---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 326: پیشنهادِ «حرفه‌ای» • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 326: پیشنهادِ «حرفه‌ای»

0

کلاین می‌خواست بپرسد که آیا آرون یا خانواده‌اش پیش‌روش​ از شروعِ این اتفاقاتِ شوم، چیزِ نسبتاً غیرعادی‌تری —مثلِ یک‌حال‌وهوای​ عروسکِ پارچه‌ایِ کمی کثیف— به خانه آورده بودند یا نه.

اما همین که حرف تا نوکِ زبانش آمد، ناگهان حس کرد این پرسش بیش از حد‌دیدِ​ مستقیم است و به‌سادگی فاش می‌کند که او از علومِ غریبه بسیار می‌داند. هرچند می‌توانست این‌دیگری​ موضوع را با تجربه و آگاهیِ زیادش توجیه کند، دلیلی نداشت چنین خطری به جان بخرد.

در عوض، راهی غیرمستقیم‌تر در پیش گرفت‌آدمای​ و از دکتر آرون پرسید که آیا‌روش​ خانواده‌اش نیز دچارِ همین بدبیاری شده‌اند یا نه.

آرون سرس با شنیدنِ این پرسش، کمی فکر کرد و گفت: «نه، به‌جز حادثهٔ قطارِ بخار که‌داشت​ برای آن‌ها هم رخ داد، وضعیتشان مثلِ قبل بود. بیشترِ اوقات، اتفاقِ خیلی خوش‌یمن یا شومی برایشان‌بی‌قرار​ نیفتاده است. بقیهٔ موارد هم آمیزه‌ای از هر دو بوده، پس نمی‌توان گفت به‌طورِ خاص بدبیاری آورده‌اند.»

یه جای کار می‌لنگه... اگه یه چیزی بود که باید مهروموم می‌شد،‌ارتباطِ​ مثل عروسکِ پارچه‌ایِ بدبختی، قطعاً روی آدمای توی یه محدودهٔ خاص تأثیر می‌ذاشت...‌هیچ‌چیزِ​ نکنه آرون خونش رو روش ریخته و بینشون یه ارتباطِ محکم شکل گرفته؟

در دیدِ روحیِ کلاین، هاله و حال‌وهوای‌نکنه​ آرون با وضعیتِ جسمی و روانی‌اش هم‌خوانی داشت‌گرفته​ و هیچ‌چیزِ خاصی در او به چشم نمی‌خورد.

پس از کمی تأمل پرسید: «آیا‌روی​ در بیمارستان همکارِ دیگری هست که‌نکنه​ به اندازهٔ شما بدبیاری آورده باشد؟»

آرون در حالی که پاپیونش را می‌کشید و‌گرفته​ مضطرب و بی‌قرار به نظر می‌رسید، گفت: «نه،‌هم‌خوانی​ برای همین فکر می‌کنم کسی مرا نفرین کرده است.»

زیرِ نگاهِ کنجکاوِ تالیم، کلاین لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «پیش از شروعِ‌محکم​ این بدبیاری‌ها، آیا با اتفاقِ نسبتاً عجیبی روبه‌رو شدید؟ مثلاً دستتان را بریده باشید؟‌چشم​ در باورِ عامه، خون واسطهٔ قدرتمندی است که نفرین‌ها از طریقِ آن شکل می‌گیرند.»

آرون در حالی که کارد و چنگالش را در دست داشت، با لحنی‌محکم​ سنگین پاسخ داد: «بعد از اینکه شک کردم نفرین شده‌ام، این موضوع را بررسی‌چشم​ کردم. در سه ماهِ گذشته حتی یک قطره خون هم از من نرفته است.»

این یکم عجیبه...‌مثل​ نمی‌تونم جلوی اینا‌روی​ غیب‌بینیِ پیچیده‌تری بکنم...

کلاین دوباره پرسید:‌ریخته​ «پس، اتفاقِ عجیبِ‌محکم​ دیگری نیفتاده است؟»

تالیم با نگرانی حرفِ او را پی گرفت: «آرون،‌روش​ خوب فکر کن. این‌جور اتفاقات بی‌دلیل رخ نمی‌دهند. آیا‌هاله​ اخیراً کسی را رنجانده‌ای؟ یا سدِّ راهِ کسی شده‌ای؟»

آرون به غذای درونِ بشقابش خیره شد و به‌روش​ فکر فرو رفت. کلاین هم بیکار نماند و پیش‌هاله​ از آنکه غذایش سرد و بدمزه شود، مشغولِ خوردن شد.

وقتی کلاین داشت از خوردنِ دسرش لذت می‌برد، آرون سرانجام سر بلند‌نکنه​ کرد و گفت: «من آدمِ چندان اجتماعی‌ای نیستم. رابطهٔ خیلی خوبی هم با‌وضعیتِ​ همکارانم ندارم، اما بعید می‌دانم آن‌ها راهی برای نفرین کردنم پیدا کرده باشند.

«راستش... با یادآوریِ شما، چیزی‌ارتباطِ​ به خاطرم آمد. شاید به‌روحیِ​ علومِ غریبه ربط داشته باشد.»

کلاین و تالیم‌توی​ هم‌زمان به وجد آمدند‌نکنه​ و پرسیدند: «چه چیزی؟»

آرون عینکش را روی بینی جابه‌جا کرد و به یاد آورد: «پیش از شروعِ این بدبیاری‌های پیاپی، مسئولِ بیماری بودم؛ کودکی که حتی دَه سال‌هیچ‌چیزِ​ هم نداشت. خیلی دلم برایش می‌سوخت. به خاطرِ برخی عوارض، مجبور شدم پای چپش را قطع کنم. از آنجا که خودم به‌تازگی پدر شده‌ام، همیشه از‌کنجکاوِ​ دیدنِ رنجِ کودکان دلم به درد می‌آید. هر بار که برای معاینه به بخش می‌رفتم، با او گپ می‌زدم، تشویقش می‌کردم و به او دلداری می‌دادم.»

پس از مکثی‌مثل​ کوتاه، رشتهٔ افکارِ‌روی​ آرون روان‌تر شد.

«یادم هست روزِ قبل از جراحی‌اش بود. مخصوصاً به بخش رفتم تا به او سر‌روانی‌اش​ بزنم. خیلی ناراحت بود. داشت با کارت‌های تاروت بازی می‌کرد؛ همان‌هایی که وقتِ بستری شدن‌حالی​ با خودش به بیمارستان آورده بود. حتی نگذاشته بود خانواده‌اش آن‌ها را با خودشان ببرند.

«برای اینکه آرامش کنم،‌محدودهٔ​ با او مشغولِ بازی‌خونش​ با کارت‌های تاروت شدم.

«آن موقع، کارتی‌توی​ کشیدم. کارتِ وارونهٔ‌می‌ذاشت​ چرخِ بخت بود.

«آن کودک نگاهم کرد و‌قطعاً​ با لبخندی پاک و معصومانه‌تأثیر​ گفت: "دکتر، بختِ شما بدتر می‌شود."»

تالیم نفسِ عمیقی کشید و گفت: «دکتر، بختِ شما بدتر‌روحیِ​ می‌شود... چرا حس می‌کنم تصورِ چنین صحنه و چنین حرف‌هایی‌چشم​ تنم را می‌لرزاند... آیا آن کودک روی میزِ عمل مُرد؟»

آرون سر تکان داد.

«عمل موفقیت‌آمیز بود. طولی نکشید‌تأثیر​ که از بیمارستان مرخص شد. حتی‌بینشون​ به‌طورِ خاص از من تشکر کرد.

«برای همین هیچ‌وقت به این موضوع شک نکرده بودم، اما حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم‌بینشون​ این تنها باری در دو ماهِ گذشته است که با چیزی مربوط به علومِ غریبه سروکار داشته‌ام.‌نمی‌خورد​ هرچه باشد، چه فایده‌ای داشته باشد چه نه، کارت‌های تاروت هنوز هم برای غیب‌بینی به کار می‌روند.»

در همین حین، سکه‌ای برنجی در دستِ کلاین ظاهر‌دیدِ​ شده بود. سکه میانِ انگشتانش می‌چرخید و بالا و پایین‌خاصی​ می‌پرید؛ گویی نمادی از روندِ تحلیلِ یک «کارآگاهِ مشهور» بود.

سکه به هوا پرتاب شد و در کفِ دستش فرود آمد.‌بینشون​ کلاین از گوشهٔ چشم نگاهی به آن انداخت و با «پایان‌روانی‌اش​ دادن» به تفکراتش پرسید: «اسمِ آن پسر چیست؟ کجا زندگی می‌کند؟»

آرون بی‌درنگ پاسخ داد: «نامش‌تأثیر​ ویل آسپتین است. اما اینکه کجا‌بینشون​ زندگی می‌کند را به خاطر ندارم.

«پیشنهادِ شما چیست، آقای کارآگاه؟

«آیا متخصصی‌روش​ در زمینهٔ‌بینشون​ علومِ غریبه می‌شناسید؟»

کلاین جرعه‌ای از چای سیاهش نوشید و زیرِ نگاه‌های منتظرِ آرون و تالیم، با لبخندی گفت: «پیشنهادِ من این است‌وضعیتِ​ که به کلیسای جامعِ ایزدی که به آن باور دارید بروید، به اسقف دربارهٔ بدبیاری‌های اخیرتان بگویید و سپس از‌مضطرب​ او بپرسید که آیا راه‌حلی دارد یا نه. آرون، یادم هست که شما پیروِ... اِم... الههٔ شبِ جاوید بودید، درست است؟»

نزدیک بود بگوید الهه، اما خوشبختانه به‌نکنه​ یاد آورد که هویتش کارآگاهی است که‌شکل​ به خدای بخار و ماشین باور دارد.

آرون با پیشنهادِ کارآگاه موریارتی موافق نبود: «با این حال، نیایش‌هایم‌می‌ذاشت​ به درگاهِ الهه، شرکت در مراسم و اهدای پول و اشیاء‌روحیِ​ هیچ فایده‌ای نداشت. فکر می‌کنم باید چند غیب‌بینِ کاربلد پیدا کنم.»

تالیم با تکان دادنِ سر حرفش را تأیید کرد: «بله،‌روحیِ​ ایزدان اهمیتی نمی‌دهند که بخت با شما یار است یا‌چشم​ نه. بختِ نیک یک موهبت است و نگون‌بختی یک آزمایش.»

رفیق، ایمانت اون‌قدرها هم خالص‌تأثیر​ نیست. مراقب باش، یهو دیدی سرورِ‌بینشون​ توفان‌ها با یه صاعقه پودرت کرد...

کلاین به هر‌قطعاً​ دوِ آن‌ها نگاه‌توی​ کرد و خندید.

«این پیشنهاد بر‌قطعاً​ پایهٔ منطقی بسیار‌توی​ ساده استوار است.

«اگر—و تأکید می‌کنم اگر—علومِ غریبهٔ کارآمد و مفیدی در این جهان وجود‌توی​ داشته باشد، بی‌شک هفت کلیسای رسمی بهترینِ آن هستند. در غیر این صورت،‌دیدِ​ مدت‌ها پیش نیروهای دیگری که بر علومِ غریبه تسلط داشتند، جایشان را می‌گرفتند.

«اگر چیزی به نامِ علومِ غریبهٔ واقعی وجود نداشته باشد، پیدا کردنِ‌توی​ غیب‌بین یا رمال هم کمکی نخواهد کرد. بهتر است ببینید آیا با کمکِ‌دیدِ​ یک اسقفِ نسبتاً بلندپایه راهِ حلی برای این مشکل پیدا می‌شود یا نه.»

آرون با دقت‌قطعاً​ وضعیت را سنجید و‌محدودهٔ​ سرانجام سر تکان داد.

«منطقی است.

«شاید لازم باشد از اسقف کمک‌می‌شد​ بگیرم تا پیامم را به الهه‌توی​ برساند که از من محافظت کند.»

نه، اگه بخوایم دقیق بگیم،‌مهروموم​ با پیام رسوندنِ اسقف، شاهین‌های شب‌آدمای​ می‌تونن متوجهِ وضعیتِ غیرعادیِ تو بشن...

کلاین در‌آدمای​ دل این‌طور‌محدودهٔ​ جواب داد.

او هیچ قصدی برای کمک کردن به آرون نداشت،‌روش​ زیرا برای حلِ مشکلِ مربوط به بخت، گذشته از‌هاله​ یافتنِ علتِ اصلیِ ماجرا، باید آیین‌های خاصی را برپا می‌کرد.

بگذریم از اینکه کلاین هیچ آیینِ واقعی برای تقویتِ بخت نمی‌شناخت و‌نکنه​ حتی اگر هم می‌شناخت، توانِ فرابشری‌اش را برای کسی که با او‌حال‌وهوای​ آشنایی نداشت فاش می‌کرد و این کار بی‌دلیل خطر را بالا می‌برد.

حالا که می‌تونم شاهین‌های شب رو بندازم جلو تا کمکت کنن، دیگه نیازی‌وضعیتِ​ نیست خودم دست‌به‌کار بشم... فقط نمی‌دونم مشکل از اون پسره‌ست یا کارت‌های تاروتِ تو‌اندازهٔ​ دستش. اگه دومی باشه، شاید یه شیءِ مهرشدهٔ مناسب برای من از توش دربیاد...

کلاین سر تکان‌چیزی​ داد و طمع و‌مثل​ احساساتش را سرکوب کرد.

در این لحظه، آرون دیگر‌آدمای​ تصمیمش را گرفته بود. به کلاین‌خونش​ نگاه کرد و لبخندِ گشادی زد.

«ممنونم، آقای موریارتی. با اینکه از‌توی​ علومِ غریبه سر درنمی‌آورید، با تکیه‌روش​ بر منطقی دقیق بهترین پیشنهاد را دادید.»

آره، من‌اگه​ از علومِ‌باید​ غریبه سر درنمی‌آرم...

کلاین لبخند زد.

«فقط شرلوک صدایم کن، آرون.»

آره، از وقتی دیگه یه شاهینِ شب نیستم، ترکیبِ دانشِ علومِ غریبه‌م داره عجیب و عجیب‌تر می‌شه. از یه طرف یه عالمه‌روانی‌اش​ رازِ مربوط به رده‌های بالا و ایزدان رو فهمیدم، و از طرفِ دیگه فقط جادوی آیینیِ خیلی ابتدایی رو بلدم. بینِ اون‌می‌کنم​ پیچیده‌ترها، فقط آیین‌های قربانی کردن و آیین‌های اعطا رو می‌دونم. در موردِ طلسم‌های کوچیک هم که فقط همون سه تا رو بلدم...

کلاین در دل آهی کشید و‌توی​ نیازی فوری به یک کتابِ جامع‌تر و‌ریخته​ عمیق‌تر در زمینهٔ علومِ غریبه احساس کرد.

در موردِ دانشِ لازم برای جدا کردنِ‌مثل​ یک ویژگیِ فرابشری از فسادِ روحیِ یک‌تأثیر​ خدای پلید، در حالِ حاضر هیچ سرنخی نداشت.

...

پس از چرتی کوتاه در بعدازظهرِ باشگاه، کلاین‌تأثیر​ سوار بر یک کالسکهٔ عمومی به سیرکِ رایس‌محکم​ در نزدیکیِ رودِ تاسوک در محلهٔ چروود رفت.

آن روز نه تعطیل بود و نه آخرهفته. بازدیدکنندگانِ‌می‌ذاشت​ زیادی در سیرک حضور نداشتند و دلقک‌هایی که مسئولِ سرگرم‌دیدِ​ کردن و خنداندنِ مردم بودند، همگی بی‌حوصله به نظر می‌رسیدند.

کلاین از میانِ کلبهٔ غیب‌بینی و چادرهایی که پای، پنکیک، پایِ میوه و نوشیدنی‌های الکلی‌می‌ذاشت​ می‌فروختند گذشت، در امتدادِ حاشیهٔ سیرک قدم زد و تئاترِ کوچکی پیدا کرد. روی تخته‌سیاهِ‌جسمی​ ورودی نوشته شده بود: «روزهای غیرتعطیل و آخرهفته‌ها: چهار اجرا در روز، هر اجرا یک ساعت.»

اولین اجرای بعدازظهر‌چیزی​ ساعتِ دو بود.‌می‌شد​ تازه شروع شده بود.

کلاین پس از خریدِ بلیت‌آدمای​ واردِ تئاتر شد و صدای‌نکنه​ تشویق و هیاهو را شنید.

در آن لحظه، مربیِ حیوانات روی صحنه بود؛ شلاقی در دست داشت و به یک خرسِ‌محکم​ سیاه دستور می‌داد تا با حالتی بامزه و ساده‌لوحانه نمایشی اجرا کند. در کنارش ببری با‌تأمل​ خطوطِ متقاطعِ زرد و سیاه دراز کشیده بود و یک بابونِ تیره‌رنگ و موفرفری نشسته بود.

تَرَق!

با شلاق زدنِ‌چیزی​ مربی، خرسِ سیاه‌می‌شد​ با ناشی‌گری غلت زد.

در ردیفِ جلوی صندلی‌ها، ناگهان کسی با صدای بلند فریاد زد:‌خونش​ «هی، این یارو همین چند لحظه پیش می‌خواست یه سیلی بهت‌حال‌وهوای​ بزنه!» این حرف بلافاصله خندهٔ عده‌ای از تماشاگران را به دنبال داشت.

آن‌ها فکر می‌کردند‌قطعاً​ این روشِ جدیدِ سیرک‌محدودهٔ​ برای سرگرم کردنشان است.

اما کلاین چنین فکری نمی‌کرد، زیرا‌می‌شد​ متوجه شد که رنگِ احساساتِ مربی به‌محدودهٔ​ سمتِ خشم و دلخوری متمایل شده است.

لبخندی زد و رفت تا در ردیفِ اول‌بدبختی​ بنشیند و نمایشِ روی صحنه را تماشا کند‌نکنه​ تا پولی که برای بلیت داده بود هدر نرود.

در آن لحظه، شخصی که تازه حرف زده بود دوباره‌نکنه​ فریاد زد: «اون ببره می‌خواد گردنت رو گاز بگیره و‌روحیِ​ بکَنه، اون بابونِ موفرفری هم می‌خواد ازت به‌عنوانِ تشک استفاده کنه!»

در میانِ خندهٔ‌قطعاً​ تماشاگران، حرکاتِ مربیِ‌توی​ حیوانات به‌وضوح خشک شد.

این... با اینکه این حرف‌ها به نظر‌مثل​ می‌رسه واسه دردسر درست کردن باشن، چرا‌تأثیر​ یه رگه‌هایی از هشدار توشون حس می‌کنم...

کلاین از روی شانه به گوینده که‌شکل​ در همان ردیف بود نگاه کرد و‌جسمی​ دید مردی سی‌واندی‌ساله با چهره‌ای تپل است.

این لحن، این‌توی​ طرزِ حرف زدن...‌می‌ذاشت​ یه جورایی آشناست...

کلاین بی‌صدا‌بدبختی​ با خودش‌روی​ زمزمه کرد.

ناولها | novelha.net