چپتر 973: فرشتهٔ جدید
0با دیدنِ لبخندِ فرانک، کتلیا احساساتِ متناقضی پیداکشیشیِ کرد. سپس نگاهش را گرفت و به دهکدهٔمعدود ماهیگیریِ مجاور، جایی که آینده پهلو گرفته بود، دوخت.
هیچکس انتظار نداشتمیانِ اینجا پایگاهِ مهمی برایامان سازمانِ ریاضتِ موسی باشد.
برای گریز از تعقیبِپیاده سازمانِ سپیدهدم، کتلیا و خدمهاشنگاهی بهتازگی اینجا پهلو گرفته بودند!
او برای بادبان کشیدن عجلهای نداشت، بلکه آماده میشد تا به ساحل برود. قصدتنها داشت با استفاده از تجهیزاتِ دهکدهٔ ماهیگیری با زیردستانش که در بایام صنعتگر سیلف راآسمان زیر نظر داشتند، تماس بگیرد. از این طریق میتوانست وضعیت را بررسی و برنامهریزی کند.
تنها در این صورت بود که آینده میتوانستکشیشیِ دوباره بادبان بکشد و به سوی پایتختِ مجمعالجزایرِمعدود رورستد، بایام، که چند روز فاصله داشت، حرکت کند.
در بکلاند، در ماهِ ژوئیه آسمان خیلی زودنگه روشن میشد، اما دمای کلی گرم به حسابنگاهی نمیآمد. حتی از ۳۰ درجهٔ سانتیگراد هم فراتر نمیرفت.
املین کلاهِ سیلندری بر سر داشت تا او را ازاطراف نورِ خورشیدی که از میانِ ابرها رخنه میکرد در امان نگهمقدسِ دارد. از کالسکه پیاده شد و به داخلِ کلیسای خرمن رفت.
با نگاهی به اطراف، پدر اوتراوسکیِ کوهپیکر را دید که ردای کشیشیِبرنامهریزی قهوهای و کلاهِ روحانیون به تن داشت. او جلوی نشانِ مقدسِ زندگی ایستادهحرکت بود و برای معدود پیروانی که صبح برای نیایش آمده بودند، موعظه میکرد.
املین نگاهِ دومی نینداخت و یکراست به پشتِ کلیسای جامعروحانیون رفت. به اتاقی رسید که آن را متعلق به خود میدانستموعظه و با آشناییِ کامل لباسهایش را با ردای کشیشی عوض کرد.
در حالی که شمعدانها را پاک میکرد، منتظر ماند تا پیروان آنجا را ترک کنند. حدودِنگاهی بیست دقیقه بعد، سرانجام فرصتی یافت تا کنارِ اسقف اوتراوسکی بنشیند و در حالی که به نشانِصبح مقدسِ زندگی نگاه میکرد، زیرِ لب گفت: «پدر، سؤالی دارم که میخواهم دربارهاش با شما مشورت کنم.»
اسقف اوتراوسکی، با ابروهای باریک،داخلِ چشمانِ آبیِ روشن و چند چینوچروکِپدر واضح، با لبخند پاسخ داد: «بگو.»
املین نفسش را در سینه حبس کرداین و کلماتی را که تمامِ شب بهتنها آنها فکر کرده بود، به زبان آورد.
«اگر—دارم میگویم اگر—خویشاوندِ دوری باشد که شما را فریب دهد، باعث شود شمامقدسِ و دوستتان به خطر بیفتید و چیزی نمانده باشد که جانتان را از دستجامع بدهید، و این مسئله هم برای دادگاه مناسب نباشد، چطور او را مجازات میکنید؟»
اوتراوسکی با وجودِ اینکه نشسته بود، همچون تپهای پابرجا بود. با صدایی بم اما ملایم گفت: «اول باید مطمئن شوی که آیا آن خویشاوند از رویجلوی سهلانگاری اشتباه کرده است، یا اینکه عمداً تو را فریب داده و به تله کشانده است. اگر موردِ اول باشد، باید به جای فکر کردن بهعوض مجازات، به او هشدار دهی، یادآوری کنی و آموزش دهی. اگر موردِ دوم باشد، باز هم باید مطمئن شوی که آیا این روشِ همیشگیِ اوست یا نه.
«اگر چنین است، پس باید او را از بین ببری. در غیر این صورت، قطعاً آسیبِکشیشیِ بیشتری به دیگران میرساند و بیگناهان را آزار میدهد. با پایان دادن به زندگیِ او ونینداخت بازگرداندنش به زمین، چرخهٔ زندگی از نو آغاز میشود. این نوعی شفقت و نوعی تطهیر است...»
از بین بردن... پدر جوری طبیعی، نرم و آروم ازوضعیت قتل حرف میزنه که از «جهان» هم خونسردتره! عضلاتِ صورتِمجمعالجزایرِ املین منقبض شد و با عجله حرفِ اوتراوسکی را قطع کرد.
«نه، او معمولاً اینطور رفتار نمیکند. فقط بهکشیشیِ دلایلِ مختلف، این بار مرا هدف قرار داده بود.پیروانی مـ-من نمیخواهم به خاطرِ این موضوع او را بکشم.»
املین به محضِ گفتنِ این حرف، خشکش زد. ظاهراً، احتمالاً،کالسکه و به احتمالِ خیلی زیاد، تازه لو داده بود کهکوهپیکر خودش قربانی است و این مسئله یک موضوعِ داخلیِ خونتباران است.
اوتراوسکی برگشت، بهکالسکه او نگاه کردکلیسای و لبخندی زد.
«بد نیست. همیننظر حالا هم میفهمی کهاین زندگی چقدر ارزشمند است.»
املین بهزور لبخندی زد.
«پس چطور باید مجازات شود؟»
اوتراوسکی به نشانِکالسکه مقدسِ زندگی درکلیسای مقابلش نگاه کرد.
«من توسل به خشونت را توصیه نمیکنم. میتوانی او را به اینجا بیاوری تاتنها به موعظههای من و خواندنِ کتابِ مقدس گوش دهد. او ارزشِ زندگی را خواهد فهمیدآسمان و شفقتِ مادرِ زمین را تجربه خواهد کرد. او برای جبرانِ گناهانش خدمت خواهد کرد.»
این همون چیزی نیست که خودم تجربهردای کردم... املین جا خورد، اما بعد فهمیدزندگی که این روش با مقاصدش همخوانی دارد.
این کار نه باعثِ مرگِ ارنس بویار میشد و نه باپیاده یک کتک زدنِ ساده و درخواستِ غرامت قابلمقایسه بود. مهمتر از همه،کشیشیِ این موضوع به درگیریای که باعثِ نزاع میانِ خونتباران شود، کشیده نمیشد!
البته هر روشی ایراداتِپیاده خودش را داشت. برایرفت املین، بزرگترین مشکل این بود:
چطور باید ارنسنظر بویار را بهبگیرد کلیسای خرمن میآورد؟
از لحظهای که او کارِ داوطلبانه را در اینجا آغاز کرده بود، تمامِمقدسِ خونتبارانِ بکلاند میدانستند که باید از این منطقه دوری کنند. ارنس بویار همپشتِ از این قاعده مستثنا نبود. فریب دادنِ او برای آمدن به داخل غیرممکن بود!
و اگر به خشونت متوسل میشد، املین باور داشت که با انگشتری که جد لیلیت به او عطا کرده بود و همچنین کتابِ جادویقهوهای قدرتمندِ دوشیزه شعبدهباز که میشد آن را کرایه کرد، شکست دادنِ ارنس بویار کارِ سختی نبود. با این حال، مهار کردنِ او ساده نبود. هرکامل چه باشد، او یک ویکنتِ خونتبار بود، معادلِ یک فرابشرِ ردهٔ ۵. علاوه بر این، اگرچه ارنس بویار خیلی پیر نبود، اما مجموعهٔ قابلتوجهی داشت.
در چنین شرایطی، سنجشِ حدومرزِ اقدامِ مستقیمخرمن دشوار بود. این کار بهراحتی میتوانست به مرگردای منجر شود و املین مقصرِ ماجرا شناخته میشد.
شاید به کمی کمک نیاز داشته باشم... تو بکلاند اعضای زیادی از انجمنِ تاروت هستن. اگه با هم کار کنیم، باید بتونیم بهراحتیروز ارنس رو مهار کنیم... اوه، نمیتونم به خاطرِ این موضوع هویتم رو لو بدم. همکاری باید مرحلهبهمرحله انجام بشه تا مجبور نشیم همدیگهسیلندری رو ببینیم... در میانِ افکارش، املین تصمیمش را گرفته بود. قصد داشت در گردهماییِ تاروتِ هفتهٔ آینده مأموریتی برای درخواستِ کمک محول کند.
در پاسخ بهپدر پیشنهادِ پدر اوتراوسکی،دید بهآرامی سر تکان داد.
«خیلی خوب به نظر میرسد.
«قصد دارم چند روزِپیاده دیگر، پس از آنکهرفت آرام شدم، تصمیم بگیرم.»
پدر اوتراوسکیزیر سر تکان دادتماس و لبخند زد.
«میوه از کاشتن به دست میآید. اینردای روندی طولانی است که به صبر نیاز دارد.ایستاده از قرارِ معلوم، شما این نکته را فهمیدهاید.»
معلومه، اینخورشیدی که یهابرها اصلِ خیلی سادهست!
املین چانهاش را کمی بالا داد، طبقِخرمن عادت دستانش را در هم گره کرددید و به نشانِ مقدسِ زندگی نیایش کرد.
شمارهٔ ۲۲زیر خیابانِ فلپس، بنیادِتماس بورسیهٔ خیریهٔ لوئن.
آدری سندی را که در دست داشتردای روی میز گذاشت و به ساعتِ دیواریِزندگی دفترِ مدیر نگاه کرد. بهسختی میتوانست آرام بگیرد.
او از پیش با اسکالانتهرخنه قرار گذاشته بود تا بعدازظهرکالسکه به اقامتگاهِ استیون همپرس بروند.
روشن بود که این یک آزمایش است. اگر گروهِ کیمیاگرانِ روانپدر بهاندازهٔ کافی محتاط بودند، تا الان خبر را گزارش داده بودند وایستاده چهبسا یکی از اعضای شورا داشت پنهانی همهچیز را زیرِ نظر میگرفت.
بر اساسِ سطح و تواناییهای کنونیاش، هرچند آدری نمیتوانست تشخیص دهد یک تماشاگرِکند ردهٔ بالا چقدر سهمگین است، میتوانست حدس بزند در حوزههای خاص چه عملکردیبکلاند دارند. این موضوع او را بیاختیار مضطرب میکرد، چرا که میترسید «دستش رو شود».
راستش باید یکم بیشتر عقب میانداختمش. با اینکه زمان و احساساتی که نشون دادم با منطقِ روانشناسی جور درمیاد، ولی عقب انداختنِ قراردومی حتماً شکبرانگیز میشد. اما در مقایسه با یکم شک، مهمتر اینه که صبر کنم آقای جهان از قارهٔ جنوبی برگرده. اینطوری میتونم مستقیم ترتیبِحدودِ ملاقاتشون رو تو بنیاد بدم. دیگه لازم نیست نگران باشم که یه تماشاگرِ ردهٔ بالا چیزی بفهمه... هعی، آدری، نقشههات بهاندازهٔ کافی حسابشده نبود...
آدری بیصدا آه کشید ورخنه برای آرام کردنِ احساساتش، رویکالسکه خودش تسکین را اجرا کرد.
بعدازظهر، برای ترکِ بنیادِ بورسیهٔ خیریهٔ لوئن عجلهای نداشت.نگاهی داخلِ دفترش نشست، سر خم کرد، دستانش را در همجلوی گره زد و بهآرامی به درگاهِ آقای ابله نیایش کرد.
پس از پایانِ این کار، همراه بااین آنی و سوزی سوارِ کالسکهاش شد و بهسویصورت اقامتگاهِ تاجرِ مبلمان، استیون همپرس، به راه افتاد.
درست وقتی کالسکه بهاوتراوسکیِ راه افتاد، آدری ناگهان دیدقهوهای پرتوِ نوری خیرهکننده پدیدار شد.
در میانِ پرتوِ نور، فرشتهای دوازدهبال غرق در نوری طلاییکالسکه فرود آمد. بالهایی که از جنسِ شعله بودند، پیش ازکوهپیکر آنکه لایهلایه محو شوند، او را در خود پیچیده بودند.
دیدِ آدری بهسرعت به حالتِ عادی برگشت ورفت او نامحسوس از گوشهٔ چشم نگاهی به آنی وقهوهای سوزی انداخت. فهمید آنها متوجهِ هیچکدام از اتفاقات نشدهاند.
با فرشتهٔ قبلی یکم فرق داره...بگیرد یعنی با بیداریِ بیشترِ آقای ابله،برنامهریزی فرشتههای ایشون هم بیشتر بازیابی شدن؟
در حالی که گوشهٔ لبانش میلرزید،دید آدری لبخند را از چهرهاش پاکنشانِ کرد و قلبش بهطرزِ غیرعادی استوار شد.
کمتر از نیم ساعتابرها بعد، کالسکهاش جلوی درِنگه خانهٔ استیون همپرس توقف کرد.
آدری دستش را به آنی داد، با کمکِ اونگاهی از کالسکه پیاده شد و یکراست بهسوی در رفت. تماشاجلوی کرد که چطور خدمتکارش زنگِ در را به صدا درآورد.
چیزی نگذشت که اسکالانته آمد و در را باز کرد.وضعیت مانندِ قبل، آدری را یکراست به اتاقِ فعالیت در طبقهٔ اولرورستد برد. خدمتکاران آنی و سوزی را به اتاقِ پذیرایی راهنمایی کردند.
بهمحضِ رسیدن به اتاقِ فعالیت، اسکالانته دستردای دراز کرد و دستگیرهٔ در را گرفتزندگی و با اشاره از آدری خواست وارد شود.
این...
آدری حدسی زد، اما آنداخلِ را بروز نداد. آرام از دریپدر که اسکالانته باز کرده بود، گذشت.
اسکالانته وارد نشدنظر و درِ اتاقِبگیرد فعالیت را بست.
آدری به روبهرو نگاه کرد ودید دید روی مبلِ یکنفرهای روبهروی درِنشانِ اتاقِ فعالیت، پیرمردی بیصدا نشسته است.
پیرمرد پیراهن، جلیقه و کتی به تن داشت که با شلواری آبیخاکستریداخلِ و راهراه و همچنین پاپیونی سرخِ تیره هماهنگ شده بود. موهایش یکدستقهوهای سفید، اما همچنان پرپشت و شاداب بود. وقاری گرم و برازنده داشت.
چشمانش آبی بود و به نظر میرسید خرد ونگاهی دانش را در خود پنهان کرده است. بهجز چینوچروکهایروحانیون روی پیشانی، هیچ چروکِ دیگری در چهرهاش به چشم نمیخورد.
آدری او رانظر میشناخت. او مشاورِ خانوادهٔاین سلطنتی، هوین رامبیس بود!
البته آدری از مدتها پیش هویتِ پنهانِردای این پیرمردِ نجیبزاده را از طریقِ انجمنِزندگی تاروت میدانست: یکی از اعضای شورای کیمیاگرانِ روان!
غافلگیریاش را پنهان نکرد، چرا که واقعاً غافلگیر شده بود. هرچند احتمالِ حضورِ هوینخرمن رامبیس را حدس میزد، هرگز انتظار نداشت او مستقیم ظاهر شود. تصور میکرد پنهانی اوزندگی را زیرِ نظر میگیرد و اجازه میدهد هیلبرت و استیون از جانبِ او صحبت کنند.
هوین رامبیس باکالسکه لبخندی محو پرسید:کلیسای «خیلی غافلگیر شدید؟»
سپس برخاست و تعظیم کرد.
«از دیدارتان خوشحالم، دوشیزه آدری.»
آدری عمداً دهانش را باز کرد و دوبارهنگه بست. پس از آن، با لبخندی آمیخته بهنگاهی تردید پاسخ داد: «نمیدانم چطور باید خطابتان کنم.»
هوین رامبیس خندید.
«مثلِ همیشه.»
به مبلِ کنارشان اشاره کرد.
«بفرمایید بنشینیم.»
آدری نفسِ عمیقی کشید، لبخندی به لب آوردرفت و بیشتاب به آن سمت رفت. روی مبلکشیشیِ نشست و فاصلهای مناسب را با او حفظ کرد.