---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 361: کرمِ نیمه‌شفاف • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 361: کرمِ نیمه‌شفاف

0

«دنبالِ من می‌گردی...»

همین که صدا به گوشش رسید،‌شتابان​ دریک خشکش زد. پوستش مورمور شد‌سینه‌اش​ و مو بر تنش سیخ ایستاد.

چرا پشتِ سرم است؟

چرا در اتاقم است؟

مهروموم چه شد؟

تأثیرِ اشیاءِ رازآلود چه؟

عرقِ سرد از پیشانی‌اش‌شوند​ چکید و بی‌اختیار خواست‌لزجِ​ برگردد و نگاهی بیندازد.

اما غریزه‌اش مانع شد.

این غریزه ریشه در آموزه‌های کلاس‌های دانشِ عمومیِ‌بریدهٔ​ هیولاها در شهرِ نقره و صحنهٔ عجیبی داشت که‌می‌شدند​ پس از پیوستن به تیم‌های گشت‌زنی تجربه کرده بود.

وقتی کسی‌کسی​ پشتِ سرتان حرف‌می‌زند​ می‌زند، شتابان برنگردید!

دریک دستانش را بالا‌شوند​ آورد، جلوی سینه‌اش مشت کرد‌روی​ و سپس آرام، ذره‌ذره برگشت.

اتاق غرق در تاریکی بود و هیچ‌چیز دیده نمی‌شد.‌جمع​ با این حال، هاله‌ای از نورِ طلایی در چشمانش‌دوپاره​ گسترش یافت و گویی به دو خورشیدِ کوچک تبدیل شد.

با قدرت‌های نیایشگرِ نورِ خود،‌لزجِ​ پیکری تاریک را دید که‌رشته‌هایی​ بی‌صدا لبهٔ تختش نشسته بود.

پیکرِ تاریک به‌سرعت واضح شد و‌شتابان​ سری را نمایان کرد که از‌سینه‌اش​ وسط به دو نیم شکافته بود!

در میانِ سرش، دو مغزِ خاکستری‌رنگ‌مایعِ​ گویی زنده باشند، می‌لولیدند و تقلا‌مغزش​ می‌کردند به هم نزدیک شوند، اما نمی‌توانستند.

مایعِ غلیظ و لزجِ روی سطحِ بریدهٔ‌کرمِ​ مغزش به رشته‌هایی باریک تبدیل شده بود،‌فاصله​ اما مثل کرمِ حشره در خود جمع می‌شدند.

چشم‌ها در دو نیمهٔ جداگانه از هم‌سطحِ​ فاصله گرفته و تیغهٔ بینی از وسط دوپاره‌حشره​ شده بود. رنگِ خون روشن و نمایان بود.

نیمهٔ چپِ دهانش‌سرتان​ باز، اما نیمهٔ راستِ‌برنگردید​ آن محکم بسته بود.

این هیولای وحشتناک برهنه‌شوند​ بود و زخم‌های سرخِ‌لزجِ​ تیرهٔ بی‌شماری بر تن داشت.

زخم‌های بی‌شمار وحشیانه دهان باز کرده و ردیف‌ردیف‌حشره​ دندانِ سفید را نمایان ساخته بودند. آن‌ها پی‌درپی و‌بینی​ تندتند همان جمله را تکرار می‌کردند: «دنبالِ من می‌گردی...»

لحظه‌ای مکث کرد. گوشه‌های‌غلیظ​ دهان و لبه‌های زخم‌هایش‌بریدهٔ​ به بالا کج شد.

«ببین، مگر من عادی نیستم...»

مردمک‌های دریک منقبض شد و بی‌درنگ، دستانِ‌غلیظ​ گره‌کرده‌اش را روی سینه گذاشت و تا زیرِ‌شده​ چانه بالا آورد، گویی در حالِ نیایش بود.

اتاقِ کوچک ناگهان روشن شد و پرتوی نابی‌حشره​ از نور که با آتش در هم آمیخته‌تیغهٔ​ بود، از سقف بر پیکرِ هیولا فرود آمد.

این پرتو به‌عظمتِ پرتویی نبود که دریک بیرون از مناره‌رشته‌هایی​ به کار برده بود. دلیلش مهرومومِ آنجا و شیءِ رازآلودی‌جداگانه​ بود که او را از فضای بیرونِ مناره جدا می‌کرد.

اما در آن لحظه، دریک با دیدنِ اینکه پرتوی نورِ‌آورد​ مقدسی که برایش نیایش کرده بود ناگهان ضخیم‌تر شد، بهت‌زده‌غرق​ ماند. نور به‌قدری درخشان بود که بی‌اختیار چشمانش را بست.

چند لحظه بعد، چیزی ناب‌تر و ضخیم‌تر از‌لزجِ​ ستونِ عظیمِ نور جدا شد. شبیهِ مردی از جنسِ‌کرمِ​ نور بود که نه چهره‌ای داشت و نه لباسی!

«مردِ نوری» ناگهان‌رشته‌هایی​ درخشید و به‌مثل​ سمتِ هیولا یورش برد.

همهٔ «دهان‌های» هیولا ناگهان‌غلیظ​ باز شد، گویی داشت‌بریدهٔ​ جیغی دلخراش سر می‌داد.

با این‌کسی​ حال، دریک‌حرف​ هیچ‌چیز نشنید.

هیولا به‌شدت به لرزه افتاد و زیرِ‌غلیظ​ سوزش و روشناییِ «مردِ نوری» به‌سرعت متلاشی‌باریک​ شد، گویی ذوب شد و از بین رفت.

درست در لحظه‌ای که داشت شفاف‌مثل​ می‌شد، ناگهان شبحی با ردای بلندِ‌نیمهٔ​ کلاسیکِ سیاه و کلاهِ نوک‌تیز پدیدار شد!

شبح موهای سیاه، چشمانِ سیاه، پیشانیِ پهن‌سطحِ​ و صورتی لاغر داشت و عینکی تک‌چشم‌کرمِ​ از جنسِ بلورِ تراش‌خورده به چشم زده بود.

به‌محضِ پدیدار شدنِ او، «مردِ‌می‌زند​ نوری» منفجر شد و سفیدیِ‌آورد​ مطلق دیدِ دریک را پر کرد.

وقتی بینایی‌اش بازگشت، خود را بیرون از اتاق‌لزجِ​ یافت؛ در راهرویی با چراغ‌های فلزیِ نصب‌شده بر‌مثل​ دیوار، زیرِ نورِ کم‌جانِ خورشیدِ در حالِ غروب.

مات‌ومبهوت سر خم کرد و به داخلِ اتاق‌حشره​ نگریست. پیکری بلندقامت و عضلانی را دید که‌تیغهٔ​ شلواری تیره و کتی قهوه‌ای به تن داشت.

تختی که دریک روی آن خوابیده بود، پیشِ روی این پیکر‌باریک​ قرار داشت. پرتوهای نوری همچون سپیده‌دم روی استخوانِ پای سفیدی متمرکز‌گرفته​ شد و آن را به شمشیری تیز و سفیدِ خالص درآورد.

کنارِ شمشیرِ‌کسی​ راست، کرمی‌حرف​ نیمه‌شفاف افتاده بود.

طولش تنها به‌اندازهٔ یک انگشتِ شست بود و باریکی‌اش‌روی​ تقریباً به انگشتِ یک کودک می‌رسید. حلقه‌هایی پیاپی با رنگ‌های‌جمع​ کاملاً شفاف، آن را به بخش‌های متعددی تقسیم کرده بود.

صحنه‌ای گذرا بود و بدون اینکه حلقه‌ها‌کرمِ​ را دقیق بشمارد، حسِ مبهمی به او‌فاصله​ می‌گفت که حدودِ ده‌تا از آن‌ها وجود دارد.

پیکرِ بلندقامت که پشتش به او‌روی​ بود، دست دراز کرد تا کرمِ نیمه‌شفافِ‌مثل​ عجیب را بردارد. وقتی برگشت، آهی کشید.

«نزدیک بود...»

در آن لحظه،‌نزدیک​ دریک سرانجام چهرهٔ‌مایعِ​ پیکرِ بلندقامت را دید.

موهایش جوگندمی، نامرتب و تا حدودی ژولیده بود. چین‌وچروک‌های عمیقی اطرافِ‌چشم‌ها​ گونه‌هایش به چشم می‌خورد، اما گوشهٔ چشمانش هیچ چروکی نداشت. چند جای‌دهانش​ زخمِ قدیمی که عمیق یا درهم‌پیچیده بودند، روی گونه‌هایش باقی مانده بود.

پیراهنی کتان‌رنگ به تن داشت با کمربندی چرمی‌بریدهٔ​ و شطرنجی به دورِ کمرش. چشمانِ آبیِ کم‌رنگش،‌جمع​ همچون کتابی پر از داستان، ژرف و دنیادیده بود.

دریک لحظه‌ای مات‌ومبهوت ماند و سپس، گویی‌برنگردید​ تمامِ عمرش را در خطر زیسته باشد،‌کرد​ دهانش از سرِ غافلگیری و شادمانی باز ماند.

«جنابِ عالی!»

پیشِ رویش رئیسِ شورای شش‌نفرهٔ شهرِ‌مثل​ نقره ایستاده بود؛ دیوشکارِ قدرتمندی که بیش‌جداگانه​ از صد سال سن داشت، کالین ایلیاد!

کالین آرام سر تکان داد و گفت: «ما همیشه می‌دانستیم که او مشکلی دارد، اما برای اینکه بفهمیم مردی به نامِ آمون چه انگیزه‌های پنهانی در سر دارد، عمداً او‌دهانش​ را مستقیم از بین نبردیم. در عوض، او را در پایینِ مناره حبس کردیم، تحتِ تأثیرِ اشیاءِ رازآلود مهرومومش کردیم و اغلب به فرابشرانی که فقط علائمِ مهار از دست‌زخم‌هایش​ دادن داشتند، اجازه می‌دادیم کنارش زندگی کنند و با او حرف بزنند. می‌خواستیم ببینیم آیا می‌توانیم تغییراتِ غیرعادی در او ایجاد کنیم تا به اطلاعاتی که می‌خواستیم برسیم یا نه.»

«متأسفانه او تا‌سرتان​ امروز بسیار عادی بود،‌برنگردید​ بیش از حد عادی.

فکر می‌کنی چرا ناگهان جهش یافت و‌غلیظ​ سعی کرد مهروموم را بشکند؟ هیچ می‌دانی‌باریک​ چه چیزی تو را از دیگران متمایز می‌کند؟»

پس عمداً ترتیب داده بودند که کنار کاپیتانِ پیشینِ تیمِ اکتشاف زندگی کنم...‌جداگانه​ دریک پس از چند ثانیه سکوت گفت: «شاید به این دلیل است که‌محکم​ مسیرِ فرابشریِ من با بقیه فرق دارد. ردهٔ ۹ خنیاگر، ردهٔ ۸ التماس‌کنندهٔ نور.»

به عبارت دیگر، مسیرِ خورشید... اگر حق با آقای مردِ آویخته باشد که‌مثل​ خاندانِ آمون از نوادگانِ خدای خورشیدِ باستان هستند، پس طبیعی است که من باعثِ‌خون​ جهشِ او شده باشم... دریک حس کرد تا حدودی به حقیقت پی برده است.

کالین بی‌آنکه حالتِ چهره‌اش تغییری کند، گوش داد. چند ثانیه دریک را برانداز کرد و سپس‌آرام​ گفت: «ما زیرِ نظرش داشتیم. اعضای شورای شش‌نفره به‌نوبت این کار را می‌کردند، اما انتظار نداشتیم‌گویی​ ناگهان جهش پیدا کند. هیچ پیش‌درآمدی در کار نبود و حرکاتش بسیار قاطع و مصمم بود.

همین الان‌می‌کردند​ در اتاق‌شوند​ چه می‌کردی؟»

دریک که داشت به رابطهٔ میان مسیرِ‌کرمِ​ خورشید و خدای خورشیدِ باستان فکر می‌کرد،‌فاصله​ در دم متوجه نشد رئیس چه می‌پرسد.

وقتی منظورش را فهمید، در حالی‌روی​ که با جدیت کارهایش را به‌شده​ یاد می‌آورد، ذهنش هنوز خالی بود.

کاری نکردم. فقط به دیوار مشت کوبیدم و سعی‌بالا​ کردم با او حرف بزنم... پیش از آن، پیش‌برگشت​ از آن، در گردهماییِ تاروت شرکت کرده بودم... گردهماییِ تاروت!

دریک ناگهان خشکش زد.‌برنگردید​ حس کرد ماجرا به آن‌سینه‌اش​ سادگی‌ها که تصور می‌کرد نیست.

می‌دانست نمی‌تواند افکارش را به رئیس بگوید، اما نمی‌دانست چه حالتی‌رشته‌هایی​ به چهره‌اش بگیرد، پس چاره‌ای نداشت جز اینکه سکوتِ منزوی و محتاطانه‌اش‌گرفته​ را حفظ کند. متفکرانه گفت: «سه بار به آن دیوار مشت کوبیدم.

پیش از آن، شمعِ اتاقم خاموش شده‌روی​ و همه‌جا تاریکِ مطلق بود. داشتم سعی‌مثل​ می‌کردم برخی از قدرت‌های فرابشری‌ام را تمرین کنم.»

کالین بی‌صدا به چشمانِ دریک خیره ماند و پس از نزدیک به بیست ثانیه‌نزدیک​ گفت: «متأسفانه، آنچه آمون در روحِ او بر جای گذاشته بود، پیکرِ اصلی‌اش نبود. افزون‌حشره​ بر این، ماجرا چنان ناگهانی رخ داد که نتوانستیم نتیجهٔ دلخواه را به دست آوریم...

پیش از‌می‌زند​ جهشِ او، چیزِ‌دستانش​ مشکوکی حس نکردی؟»

دریک با‌شوند​ اطمینان سر‌مایعِ​ تکان داد: «نه.»

در چشمانِ کالین ناگهان دو‌غلیظ​ نمادِ پیچیدهٔ سبزِ تیره درخشید و‌رشته‌هایی​ تصویرِ بدنِ دریک در آن‌ها افتاد.

پس از نزدیک به ده ثانیه سکوت، رئیسِ شهرِ‌زنده​ نقره چشمانش را بست و گفت: «وضعیتت به ثبات‌غلیظ​ رسیده است. دیگر به درمان نیازی نداری، می‌توانی برگردی.»

دریک جا خورد.

«بسیار خب.»

تماشا کرد که دیوشکار کالین ایلیاد‌لزجِ​ به اتاق بازگشت، شمشیرِ سفید و‌باریک​ تیز را برداشت و در دستانش چرخاند.

بی‌صدا نفسِ عمیقی کشید و در امتدادِ راهرو‌خاکستری‌رنگ​ به‌سوی خروجی به راه افتاد. در راه، با نگهبانانی‌مایعِ​ که یکی پس از دیگری شتابان می‌آمدند، روبه‌رو شد.

آرام به خانه بازگشت و در را‌آورد​ بست. مدتی با دقت اطرافش را پایید،‌ذره‌ذره​ سپس لبهٔ تخت نشست و زیرِ لب خواند:

ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد

«همین الان‌می‌زند​ اتفاقِ وحشتناکی را‌دستانش​ از سر گذراندم...»

دریک آنچه را رخ داده‌غلیظ​ بود بازگو کرد و از‌مغزش​ دو حدسِ خود پرده برداشت.

پس از انجامِ‌نمی‌توانستند​ همهٔ این کارها،‌لزجِ​ بسیار آسوده‌خاطرتر شد.

و با آرام‌گرفتنِ ذهنِ پرآشوبش، حس کرد‌مغزِ​ خستگیِ عظیمی وجودش را فرا می‌گیرد. دراز‌نزدیک​ کشید و خیلی زود به خواب رفت.

در اتاقِ ساکت و تاریک، درخششِ‌بالا​ آذرخش گهگاه همه‌چیز را روشن می‌کرد.‌سپس​ وگرنه، فضا به سیاهیِ شب می‌مانست.

دریک که در خواب بود، ناگهان‌لزجِ​ انگشتِ اشارهٔ دستِ راستش را تکان داد‌شده​ و با فراغ‌بال روی تخت ضربه زد.

یک بار،‌شوند​ دو بار،‌مایعِ​ سه بار...

...

پس از گردهماییِ تاروت، کلاین به دلیلِ تحلیل رفتنِ نیروی روحی‌اش، ویژگیِ فرابشریِ گرگینه یا بطریِ سمِ بیولوژیکی‌تاریکی​ را غیب‌بینی نکرد. در عوض، یکراست به دنیای واقعی بازگشت تا چرتی بزند. پس از بیست دقیقه بیدار‌پیکری​ شد و پرده را کنار زد تا نوری که از میانِ مه می‌گذشت، تا حدودی اتاق را روشن کند.

کلاین روی صندلیِ جلوی میز نشست،‌لزجِ​ آرام گرفت و به کارهایی که‌باریک​ باید در کوتاه‌مدت انجام می‌داد فکر کرد.

هدفِ اصلی اینه که به استنتاجِ قوانینِ‌روی​ شعبده‌باز ادامه بدم و بر اساسِ بازخوردِ‌مثل​ نامحسوسِ نیروی روحی‌ام، تغییراتِ لازم رو اعمال کنم.

با اینکه قوانینی مثل «هرگز بدون آمادگی اجرا نکن»، «لزومِ داشتنِ صحنه و نمایش» و «تکمیلِ نمایش با استفاده از روش‌های انحرافی» فعلاً مشکلی ندارن، ولی اگه بخوام همین‌طوری به ایفای نقش‌چشم‌ها​ ادامه بدم و فقط تغییراتِ جزئی ایجاد کنم، در نهایت معجون رو هضم می‌کنم و به مرحلهٔ ارتقا می‌رسم. اما این‌جور ایفای نقش کافی نیست. هنوز یه سری از قوانینِ مهم رو کم‌پی‌درپی​ دارم. فعلاً کاری که دارم می‌کنم باعث می‌شه هضمِ معجون کُند و ناقص پیش بره. شاید یک سال، یا حتی دو سه سال طول بکشه تا بتونم به ردهٔ بالاتر ارتقا پیدا کنم.

تازه اینس زنگویل هم که اونجا منتظرم‌آورد​ نمی‌شینه! فقط اگه هرچه زودتر به یه فرابشرِ‌برگشت​ رده‌بالا تبدیل بشم، صلاحیتِ انتقام‌گرفتن رو پیدا می‌کنم!

پس فهمیدنِ بقیهٔ قوانینِ شعبده‌باز از همه‌چیز مهم‌تره. اول‌بریدهٔ​ با آزمایش می‌فهمم که آیا تشویقِ تماشاچی‌ها نیروی روحی‌ام رو‌چشم‌ها​ تحریک می‌کنه و باعثِ هضمِ بهترِ معجون می‌شه یا نه.

درست زمانی که کلاین غرق‌غلیظ​ در افکارش بود، رشته‌ای از التماس‌های‌رشته‌هایی​ موهوم و درهم‌تنیده به گوشش رسید.

ناولها | novelha.net