---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 40: برنامهٔ درسیِ علومِ غریبه • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 40: برنامهٔ درسیِ علومِ غریبه

0

کلاین با‌فوری​ کنجکاویِ فراوان پرسید:‌پایانِ​ «ترفندِ جالبی است؟»

نیلِ پیر خندید و گفت: «من گشتم را در اسلحه‌خانه، انبار و بایگانی تمام می‌کنم. با آن دو فنجانِ روی میز، دو فنجان‌گذاشت​ قهوه درست کن. در یکی از فنجان‌ها چیزِ ناخوشایندی بریز. اینکه چه باشد، خودت تصمیم بگیر. از تخیلت استفاده کن. تنها خواسته‌ام این‌مهاجری​ است که پودرِ قهوه را زیاد هدر ندهی. این‌ها دانه‌های قهوه‌ای است که در فلاتِ فیناپوتر روییده و خودم با دست آسیابشان کرده‌ام!»

کلاین با اینکه نمی‌دانست نیلِ پیر‌می‌شد​ چه در سر دارد، با کمالِ‌پای​ میل پذیرفت و گفت: «بسیار خب.»

نگاهش کرد که دروازهٔ آهنیِ اسلحه‌خانه را با کلیدی مسی باز‌سپس​ کرد و سپس صدای پیچیدنِ قدم‌هایش را در آنجا شنید. آرام فنجان‌ها‌جوش​ را گذاشت و مطمئن شد که هنوز در کتری آبِ جوش هست.

کلاین درِ قوطیِ نقره‌ای‌رنگ را برداشت و با قاشقِ کوچکی که برقی‌انداخت​ فلزی داشت، در هر یک از فنجان‌ها یک قاشق پودرِ قهوهٔ غلیظ‌بوی​ و خوش‌عطر ریخت. سپس آبِ جوش را اضافه کرد و هم زد.

او به‌عنوانِ مهاجری که از زمانه‌ای پر از‌بسیار​ منابع آمده بود، با قهوه غریبه نبود. با‌سپس​ این حال، تجربه‌اش تنها به قهوهٔ فوری محدود می‌شد.

پس از پایانِ کار، کلاین لحظه‌ای اندیشید و نشست. پای راستش‌نشست​ را روی پای چپ انداخت و کمی از گِلی را که به‌دقت​ کفِ چکمه‌های چرمی‌اش چسبیده بود، برداشت و در فنجانِ سمتِ چپ انداخت.

سپس دوباره با دقت آن را هم‌آهنیِ​ زد تا جایی که رنگ و بوی‌قدم‌هایش​ دو فنجانِ قهوه عملاً از هم تشخیص‌دادنی نبود.

چند دقیقه بعد، نیلِ پیر در حالی‌لحظه‌ای​ که کلیدهایش را می‌چرخاند، از اسلحه‌خانه بیرون آمد.‌کفِ​ سپس با صدای تلنگی دروازهٔ آهنی را بست.

چشمانِ سرخِ تیره و کمی کدرش را‌پذیرفت​ برگرداند و از آن سوی میز به‌مسی​ کلاین نگاه کرد و پرسید: «کارت تمام شد؟»

کلاین سر‌حال​ تکان داد و‌محدود​ پاسخ داد: «بله.»

نیلِ پیر خندید، زنجیرِ‌نگاهش​ نقره‌ایِ دورِ مچش را‌کلیدی​ باز کرد و نشست.

حالتِ چهره‌اش به‌سرعت آرام شد. دستِ چپش را که زنجیر‌پای​ را گرفته بود دراز کرد و گذاشت روی فنجانِ قهوهٔ‌دوباره​ سمتِ راستش آویزان بماند. سنگِ ماه تقریباً با مایع تماس داشت.

در میانِ آن آرامشِ تسکین‌دهنده، سنگِ‌میل​ ماه ناگهان لرزید. شروع کرد به‌آهنیِ​ چرخاندنِ زنجیر در جهتِ خلافِ عقربه‌های ساعت.

نیلِ پیر با اطمینان گفت:‌محدود​ «این همان فنجانی است که‌اندیشید​ چیزِ ناخوشایندی در آن است.»

بی‌آنکه منتظرِ تأییدِ کلاین بماند، زنجیرِ‌دروازهٔ​ نقره‌ای را کنار گذاشت، فنجانِ دیگرِ‌صدای​ قهوه را برداشت و جرعه‌ای نوشید.

«قهوهٔ تلخ دوست داری؟ من‌پایانِ​ عادت دارم یک قاشق شکر‌پای​ و یک قاشق شیر بریزم.»

کلاین پاسخی نداد، بلکه با علاقه‌ای برانگیخته‌پذیرفت​ پرسید: «غیب‌بینیِ شما واقعاً دقیق است. به‌خاطرِ سنگِ‌باز​ ماه بود؟ آن سنگِ ماه بود، درست است؟»

نیلِ پیر فنجانِ قهوه را پایین گذاشت و با جزئیات توضیح داد: «این در غیب‌بینی به دازینگ با آونگ معروف است. به آن دازینگِ روحی هم می‌گویند. این روش بر ارتباطِ فرافکنیِ اختریِ خودت با عالمِ ارواح و فضا تکیه‌چشمانِ​ دارد تا به کمکِ موادِ طبیعی مانندِ بلورها، جواهرات یا فلزاتِ خاص، با هوشِ روحی ارتباط برقرار کند. خوبی و بدیِ چیزها را می‌توان غیب‌بینی کرد... بیا دربارهٔ این دو فنجان قهوه صحبت کنیم. حرکت در خلافِ جهتِ عقربه‌های ساعت‌عقربه‌های​ به معنای بد است، در حالی که حرکت در جهتِ عقربه‌های ساعت خوب است. اگر حرکت نکند، نه خوب است و نه بد. می‌توانی جمله را روی تکه‌ای کاغذ بنویسی. توجه داشته باش، این یک جملهٔ خبری است، نه پرسشی.»

کلاین در حالی که انگار‌کرد​ داشت فکر می‌کرد، پرسید: «یعنی‌باز​ نباید از جملاتِ پرسشی استفاده کرد؟»

نیلِ پیر با خنده گفت: «بله، نمی‌توانی بگویی "آیا فلان‌کس حاضر است نامزدِ من شود؟"، بلکه باید بگویی "فلان‌کس حاضر است نامزدِ من شود". آن را روی تکه‌ای کاغذ بنویس و روی میز بگذار. سپس با دستِ غالبت زنجیرِ آونگ‌تیره​ را بگیر. توجه کن، از دستِ غالبت استفاده کن. هنگامِ این کار، بازویت را صاف نگه دار. طولِ زنجیر را تنظیم کن و سنگِ ماه را دقیقاً بالای کاغذ نگه دار، تا حدی که تقریباً با نوشته تماس پیدا کند. سپس‌همان​ چشمانت را ببند و جمله را هفت بار در ذهنت تکرار کن. وقتی تمام شد، چشمانت را باز کن و ببین آونگِ روحی می‌چرخد یا نه. اگر نچرخید، دوباره چشمانت را ببند و این روند را تکرار کن تا حرکت کند.»

کلاین به‌آرامی سر تکان داد و‌میل​ پرسید: «خلافِ عقربه‌های ساعت یعنی "نه"‌آهنیِ​ و در جهتِ عقربه‌های ساعت یعنی "بله"؟»

نیلِ پیر اصلاح کرد: «می‌تواند به معنای موفقیت یا‌لحظه‌ای​ شکست هم تعبیر شود.» او دیگر کاربردها و جزئیاتِ‌چکمه‌های​ غیب‌بینی با آونگِ روحی را به کلاین آموزش داد.

کلاین دربارهٔ این موضوع اندیشید و دریافت که این ترفندِ غیب‌بینیِ بسیار مفیدی است.‌قدم‌هایش​ برای نمونه، می‌توانست به‌سرعت در محیطی ناآشنا از آن استفاده کند تا بفهمد غذایی که‌قاشقِ​ به او تعارف شده سمی است یا نه. نیازی هم به دانشِ زیست‌شناسیِ میدانی نداشت.

البته، چنین روش‌های غیب‌بینی‌ای بیش از حد ساده بودند. پاسخ‌هایی که دریافت می‌کرد به دو یا سه مورد محدود می‌شد. راهی برای بررسی یا تفسیرِ عمیق‌تر وجود نداشت.‌دقیقه​ برای نمونه، هرچند ممکن بود چیزی برای بدن مضر باشد، پس از کمی فرآوری می‌توانست بسیار مفید واقع شود. نمونه‌اش برخی غذاها بود. آن‌ها واقعاً به بدن آسیب‌به‌سرعت​ می‌رساندند، اما نه در حدِ جدی. اگر کسی در آستانهٔ گرسنگی و مرگ بود، خوردنش مشکلِ بزرگی ایجاد نمی‌کرد. این‌ها چیزهایی بود که دازینگِ روحی نمی‌توانست مشخص کند.

کلاین آهی کشید و گفت: «باید‌میل​ زودتر پول جمع کنم تا برای ساختنِ‌کلیدی​ آونگِ روحی، بلور یا نقرهٔ خالص بخرم...»

نیلِ پیر‌حال​ با سردرگمی به‌محدود​ او نگاه کرد.

«می‌توانی مستقیماً برای گرفتنِ یکی درخواست بدهی. این از تجهیزاتِ استانداردِ فرابشران‌صدای​ است، به‌ویژه فرابشرانی مثلِ ما که نقشِ پشتیبان را بر عهده دارند.‌هست​ هنوز یک آونگِ روحی از جنسِ توپاز و نقرهٔ خالص در اسلحه‌خانه هست.»

قلبِ کلاین از هیجان به تپش‌کار​ افتاد، اما با کمی تردید گفت:‌انداخت​ «ولی من هنوز عضوِ رسمیِ گروه نیستم...»

نیلِ پیر خندید و گفت: «برای فرابشران، فارغ از اینکه‌کرد​ عضوِ رسمی باشند یا نه، از آنجا که افزایشِ حقوقی‌آنجا​ در کار نیست، باید در زمینه‌های دیگر امکاناتی برایشان فراهم شود.»

کلاین در خفا مشت‌هایش را گره کرد،‌پایانِ​ تصمیمش را گرفت و گفت: «شاید واژهٔ‌انداخت​ "مزایا" مناسب‌تر باشد. بعداً به کاپیتان درخواست می‌دهم!»

تا امتحان نمی‌کرد، از‌نگاهش​ کجا می‌فهمید کاپیتان با‌کلیدی​ درخواستش موافقت می‌کند یا نه؟

نیلِ پیر با لبخند گفت: «بسیار خب، می‌توانیم‌اندیشید​ رسماً درسِ علومِ غریبه را شروع کنیم. پایهٔ‌چکمه‌های​ کار بر نمادگرایی استوار است. می‌دانی نمادگرایی یعنی چه؟»

کلاین تکه‌پاره‌هایی را که شنیده بود و چیزهایی را که در عالمِ ارواح و مِهِ خاکستری دیده و حس کرده بود، به یاد آورد. کمی فکر کرد و گفت: «چه عالمِ‌قوطیِ​ ارواح، چه فضای توهمیِ ستارگان و چه قلمروهای ناشناخته، همه فراتر از جهانِ حسیِ ما هستند. این‌ها چیزهایی نیستند که با اطلاعاتِ به‌دست‌آمده از گوش و بینی و چشمِ ما به‌دقت‌نشست​ توصیف شوند. آنچه ما دریافت می‌کنیم صرفاً تجربه‌هایی توصیف‌ناپذیر و مکاشفاتی مستقیم است. این‌ها به‌شکلِ نویسه‌هایی انتزاعی یا نمادهای تصویری هم ظاهر می‌شوند. این نمادها نشانگرِ اشیاء و معانیِ متفاوتی هستند.»

نیلِ پیر با وقار سر تکان داد: «بسیار دقیق بود. از یک غیب‌بین همین انتظار می‌رود. تنها با درکِ‌چرمی‌اش​ تواناییِ تفسیرِ نمادهاست که می‌توانی واقعاً قدمِ بعدی را به دنیای علومِ غریبه بگذاری. بله، تصاویرِ روی کارت‌های تاروت‌آهنی​ و تک‌تکِ عناصرِ درونشان نماد هستند. آن‌ها نمادهایی دست‌سازِ بشرند که کمک می‌کنند مکاشفاتِ ازلی را بفهمیم و تفسیر کنیم.»

تکه‌کاغذی بیرون کشید‌بسیار​ و خودنویسِ کنارش را‌آهنیِ​ برداشت. منحنیِ کوتاهی کشید.

سپس چند خطِ عمودی زیرِ منحنی اضافه‌لحظه‌ای​ کرد. سر بلند کرد، به کلاین نگریست‌گِلی​ و پرسید: «می‌دانی این نماد نشانگرِ چیست؟»

کلاین مدتی طولانی به‌دارد​ آن نگاه کرد و‌بسیار​ با تردید گفت: «مژه؟»

نیلِ پیر نفسش را بیرون داد: «... این‌کار​ نمادِ صورتِ فلکیِ خرمنِ پربار است. این صورتِ‌گِلی​ فلکیِ رعد است و این صورتِ فلکیِ یخبندان...»

و با‌پذیرفت​ بی‌خیالی چند‌نگاهش​ نمادِ دیگر کشید.

کلاین در حالی که آن‌ها را به‌لحظه‌ای​ خاطر می‌سپرد، بی‌اختیار نظر داد: «نامِ این‌گِلی​ صورت‌های فلکی واقعاً... خیلی ابتدایی است. بله، ابتدایی!»

چقدر بی‌کلاس و بدوی...

لبخندی بر‌حال​ لبِ نیلِ‌فوری​ پیر نشست.

«امپراتور روزل هم در آن زمان همین فکر را می‌کرد. همیشه قصد داشت نامِ صورت‌های فلکی را‌آرام​ به چیزهایی مثلِ سنبله، خرچنگ و کژدم تغییر دهد. متأسفانه قدرتِ آن را نداشت که در برابرِ‌قاشق​ سنت بایستد. دست‌کم نام‌های قدیمیِ این صورت‌های فلکی و تاریخ‌های متناظرشان، راهنمای کشاورزی و برداشتِ محصول هستند.»

کلاین که زبانش بند آمده‌پایانِ​ بود، گفت: «باید بگویم امپراتور‌پای​ روزل واقعاً آدمِ صاحب‌فکری بوده است.»

آره، امپراتور روزل‌نمی‌دانست​ احتمالاً وقتی زنده‌میل​ بوده آدمِ حسابی‌ای بوده...

نیلِ پیر که متوجهِ طنزِ کلاین نشده بود، به توضیحِ‌اندیشید​ نمادهای پایهٔ مختلف ادامه داد؛ نمادهایی مانندِ صورت‌های فلکیِ گوناگون،‌چسبیده​ خورشید، ماهِ سرخ، ستارهٔ قهوه‌ای، ستارهٔ سرخ و ستارهٔ آبی.

هم‌زمان با صحبت دربارهٔ این‌ها، به کلاین یاد داد چگونه اسطرلابِ غیب‌بینی را بکشد و‌آنجا​ مشخص کرد باید به چه چیزهایی توجه کند. همچنین موادِ لازم و روشِ ساختِ گوی‌کوچکی​ بلورین و نحوهٔ انتخابِ اوراد را به او آموخت. حجمِ این آموزش‌ها کلاین را کلافه کرد.

اگر متوجه نشده بود که معجونِ غیب‌بین حافظه‌اش‌اندیشید​ را کمی بهبود بخشیده، خیلی پیش‌تر از نیلِ پیر‌چرمی‌اش​ می‌خواست توقف کند تا بتواند اطلاعات را هضم کند.

نیلِ پیر ساعتِ جیبیِ طلایی‌اش را بیرون آورد و با صدای تقّی بازش کرد تا زمان را‌صدای​ ببیند: «برای کلاسِ علومِ غریبهٔ امروز کافی است. خودت رویشان فکر کن و اگر سؤالی داشتی از من‌کوچکی​ بپرس. یادت نرود اسنادِ تاریخی‌ای را که برایت آماده کرده‌ام بخوانی. راستش را بخواهی، خودم با دیدنشان می‌ترسم.»

کلاین تکه‌کاغذهایی را که نیلِ پیر رویشان نماد کشیده بود،‌اندیشید​ گرفت و گفت: «بسیار خب.» او به‌سرعت دانشِ علومِ غریبه‌ای‌چسبیده​ را که امروز آموخته بود مرور کرد تا از یادش نرود.

نیلِ پیر جرعه‌ای از فنجانِ قهوهٔ تازه‌دمش نوشید و گفت: «حافظه به‌تنهایی کافی نیست. باید مدام از آن‌ها استفاده کنی.‌هنوز​ این‌گونه می‌توانی دانش را به غریزه تبدیل کنی. همچنین، تفکر باید هر روز انجام شود. تنها با تمرین و استفادهٔ‌به‌عنوانِ​ بیشتر می‌توانی قدرتِ معجون را درک کنی، در رازهایی که پنهان کرده بکاوی و اثرهای ناخوشایندش را از بین ببری.»

با مطرح شدنِ این موضوع، کلاین به یادِ ایفای نقش و باشگاهِ غیب‌بینی افتاد. برای محک زدن پرسید: «توانایی‌های معجونِ من به غیب‌بینی مربوط است.‌عملاً​ تمرین به‌تنهایی فایده‌ای ندارد. باید با افرادِ زیادی در ارتباط باشم و برایشان غیب‌بینی کنم تا به‌سرعت درکش کنم. قصد دارم بعد از اینکه کمی‌زنجیرِ​ پولِ اضافه دستم آمد، به باشگاهِ غیب‌بینی بپیوندم — همان که در خیابانِ هاوز در محلهٔ شمالی است — تا به یک غیب‌بینِ واقعی تبدیل شوم.»

این چیزی نبود که در آینده بتواند‌پذیرفت​ از شاهین‌های شب پنهانش کند. بهتر بود‌مسی​ از همین حالا آن‌ها را آماده می‌کرد.

نیلِ پیر سر تکان داد و خندید: «ایده‌ات خیلی شبیهِ دیلی است. او هم‌انداخت​ همیشه اصرار داشت یک واسطهٔ ارواحِ واقعی باشد. اما چرا باید صبر کنی تا‌تشخیص‌دادنی​ پولِ اضافه دستت بیاید؟ می‌توانی به دان درخواست بدهی تا هزینه‌ها را تأیید کند!»

«سازمان‌هایی مثل باشگاهِ غیب‌بینی ممکن است فرقه‌گرایان یا اعضای سازمان‌های پلید را هم در خود جای داده باشند. به‌عنوانِ یک کارمندِ غیرنظامیِ شاهین‌های‌جوش​ شب و یک فرابشرِ استاندارد، عضویتت کارِ ما را برای نظارت بر آن‌ها آسان می‌کند. این بخشی از شغلِ توست! ما به‌طورِ منظم بر‌نبود​ این مکان‌ها نظارت می‌کنیم، اما چون کمبودِ نیرو داریم، نمی‌توانیم برای مدتی طولانی زیرِ نظرشان بگیریم. حالا این کار را می‌شود به تو سپرد.»

یعنی می‌تونم همچین کاری بکنم؟

کلاین با دیدنِ‌نمی‌دانست​ چهرهٔ جدیِ نیلِ‌میل​ پیر، مات‌ومبهوت ماند.

این که‌حال​ می‌شه فاکتور‌فوری​ کردنِ هزینه‌های شخصی!

من هیچ‌چیزی‌پذیرفت​ از این‌نگاهش​ کارا نمی‌دونم...

واقعاً که‌فوری​ فقط یه‌می‌شد​ مبارزِ کیبوردیم...

نیلِ پیر با دیدنِ چهرهٔ کلاین‌میل​ لبخندی زد و افزود: «نکند دلت می‌خواهد‌کلیدی​ با پولِ خودت این کار را بکنی؟»

کلاین بی‌درنگ سر تکان داد‌محدود​ و با قاطعیت پاسخ داد:‌اندیشید​ «قصد دارم به کاپیتان گزارش بدهم!»

نیلِ پیر با رضایت سر تکان داد و‌کلیدی​ به فنجانِ قهوه‌ای که آن چیزِ ناخوشایند درونش‌شنید​ بود نگاه کرد. هنوز دور ریخته نشده بود.

«چه چیزی در آن ریختی؟»

کلاین با خجالت لبخند زد.

«فقط کمی از خاکِ زیرِ‌محدود​ چکمه‌هایم است. رنگش با پودرِ‌اندیشید​ قهوهٔ شما تقریباً یکی است.»

نیلِ پیر جا خورد، ناگهان‌کرد​ دستش را روی دهانش گذاشت و‌سپس​ غرید: «پس چرا هنوز دورش نریخته‌ای؟!»

ناولها | novelha.net