می‌داد،‌گرفت​ رها کرد و به ضربه زدن با آن‌ها پرداخت.

البته خوب می‌دانست که‌مشکلی​ اگر در دنیای بیرون بود،‌به‌سوی​ مطلقاً چنین واکنشی نشان نمی‌داد.

اگه دوشیزه شعبده‌باز همیشه به همچین التماس‌هایی گوش می‌داد، خیلی وقت پیش مهارش رو از دست داده‌حالتی​ بود... از قرارِ معلوم، شاه‌کلید به خاطرِ نفرینش اون صدا رو حتی واضح‌تر هم می‌کنه. نه، جور درنمیاد.‌نشان​ پدر اوتراوسکی احتمالاً شبِ ماهِ خونین رو با شاه‌کلید سر کرده. اون که اصلاً تحت‌تأثیر قرار نگرفته بود...

شاید شاه‌کلید رو تو اتاق‌خوابش گذاشته و خودش واسه اعتراف‌تماشاگر​ تو سالنِ بیرون مونده. همم، یعنی فقط وقتی کسی با شاه‌کلید‌می‌بالید​ تماس فیزیکی داشته باشه، تو ماهِ کامل اون التماس‌ها رو می‌شنوه؟

هوف. قبل از اینکه یه فرابشرِ ردهٔ بالا بشم، عمراً‌لبخندش​ جرئت کنم تو دنیای واقعی بهش گوش بدم... چیزی که‌زبانِ​ همین الان شنیدم انگار «درخواستِ کمک» به زبانِ هرمسِ باستان بود...

کلاین با دقت‌حرکاتِ​ آنچه را شنیده بود‌نتوانست​ مرور و تأیید کرد.

در قبالِ این موضوع، کاری جز‌مثل​ کج کردنِ گوشهٔ لبش از دستش‌روبه‌رویش​ برنمی‌آمد. نمی‌دانست بخندد یا گریه کند.

این دیگه به‌تله‌پات​ معنای واقعیِ کلمه‌آشفتگی​ یه التماسِ مرگباره!

حیف شد. کاش می‌شد کاری کرد اون آدمای مکتبِ گلِ‌اتاقِ​ سرخ شبِ ماهِ کامل التماسِ کمکِ آقای دروازه رو بشنون. با‌تغییراتِ​ اون شخصیت‌های سرد و روان‌پریشی که دارن، قطعاً یکی‌یکی منفجر می‌شدن.

کلاین پس از بررسیِ دقیقِ اینکه آیا راهی برای رسیدن به‌پنهان​ این هدف وجود دارد یا نه، به دنیای واقعی بازگشت. طبقِ‌تله‌پات​ برنامه‌اش شام خورد، لباس‌هایش را عوض کرد و از خانه بیرون رفت.

دو بار کالسکه عوض کرد و به بیرونِ‌تماشاگر​ میخانهٔ دل‌شیران رسید. بی‌آنکه نوشیدنی سفارش دهد، فقط‌احساسِ​ یک بار در آنجا چرخید و سپس بیرون رفت.

در همین حین،‌تله‌پات​ متوجه شد که‌آشفتگی​ کاسپارس دوباره برگشته است.

پس از یک بلوک پیاده‌روی، کلاین‌آنکه​ سوارِ کالسکه‌ای کرایه‌ای شد و از‌رفت​ درشکه‌چی خواست به محلهٔ چروود برود.

درست وقتی اسب به راه افتاد، شبحی وهم‌آلود‌احساساتِ​ در برابرش ظاهر شد. دوشیزه شارون بود که‌تماشاگر​ پیراهنِ بلند، سیاه و اشرافی‌اش را به تن داشت.

شارون با‌تنظیم​ سردی پرسید: «تدارکاتتان‌شاید​ تمام شده است؟»

کلاهِ نرم و سیاهش محکم روی موهای بلوندِ روشنش‌این‌طور​ نشسته بود. این ترکیب در کنارِ چهرهٔ رنگ‌پریده و‌برداشت​ اجزای ظریفِ صورتش، به او زیباییِ یک عروسک را می‌بخشید.

کلاین با‌خود​ صراحت پاسخ‌مشکلی​ داد: «هنوز نه.

«همچنان منتظرِ یک شیء هستم.»

شارون با چشمانی آبی‌کند​ و خونسرد گفت: «من‌تماشاگر​ یک شیءِ رازآلود آماده کرده‌ام.»

پس واسه همین مأموریتِ محافظتِ سه‌روزه رو در‌می‌بالید​ ازای هزار پوند قبول کردی؟ اون موقع چشمت‌گذاشت​ اون شیء رو گرفته بود ولی پول نداشتی؟

کلاین که انگار‌خودش​ همه‌چیز برایش روشن‌کند​ شده بود، لبخند زد.

«عجله نکنید. هرچه‌آنکه​ آماده‌تر باشیم، شانسِ‌به‌سوی​ موفقیتمان بیشتر است.»

تازه، می‌تونم با یه‌مشکلی​ شیءِ رازآلود از قلمروِ خورشید،‌به‌سوی​ کمبودهای خودم رو جبران کنم...

کلاین در دلش افزود.

وقتی دید شارون دیگر حرفی‌احساسِ​ نمی‌زند، گفت: «امروز آمدم تا از‌بی‌اختیار​ شما بخواهم در آزمایشی کمکم کنید.»

شارون خیلی‌خود​ ساده پرسید:‌مشکلی​ «چه آزمایشی؟»

کلاین با چهره‌ای جدی و قابل‌اعتماد گفت: «طبقِ توصیفِ ماریک، فکر می‌کنم نفرین‌های شما با هم تفاوت‌متأسفانه​ دارد. در شبِ ماهِ کامل، او باید میلِ دیوانه‌وار به خون‌ریزی را تحمل کند و همین او‌راست​ را از مبارزه ناتوان می‌کند. اما شما، اگر روحِ انسان‌ها را جذب نکنید، دچارِ ضعف می‌شوید. درست است؟»

شارون در سکوت‌پنهان​ گوش داد و‌مثل​ سر تکان داد.

«بله.»

کلاین افکارش را بیان کرد: «در حالِ حاضر هیچ راه‌حلی برای مشکلِ شما ندارم، اما فکر می‌کنم بشود‌خونسرد​ مشکلِ ماریک را موقتاً سرکوب کرد. برای مثال، با مصرفِ دارویی مناسب او را در حالتی قرار دهیم‌می‌دادند​ که هیچ احساسی نداشته باشد. این‌گونه، در آن مدت دردی نخواهد کشید و می‌تواند در نبرد شرکت کند.»

شارون سر‌چهره​ تکان داد و‌زیر​ گفت: «جواب نمی‌دهد.

«چنین داروهایی‌تنظیم​ دیگر روی‌کند​ او تأثیری ندارند.»

دیگه نه؟‌ایستاده​ یعنی قبلاً‌درحالی‌که​ جواب می‌داده؟

کلاین متفکرانه پرسید: «چرا؟»

شارون گفت: «در گذشته بیش از حد تزریق کرده است. حتی اگر نوعِ‌رفتارش​ دارو را عوض کند، فقط برای سه چهار بارِ اول مؤثر است. ما‌ذهن​ نتوانسته‌ایم نوعِ جدیدی پیدا کنیم...» ناگهان ساکت شد، گویی چیزی به خاطرش آمده باشد.

کلاین با‌خود​ شنیدنِ حرف‌های او‌نیست​ بی‌درنگ لبخند زد.

«من نوعِ متفاوتی‌داشت​ از آرام‌بخش دارم،‌آنکه​ از همان داروساز.»

وقتی دید شارون حرفی از بی‌تأثیر بودنِ این آرام‌بخش نمی‌زند، دستانش را‌نمی‌دانست​ به هم گره زد و ادامه داد: «یکی به شما می‌دهم تا ماریک‌پاهایش​ آن را در شبِ ماهِ کامل امتحان کند. فردا شب ماه کامل می‌شود.

«اگر مؤثر بود، بگذارید پیش‌کرد​ از نبرد دو یا حتی‌لبخندش​ سه تا را یک‌جا بنوشد.»

اینکه در آینده به همین دارو هم‌خداحافظی​ مقاومت پیدا می‌کنه یا نه، چیزی نیست‌رفته‌رفته​ که الان لازم باشه بهش فکر کنیم...

کلاین با آرامش فکر کرد.

ناولها | novelha.net