چپتر 213: پایانِ نگهبان
0سوین از کابین بیرون دوید. به موجود نزدیک شد،انفجار بازویش را عقب برد و مانند یک چکشِ بخارموقتاً به هیولا ضربه زد. مشتهایش بر سرِ هیولا فرود آمد.
اما بهزحمت میتوانست زخمی ایجاد کند، چه رسد به آسیبیبپرد مرگبار. با این حال، کلاین حس میکرد نیرویی که پیرمردِزبانِ چشمآبی در خود جمع میکرد، سرانجام به اوجِ خود رسیده است.
بوووم! انگار هیولا به خود آمده بود. بازویش را تابمیخواست داد و سوین را وادار کرد پنج قدم به عقبجیب برود. با هر قدمِ او، ترکهایی روی عرشه نقش میبست.
کلاین با دیدنِ اینکه هیولا میخواست برگرددتاپ و از کشتیِ باری پایین بپرد، شتابانفرو طلسمِ کوچکِ خواب را از جیب بیرون کشید.
سپس با مهارت، واژهتاریکیِ را به زبانِ هرمسِخفهٔ باستانی زمزمه کرد: «شبِ جاوید!»
ناگهان کلاین حس کرد طلسمِ نقرهایبرگردد در دستش مثلِ یخ سرد شد،طلسمِ گویی از برف ساخته شده بود.
زیاد به آن فکر نکرد. نیروی روحیاش را بهاینکه درونِ طلسم فرستاد، بازویش را عقب برد و با پرتابیخواب رو به جلو، طلسم را به سوی هیولا روانه کرد.
در همین حال،همچون هیولای انسانماهی بهپخش هوا پریده بود.
شعلههای سرخِ تیره تاریکیِ اطراف را روشنصدای کرد و صدای خفهٔ انفجار، همچون پیشدرآمدیتاپ بر یک خواب، بهسرعت به اطراف پخش شد.
تاپ!
هیولا روی اسکله افتادروی و مچاله شد. موقتاً دراینکه حالتی نیمهخواب فرو رفته بود.
کلاین تازه میخواست به لبهٔ کشتی بشتابد و به سرِمچاله هیولا شلیک کند که ناگهان دید سوین بیرون دوید وشلیک پایین پرید. دیگر اثری از یونیفرمِ نیروی دریایی در تنش نبود.
در میانِ زمین وتاریکیِ هوا حالتش را تغییرخفهٔ داد و عضلاتش منقبض شد.
کلاین با درکِ روحیاش فورانِ چیزی را حس کرد که تا آن لحظهکوچکِ سرکوب شده بود. سوین از آسمان فرود آمد و خود را به بدنِناگهان هیولا کوبید. سپس کمر راست کرد و مشتِ سنگینی بر سرِ هیولا فرود آورد.
تَرَق!
جمجمهٔ هیولا خُرد شد. خونِ سرخِپخش تیره و مادهٔ خاکستریِ مغز، آمیختهحالتی با مایعِ چسبناکِ سبز، روی زمین پاشید.
کلاین که نزدیکِ لبهٔ شکستهٔ کشتیروشن ایستاده بود، زیرِ لب گفت: «اینبهسرعت یکی از تواناییهای یک خشمزاد است؟»
نیلِ پیر بازوی چپش را گرفتبرگردد و خم شد تا به آنچهطلسمِ پایین رخ داده بود نگاه کند.
در آن لحظه، سوین صاف ایستادهنقش بود. به هیولای زیرِ پایش کهکشتیِ تازه جان داده بود خیره ماند.
قمقمهای فلزی بیرون آورد و درش را باز کرد.افتاد نیمی از نوشیدنی را سر کشید و سپس قمقمهکشتی را کج کرد تا باقیماندهاش را روی هیولا بریزد.
با پایانِ این کار، سویناطراف انگار بسیار پیرتر شده بودهمچون و پشتش کمی قوز برداشت.
نیلِ پیر با دیدنِ صحنهٔ پایین آهی کشید. رو به کلاین زمزمه کرد: «من این مجریِ کیفر را کهواژه مهارش را از دست داد میشناختم. نزدیکِ سی سال همراهِ سوین بود. یک بار ارواحِ آبی را که درنیروی ساحل آدم میکشتند پاکسازی کرد. فرابشرانِ پلیدی را هم که میخواستند از طریقِ رودِ تاساک فرار کنند دستگیر کرده بود...»
حرفش را ادامه نداد، اما کلاین منظورش را فهمید:اینکه نگهبانی که خدماتِ بسیاری کرده و هیولاهای بیشماری راکوچکِ کشته بود، در نهایت خودش به یک هیولا تبدیل شد.
این یک اتفاقِ نادر نبود. سرنوشتِ محتملی بوداسکله که بسیاری از اعضای شاهینهای شب، مجریانِ کیفرتازه یا ذهنِ جمعیِ ماشین روزی با آن روبهرو میشدند.
یادداشت مترجم
یادداشتِ نویسنده (خلاصه): نویسنده در یادداشتی به مناسبتِ پولی شدنِ فصلهای رمان در سایتِ مبدأ، اشاره میکند که سیستمِ قدرتِ این داستان (۲۲ مسیر، ۲۲۰ معجون و شغل) با الهام از اساطیرِ کثولو، بنیادِ اسسیپی و فضای استیمپانکِ انقلابِ صنعتیِ اول ساخته شده است و دلیلِ کُند بودنِ روندِ داستان در جلدِ اول، پرداختِ دقیقِ همین جهانسازی بوده است.