چپتر 319: ماجراجوییِ آدری
0در محلهٔبپذیری امپراتریس، ویلایتأمل مجللِ کنت هال.
آدری قرار بود در این ساعت پیانو تمرین کند، اما همچنانمیتوانم پشتِ میزِ آرایشش نشسته بود و به این فکر میکرد کهنداشت چطور عصر آن روز دفترِ خاطراتِ روزل را بخواند و حفظ کند.
ناگهان محیطِ اطرافش مهآلود شدآرام و رنگِ خاکستریِ مایل بهبپذیری سپیدِ بیکرانی به بیرون تراوش کرد.
در میانِ مِهِ خاکستری، پیکرِ ابله در بالابتواند نشسته بود. وی داشت به دعای مردی گوشآقای میداد که بهسختی دیده میشد: «...تمنای یاری دارم.
«امیدوارم کسی بتواند کمکمتأمل کند تا نشانکِ درونِ دستنوشتهٔموفقیتش خلاقیتهای روزل را لمس کنم.»
...
آقای ابله از کجا میدونه که من عصرِ امروزدرخواست بعد از تعطیلیِ موزه میخوام برم نمایشگاهِ یادبودِ روزلتضمین و فرصت دارم بعضی از اشیاء رو لمس کنم...
آدری مبهوت گوش میداد.یاری هرچند شگفتزده شده بود،بتواند اما به نظرش عجیب نمیآمد.
با اون مقام و تواناییهایابلهِ آقای ابله، باخبر بودن از یهنمیکنم مسئلهٔ به این کوچیکی خیلی آسونه!
اما در موردِ اینکه چطور ازبپذیری این موضوع باخبر شده، نیازی نیستتلاش فرابشرانِ عادی سعی کنن درکش کنن.
آدری میخواست جواب بدهد که ابلهیکنواخت با صدایی آرام و یکنواخت گفت:تأمل «میتوانی این درخواست را بپذیری یا نه.»
آدری دو ثانیه تأمل کرد وامیدوارم گفت: «آقای ابلهِ محترم، میتوانم تلاشدستنوشتهٔ کنم، اما موفقیتش را تضمین نمیکنم.»
او واقعاً به حداقل پاداشِ ۵۰۰ پوند علاقهای نداشت. دلیلِ پذیرفتنِ مأموریت این بودپاداشِ که کنجکاو شده بود بداند نشانکِ بهجامانده از امپراتور روزل چه ماهیتِ خاصی دارددارد که برای ستایندهٔ آقای ابله آنقدر مهم است که قیمتی نامحدود برایش پیشنهاد داده.
بههرحال، امروز میخواستم دفترِمیتوانی خاطراتِ روزل رو بررسیتأمل کنم، پس کارِ راحتیه...
آدری با خود فکر کرد.
در میانِ مه، ابله اندکیدارم سر تکان داد و تنهانشانکِ با یک کلمه پاسخ داد: «بسیارخب.»
وقتی توهم بهکلی محو شد، آدریمحترم نگاهش را به آینهٔ میزِ آرایش دوخت؛حداقل گویی داشت خود را بهدقت برانداز میکرد.
با اضطراب وگفت هیجان، برای عملیاتِبپذیری عصر برنامهریزی کرد.
نباید بذارمجواب متوجهِ چیزِصدایی غیرعادی بشن.
حتی اگه ستایندهٔ آقاییاری ابله بعداً اقدامی همبتواند بکنه، من نباید مظنون بشم.
قطعاً خوب نیست که فقط همونمحترم نشانک رو لمس کنم. لحظهای کهواقعاً گم بشه، همهٔ نگاها میاد سمتِ من.
آره... پس باید به همهٔ اشیاءِ دیگه هم همونقدر علاقه نشون بدم. نبایدموفقیتش بذارم بقیه بفهمن که هدفِ اصلیم اون نشانکه. کلِ فرایند باید روون باشه،کنجکاو هیچچیزِ ناگهانیای در کار نباشه و کاملاً منطقی و معقول به نظر برسه.
چطور بایدجواب یه خرابکاریِصدایی نامحسوس راه بندازم؟
فقط یه نشانکه...
چشمانِ آدری بیهدف روی اشیاءِ روی میزِ آرایش چرخید.موفقیتش ناگهان نگاهش به جعبهجواهری باز افتاد و روی یکنداشت جفت گوشوارهٔ نگیندار که سوزنهای ظریفی داشتند، ثابت ماند.
گوشههای لبانش اندکاندک بالا رفت، ابروها و چشمانشتأمل کمی خمیده شد و زیرِ لب با خودواقعاً زمزمه کرد: «با کمکِ سوزی، همین باید کافی باشه...»
...
ساعت ششِ عصر بود. بکلاند که در اینبتواند فصل بهندرت خورشید را به خود میدید، ازآقای پیش تاریک شده بود و چراغهای گاز روشن بودند.
موزهٔ سلطنتی پس از بدرقهٔ آخرین گروه از بازدیدکنندگانِ عادی،تضمین میزبانِ گروهی از بازدیدکنندگان شد که از بانوی جوانِ یکپذیرفتنِ خانوادهٔ کنت، فرزندِ یک دوک و یک ویکنتِ جوان تشکیل میشد.
از آنجا که ذهنِ جمعیِ ماشین میدانست برخی از فرزندانِ اشراف افرادِ پرفیسوافادهای هستند که مدام دردسر درست میکنند،۵۰۰ مکس لیورمور، کاپیتانِ جوخهٔ محلهٔ غربیِ ذهنِ جمعیِ ماشین، مسئولیتِ نگهبانی از نمایشگاهِ یادبود را بر عهده گرفت. او چارهاینامحدود نداشت جز اینکه خود را به شکلِ یک نگهبان درآورد و برای جلوگیری از هرگونه حادثهای، در همان نزدیکی بماند.
موهایش را مرتب شانه کرده ویکنواخت عینکی تکچشم به چشم زده بود کهابلهِ ظاهرِ عالمانهاش را شبیهِ استادانِ دانشگاه میکرد.
آن عینکِ تکچشم در واقع یک شیءِ مهرشده با اسمِ رمزِ ۳-۱۳۲۸ بود که چشمِ بلورین نام داشت.میدونه مکس لیورمور با آن میتوانست پیکرِ روح و همچنین اشباح و سایهها را مستقیماً ببیند. دیگر نیازی نبودعجیب از فرابشرانی بترسد که از این موجوداتِ معمولاً دشوار برای تشخیص، بهمنظورِ ایجادِ آشوب یا سرقت استفاده میکردند.
البته این شیءِ مهرشده نقطهضعفِ بزرگی هم داشت. بهراحتی میتوانست هیولاهایینمیکنم مانندِ اشباح و سایهها را به آن حوالی بکشاند. اگر کسی آنبداند را برای مدتی طولانی به چشم میزد، بیناییاش دچارِ آسیبِ جبرانناپذیری میشد.
توی تاریکیِیکنواخت بکلاند، اونمیتوانی مثلِ خورشیدِ درخشانه...
در آن لحظه، مکسصدایی با تحسین به دخترِ موطلاییدرخواست و چشمآبیِ کنارش نگاه میکرد.
آدری با علاقهٔ فراوان به توالتی نگاه کرد که روکشِنشانکِ طلا داشت و الگوهای پیچیدهای رویش حک شده بود. از راهنمایبعد کنارش پرسید: «آیا این اولین توالت به معنای امروزیِ کلمه است؟»
راهنما پاسخ داد: «بله، من شخصاً معتقدم که این یکی از برجستهترین خدماتِ روزل به تمدنِ بشری است. سیستمِدلیلِ فاضلابی که همراهِ آن میآید، پدیدهٔ کثافتِ سراسری در خیابانهای تریر را تغییر داده است.» راهنما در ابتدا میخواستداده از کلمهٔ «مدفوع» استفاده کند، اما با نگاه به دخترِ روبهرویش، احساس کرد نباید وقارِ خود را از دست بدهد.
آدری درنگیکنواخت کرد و پرسید:درخواست «میتوانم لمسش کنم؟»
ویکنت گلاینت از کنارش باآرام خنده پرسید: «هنوز هم میشودبپذیری بهطورِ عادی از آن استفاده کرد؟»
«چرا اینقدر دربارهاش کنجکاوید؟ هرچقدردارم هم که قدیمی باشد، درنشانکِ نهایت باز هم یک توالت است.»
دیگر فرزندانِ اشرافثانیه که رابطهٔ خوبی بامیتوانم آنها داشتند، همگی خندیدند.
آدری در پاسخ لبخندِ کمرنگی زد وثانیه گفت: «نه گلاینت، متوجه نیستی. این شکوهِ تمدنِنمیکنم بشری است.» اما در دلش داشت بالا میآورد.
اگه بهخاطرِ انجامِ درخواستِ ستایندهٔآرام آقای ابله نبود، منم دلمبپذیری نمیخواست این کار رو بکنم...
با درماندگی آه کشید.
راهنما در تأییدِ حرفِ او گفت: «آنچه دوشیزه هال گفتند کاملاً درست است.حداقل شکوهِ تمدنِ بشری تنها در سلاحهای گرم و دیگر جنگافزارهایی که شکلِ جنگماهیتِ را تغییر دادهاند متجلی نمیشود، بلکه در تکتکِ جزئیاتِ زندگیِ ما نیز میدرخشد.
«بانوی من، نمیدانم هنوز هم درستبپذیری کار میکند یا نه، چون کسیتلاش قرار نیست از آن استفاده کند.»
راهنما نگاهی به مکس لیورمور انداخت و پس از دریافتِ یک تکانِ سرابلهِ برای تأیید، ادامه داد: «میتوانید لمسش کنید، و حتی میتوانید مخزنِ آب رانداشت باز کنید تا نگاهی به ساختارِ مکانیکیِ درونش بیندازید. اما لطفاً مراقب باشید.»
آدری در حالی که تماشا میکرد نگهبان دیوارهٔ شیشهای را باز میکند، گفت: «ممنونم.»لمس او با شتاب دو قدم به جلو برداشت، دستِ راستش را که با دستکشِفرصت توریِ سفید پوشیده شده بود دراز کرد و با احتیاط دکمهٔ سیفون را لمس کرد.
سپس، آرام به عقب قدم برداشت و باتلاش لبخند گفت: «بسیارخب، به همین بسنده میکنیم. کنجکاویام برطرفعلاقهای شد. نمیخواهم بیشتر از این به آن آسیبی برسد.»
او مدام به خودش یادآوریدرخواست میکرد که شخصیتِ تعیینشدهاش یکمحترم دخترِ جوانِ سادهلوح و کنجکاو است.
پس از خواندنِ توضیحات، واردِآرام سالنِ نمایشی شدند که دفترِبپذیری خاطراتِ روزل در آن قرار داشت.
پس از کمی توضیحات، آدری دوبارهامیدوارم پرسید: «میتوانم این دفترچه را ورق بزنم؟خلاقیتهای همهٔ ما به این نمادهای عجیب علاقهمندیم.
«اوه... شنیدهام که کاغذ پس از گذشتِ مدتی،تلاش تنها با تماس با هوا آسیب میبیند، چه رسدعلاقهای به اینکه لمس شود. نباید امکانپذیر باشد، درست است؟»
او پلک زد و کاری کردبپذیری چشمانِ زیبای جواهرگونهاش، صداقت و اشتیاقتلاش را همراه با اندکی ناامیدی نشان دهند.
راهنما دوباره به مکس لیورمورآرام نگاه کرد و پیش از آنکهثانیه لبخند بزند، منتظرِ پاسخِ او ماند.
«کلیسا از روشِ نگهداریِ ویژهای استفاده کرده است تا کاغذ چنان به نظر برسد که گویی همین چند سال پیش تولید شدهتعطیلیِ است. علاوه بر این، حتی بدونِ این روش هم تمامِ تلاشمان را میکنیم تا خواستههای شما را برآورده کنیم. با این حال،کوچیکی در آن صورت ممکن است نیاز باشد محیط را تغییر دهیم، لباسهایمان را عوض کنیم و روندِ سختگیرانهتری را پشت سر بگذاریم.
«میتوانید ورقش بزنید، اماتأمل نه برای مدتی طولانی.تلاش زیاد هم نیرو وارد نکنید.»
چشمانِ آدری ناگهان برقی زددرخواست که باعث میشد چشم برداشتن ازمیتوانم او برای هر کسی دشوار باشد.
پس از تشکرِ صمیمانه از راهنما، او، ویکنت گلاینتدرخواست و دیگر علاقهمندان به علومِ غریبه، پس از برداشتهتضمین شدنِ محفظهٔ شیشهای، با احتیاط دفترچه را ورق زدند.
آدری تمامِ تلاشش را کرد تا آنها را بهکمکم خاطر بسپارد، اما به دلیلِ پیچیدگیِ نمادها، تواناییاش برایمیدونه به یاد سپردنشان در این مدتِ کوتاه بسیار محدود بود.
باید حدود دو صفحه محتوا باشه. یعنی راهیتلاش هست که بشه ازش کپی گرفت... افکارش درپوند حالی که جایش را به همتایانش میداد، پرسه میزد.
به این ترتیب، او در هر یک ازتأمل سالنهای نمایش درخواست کرد تا نگاهی نزدیکتر بهواقعاً چیزی بیندازد و بیشترِ درخواستهایش هم پذیرفته شد.
پس ازجواب مدتی، به اتاقِآرام کارِ بازسازیشده رسیدند.
آدری رفتارِ پیشینش را حفظدارم کرد و گهگاه چند سؤال میپرسیددرونِ و کنجکاویاش را تماموکمال نشان میداد.
وقتی راهنما دستنوشتهٔ خلاقیت را معرفی کرد، چشمانش برقی زد ونمیکنم گفت: «میتوانم ورقش بزنم؟ دلم میخواهد ببینم دستنوشتهٔ مخترعِ بزرگ، روزل، چهبداند شکلی است. همچنین میخواهم بدانم چه ایدههای شگفتانگیزی در آن نهفته است.»
راهنما با توجه به اشارهٔ مکس پاسخ داد: «مشکلی نیست، دوشیزه هالِ زیبا،موفقیتش ویکنت گلاینتِ محترم، همگی میتوانید نگاهی به آن بیندازید. هه، اگر هر یککنجکاو از شما از مؤمنانِ پارسای کلیسا باشید، حتی میتوانید درخواستِ یک نسخه بدهید.»
آدری بهعنوانِ یکی از پیروانِ الهه،یکنواخت تنها توانست با لبخندی محو پاسختأمل دهد. برایش مناسب نبود که نظری بدهد.
همزمان، وانمود کرد که موهایش را بالاکسی میزند و با کفِ دست گوشِ راستشلمس را لمس کرد و بیصدا گوشوارهاش را درآورد.
بلافاصله، وقتی محفظهٔ شیشهایِ روی میز باز شد، آدری جلو رفتنمیکنم و در حالی که دستنوشته را نگه داشته بود، با بیخیالی نشانکبداند را بیرون کشید و سپس با همان بیخیالی صفحهای را ورق زد.
در این لحظه، سوزی کهدرخواست اشارهٔ او را دریافت کرده بود،میتوانم ناگهان به سمتِ خاصی پارس کرد.
واق! واق! واق!
توجهِ جمعیت بیدرنگ به آن سمت جلب شد. آدری دستش را پایین آورد و با گوشوارهای که درمیدونه کفِ دست داشت، به نشانکی که در دست گرفته بود ضربهای زد. در همین حین، عبارتِ «شاهِ دزدانِعجیب دریایی» را در ذهنش خواند؛ ابتدا با استفاده از زبانِ هرمس و سپس با تغییرِ آن به هرمسِ باستانی.
وقتی این وسیلهٔ زینتیِ تیز و سوزنمانند سطحِ نشانک راتضمین لمس کرد، درست در لحظهای که میخواست در نشانک فروپذیرفتنِ برود، آدری ناگهان مقاومتی شدید و وهمآلود را احساس کرد.
مقاومتی غیرعادی!
مقاومت در یک چشمبههمزدن ناپدید شد. «سوزنِگفت ظریف» سوراخِ کوچکی ایجاد کرد و چیزیمحترم نمانده بود که کاملاً از آن عبور کند.
واقعاً واکنش نشون داد! واقعاً یه چیزِ عجیبی توش هست!نشانکِ نوری در چشمانِ آدری درخشید. او که جرئت نمیکرد دوباره امتحانبعد کند، دستش را بلند کرد و نشانک را روی میز گذاشت.
سپس، به سوزی نگاه کرد ومحترم با آرامش به خدمتکارش، آنی، گفت:واقعاً «اوه... او را به دستشویی ببر.»
آنی با شتاب سوزی رادرخواست به بیرون از اتاق هدایتمحترم کرد و گفت: «بله، بانوی من.»
دینگ!
آدری با استفاده از این فرصت، گوشوارهٔکسی توی دستش را روی زمین انداخت، سپس سرشکنم را کج کرد و گفت: «ببخشید، گوشوارهام افتاد.»
خدمتکارِ دیگری با شتاب جلو آمد،محترم گوشواره را برداشت و کمک کردواقعاً تا آن را به گوشش بیندازد.
این وقفه در یک چشمبههمزدن گذشت و توجهِ همه به دستنوشته بازگشت.تلاش پس از آنکه کارشان تقریباً با آن تمام شد، دیدند که «نگهبان»، مکسمأموریت لیورمور، بهسرعت نشانک را سر جایش گذاشت و دوباره محفظهٔ شیشهای را بست.
علاقهٔ آدری در چند سالنِ نمایشِ بعدیگفت به همان قوتِ قبل باقی ماند. درست مانندِمیتوانم پیش، هیچ رفتارِ غیرعادیای از خود نشان نداد.
تنها زمانی که موزه را ترک کرد وبتواند به خانه بازگشت، فرصتی یافت تا نامِ مقدسِآقای ابله را بخواند و نتایج را گزارش دهد:
«... من کاری را کهابلهِ ستایندهتان خواسته بود انجام دادم، ونمیکنم کمی به آن نشانک آسیب رساندم.
«آن... آنیکنواخت واکنشِ غیرعادیایمیتوانی نشان داد.»