---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 14: واسطهٔ ارواح • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 14: واسطهٔ ارواح

0

یه واسطهٔ ارواحِ واقعی... کلاین این توصیف را‌شیشه​ در دل تکرار کرد و دیگر چیزی نگفت.‌شبیهِ​ او به دنبالِ دان اسمیت از کالسکه پیاده شد.

خانهٔ ولچ در تینگن ویلایی مستقل با یک باغ بود. جادهٔ بیرونِ دروازهٔ فلزیِ نرده‌دار به‌قدری پهن بود که چهار کالسکه می‌توانستند هم‌زمان‌تاریک​ از آن عبور کنند. در دو سوی جاده، هر پنجاه متر یک چراغِ خیابان ایستاده بود. ظاهرشان با چراغ‌هایی که کلاین در زندگیِ‌فریاد​ پیشینش دیده بود، فرق داشت. چراغِ گاز بودند و بلندیِ هر کدام تقریباً به‌اندازهٔ یک مردِ بالغ بود تا روشن کردنشان آسان باشد.

فلزِ سیاه محکم به شیشه چسبیده و طرحی شطرنجی ساخته بود که‌به‌محضِ​ «آثارِ هنریِ» کلاسیکی شبیهِ فانوس‌های کاغذی به بیرون می‌تاباند. سرما و گرما‌گوشه‌ای​ در هم آمیخته و تاریکی و روشنایی در کنارِ هم حضور داشتند.

کلاین و دان اسمیت با قدم زدن در‌چشم​ امتدادِ مسیری که با پرتوهای غروب پوشیده شده بود،‌تاریک​ از دروازهٔ فلزیِ نیمه‌باز واردِ خانهٔ اجاره‌ایِ ولچ شدند.

روبه‌روی ورودیِ اصلی، جاده‌ای سیمانی قرار داشت‌محکم​ که مستقیم به خانه‌ای ییلاقی و دوطبقه‌هنریِ​ می‌رسید. دو کالسکه می‌توانستند هم‌زمان از آن بگذرند.

سمتِ چپ باغی بود و سمتِ راست چمنزاری. عطرِ ملایم‌به‌محضِ​ و دلپذیرِ گل‌ها با بوی خنکِ علفِ تازه در هم‌پشتِ​ آمیخته و حسی از شادی و آرامش به انسان می‌بخشید.

کلاین به‌محضِ ورود‌بوی​ لرزید و به‌تازه​ اطراف چشم دوخت.

حس کرد در باغ، جایی در چمنزار،‌اطراف​ روی سقف، پشتِ تاب، یا جایی در‌پشتِ​ گوشه‌ای تاریک، جفت‌چشم‌هایی دارند او را می‌پایند!

واضح بود که هیچ‌کس آنجا‌فلزِ​ نیست؛ با این حال، کلاین حس‌شطرنجی​ می‌کرد در خیابانی شلوغ ایستاده است.

این تضادِ عجیب، این حسِ‌حسی​ غریب، او را مضطرب کرد.‌به‌محضِ​ سرمایی در امتدادِ ستونِ فقراتش دوید.

کلاین بی‌اختیار رو‌بوی​ به دان فریاد زد:‌حسی​ «یک جای کار می‌لنگد!»

حالتِ چهرهٔ دان بی‌تغییر ماند.‌ورود​ همان‌طور که کنارش راه می‌رفت، با‌چمنزار​ آرامش پاسخ داد: «فقط نادیده‌شان بگیر.»

چون «شاهینِ شب» چنین گفته بود، کلاین آن حسِ مورمورکننده را‌شطرنجی​ که با وجودِ تعقیب شدن، جاسوسی شدن و زیرِ نظر بودن‌گرما​ نمی‌توانست عاملش را ببیند، تاب آورد. قدم‌به‌قدم، به ورودیِ اصلیِ خانه رسید.

اگه یه کم دیگه این‌طوری پیش بره، دیوونه می‌شم... وقتی‌به‌محضِ​ دان دست دراز کرد تا در بزند، کلاین به‌سرعت برگشت.‌پشتِ​ گل‌ها در باد تکان می‌خوردند و هیچ‌کس به چشم نمی‌خورد.

صدایی که گویی از جهانی‌علفِ​ دیگر بود، از داخلِ خانه‌انسان​ به گوش رسید: «بفرمایید داخل، آقایان.»

دان دستگیره را چرخاند، در را‌لرزید​ باز کرد و به زنی که روی‌سقف​ مبل نشسته بود گفت: «دیلی، نتیجه‌ای داشت؟»

لوسترِ اتاقِ پذیرایی خاموش بود.‌فلزِ​ دو مبلِ چرمی دورِ یک‌طرحی​ میزِ عسلیِ مرمرین قرار داشتند.

روی میز شمعی روشن بود، اما شعله‌اش درخششی آبی‌رنگ و‌به‌محضِ​ لاجوردی داشت. این نور، اتاقِ پذیراییِ نیمه‌بسته، اتاقِ غذاخوری و‌پشتِ​ آشپزخانه را در هاله‌ای عجیب و وهم‌آور فرو برده بود.

وسطِ مبل، بانویی با ردای سیاهِ کلاه‌دار نشسته‌شادی​ بود که سایه‌چشم و رژِ گونهٔ آبی داشت. دستبندی‌دوخت​ نقره‌ای با آویزِ کریستالِ سفید دورِ مچش خودنمایی می‌کرد.

کلاین در اولین نگاه به او‌لرزید​ حسی وصف‌ناپذیر پیدا کرد. دقیقاً شبیهِ‌روی​ یک واسطهٔ ارواحِ واقعی لباس پوشیده بود...

یعنی داشت‌کردنشان​ خودش رو شبیهِ‌فلزِ​ کلیشه‌ها درست می‌کرد؟

دیلی، «واسطهٔ ارواح» با آن زیباییِ غریبش، با چشمانِ زمردین و درخشانش نگاهی گذرا‌چشم​ به کلاین انداخت. به دان اسمیت نگاه کرد و گفت: «ارواحِ اصلی همگی ناپدید‌هیچ‌کس​ شده‌اند، از جمله روحِ ولچ و نایا. در حالِ حاضر، این وروجک‌های کوچک هیچ‌چیز نمی‌دانند.»

ارواح؟ واسطهٔ ارواح... یعنی تمامِ اون چیزای نامرئی که پیش از این‌به‌محضِ​ داشتن زاغ‌سیاهم رو چوب می‌زدن، روح بودن؟ اون‌قدر زیاد بودن؟ کلاین کلاهش را‌تاریک​ برداشت و روی سینه‌اش گذاشت و با تعظیمی کوتاه گفت: «عصر بخیر، خانم.»

دان اسمیت آهی‌می‌بخشید​ کشید. «این کار‌لرزید​ را سخت می‌کند...»

«دیلی، ایشان کلاین مورتی‌باشد​ است. ببین می‌توانی چیزی از‌چسبیده​ او بیرون بکشی یا نه.»

دیلی، واسطهٔ ارواح، بی‌درنگ نگاهش را‌شادی​ به کلاین دوخت. به یک مبلِ‌لرزید​ تک‌نفره اشاره کرد و گفت: «لطفاً بنشینید.»

کلاین سر تکان داد و گفت:‌تازه​ «ممنونم.» چند قدم جلو رفت و‌به‌محضِ​ مطیعانه نشست. قلبش بی‌اختیار تند می‌زد.

اینکه زنده بمونم، اینکه با موفقیت از‌اطراف​ این مخمصه رد بشم یا رازها م‌پشتِ​ لو بره، همه‌ش به اتفاقاتِ بعدی بستگی داره!

و چیزی که بیش از همه احساسِ درماندگی‌شیشه​ به او می‌داد، این بود که هیچ تکیه‌گاهی‌شبیهِ​ نداشت. فقط می‌توانست به خاص بودنِ ذاتی‌اش امید ببندد...

این حس واقعاً‌علفِ​ مزخرفه... کلاین با تلخ‌کامی‌آرامش​ با خود فکر کرد.

سپس، دان روی مبلِ دونفرهٔ روبه‌روی‌تازه​ کلاین نشست. دیلی دو بطریِ شیشه‌ای به‌اندازهٔ‌ورود​ انگشتِ شست از کیسهٔ کمری‌اش بیرون آورد.

چشمانِ زمردینش به کلاین لبخند زدند و گفت: «اینجا به کمی کمک نیاز دارم. هرچه باشد شما دشمن نیستید، نمی‌توانم با خشونت با‌آنجا​ شما رفتار کنم. ممکن است باعثِ ناراحتی یا دردتان شود. چه‌بسا عوارضِ جانبیِ جدی هم برایتان به جا بگذارد. به شما عطرهایی می‌دهم‌بی‌تغییر​ که حسی لطیف و آرام‌بخش به شما می‌بخشد و اجازه می‌دهد ذره‌ذره خود را رها کنید تا بتوانید واقعاً در آن احساسات غرق شوید.»

لحنش یه جوریه... دهانِ‌باشد​ کلاین باز ماند و‌شیشه​ چشمانش پر از بهت شد.

دان که روبه‌رویش نشسته بود، خندید و گفت: «معذب نشوید. ما با آن آدم‌های کلیسای سرورِ‌جایی​ توفان‌ها فرق داریم. اینجا خانم‌ها هم می‌توانند کلامی سر‌به‌سرِ مردان بگذارند. در این مورد، باید بتوانید درک‌خیابانی​ کنید. مادرتان از پیروانِ مؤمنِ الهه بود. شما و برادرتان هم در کلیسا به مدرسهٔ یکشنبه‌ها می‌رفتید.»

کلاین که نمی‌توانست کلماتِ مناسب را پیدا کند، با دست اشاره‌می‌بخشید​ کرد و گفت: «درک می‌کنم. فقط هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ایشان این‌قدر...‌پشتِ​ این‌قدر...» چیزی نمانده بود ترجمهٔ مستقیمِ واژهٔ «راننده‌کهنه‌کار» را به زبان بیاورد.

گوشه‌های لبِ دان بالا رفت و گفت: «نگران نباشید. راستش دیلی‌چمنزار​ به‌ندرت این کار را می‌کند. او فقط می‌خواهد با این روش‌ها‌هیچ‌کس​ شما را آرام کند. او جنازه‌ها را به مردان ترجیح می‌دهد.»

دیلی با لبخند میانِ‌باشد​ حرفش پرید: «طوری حرف‌شیشه​ می‌زنید که انگار منحرفم.»

او درِ یکی از بطری‌های کوچک‌شادی​ را باز کرد و چند قطره‌لرزید​ روی شعلهٔ آبیِ روشنِ شمع چکاند.

«وانیلِ شب، گلِ خواب‌آور و بابونه؛ همگی تقطیر و عصاره‌گیری شده‌اند‌می‌بخشید​ تا این اسانسِ گلِ معطر را بسازند. من به آن می‌گویم‌پشتِ​ "آمانتا"؛ در زبانِ هرمس به معنای آرامش است. بوی واقعاً شگفت‌انگیزی دارد.»

همان‌طور که گپ می‌زدند، شعلهٔ شمع‌لرزید​ سوسو زد، اسانسِ گل را تبخیر کرد‌سقف​ و اتاق را از عطرِ آن آکند.

رایحه‌ای مسحورکننده و زیبا به مشامِ کلاین‌محکم​ رسید. دیگر احساسِ تنش نمی‌کرد. بی‌درنگ آرام شد،‌کلاسیکی​ گویی به تاریکیِ شبی خاموش خیره شده بود.

«این بطری چشمِ روح نام دارد. پوست و برگِ درختانِ خونِ اژدها و صنوبر هفت روز در آفتاب‌روی​ خشک شده و سه بار جوشانده می‌شوند. سپس آن‌ها را در شرابِ لانتی می‌خیسانند. البته در حینِ این‌تضادِ​ کار چند ورد هم خوانده می‌شود...» هم‌زمان با توصیفِ دیلی، مادهٔ کهربایی‌رنگ روی شعلهٔ آبیِ لاجوردیِ شمع چکید.

کلاین با استشمامِ بوی اثیریِ شرابِ معطر، متوجه شد که شعلهٔ‌می‌بخشید​ شمع دیوانه‌وار می‌رقصد. درخششِ سایه‌چشم و رژِ گونهٔ آبیِ دیلی به‌پشتِ​ طرزِ عجیبی می‌تابید، تا جایی که کلاین همه‌چیز را دوتا می‌دید.

«این کمکِ بزرگی برای ارتباط‌ورود​ با ارواح است. همچنین اسانسِ گلی‌چمنزار​ است که به‌اندازهٔ کافی مسحورکننده است...»

همان‌طور که دیلی پیوسته توضیح‌فلزِ​ می‌داد، کلاین حس کرد صدایش‌طرحی​ از همه‌جا به گوش می‌رسد.

کلاینِ سردرگم به اطراف نگاه کرد و متوجه شد همه‌چیز تار است و تاب می‌خورد.‌دوخت​ حس می‌کرد لایه‌لایه مه او را در بر گرفته است. حتی بدنش نیز تاب می‌خورد‌نیست​ و رفته‌رفته محو می‌شد، تا اینکه در هوا شناور شد و تعادلش را از دست داد.

رنگ‌ها همچون نقاشیِ امپرسیونیستی در هم آمیخته بودند؛ سرخ‌ها سرخ‌تر، آبی‌ها آبی‌تر و سیاه‌ها سیاه‌تر‌اطراف​ به چشم می‌آمدند و از همیشه نمایان‌تر بودند. فضا رؤیایی و مه‌آلود بود. زمزمه‌های واضحی‌هیچ‌کس​ از اطراف به گوش می‌رسید، گویی صدها و هزاران آدمِ نامرئی در حالِ بحث بودند.

این حس شبیه همون آیینِ ارتقای بختیه که‌چشم​ قبلاً انجام دادم، ولی بدون اون‌جور جنونی که‌گوشه‌ای​ باعث می‌شه حس کنی سرت داره منفجر می‌شه...

کلاین به اطراف نگاه‌باشد​ کرد و با تعجب‌شیشه​ پیشِ خودش فکر کرد.

در این لحظه، نگاهش روی جفت چشمی قفل شد که همچون زمرد شفاف بود. روی «مبلی» تار،‌چمنزار​ دیلی با ردایی سیاه نشسته بود. نگاهش به شکلی عجیب روی تاجِ سرِ کلاین متمرکز بود. لبخندی‌شلوغ​ زد و با صدایی ملایم گفت: «بگذارید خودم را درست معرفی کنم. من واسطهٔ ارواح، دیلی هستم.»

هنوز می‌تونم... منطقی فکر کنم... درست‌تازه​ مثل وقتیه که تو اون آیینِ‌به‌محضِ​ ارتقای بخت و اون گردهمایی بودم...

این فکر از ذهن کلاین‌ورود​ گذشت. او عمداً خودش را‌جایی​ گیج نشان داد و گفت: «سلام...»

«جهانِ ذهنیِ انسان‌ها بسیار پهناور است. رازهای بسیاری درونِ ذهن نهفته است. به اقیانوس نگاه کنید؛ آنچه‌فانوس‌های​ ما از آن می‌دانیم تنها در سطح است. اما در واقعیت، در اعماقِ اقیانوس بخشِ نادیدنیِ بزرگ‌تری‌غروب​ وجود دارد. غیر از جزیره‌ها، کلِ اقیانوس آنجاست. و آسمانِ بی‌کرانی هست که نمادِ عالمِ ارواح است...

«شما روحِ بدنِ خود هستید. نه‌تنها از جزیره‌های‌انسان​ بالا خبر دارید، بلکه از چیزهای پنهان در‌جایی​ زیرِ دریا و همچنین از کلِ اقیانوس نیز آگاهید...

«هر چیزی که وجود دارد، ردی از خود به جا می‌گذارد. خاطراتِ‌به‌محضِ​ سطحیِ جزیره‌ها شاید پاک شوند، اما آنچه در زیرِ دریا و کلِ‌گوشه‌ای​ اقیانوس باقی مانده، قطعاً بازتابِ متناظری در آن به جا خواهد گذاشت...»

دیلی پیوسته حرف می‌زد و کلاین را مسحور می‌کرد. بادها و سایه‌های مبهمِ اطراف‌پشتِ​ نیز شکل‌های مشابهی به خود گرفتند. گویی روانِ کلاین کاملاً به شکلِ یک اقیانوس‌شلوغ​ عیان شده بود و انتظار می‌کشید تا او در آن بگردد و کشف کند.

کلاین صبورانه تماشا می‌کرد و گهگاه اقیانوس‌محکم​ را «متلاطم» می‌ساخت. سپس با صدایی وهم‌آلود‌هنریِ​ پاسخ داد: «نه... به یاد نمی‌آورم... فراموش کرده‌ام...»

او عذابش‌خنکِ​ را دقیقاً‌تازه​ به‌اندازه ابراز کرد.

دیلی سعی کرد بارِ دیگر‌علفِ​ او را هدایت کند، اما‌انسان​ کلاینِ هوشیار تحت‌تأثیر قرار نگرفت.

«بسیار خب.‌انسان​ همین‌جا تمامش‌به‌محضِ​ می‌کنیم. می‌توانید بروید.»

«بروید.»

«بروید...»

صدای وهم‌آلود در فضا ماندگار شد و دیلی‌شادی​ ناپدید گشت. باد و سایه‌ها آرام گرفتند و بوی‌دوخت​ اثیری و عطرِ لطیفِ شرابِ معطر دوباره واضح‌تر شد.

رنگ‌ها به حالتِ عادی بازگشتند و آن‌اطراف​ حسِ گنگی دیگر از بین رفت. بدنِ کلاین‌تاب​ لرزید و دوباره تعادلش را به دست آورد.

چشمانش را که اصلاً به یاد نداشت بسته باشد، باز کرد و متوجه شد‌هنریِ​ شمع با شعلهٔ آبیِ روشنش هنوز پیشِ رویش است. دان اسمیت همچنان راحت روی‌داشتند​ کاناپه لم داده بود. دیلی نیز با ردای کلاه‌دارِ سیاهش در همان حال بود.

دان ابرو در هم کشید و به‌آرامش​ دیلی خیره شد: «چرا از نظریهٔ آن دسته‌دوخت​ از دیوانگانِ پلید، یعنی کیمیاگرانِ روان استفاده کردید؟»

دیلی همان‌طور که دو بطریِ کوچک را کنار می‌گذاشت، با‌انسان​ آرامش پاسخ داد: «فکر می‌کنم کاملاً دقیق است. دست‌کم با‌روی​ برخی از چیزهایی که پیش‌تر با آن‌ها برخورد داشته‌ام هم‌خوانی دارد...»

دیلی بی‌آنکه منتظرِ پاسخِ دان بماند، شانه‌اطراف​ بالا انداخت و گفت: «این آدمِ حقه‌باز حتی‌تاب​ ردی هم از خودش به جا نگذاشته است.»

کلاین با شنیدنِ این حرف، آهِ آسودگی‌محکم​ کشید. متظاهرانه پرسید: «اوه، تمام شد؟ چه‌هنریِ​ اتفاقی افتاد؟ حس کردم فقط چرتی زدم...»

یعنی قبول شدم، مگه نه؟

خدا رو شکر که‌خنکِ​ اون «آیینِ ارتقای بخت»‌شادی​ رو به‌عنوانِ تمرین داشتم!

دان حرفش را قطع کرد و به‌اطراف​ دیلی نگریست: «همین‌طور فرضش کنید.» و پرسید:‌پشتِ​ «آیا اجسادِ ولچ و نایا را بررسی کرده‌اید؟»

دیلی برخاست و به شمع اشاره کرد: «اجساد خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کنید با ما حرف می‌زنند.‌کاغذی​ جای تأسف است که ولچ و نایا واقعاً خودکشی کرده‌اند. بنابراین، نیرویی که آن‌ها را به این کار‌شده​ واداشته ترسناک است. حتی یک رد هم به جا نمانده است.» سپس افزود: «من به کمی استراحت نیاز دارم.»

درخششِ آبیِ لاجوردی ناپدید شد‌حسی​ و خانه بی‌درنگ در سایهٔ‌به‌محضِ​ مبهمی از رنگِ سرخ فرو رفت.

...

دان همان‌طور که کلاین را به سمتِ در هدایت می‌کرد، گفت:‌چمنزار​ «تبریک می‌گویم. اکنون می‌توانید به خانه برگردید. اما یادتان باشد که این‌آنجا​ ماجرا را برای عزیزانتان فاش نکنید. باید در این باره قول بدهید.»

کلاین با تعجب پرسید: «آیا‌فلزِ​ نیازی نیست نفرین‌ها یا ردهای به‌جامانده‌شطرنجی​ از ارواحِ پلید را بررسی کنید؟»

دان به‌سادگی پاسخ داد: «دیلی‌حسی​ چیزی در این باره نگفت،‌به‌محضِ​ پس نیازی به آن نیست.»

کلاین آرام گرفت. با به یاد آوردنِ نگرانی‌های‌شادی​ پیشینش، شتابان پرسید: «چطور می‌توانم مطمئن باشم که از‌دوخت​ این به بعد از دردسر در امان خواهم بود؟»

دان گوشهٔ لبش را کج کرد و گفت: «نگران نباشید. بر اساسِ آمارِ‌سقف​ حوادثِ مشابه در گذشته، ۸۰ درصد از بازماندگانِ این‌گونه حوادث هیچ‌گونه عوارضِ وحشتناکی‌می‌کرد​ را تجربه نمی‌کنند. بله... این بر اساسِ چیزی است که من می‌دانم... تقریباً... کم‌وبیش...»

کلاین که جرئت نداشت بختش‌فلزِ​ را بیازماید، گفت: «پس... هنوز‌طرحی​ یک‌پنجمِ آن بیچاره‌ها باقی مانده‌اند...»

دان همان‌طور که به کالسکه نزدیک می‌شد، با بی‌خیالی گفت: «پس می‌توانید به پیوستن به ما به‌عنوانِ کارمندِ غیرنظامی‌سقف​ فکر کنید. این‌گونه، حتی اگر پیش‌درآمدی هم در کار باشد، می‌توانیم به‌موقع کشفش کنیم. یا خیلی ساده، یک فرابشر شوید.‌غریب​ هرچه باشد، ما دایه نیستیم. نمی‌توانیم تمامِ روز تر و خشکتان کنیم و حتی بپاییم که با زنان چه می‌کنید.»

کلاین با‌گل‌ها​ تردید پرسید:‌خنکِ​ «من می‌توانم؟»

البته انتظارِ چندانی نداشت. هرچه باشد، مگر‌اطراف​ ممکن بود به این راحتی عضوِ شاهین‌های شب‌تاب​ شود و قدرتِ فرابشران را به دست آورد؟

این همون قدرتِ فرابشرهاست!

دان مکث کرد‌علفِ​ و سرش را‌شادی​ چرخاند تا نگاهش کند.

«این‌طور نیست‌گل‌ها​ که نتوانید...‌خنکِ​ بستگی دارد...»

چی؟

این چرخشِ ناگهانی در حرف‌های او کلاین‌محکم​ را جا آورد. کلاین پیش از آنکه پاسخ‌کلاسیکی​ دهد، مات‌ومبهوت به کنارِ کالسکه خیره ماند: «واقعاً؟»

داری با کی‌علفِ​ شوخی می‌کنی؟ مگه فرابشر‌آرامش​ شدن به این کشکیه؟

دان خندهٔ آرامی سر‌خنکِ​ داد؛ چشمانِ خاکستری‌اش در‌شادی​ سایهٔ کالسکه پنهان بود.

«حرفم را باور نمی‌کنید، نه؟ در واقع،‌اطراف​ وقتی یک شاهینِ شب می‌شوید چیزهای زیادی‌پشتِ​ را از دست می‌دهید. برای مثال، آزادی را.

«حتی اگر الان در این باره صحبت نکنیم، مسئلهٔ دیگری در میان‌ساخته​ است. نخست آنکه شما نه عضوِ روحانیان هستید و نه یک مؤمنِ‌تاریکی​ سرسخت. نمی‌توانید هرچه دلتان می‌خواهد انتخاب کنید یا امن‌ترین راه را برگزینید.»

دان دستگیره را گرفت و همان‌طور که سوارِ کالسکه می‌شد، ادامه داد: «و دوم اینکه...‌دوخت​ در میانِ پرونده‌هایی که ما—یعنی ما، مجریانِ کیفر، ذهنِ جمعیِ ماشین و دیگر نهادهای قضایی—سالانه‌نیست​ با آن‌ها سروکار داریم، یک‌چهارمشان نتیجهٔ کارِ فرابشرانی است که مهارشان را از دست داده‌اند.»

یک‌چهارم... فرابشرهایی‌گل‌ها​ که مهارشون رو‌علفِ​ از دست دادن...

کلاین مات‌ومبهوت مانده بود.

درست در همان لحظه، دان کمی برگشت. چشمانِ خاکستری‌اش ژرف‌طرحی​ بود. بی‌هیچ نشانی از لبخند، ادامه داد: «و در میانِ‌می‌تاباند​ آن یک‌چهارم پرونده، شمارِ زیادی از آن‌ها هم‌تیمی‌های خودمان هستند.»

ناولها | novelha.net