---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 234: شبِ ماهِ کامل • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 234: شبِ ماهِ کامل

0

همان پیشگوییِ رویایی‌نیستن​ بود، اما این بار‌خطرناک​ کلاین چیزهای بیشتری دید.

صحنهٔ نخست همچنان همان اتاقِ کوچک، تاریک و‌می‌شد​ چرکینی بود که ایان رایت در آن روی‌چشم​ تختی دوطبقه به خوابِ عمیقی فرو رفته بود.

صحنهٔ دوم همان فاضلابی بود که هر دو به آن رفته بودند.‌غلیظ​ ایان مقابلِ جسدِ مثله‌شدهٔ زریال چمباتمه زد، دست دراز کرد، دو ردیف‌فاصلهٔ​ دندانِ سفیدش را لمس کرد و یکی از آن‌ها را بیرون کشید.

صحنهٔ سوم خیابانی شلوغ و پرسروصدا بود. رهگذران‌توجه​ همگی لباس‌هایی ساده به تن داشتند که برخی‌پاشون​ از آن‌ها را می‌شد کهنه و مندرس توصیف کرد.

وسطِ خیابان باغچه‌ها و چمن‌زارهایی به چشم می‌خورد که دودکش‌های کوتاهی با دودِ غلیظ احاطه‌شان کرده بودند.‌کجاست​ ایان با پالتوی کهنه و کلاهِ لبه‌گردش، محتاطانه به اطراف چشم دوخت و واردِ ادارهٔ تلگراف شد‌رفت​ که فاصلهٔ چندانی با مرکزِ خیابان نداشت. درست در ضلعِ موربِ روبه‌رویش، ورودیِ متروی بخار قرار داشت.

تصویر به‌سرعت محو و شفاف شد. کلاین چشمانش‌می‌شد​ را باز کرد، با انگشتِ اشاره ضربه‌ای به لبهٔ‌می‌خورد​ میزِ بلندِ برنزی زد و به نتیجه‌گیریِ اولیه‌ای رسید.

از قرارِ معلوم، با توجه به اون دندون و تلگراف، زریال‌دودِ​ و ایان فقط یه زوجِ کارآگاه نیستن که تصادفاً پاشون به‌ادارهٔ​ یه ماجرای خطرناک باز شده باشه. اینا یه سازمان پشتشون دارن!

باید بتونم‌برنزی​ بفهمم صحنهٔ‌اولیه‌ای​ سوم کجاست...

کلاین برای تحلیلِ دقیقِ این‌پاشون​ موضوع عجله‌ای نداشت، چرا که نمی‌خواست‌سازمان​ بیش از حد فرازِ مه بماند.

از روی صندلیِ پشتی‌بلندِ متعلق به ابله برخاست، به‌کهنه​ گوشه‌ای رفت، کیسهٔ کاغذی‌ای را که پیش‌تر آنجا گذاشته‌دودکش‌های​ بود زیرورو کرد و ویژگیِ فرابشریِ مورسو را یافت.

کلاین شیءِ زرشکی و ژله‌مانند را‌چمن‌زارهایی​ در دست گرفت، دوباره نشست و‌غلیظ​ جملهٔ پیشگوییِ تازه‌ای نوشت: «نامِ معجونِ مربوطه.»

در حالی که جمله را بی‌صدا زمزمه می‌کرد، ویژگیِ فرابشری را‌فقط​ در یک دست و تکه‌کاغذِ حاویِ جملهٔ پیشگویی را در دستِ‌سازمان​ دیگرش نگه داشت. با کمکِ تفکر، به خوابِ عمیقی فرو رفت.

در آن رؤیای خاکستری و مه‌آلود، سفیری که‌شده​ در نهایتِ آراستگی لباس پوشیده بود، دوباره با آن‌کجاست​ چهرهٔ لاغر و ته‌ریش‌دارش در برابرِ کلاین ظاهر شد.

سفیر در حالی که بطریِ کوچکی از مایعی زرشکی را در دست داشت، به مورسو گفت: «آن‌می‌خورد​ را بنوش. این معجونِ شکارچی را بنوش تا بر گروهِ زمانگر فرمانروایی کنی. البته پول هم لازمهٔ‌چندانی​ کار است، همان‌طور که امپراتور روزل زمانی گفت: چماق در یک دست و هویج در دستِ دیگر.»

مورسو اخم کرد و‌خیابان​ با کنجکاوی پرسید: «شکارچی؟‌می‌خورد​ بکلاند که یه کلان‌شهرِ بزرگه...»

برای آدمِ بی‌سوادی مثلِ او،‌رسید​ نامِ شکارچی با طبیعتِ وحشی‌دندون​ و حیوانات گره خورده بود.

سفیرِ میان‌سال خنده‌ای سر‌تصادفاً​ داد و گفت: «بزرگ‌ترین‌شده​ شهر، پهناورترین جنگلِ تاریک است.

«در اینجا همه‌همگی​ دو هویت دارند. یکی‌برخی​ شکار و دیگری شکارچی.

«حتی ضعیف‌ترین شکارچی هم همچنان یک‌چمن‌زارهایی​ شکارچی است. آن‌ها نیز می‌توانند به‌غلیظ​ شکارهای نیرومندتر از خود آسیب برسانند.

«برو و‌برنزی​ به این‌اولیه‌ای​ شکارِ باشکوه بپیوند.»

...

صحنه در هم شکست و به ذراتِ بی‌شمارِ‌می‌شد​ نور بدل شد. کلاین به ویژگیِ فرابشریِ زرشکی‌چشم​ در دستش نگاه کرد و در دل گفت:

پس معجونِ شکارچیه. بی‌دلیل نبود که مورسو‌چشم​ این‌قدر تو مبارزه مهارت داشت. حتی از‌کرده​ لولهٔ دمیدنی واسه پرتابِ دارتِ سمی استفاده می‌کرد.

عجیبه نیست که‌نتیجه‌گیریِ​ چطور تونست منو‌قرارِ​ تا اینجا ردگیری کنه...

با این حال، بعید می‌دونم ذاتِ شکارچی بودن رو کاملاً درک کرده باشه. نه از قبل تله‌ای کار‌برای​ گذاشت و نه از سلاحی استفاده کرد. اصلاً از مزیت‌هاش بهره نبرد... البته یه دلیلش اینه که نمی‌دونست‌کاغذی‌ای​ منم یه فرابشرم، اونم از ردهٔ ۸. منو دست‌کم گرفت. از طرفی کاملاً مشخصه که تازه معجون رو خورده...

مسیرِ شکارچی هم تو دستِ خاندانِ سلطنتیِ سابقِ اینتیس یعنی خاندانِ ساورونه، هم حاکمانِ امپراتوریِ فیساک یعنی خاندانِ آینهورن، و‌دودِ​ هم سازمانِ سرّیِ صلیبِ آهن و خون که تو دو سه قرنِ گذشته پیداشون شده. با در نظر گرفتنِ سر‌روبه‌رویش​ و وضعش، هویتِ اون سفیر رو می‌شه تقریباً قطعی دونست... یه دیپلماتِ عالی‌رتبهٔ جمهوریِ اینتیس، یه سفیر تو پادشاهیِ لوئن...

برام سؤاله اون‌وسطِ​ شیءِ مهمی که‌چمن‌زارهایی​ این‌قدر دنبالشه چیه...

کلاین در حالی که ذهنش سخت‌قرارِ​ درگیر بود، خود را در نیروی روحی‌اش‌کارآگاه​ پوشاند و فرودِ سریع را آغاز کرد.

به‌محضِ بازگشت به اتاق، بی‌درنگ و‌ماجرای​ با هوشیاری محیطِ اطراف را بررسی‌پشتشون​ کرد، اما متوجهِ هیچ تغییرِ غیرعادی نشد.

هوف. کلاین نفسش را بی‌صدا بیرون داد. حالا‌می‌شد​ کمی بیشتر اطمینان داشت که فردا بعدازظهر می‌تواند‌چشم​ اعضای انجمنِ تاروت را به‌موقع دورِ هم جمع کند.

نقشهٔ بکلاند را که در قطارِ بخار خریده بود باز‌کوتاهی​ کرد و به‌دنبالِ ادارهٔ تلگرافی گشت که در امتدادِ خطِ‌دوخت​ مترو باشد و فاصلهٔ چندانی هم با مرکزِ خیابان نداشته باشد.

بکلاند تنها چند خطِ مترو داشت، از این رو کلاین به‌سرعت‌فقط​ سه هدف را شناسایی کرد: یکی در محلهٔ غربی، یکی در‌سازمان​ محلهٔ سنت‌جورج و دیگری در تقاطعِ محلهٔ شرقی و پلِ بکلاند.

با یادآوریِ طرزِ لباس‌پوشیدنِ رهگذران در‌ماجرای​ رؤیایش، وضعیتِ اقتصادی و اجتماعی‌شان را‌پشتشون​ سبک‌سنگین کرد و به پاسخِ نهایی رسید.

نقطهٔ سوم!

همون‌جا که‌توصیف​ محلهٔ شرقی به‌باغچه‌ها​ پلِ بکلاند می‌رسه!

گاهی اوقات تفسیرِ مکاشفه‌اولیه‌ای​ به یه عالمه دانشِ عملی‌اون​ و قدرتِ استنتاج نیاز داره...

کلاین در دل خودش را دست‌ماجرای​ انداخت، به سمتِ میز رفت و جملهٔ‌دارن​ دیگری به نوشته‌های پیشینِ روی کاغذ افزود.

نمی‌دانم ایان کجاست. از زمانِ کشفِ جسدِ زریال او را ندیده‌ام. با این حال، از طریقِ منابعِ خودم مطلع شدم که ایان رایت در ادارهٔ تلگرافِ خیابانِ باکاردی دیده شده است.

پس از پایانِ نوشتن، تکه‌کاغذ را تا نکرد تا کنارش بگذارد.‌فقط​ آن را با نیروی روحی‌اش هم نسوزاند. در عوض، گذاشت همان‌طور‌سازمان​ روی میز پهن بماند تا محتویاتش به‌راحتی در معرضِ دید باشد.

کلاین پس از نگاهی عمیق‌پاشون​ به آن، به سمت تخت برگشت‌سازمان​ و لباس‌هایش را درآورد تا بخوابد.

بیرون از پرده‌های کاملاً کشیده‌شده، ماهِ‌داشتند​ سرخ از میان لایه‌های ابر سرک‌وسطِ​ کشید و درخشان و کامل تابید.

...

در خانه‌ای در محلهٔ هیلستون.

فورس که کنار شیو‌تصادفاً​ نخوابیده بود، ناگهان نشست و‌باشه​ دست‌هایش را روی سرش گذاشت.

چهرهٔ نسبتاً زیبایش چنان‌لباس‌هایی​ در هم پیچیده بود‌می‌شد​ که گویی دیو شده است.

فورس دست روی گوش‌هایش فشرد و‌چمن‌زارهایی​ مدام در تخت به خود پیچید،‌غلیظ​ گویی در برابر زمزمه‌های وهم‌آلود مقاومت می‌کرد.

عرق از پیشانی‌اش‌نتیجه‌گیریِ​ می‌چکید و رگ‌های پشت‌معلوم​ دستش بیرون زده بود.

بدنش بی‌هدف منقبض می‌شد یا غلت می‌خورد.‌خطرناک​ چشمان آبیِ کم‌رنگش که پیش‌تر شیطنت‌آمیز و‌باید​ خمار بود، اکنون غرق در درد شده بود.

در اعماق آن مردمک‌ها،‌لباس‌هایی​ گویی لایه‌های بی‌شماری از‌می‌شد​ نور و سایه پدیدار می‌شد.

فورس سرانجام نتوانست تحمل‌خیابان​ کند و با فریادی‌می‌خورد​ خفه و دردناک گفت: «نه!»

دست از فشردن گوش‌هایش برداشت و به‌معلوم​ چنگ زدن و کشیدن موهایش متوسل شد،‌نیستن​ گویی می‌خواست با درد به جنگِ درد برود.

پس از‌کارآگاه​ چند دقیقه تقلا،‌پاشون​ سرانجام متوقف شد.

دست‌هایش را شل کرد، به‌ساده​ مشتی موی قهوه‌ایِ کمی مجعد نگاه‌توصیف​ کرد و بی‌حال به خودش خندید.

«به شیو دروغ گفتم که زمزمه‌های هر‌چشم​ ماهِ کامل تأثیر منفیِ چندانی رویم ندارد...‌کرده​ دست‌کم ریزش مو که معضلِ جدی‌ای است...»

فورس به‌سختی نشست و به پرده‌ای که نیمی‌توجه​ از پنجره را پوشانده بود نگاه کرد. از‌پاشون​ میان آن می‌توانست ماهِ سرخِ رؤیاییِ بیرون را ببیند.

«هر بار دارد بدتر می‌شود. آیا دفعهٔ بعد به خاطرِ‌اینا​ این مهارم را از دست می‌دهم...» فورس دیگر نتوانست ضعفی‌دقیقِ​ را که در اعماق قلبش دفن کرده بود، سرکوب کند.

تلاش کرده بود خود را از دستبندی که اجازه می‌داد‌مندرس​ افراد از طریق عالمِ ارواح تلپورت کنند جدا کند، اما این‌غلیظ​ کار دیگر به ناپدید شدنِ زمزمه‌ها در زمانِ ماهِ کامل نمی‌انجامید.

سعی کرده بود آرام‌بخش بخورد، نامِ خدای بخار و ماشین را‌دودِ​ بخواند و کمی جادوی آیینی را امتحان کند، اما هیچ‌کدام این‌ادارهٔ​ حقیقت را که داشت رفته‌رفته به درونِ مغاک می‌لغزید، تغییر نداده بود.

«کاش می‌توانستم بفهمم این زمزمه‌ها چه می‌گویند... دلم می‌خواهد آگاهانه بمیرم، نه اینکه بی‌خبر به گور بروم... شـ... شاید بعد از‌اینا​ رفتن به ردهٔ ۸ بتوانم آن را واضح‌تر بشنوم؟ اما تا به حال به کسی برنخورده‌ام که فرمولِ معجونِ استادِ تردستی‌ابله​ را بفروشد.» فورس مبهوت به بیرونِ پنجره نگاه کرد، در حالی که چشمانش از نورِ ماه به رنگِ سرخ درآمده بود.

...

صبح دوشنبه، کلاین زودتر‌لباس‌هایی​ از خوابِ بی‌قرارش بیدار شد‌کهنه​ و از تخت بیرون آمد.

به سمت میز کارش رفت و پرده‌ها‌چشم​ را کنار زد و پنجره را باز‌کرده​ کرد تا نور و نسیم وارد اتاق شود.

در آن لحظه، گوشهٔ‌اولیه‌ای​ چشمش به کاغذی که‌توجه​ روی میز بود افتاد.

کاغذ رو به‌نیستن​ پنجره بود و سرِ‌خطرناک​ جای اصلی‌اش قرار داشت.

با این حال، کلاین به‌خوبی به‌داشتند​ یاد داشت که پیش از خواب، این‌خیابان​ کاغذ رو به صندلی و تخت بود!

بعد از یک‌وسطِ​ شب خواب، چرخیده و‌چشم​ جهتش عوض شده بود!

مردمک‌های کلاین تنگ شد. بی‌درنگ دست دراز کرد و پرده‌ها‌دندون​ را کامل کنار زد. دید که پنجره‌های شاه‌نشین هنوز کیپ‌باشه​ بسته بودند و اجازهٔ ورودِ حتی نسیمی را هم نمی‌دادند!

بدون هیچ بادی،‌نیستن​ کاغذ خودبه‌خود صد و‌خطرناک​ هشتاد درجه چرخیده بود!

نه، یکی بدون اینکه بفهمم اومده تو!‌برخی​ کلاین سرمایی حس کرد که از ستون‌باغچه‌ها​ فقراتش بالا رفت و به سرش رسید.

مبهوت بود که‌وسطِ​ چطور در خواب متوجه‌چشم​ این موضوع نشده بود!

این یعنی تقریباً در چنگالِ دیگران‌قرارِ​ بود و مرگ و زندگی‌اش تنها به‌کارآگاه​ حال‌وهوا و افکارِ طرفِ مقابل بستگی داشت!

یعنی کارِ یکی از اعضای بخشِ ویژهٔ ارتش بوده، یا یه فرابشرِ قدرتمند که سفیر فرستادتش؟ از اونجایی که کاغذ رو به حالتِ اولش برنگردونده، احتمالِ دومی بیشتره، که‌پشتی‌بلندِ​ یعنی می‌خواسته یه جورایی هشدار بده... اینکه بتونی این‌طوری بدونِ هیچ ردی یواشکی بیای تو، چقدر خفنه... باید از لطفش تشکر کنم؟ نه، حتماً دلیلی داشته که کاری رو‌جمله​ که این‌قدر راحت می‌تونسته انجام بده، نکرده... نخواستن اعضای بخشِ ویژهٔ ارتش رو که دارن منطقه رو زیر نظر می‌گیرن خبردار کنن؟ کلاین بی‌اختیار به دلایلِ بی‌شماری فکر می‌کرد.

دلیل اینکه دیشب آن کلمات را نوشته و کاغذ را روی میز پهن کرده بود، این بود‌می‌خورد​ که دیگران آن را ببینند. می‌خواست سفیر بداند که او به دنبالِ چه چیزی است و هرگونه اقدامِ‌مرکزِ​ تلافی‌جویانهٔ احتمالی را تا پایانِ ماجرا به تأخیر بیندازد تا خودش زمانِ بیشتری برای آماده شدن داشته باشد.

با این حال، کلاین انتظار داشت که طرفِ مقابل زمانی که او بیرون است و نظارتِ بخشِ‌لبه‌گردش​ ویژهٔ ارتش بر خانه‌اش کاهش می‌یابد، یواشکی واردِ اتاق شود. چه کسی می‌دانست که شخصِ موردنظر می‌تواند‌بخار​ فرابشرانِ اطرافش را دور بزند و در حالی که او هنوز خواب است، بی‌سروصدا واردِ اتاق‌خواب شود.

احساسِ اینکه سرنوشتش‌نتیجه‌گیریِ​ در دستِ کسِ دیگری‌معلوم​ باشد، به‌شدت آزاردهنده بود!

یه فرابشرِ خیلی قدرتمند یا با توانایی‌های‌خطرناک​ به‌شدت عجیب‌وغریب... کلاین پشتش را به پنجرهٔ‌باید​ شاه‌نشین کرد و یک پنیِ مسی بیرون آورد.

«دیشب کسی‌رهگذران​ مخفیانه واردِ‌لباس‌هایی​ این اتاق شد.»

...

جمله را بی‌صدا زمزمه کرد‌رسید​ و با استفاده از پوششِ‌دندون​ بدنش، سکه را به هوا انداخت.

سکه در هوا چرخید و بدون اینکه‌خطرناک​ از ارتفاعِ شانهٔ کلاین بالاتر برود، پایین‌باید​ افتاد و در کفِ دستِ بازش نشست.

این بار،‌رهگذران​ عدد رو‌لباس‌هایی​ به بالا بود.

نتیجه منفی بود.

دیشب هیچ‌کس‌برنزی​ مخفیانه واردِ اتاق‌خوابِ‌رسید​ کلاین نشده بود!

کاغذ که بی‌دلیل نمی‌چرخه... نکنه تو خواب راه رفتم؟ نه،‌اینا​ من حتی بعد از اینکه کاپیتان واردِ رؤیام شد تونستم‌دقیقِ​ بیدار بمونم... کلاین ناگهان اخم کرد و به دو احتمال اندیشید.

نخست، غیب‌بینی مختل‌همگی​ شده و به‌داشتند​ نتایجِ گمراه‌کننده‌ای انجامیده بود.

دوم، کسی که‌وسطِ​ مخفیانه وارد شده‌چمن‌زارهایی​ بود، انسان نبود!

ناولها | novelha.net