چپتر 357: ماجراهای ضیافت
0کلاین پس از بازگشت از منطقهٔ کارخانهها بهمنو خیابانِ مینسک، ناهارِ سادهای خورد و چرتی زد.نفسش تا عصر که آسمان تاریک شد، بیدار نشد.
با این حال، همچنانآمد احساسِ خستگی میکرد؛ خستگیای کهسامر از اعماقِ وجودش سرچشمه میگرفت.
کلاین پس از مدتی غرق شدن در افکارش، به طبقهٔ اول رفت وپاک چراغِ گاز را روشن کرد. آماده میشد تا روی مبل بنشیند و روزنامههای روزصورتش را بخواند، اما با نگاهی به اطراف، دعوتنامهای را روی میزِ جلوی مبل دید.
لحظهای جا خورد تا اینکه یادش آمدسامر این همان دعوتنامهای است که خانم استلینپاک سامر چند روز پیش داده بود خدمتکارش بیاورد.
پاک این یکی رو فراموش کرده بودم... ضیافتِ خواستگاریِ غیرمستقیم... کلاین دعوتنامهنزدیک را پایین گذاشت و به دستشوییِ طبقهٔ اول رفت. با آبِ سرد صورتشکوتاهی را شست و به سر و وضعش رسید تا سرحالتر به نظر برسد.
در مقایسه با زمانی که تازه به بکلاند آمده بود، تهریشِ سیاهِ بسیار پرپشتتریخدمتکارش دورِ لبها و زیرِ چانهاش به چشم میخورد. هرچند این موضوع ظاهرِ دانشگاهیاش راآبِ بهکلی از بین نبرده بود، اما باعث میشد پختهتر و سرسختتر به نظر برسد.
کسی که خیلی خوب منو نشناسه، عمراً بتونه از نزدیکبود تشخیصم بده... کلاین بیصدا نفسش را بیرون داد، صورتش راغیرمستقیم خشک کرد و عینکِ دورطلاییاش را روی پلِ بینی گذاشت.
استراحتِ کوتاهی کرد، پیراهنی با یقهٔ آهاردار و کتِ دنبالهدارِ سیاهی پوشید وبیاورد سپس، با ظاهری کاملاً رسمی، کلاهِ سیلندریِ نیمهبلندِ ابریشمیاش را بر سر گذاشت.آبِ عصا و دعوتنامهاش را برداشت و از خانه به مقصدِ واحدِ کناری خارج شد.
با به صدا در آمدنِ زنگِ در، جولیان، خدمتکارِنشناسه خانه، در را باز کرد. استلین با موهای بلوندِداد جمعشده در بالا و گوشوارههای نقرهای در گوش ایستاده بود.
کلاین کلاهش را برداشت، تعظیمهمان کرد و مؤدبانه به تحسین پرداخت:پیش «خانم سامر، امروز بسیار زیبا شدهاید.»
هرچند حرفش از سرِ رفعِ تکلیف بود، اما استلینداده واقعاً از همیشه زیباتر به نظر میرسید. ظاهراً مهارتشضیافتِ در آرایش و رسیدگی به خود پیشرفتِ چشمگیری کرده بود.
انگار پروندهٔ خیانت باعث شده با خانم مری حسابی صمیمی بشن. گذشته از این، مری الان یه سرمایهدار با دهها هزارغیرمستقیم پوند ثروته و به شورای ملیِ آلودگیِ جوی هم راه پیدا کرده که باعث میشه با کلی آدمِ قدرتمند دمخور بشه.بسیار حتماً تو زمینههای آرایش، لباس، زیورآلات و اینجور چیزا تجربهٔ کافی به دست آورده... کلاین با فهمیدنِ این موضوع سر تکان داد.
گوشههای لبِباعث استلین بیاختیار بهکسی خنده باز شد.
«اینها گوشوارههای جدیدمیادش هستند که ۸است سولی قیمت دارند.»
خانم، تو یه ذره هم عوضسامر نشدی... کلاین لبخند زد و کلاه،بیاورد عصا و پالتویش را به خدمتکار داد.
شومینه و لولههای داخلِ اتاق گرمای اوایلِ تابستان را به همراه آورده بودند. بسیاریپاک از زنان و دوشیزگانِ جوان لباسهای چندان پوشیدهای به تن نداشتند. بازوهای سپیدِ برخیصورتش از آنها نمایان بود و برخی دیگر سینههای بلوریشان را به نمایش گذاشته بودند.
استلین نقشِ میزبان را به بهترین شکل ایفا کرد: «لوک مشغولِ صحبتِ کاریتشخیصم با چند نفر از دوستان است. اجازه دهید از طرفِ او عذرخواهی کنم.پیراهنی اول غذایتان را میل کنید. بعداً شما را با چند بانوی تحصیلکرده آشنا میکنم.»
راستش اصلاً نیازی به اینهمان کار نیست. فقط بذار توچند آرامش غذامو بخورم... کلاین لبخند زد.
«همین الان هماست بوی مطبوعِ غذاسامر به مشامم میرسد.»
از آنجا که تعدادِ مهمانان نسبتاً زیاد و بیش از بیستبود نفر بود، شام بهصورتِ بوفه سرو میشد. کلاین بشقابی برداشت و چرخیپایین زد و متوجه شد که تنوعِ غذاها بسیار بیشتر از قبل است.
قزلآلای سرد، پای مرغ، خورشِ گوشتِ گوسفندخوب با نخودفرنگی، سینهٔ نمکسود، کاری، رستبیف، بوقلمون،بده شیرینیِ زبانِ گوساله، ژامبون، سالاد و کیکِ خامهای...
نوشیدنیِ الکلیِ ارائهشدهیادش همچنان شامپاین واست شرابِ سرخ بود.
این منو با ذائقهٔ یک گوشتخوار بسیار سازگار بود. کلاینبود با بشقابِ بزرگش با هیچکس سرِ صحبت را باز نکرد.غیرمستقیم در گوشهای پنهان شد و بهآرامی از طعمِ غذا لذت برد.
به پای دستپختِ آشپزهای کلوپِخانم کوئلاگ نمیرسه... هر از گاهیداده در دلش دربارهٔ غذاها نظر میداد.
تازه میخواست برای بارِ دومکسی بشقابش را پر کند کهعمراً سرانجام استلین سامر پیدایش کرد.
در همان لحظه، چهرهٔ آشنایی رااست کنارِ آن بانو دید. او کسی نبودبود جز وکیل یورگن با آن چهرهٔ جدیاش.
آره، یورگن هم مجرده... کلاین لبخندی زدچند و به سمتشان رفت و پیشدستی کرد وفراموش پرسید: «روندِ بهبودیِ خانم دوریس چطور پیش میرود؟»
یورگن باآمد معذب بودناست پاپیونش را کشید.
«هفتهٔ آینده مرخص میشود.»
کلاین با احساساتییادش دوگانه اما صادقانهاست گفت: «عالی است.»
در همان لحظه، استلین چنداستلین دوشیزهٔ جوان را به آنجابود آورده بود و معرفیشان میکرد.
«ایشان آقای یورگن کوپر، وکیلِ ارشد هستند که هفتهای دستکم ۳ پوند درآمد دارند. اغلب ازفراموش پروندههایی که به عهده میگیرند کمیسیون دریافت میکنند و قطعاً سالی بیش از ۲۰۰ پوند درآمدسرحالتر دارند. علاوه بر این، جوان و توانمندند. بهاحتمالِ زیاد در آینده به وکیلِ بزرگی تبدیل خواهند شد.
«ایشان آقای شرلوک موریارتی، کارآگاهی سرشناس هستند. درآمدشانمنو ثباتِ چندانی ندارد، اما برای هر مأموریتی که میگیرندبیرون دستمزدِ قابلتوجهی دریافت میکنند، مثلاً ۱۰ یا ۵۰ پوند.»
خانم، این دیگه خیلیآمد رک نیست... کلاین بیاختیاراستلین در دلش طعنه زد.
یورگن کههمان کنارش ایستاده بود،استلین بهوضوح اخم کرد.
استلین بیآنکه احساس کنداست کارِ اشتباهی انجام دادهچند است، به معرفی ادامه داد.
«دوشیزه سارا تیلور.پختهتر پدر و مادرشان درخوب مدرسهٔ گرامر معلم هستند...
«دوشیزه آنجلینا واتسون.یادش پدرشان کارمندِ ادارهٔاست پلیسِ بکلاند هستند...»
...
کلاین با لبخندیهمان بیروح با تکتکِاستلین دوشیزگان احوالپرسی کرد.
پس از اینکه حرفِ استلین تمام شد،خوب یورگن با صدایی بم گفت: «خانم سامر، صحبتبیصدا از درآمدِ دیگران در حضورِ جمع بیادبی است.»
استلین عصبانی نشد؛ در عوضهمان با لحنی بسیار جدی پاسخ داد:پیش «نه، این موضوع بسیار مهم است.
«اگر در نهایت از یکدیگر خوشتانسامر بیاید و تصمیم به تشکیلِ خانوادهبیاورد بگیرید، آنوقت درآمد امری حیاتی است.
«فکرش را بکنید، هر روز باید گوشت، سبزیجات، میوه، شیر، نانِ سفید، کره، خامه و خوراکیهای دیگر در خانه باشد. فقط هزینهٔ غذا هفتهای دستکم ۱آبِ پوند و ۵ سولی میشود، بماند هزینهٔ نوشیدنیهای الکلی. علاوه بر این، اجارهٔ یک خانهٔ بهتر نزدیک به ۱ پوند در هفته آب میخورد. بله، نیازظاهرِ به خریدِ آب، گاز، زغالسنگ، صابون و امثالِ اینها هم هست. هزینههای رفتوآمد را هم باید در نظر گرفت. اینها روی هم حدود ۱۰ سولی میشود.
«اینها تازه اساسیترین هزینههاست. آیاکسی نمیخواهید همسرتان را به کنسرتِعمراً موسیقی یا تماشای نمایش ببرید؟
«مگر هر سال به لباسِ جدید نیاز ندارید؟ خانمها،سامر من معتقدم یک خانواده برای اینکه زندگیِ آبرومندی داشته باشد،کرده باید سالی دستکم ۳۰ پوند برای این موارد خرج کند.
«علاوه بر این، حقوقِ خدمتکار، هزینهٔ تحصیلِ فرزندان،پیش پولِ اضطراری که باید برای درمانِ پزشکی کنار گذاشتهبودم شود و همچنین هزینهٔ برخی تزئیناتِ ضروری هم هست.»
«تنها با درآمدی بیش از ۲۰۰ پوند درچند سال میتوان این نیازها را برطرف کرد. تنهافراموش در این صورت است که میتوان خانوادهای شاد داشت.
«بنابراین، برای اینکه وقت کسی تلف نشودخوب یا سوءتفاهمی پیش نیاید، فکر میکنم لازمبده است این موضوع در همان ابتدا گفته شود.»
یورگن بهعنوان یک وکیل، لحظهایهمان نتوانست پاسخی بدهد. خوشبختانه، همیشه حالتیپیش جدی و خشک در چهره داشت.
چقدر دستودلباز... ولی آدابِ اولیه اینه که این اطلاعاتداده رو خصوصی به دو طرف بگن، و البته، منضیافتِ دقیقاً میدونم چرا داری همون اول تو روشون میگی...
کلاین لبخند زد.
«بله، درآمد بسیار مهم است.
«تنها با درآمدی بیش از ۴۰۰ پوند در سال میتوان ضیافتِ شامیداده در این سطح برگزار کرد. تنها با این مقدار است که شخصدعوتنامه میتواند از پسِ هزینهٔ لباسهای زیبا و گوشوارههای نفیس برای همسرش بربیاید.»
استلین در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد تا لبخندش را پنهان کند، چانهاش را کمی بالابودم گرفت و گفت: «۴۳۰ پوند. منظورم این است که برای جلوگیری از حوادثِ پیشبینینشده یا داشتنِ پولِمقایسه نقدِ اضافی برای سرمایهگذاری در سهام یا اوراقِ قرضه، باید هر سال مقداری پسانداز هم وجود داشته باشد.»
این تقریباًآمد درآمدِ سالانهٔاست شوهرش بود.
پس از یافتنِ موضوعی مشترک برای این دو گروه از غریبهها، آنجا را ترک کرد و بهبیرون استقبالِ دیگر مهمانان رفت. کلاین هم بهوضوح حس میکرد که سارا، آنجلینا و دیگر خانمها بیشتر به وکیلکاملاً یورگن علاقه نشان میدهند. هر چه باشد، او مردی خوشقیافه بود و شغل و درآمدِ بسیار باثباتی داشت.
اما یک کارآگاهِ خصوصی که ممکن بود هر لحظه در ادارهٔ پلیس حبس شود،خدمتکارش انتخابِ اولِ زنانِ طبقهٔ متوسط نبود. گذشته از این، کلاین حالا با آن ریششآبِ چهرهای خشن پیدا کرده بود. جای تعجب نداشت که دخترها کمی از او بیمناک باشند.
پس از گپی کوتاه و دوستانه با آنها، بهانهای برایبود رفتن تراشید و در گوشهای پنهان شد؛ در حالی کهغیرمستقیم غذا میخورد، از تماشای رفتارِ معذب و درماندهٔ یورگن لذت میبرد.
در این لحظه، جای تعجبخانم بود که فصاحتِ کلامش بهعنوانداده یک وکیل کجا رفته است.
چند دقیقه بعد، دوسرسختتر کودکِ خانوادهٔ سامر در حینِنشناسه بازی از کنارِ کلاین دویدند.
متوجهِ جنتلمنی در گوشهٔ اتاق شدند، ایستادندخانم و با چشمانی گشادشده و کنجکاو پرسیدند:خدمتکارش «آقای موریارتی، شنیدهایم که شما کارآگاه هستید؟»
کلاین درهمان پاسخ لبخندخانم زد: «بله.»
دخترکِ کوچک معصومانه گفت:است «میشود دربارهٔ پروندههایی کهچند حل کردهاید برایمان بگویید؟»
برادرِ دوقلویشباعث بیدرنگ سرسرسختتر تکان داد.
پروندههایی که حل کردم؟ اگه پای اشباح، عروسکها یاسامر سگهای شیطانی در میون نباشه، همهش دربارهٔ پیدا کردنِ گربههاکرده یا مچگیری از خیانتکاره. واقعاً هیچکدوم به دردِ بچهها نمیخوره...
کلاین چندهمان ثانیه فکر کرداستلین و سپس خندید.
«بسیار خب،آمد این داستانی دربارهٔخانم یک گنج است.
«افسری که تازه ازسرسختتر بالامِ شرقی برگشته بود،منو ناگهان به قتل رسید...»
رمانهای کارآگاهیای را که در زندگیِ پیشینش خوانده بود، تا حدِ زیادی از یاد برده بود، بنابراینیکی فقط میتوانست بر اساسِ برداشتی مبهم از آنها داستان ببافد. آن دو کودک به غیرمنطقی بودنِ پیرنگِسرحالتر داستان اهمیتی نمیدادند و با دقتِ تمام گوش میکردند، حتی یاد گرفتند که بپرسند «بعدش چه شد؟»
کلاین بیآنکه خودشاست متوجه شود، بسیارسامر آرامتر شده بود.
وقتی ضیافت تقریباً رو به پایاناستلین بود و قصدِ رفتن داشت، دیدخدمتکارش که چهرهٔ استلین غرق در شادی است.
کلاین با لحنیپختهتر عادی پرسید: «دلیلِ اینخوب جشن و خوشحالی چیست؟»
استلین سرش را کمی بالا گرفت و با لبخندی محتاطانه پاسخپیش داد: «مری برای روزِ دوشنبه دعوتنامهای برای صرفِ ناهار از طرفِخواستگاریِ منشیِ ارشدِ شورای ملیِ آلودگیِ هوا، آقای هیبرت هال، دریافت کرده است.
«این جنتلمن پسرِ ارشدِ کنت هال است، یک نجیبزادهٔ واقعی. اوخدمتکارش تمامِ اعضای شورا را دعوت کرده و به آنها اجازه داده استگذاشت که دو یا سه نفر از دوستانشان را هم با خود بیاورند.»
استلین مکثی کرد.
«من و لوکپختهتر هم تازه ازخیلی طرفِ مری دعوت شدهایم.»
...
دوشنبه بعدازظهر.
استلین سامر که حسابی به خودش رسیده بود، بهپیش همراهِ شوهرش لوک سامر، به دنبالِ خانم مری بهبودم محلهٔ امپراتریس رفتند و در آنجا ساختمانِ بزرگی را دیدند.
مجسمههای مرمرین، استخرها، فوارهها، باغها و چمنزارهاخوب در چشمانش نقش بستند و باعث شدند حتیبیصدا پیش از ورود به ویلا احساسِ اضطراب کند.
در حالی که سرش راهمان کج میکرد، از شوهرش پرسید:چند «لوک، گردنبندم به لباسم نمیآید؟»
لوک سرهمان تکان دادخانم و خندید.
«عزیزم، بیش از حد مضطربی.
«نباید نگرانِ این موضوع باشی. اشراف فقط در جایینشناسه کمی بزرگتر از خانهٔ ما زندگی میکنند و غذایشانداد کمی بهتر است. ما از هیچ نظر چیزی کم نداریم.»
استلین با شنیدنِ اینآمد حرف سر تکان داد،استلین گویی اعتمادبهنفسش را بازیافته بود.
با ورود به ویلا، لوسترِ کریستالیِ باشکوه،چند سالنی که میتوانست رقصندگانِ بسیاری را در خودفراموش جای دهد و بشقابهای غذای لذیذ را دیدند.
جگرِ چرب، ماهیِ استخواناژدهای سرخشده، خرچنگِ دریاییِ تنوری... شرابِ انگورِ آورمیر، شامپاینِ مهآلود... دقیقاً همانطور استفراموش که در مجله توصیف شده بود. استلین با کنجکاوی به غذاها نگاه کرد و با خودسرحالتر اندیشید که اگر کمی صرفهجویی کنند، میتوانند در تعطیلات یا سالِ نو چنین وعدهٔ غذاییای داشته باشند.
البته بهجز شرابِ آورمیرسرسختتر و شامپاینِ مهآلود... سرانجاممنو در دلش اضافه کرد.
در این لحظه، با دیدنِ دخترِ جوانی کهاستلین لباسی بژ به سبکِ دربار به تن داشتپاک و به سمتشان میآمد، نگاهش ناگهان خیره ماند.
دختر موهای بلوند و چشمانی سبز داشت و بهطرزِ غیرعادی زیبا بود.بیاورد دستکشهایی از حریرِ سفید به دست داشت و یک جفت گوشوارهٔ کوچکدستشوییِ و زیبای زمرد به گوش آویخته بود. از وجودش پاکی و وقار میبارید.
درست مثلِ یک فرشته است... با وجود اینکه استلینپیش همیشه به ظاهرش میبالید، بیاختیار زبان به تحسین گشود وضیافتِ در آن لحظه احساسِ حقارتی وصفناپذیر به او دست داد.
او با آدابیپختهتر که بهتازگی آموخته بود،خوب ناشیانه سلام کرد: «سلام.»
دختر بااینکه وقار پاسخآمد داد: «سلام.»
پس از آنکه از کنارِ هم گذشتند، استلینپیش به همراهِ شوهرش و مری رفتند تا باکرده مهمانانِ برجسته و نجیبزاده، آقای هیبرت هال، دیدار کنند.
پس از مدتی، بهتنهایی به سمتِ بالکن رفتچند تا کمی حالوهوایش را عوض کند. با اینفراموش حال، بهطورِ غیرمنتظرهای همان دخترِ فرشتهخو را دید.
او داشت به منظرهٔ بیرون نگاه میکرد ومنو یک سگِ گلدن رتریورِ بزرگ مطیعانه کنارِ کفشهایش کهبیرون با روبانِ گلِ سرخ تزئین شده بود، نشسته بود.
استلین سعی کردیادش سرِ صحبت را بازخانم کند: «خیلی بامزه است.»
دخترِ جوان با لبخندی محواستلین پاسخ داد: «اجازه بدهید ازبود طرفِ سوزی بابتِ تعریفتان تشکر کنم.»
استلین با نگاه به آن دو،استلین ناگهان احساس کرد که خودش همخدمتکارش باید حیوانِ خانگیِ مشابهی داشته باشد.
این تنها راه برای به رخ کشیدنِ شأنِ خانوادهٔنشناسه سامر بود! با لحنی سنجیده پرسید: «شنیدهام که اشراف سگهایخشک شکاریِ زیادی نگه میدارند. آیا این هم یکی از آنهاست؟»
دختری که چشمانِ سبزِ زمردینش ازاست نگینِ گوشوارههایش هم فریبندهتر به نظرداده میرسید، بهآرامی سر تکان داد: «بله.»
استلین با لبخند پرسید: «میتوانماستلین بپرسم برای خریدِ یکی ازبود اینها چقدر پول لازم است؟»
دخترِ پاک و باوقار نگاهی به گلدن رتریورِچند غولپیکر انداخت و بیآنکه از این سؤال جافراموش بخورد، با لبخندی ملایم پاسخ داد: «۴۵۰ پوند.»