چپتر 8: عصرِ جدید
0ویژژژ!
بادِ زوزهکش با رگباری شدید همراه بود. قایقِ بادبانیِ سهدکلیگلدوزی در میانِ فراز و نشیبِ امواجِ پیشرو به اینسو ونگریست آنسو پرتاب میشد، گویی غولی آن را به بازی گرفته بود.
درخششِ سرخرنگِ چشمانِ آلجر ویلسون محو شد.داخل به خودش که آمد، دید همچنان رویکرد عرشه ایستاده است و ظاهراً هیچچیز تغییری نکرده.
بیدرنگ، بطریِ شیشهایِ عجیبشکل در کفِ دستش خُرد شد و سرمایگفت درونش در باران ذوب گشت. در عرضِ چند ثانیه، دیگر هیچاحساسی ردی که نشان از وجودِ آن عتیقهٔ شگفتانگیز داشته باشد، باقی نماند.
دانهبرفی ششضلعی و بلورمانند روی کفِ دستِ آلجر پدیدار شد. سپس بهسرعت رنگ باخت تاششضلعی اینکه ظاهراً جذبِ گوشت شد و در این فرایند بهکلی از بین رفت. آلجر نامحسوسرفت سر تکان داد، گویی داشت به چیزی فکر میکرد. پنج دقیقهٔ تمام بیحرکت و ساکت ماند.
برگشت و بهسوی کابین به راه افتاد. وقتی میخواستآذرخش وارد شود، مردی با ردایی مشابه که نقشِ آذرخشمکث روی آن گلدوزی شده بود، از داخل بیرون آمد.
این مرد که موهای بلوند و نرمی داشت، مکثمرد کرد و به آلجر نگریست. مشتِ راستش را رویسینه سینه گذاشت و گفت: «باشد که توفان با شما باشد.»
آلجر با همان کلمات و حرکت پاسخمشتِ داد. در چهرهٔ خشنِ او که استخوانبندیِهمان برجستهای داشت، هیچ احساسی به چشم نمیخورد.
آلجر پس از این احوالپرسیردی وارد کابین شد و بهسویداشته کابینِ کاپیتان در انتهای راهرو رفت.
عجیب آنکه در راهشود به هیچ ملوانی برنخورد.نقشِ همهجا همچون گورستان ساکت بود.
پشتِ درِ کابینِ کاپیتان، فرشی قهوهای و نرم کفِ اتاق را پوشانده بود. یک قفسهٔنگریست کتاب و یک قفسهٔ شراب دیوارهای روبهروی هم را اشغال کرده بودند. کتابها با جلدهای زردشدهاحساسی و بطریهای شراب با رنگِ سرخِ تیرهشان در زیرِ نورِ سوسوزنِ شمع، غریب به نظر میرسیدند.
روی میزی که شمع بر آن قرار داشت،راستش یک شیشه جوهر، یک قلمپر، یک تلسکوپِ فلزیِحرکت سیاه و یک زاویهیابِ برنجی به چشم میخورد.
پشتِ میز، مردی میانسال و رنگپریده نشسته بود که کلاهِداشته کاپیتانی با نقشِ یک جمجمه بر سر داشت. وقتی آلجربهسرعت به او نزدیک شد، با لحنی تهدیدآمیز گفت: «من تسلیم نمیشوم!»
آلجر با آرامش گفت: «باور دارمردایی که میتوانید.» چنان آرام بود کهداخل گویی داشت دربارهٔ آبوهوا نظر میداد.
«تو...» مرد ظاهراًنقشِ از این پاسخِشده غیرمنتظره جا خورده بود.
در همین لحظه، آلجر کمی به جلو خمراستش شد و ناگهان در طولِ اتاق یورش برد، تاپاسخ جایی که تنها میزِ تحریر میانشان فاصله انداخته بود.
تَرَق!
آلجر شانهاش را منقبض کردمردی و دستِ راستش را درازگلدوزی کرد تا گلوی مرد را بفشارد.
فلسهای ماهیِ وهمآلودی روی پشتِ دستش پدیدار شد ومرد او با جنونی تمام، قدرتِ بیشتری برای خفهکردنِ مردسینه متمرکز کرد و هیچ فرصتی برای واکنش به او نداد.
تَرَق!
در میانِ صدای تَرَقِ واضحی،ردی چشمانِ مرد گشاد شد وداشته بدنش به بالا کشیده شد.
پاهایش بهشدت تکان خورد و کمی بعد بیحرکت شد.آذرخش مردمکهایش گشاد شد و بیهدف خیره ماند. بوی گندی ازکرد میانِ پاهایش به مشام رسید و شلوارش رفتهرفته خیس شد.
آلجر در حالی که مرد راشده بالا نگه داشته بود، کمرش رانرمی پایین آورد و بهسوی دیوار گام برداشت.
بنگ! او مرد را سپرِکرد خود کرد و محکم به دیوارگفت کوبید. بازوی بهشدت عضلانیاش هیولاوار بود.
سوراخی در دیوارِ چوبیهیچ شکافت و باران همراه باشگفتانگیز بوی اقیانوس به داخل ریخت.
آلجر مرد را از کابینمردی بیرون انداخت، یکراست به درونِگلدوزی امواجِ غولآسایی که به کوه میمانستند.
باد همچنان در تاریکیآذرخش زوزه میکشید و طبیعتِبیرون قادرِ مطلق همهچیز را میبلعید.
آلجر دستمالی سفید بیرون آورد و پیشمشتِ از آنکه آن را هم به دریاهمان بیندازد، دستِ راستش را با دقت پاک کرد.
یک قدم عقبدیگر رفت و صبورانهنشان منتظرِ همراهش ماند.
در کمتر از ده ثانیه، همانردایی مردِ بلوندِ پیشین با شتاب واردداخل شد و پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
آلجر نفسنفسزنان با لحنی کلافه پاسخشده داد: «"کاپیتان" فرار کرده است. نمیدانستمنرمی هنوز مقداری از قدرتهای فرابشریاش را دارد.»
مردِ بلوندبلوند زیرِ لبمکث ناسزا گفت: «لعنتی!»
او بهسوی شکاف رفت و بهنشان دوردست خیره شد. با این حال، جزنماند امواج و باران هیچچیز به چشم نمیخورد.
مردِ بلوند دستش را تکان داد و گفت: «بیخیالشآذرخش شوید، او فقط یک غنیمتِ اضافی بود. ما همچنان برایکرد یافتنِ این کشتیِ ارواح از دورانِ تودور پاداش خواهیم گرفت.»
حتی اگر او یک نگهبانِ دریاشده هم بود، در این شرایطِ آبوهوایینرمی شتابزده به درونِ دریا شیرجه نمیزد.
آلجر در تأیید سر تکان داد و گفت: «اگرسینه توفان ادامه یابد، "کاپیتان" نمیتواند مدتِ زیادی زنده بماند.»چهرهٔ دیوارِ چوبی با سرعتی محسوس داشت خودش را ترمیم میکرد.
او به دیوار خیرههیچ شد و ناخودآگاه سرش راشگفتانگیز بهسوی سکان و بادبان چرخاند.
کاملاً آگاه بودوارد که پشتِ آنردایی تختههای چوبی چه میگذرد.
افسرِ اول، افسرِ دوم، خدمهگلدوزی و ملوانان هیچکدام حضور نداشتند.موهای هیچ فردِ زندهای در کشتی نبود!
در میانِ آنهمه خلأ،مکث سکان و بادبان بهطرزیراستش وهمآور خودبهخود حرکت میکردند.
آلجر دوباره «ابله» را که در مِهِوجودِ سفیدِ مایل به خاکستری پوشیده شده بود،دانهبرفی در ذهن تصویر کرد و آه کشید.
برگشت و به امواجِ سهمگینِ بیرون نگاه کرد.نقشِ گویی در رؤیا فرو رفته باشد، سرشار ازبلوند انتظار و هیبت گفت: «عصری جدید آغاز شده است...»
...
محلهٔ امپراتریس،بلوند بکلاند، پایتختِمکث پادشاهیِ لوئن.
آدری هال در ناباوریهیچ از مواجههٔ چند لحظه پیشِشگفتانگیز خود، گونههایش را نیشگون گرفت.
روی میزِ آرایشِ پیشِشود رویش، آینهٔ برنزیِ قدیمینقشِ خُرد و خاکشیر شده بود.
آدری نگاهش را پایین انداخت و «سرخیِ» چرخانیبیرون را روی پشتِ دستش دید؛ شبیه به خالکوبیایمشتِ بود که یک ستاره را به تصویر میکشید.
«سرخی» رفتهرفته رنگنرمی باخت و درنگریست پوستش ناپدید شد.
تنها در این لحظه بودردی که آدری یقین پیدا کردداشته آن اتفاق یک رؤیا نبوده است.
چشمانش با لبخندی گشاد درخشید.مردی بیاختیار ایستاد و سپس خم شدشده تا لبهٔ پیراهنش را بالا بگیرد.
رو به هوای خالی تعظیمِ درباری کرد وبیرون با نشاط به رقصیدن مشغول شد. این «رقصِ الفهایراستش باستان» بود، محبوبترین رقصِ کنونی در میانِ خانوادههای سلطنتی.
در حالی کهنرمی باوقار حرکت میکرد، لبخندیمشتِ درخشان بر لب داشت.
تق! تق!ثانیه ناگهان کسی بهردی درِ اتاقخوابش کوبید.
آدری بیدرنگ رقصش را متوقف کرد ومشابه در حالی که پیراهنش را مرتب میکردمرد تا آراستهتر به نظر برسد، پرسید: «کیست؟»
خدمتکارِ آدری از پشتِ در پرسید:شده «بانوی من، اجازه هست وارد شوم؟نرمی باید آمادهشدن برای مراسم را شروع کنید.»
آدری به آینهای روی میزِ آرایش نگاه کردراستش و بهسرعت لبخند را از چهرهاش پاک کردحرکت و تنها ردِ محوی از آن باقی گذاشت.
پس از آنکه مطمئنهیچ شد همهچیز مرتب است، باشگفتانگیز ملایمت پاسخ داد: «بیا داخل.»
دستگیرهٔ در چرخید وشود آنی، خدمتکارش، در رانقشِ هل داد و وارد شد.
آنی بهمحضِ دیدنِنقشِ وضعیتِ آینهٔ برنزیِشده قدیمی گفت: «اوه، شکسته...»
آدری پلک زد و آهسته گفت: «امم،مشتِ بله! سوزی همین چند لحظه پیش اینجا بود.کلمات مطمئنم میدانی که چقدر دوست دارد خرابکاری کند!»
سوزی یک سگِ گلدن رتریور بود که چندان هم نژادِ خالصیباشد نداشت. این سگ هدیهای بود که هنگامِ خریدِ یک سگِ شکاریباخت به پدرش، کنت هال، داده بودند. با این حال، آدری عاشقش بود.
آنی در حالی که قطعاتِ آینهٔ برنزی رانقشِ با مهارت و دقت جمع میکرد تا مبادا بهنرمی بانوی جوانش آسیبی برساند، گفت: «باید خوب تربیتش کنید.»
وقتی مرتبکردن را تمام کرد،گلدوزی با لبخند از آدری پرسید:موهای «کدام پیراهن را میخواهید بپوشید؟»
آدری کمی فکر کرد و پاسخ داد:مشتِ «من آن پیراهنی را که خانم گینیهمان برای تولدِ ۱۷ سالگیام طراحی کرده دوست دارم.»
آنی در مخالفت سر تکان داد و گفت: «نه، شما نمیتوانیدباشد در یک مراسمِ رسمی یک پیراهن را دو بار بپوشید، وگرنهباخت دیگران شایعه میسازند و توانِ مالیِ خاندانِ هال را زیرِ سؤال میبرند.»
آدری با ملایمتوارد اصرار کرد: «اماردایی من واقعاً دوستش دارم!»
آنی با قاطعیت گفت: «میتوانید آن را دربیرون خانه یا زمانی که در رویدادی غیررسمی شرکتمشتِ میکنید بپوشید.» لحنش نشان میداد که جای بحثی نیست.
آدری در حالی که نامحسوس نفسِ عمیقی میکشید و لبخندِ شیرینشگفت را حفظ میکرد، گفت: «پس باید همان پیراهنی باشد که طرحِاحساسی نیلوفر روی آستینهایش دارد و آقای سادس دو روز پیش هدیه داد.»
آنی گفت: «شما همیشه سلیقهٔ بسیار خوبی دارید.» سپسشگفتانگیز یک قدم به عقب رفت و رو به درپدیدار فریاد زد: «اتاقِ لباسِ ششم! آه، بیخیال، خودم میروم میآورمش.»
خدمتکاران دست به کار شدند. لباس،ردایی زیورآلات، کفش، کلاه، آرایش و مدلِداخل مو؛ باید به همهچیز رسیدگی میشد.
وقتی کار تقریباً تمام شدهگلدوزی بود، کنت هال با جلیقهایموهای قهوهایتیره در چارچوبِ در ظاهر شد.
کلاهی همرنگِ لباسش بر سر و سبیلی زیبا بر لب داشت.گفت چشمانِ آبیاش پر از شادی بود، اما عضلاتِ شلشده، دورِ کمرِاحساسی پهن و چینوچروکهایش آشکارا داشتند جوانیِ جذابش را از بین میبردند.
کنت هال دو بار بهردی در کوبید و گفت: «درخشانترینداشته جواهرِ بکلاند، وقتِ رفتن است.»
آدری با کمکِ خدمتکاران ازمردی جا برخاست و اعتراض کرد:گلدوزی «پدر! دیگر مرا اینطور صدا نزنید.»
کنت هال بازوی چپش را خم کرد تا بهمرد آدری اشاره کند بازویش را بگیرد و گفت: «بسیارسینه خب، وقتِ حرکت است، پرنسسِ کوچک و زیبای من.»
آدری کمی سر تکان دادکرد و گفت: «آن دست برایگذاشت مادرم است؛ خانم هال، کنتس.»
کنت هال با لبخندی بازوی راستش راوجودِ خم کرد و گفت: «پس این طرف.دانهبرفی این برای توست، بزرگترین مایهٔ افتخارِ من.»
...
پایگاهِ نیرویمشابه دریاییِ سلطنتی، بندرِگلدوزی پریتز، جزیرهٔ اوک.
وقتی آدری بازوی پدرش را گرفتنگریست و از کالسکه پیاده شد، ناگهان ازشما دیدنِ غولِ آهنیِ پیشِ رویش جا خورد.
در بندرِ نظامیِ نهچندان دور، کشتیِ عظیمی با بازتابهای فلزیداشته میدرخشید. بادبان نداشت و تنها یک عرشهٔ دیدهبانی، دو دودکشِبهسرعت سربهفلککشیده و دو برجک در دو انتهای کشتی به چشم میخورد.
چنان باشکوه و بزرگ بود که ناوگانِمشابه کشتیهای بادبانیِ مجاورش همچون کوتولههایی تازهمتولدشده بهمرد نظر میرسیدند که گردِ یک غول حلقه زدهاند.
«سرورِ توفانهای مقدس...»
«اوه، سرورم.»
«یک کشتیِ جنگیِ زرهپوش!»
...
در میانِ آن هیاهو، آدری نیز از این معجزهٔمرد بیسابقهٔ دستِ بشر شگفتزده شده بود. این معجزهٔ اقیانوسسینه بود که پیش از آن هرگز دیده نشده بود!
مدتی طول کشید تا اشراف، وزیران و اعضای پارلمان به خود بیایند. سپس،شما نقطهٔ سیاهی در آسمان شروع به بزرگ شدن کرد تا اینکه یکسومِ آسمان راکاپیتان پوشاند و در تیررسِ نگاهِ همه قرار گرفت. فضا ناگهان سنگین و رسمی شد.
ماشینِ پرندهٔ غولآسایی با طراحیِ آیرودینامیک و زیبا بود که در هوا شناور مانده بود. این ماشینِ آبیرنگِ تیره کیسههای هوایی از جنسِاینکه پنبه داشت که با سازههای آلیاژیِ محکم اما سبک پشتیبانی میشدند. در قسمتِ زیرینِ سازهٔ آلیاژی، دریچههایی تعبیه شده بود که مسلسلها، پرتابگرهایکابین موشک و لولههای توپ در آنها قرار داشتند. صدای وزوزِ اغراقآمیزِ موتورِ بخارِ روشن و پرههای دم، سمفونیای مینواخت که همه را مبهوت میکرد.
خانوادهٔ پادشاه سوار بر کشتیِ هواییشانردایی از راه رسیدند و اقتداری والاداخل و بیچونوچرا از خود ساطع میکردند.
دو شمشیر که هر کدام تاجی یاقوتی بر دسته داشتند، عمودی به سمتِ پایین نشانهنگریست رفته بودند و نورِ خورشید را در دو سوی کابین بازتاب میدادند. آنها نشانِ «شمشیرِ داوری»احساسی بودند که نمادِ خاندانِ آگوستوس به شمار میرفت و از دورانِ پیشین به ارث رسیده بود.
آدری هنوز هجدهساله نشده بود، بنابراین در «مراسمِ معارفه» — رویدادی به رهبریِ امپراتریس که نشانگرِ ورودِ شخصچهرهٔ به صحنهٔ اجتماعیِ بکلاند و اعلامِ بزرگسالیِ او بود — شرکت نکرده بود. از این رو، نمیتوانست بهگورستان کشتیِ هوایی نزدیکتر شود و مجبور بود در عقبِ جمعیت ساکت بماند و کلِ رویداد را تماشا کند.
با این حال، این موضوع برایشنشان اهمیتی نداشت. در واقع، خیالش راحت بودنماند که نیازی نیست با شاهزادهها سروکله بزند.
«معجزهای» که بشر برای فتحِ آسمان به کار گرفته بود، بهآرامی به زمین نشست. اولین کسانی که از پلههاکرد پایین آمدند، نگهبانانِ جوان و خوشقیافهای بودند که یونیفرمهای تشریفاتیِ سرخ با شلوارهای سفید بر تن داشتند. آنها کهنمیخورد با مدالها آراسته شده بودند، تفنگبهدست در دو صف ایستادند. منتظرِ حضورِ شاه جورجِ سوم، ملکه، شاهزاده و پرنسس بودند.
آدری با دیدنِ افرادِ مهم غریبه نبود، بنابراین هیچ علاقهایموهای نشان نداد. در عوض، توجهش به دو سوارهنظامِ سیاهپوش وگفت مجسمهمانند جلب شد که در دو سوی پادشاه ایستاده بودند.
در این عصرِ آهن، بخار و توپهای جنگی،راستش جای تعجب داشت که هنوز کسی پیدا میشدحرکت که تحملِ پوشیدنِ زرهِ کامل را داشته باشد.
درخششِ سردِ فلزی وهیچ کلاهخودِ سیاهِ مات، وقارعتیقهٔ و اقتدار را منتقل میکرد.
«نکنه اونا پالادینهای انضباطیِ ردهبالا باشن...» آدریمشابه تکههایی از گفتگوی روزمرهٔ بزرگترها را به یادموهای آورد. کنجکاو بود، اما جرئت نمیکرد نزدیک برود.
مراسم با ورودِ خانوادهٔ پادشاهگلدوزی آغاز شد. نخستوزیرِ کنونی، لردموهای آگوسید نگان، به جلو رفت.
او عضوِ حزبِ محافظهکار و دومین فردِ غیرِاشرافی بودسینه که تا به امروز به مقامِ نخستوزیری میرسید. بهچهرهٔ پاسِ خدماتِ بزرگش، لقبِ لرد به او اعطا شده بود.
البته آدری بیشتر میدانست. حامیِ اصلیِ حزبِوجودِ محافظهکار، دوکِ نگانِ کنونی، یعنی پالاس نگاندانهبرفی بود که برادرِ آگوسید به شمار میرفت!
آگوسید مردی لاغراندام و تقریباً طاس، با بیشنقشِ از پنجاه سال سن و نگاهی نافذ بود.بلوند پیش از سخن گفتن، نگاهی به محوطه انداخت.
«خانمها و آقایان، باور دارم که این کشتیِ جنگیِ زرهپوش و تاریخساز را دیدهاید. ابعادش ۱۰۱ در ۲۱ متر است. طراحیِ شگفتانگیزیشما در سمتِ چپ و راستِ بدنه دارد. ضخامتِ کمربندِ زرهیاش ۴۵۷ میلیمتر است. وزنِ جابهجاییِ آبِ آن ۱۰۰۶۰ تن است. چهار توپِ اصلیِگورستان ۳۰۵ میلیمتری، شش توپِ تندوآتش، ۱۲ توپِ ششپوندی، ۱۸ مسلسلِ ششلول و چهار پرتابگرِ اژدر دارد. میتواند به سرعتِ ۱۶ گرهِ دریایی برسد!
«این کشتی فرمانرواینرمی بلامنازع خواهد بود! دریاهامشتِ را فتح خواهد کرد!»
جمعیت به وجد آمد. همین توصیفها کافی بودعتیقهٔ تا تصاویری هولناک در ذهنشان نقش ببندد، چه رسددستِ به اینکه خودِ کشتیِ واقعی درست پیشِ رویشان بود.
آگوسید لبخندی زد و پیش از ادایمشابه احترام به پادشاه، چند جملهٔ دیگر گفت وموهای درخواست کرد: «اعلیحضرتا، لطفاً نامی بر آن بگذارید!»
جورجِ سوم پاسخ داد: «از آنجا کهداخل از بندرِ پریتز بادبان میکشد، باید "پریتز"کرد نامیده شود.» چهرهاش نشان از خوشحالیِ او داشت.
«پریتز!»
«پریتز!»
...
این کلمات از زبانِ وزیرِ نیروی دریایی وبیرون دریاسالارِ نیروی دریاییِ سلطنتی، به تمامِ سربازان ومشتِ افسرانِ روی عرشه رسید. همه یکصدا فریاد زدند: «پریتز!»
جورجِ سوم در میانِ شلیکِ توپهاینگریست تشریفاتی و فضای جشن، دستور دادتوفان پریتز برای آزمایش به آب انداخته شود.
بوووق!
دودِ غلیظی از دودکشها بیرونمردی زد. صدای ماشینآلات بهسختی از زیرِشده صدای بوقِ کشتی به گوش میرسید.
غولِ آهنی از بندر خارج شد. وقتی دو توپِمرد اصلی در سینهٔ کشتی به سمتِ جزیرهای خالی ازسینه سکنه در مسیرش شلیک کردند، همه در بهت فرو رفتند.
بوووم! بوووم! بوووم!
زمین لرزید و گردوخاک به آسماننشان برخاست. امواجِ انفجار به اطراف پخشباقی شد و موجهایی در دریا پدید آورد.
آگوسید با رضایت رو به جمعیت کرد و اعلام کرد: «از امروز به بعد، روزِموهای قیامت بر سرِ هفت دزدِ دریایی که خود را دریاسالار مینامند و آن چهار نفریحرکت که خود را شاه میخوانند، نازل خواهد شد. آنها فقط میتوانند از ترس به خود بلرزند!
«عصرِ آنها به پایان رسیده است. فارغ از اینکه دزدانِ دریاییبلوند قدرتهای فرابشران، کشتیهای ارواح یا کشتیهای نفرینشده را در اختیار داشتهشما باشند، تنها کشتیِ جنگیِ زرهپوش است که در دریاها پرسه خواهد زد.»
منشیِ ارشدِ آگوسید عمداًمکث پرسید: «آیا آنها نمیتوانند کشتیهایسینه جنگیِ زرهپوشِ خودشان را بسازند؟»
برخی از اشراف و اعضای پارلماننشان سر تکان دادند، چرا که حسباقی میکردند نمیتوان چنین احتمالی را نادیده گرفت.
آگوسید بیدرنگ لبخند زد و در حالی که آرام سر تکان میداد، پاسخ داد: «غیرممکن است! هرگز ممکن نخواهد بود! ساختِ کشتیِ جنگیِ زرهپوشِ ما نیازمندِ سه مجتمعِهمان بزرگِ زغالسنگ و فولاد، مقیاسی بیش از بیست کارخانهٔ فولاد، ۶۰ دانشمند و مهندسِ ارشد از آکادمیِ توپخانهٔ بکلاند و آکادمیِ دریانوردیِ پریتز، دو کارخانهٔ کشتیسازیِ سلطنتی، نزدیکاتاق به صد کارخانه برای قطعاتِ یدکی، ادارهٔ نیروی دریایی، کمیتهٔ کشتیسازی، یک کابینه، پادشاهی مصمم با آیندهنگریِ عالی و کشوری بزرگ با تولیدِ سالانهٔ ۱۲ میلیون تن فولاد بود!
«دزدانِ دریایی هرگزنقشِ به چنین چیزیشده دست نخواهند یافت.»
پس از گفتنِ این حرف، مکث کرد و بازوانش راگذاشت بالا برد و با هیجان فریاد زد: «خانمها و آقایان،استخوانبندیِ عصرِ توپها و کشتیهای جنگی بر ما طلوع کرده است!»