---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 149: اشارهٔ مستقیم • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 149: اشارهٔ مستقیم

0

کلاین به دان‌حرف‌هایش​ اسمیتِ جدی نگاه کرد‌کشید​ و ناگهان لبخند زد.

«کاپیتان، دیروز متوجهِ چیزی شدم.»

دان با لحنی جدی پرسید: «و‌می‌دهیم​ آن چیست؟» او به عقب تکیه‌می‌شویم​ داد و دست‌های گره‌خورده‌اش را باز کرد.

کلاین متنی را‌کند​ که آماده کرده‌خدا​ بود، به یاد آورد.

«وقتی داشتم تجربیاتِ گذشته‌ام را جمع‌بندی می‌کردم، فهمیدم که نام‌های معجون‌های رده دربردارندهٔ مجموعهٔ کاملی از اصول هستند که‌فقط​ می‌توانند به ما در مهارِ آن‌ها کمک کنند؛ اصولی که به ما اجازه می‌دهند از آثارِ منفی در امان‌مسیرِ​ بمانیم. وقتی کارها را بر اساسِ این اصول انجام می‌دهیم، انگار به عضوی از آن شغلِ مربوطه تبدیل می‌شویم.

«به همین ترتیب، این اصول پنهان‌اند. آن‌ها را مستقیماً به شما نمی‌گویند.‌کند​ تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که ذره‌ذره از شغلِ مربوطه نتیجه‌گیری‌این‌جوری​ کنیم و سپس درکمان را بر اساسِ بازخوردهای متفاوتی که می‌گیریم، تنظیم نماییم.

«بنابراین، وقتی در باشگاهِ غیب‌بینی به یک غیب‌بینِ واقعی‌شغلِ​ تبدیل شدم و اصولِ غیب‌بین را به دست آوردم،‌نمی‌گویند​ توهماتِ شنیداری و دیداری‌ای که آزارم می‌دادند، به‌کلی ناپدید شدند.

«این چیزی است که فهمیدم.»

پس از پایانِ حرف‌هایش، کلاین پیشِ خود آهی‌هرچه​ کشید. او هرچه را که لازم بود گفته بود،‌کند​ جز اینکه صراحتاً به واژهٔ «ایفای نقش» اشاره کند.

هعی، فقط خدا کنه کاپیتان وقتی ازش می‌پرسن، به کلیسا نگه که من از الان به همچین ایده‌هایی رسیدم. این‌جوری خیلی بیشتر می‌رم تو چشم... تازه قضیهٔ‌بیشتر​ رابطهٔ مسیرِ غیب‌بین و خاندانِ آنتیگونوس هم هست. اونم ممکنه آخرسر دردسرساز بشه. اما کاپیتان هم انواع و اقسامِ موقعیت‌ها رو تجربه کرده و آدمِ باتجربه و‌می‌شه​ باهوشیه. وقتی «روشِ ایفای نقش» رو بفهمه، قطعاً متوجه می‌شه که کلیسا داره اطلاعاتِ مربوطه رو مخفی می‌کنه. خودش می‌دونه چی باید بگه و چی نباید بگه...

کلاین افکارِ‌کارها​ پیچیدهٔ بسیاری‌این​ در سر داشت.

اما به‌سرعت‌اشاره​ تصمیم گرفت‌هعی​ و نقشه‌ای کشید.

اگه کاپیتان هنوزم نتونه «روشِ ایفای نقش» رو‌هرچه​ درک کنه یا بویی از پنهان‌کاریِ کلیسا ببره، قبل‌کند​ از اینکه درخواستِ ویژه رو بدم، رُک‌وراست بهش می‌گم!

آره، اول‌کشید​ امتحانش می‌کنم‌لازم​ ببینم چقدر می‌دونه...

دان در سکوت به‌این​ توضیحاتِ کلاین گوش داد و‌شغلِ​ چشمانِ خاکستری‌اش حتی ژرف‌تر شد.

او نزدیک به بیست ثانیه‌فقط​ در سکوت شقیقه‌هایش را مالید،‌کلیسا​ سپس پیپش را برداشت و بویید.

پس از بوییدنِ آن، قوطی‌کبریتی‌خود​ بیرون آورد و ظاهراً قوانینِ‌گفته​ شاهین‌های شب را از یاد برد.

دودِ سفید در هوا پیچید.‌گفته​ دان چشمانش را بست و‌نقش​ گویی از بوی تنباکو لذت می‌برد.

پس از مدتی، چشمانش‌این​ را باز کرد و‌عضوی​ به کلاین لبخند زد.

«ببخشید، فراموش‌اشاره​ کردم که‌هعی​ شما سیگار نمی‌کشید.»

کلاین با کمالِ جدیت‌پیشِ​ پاسخ داد: «سیگار کشیدن‌هرچه​ برای سلامتی‌تان مضر است.»

دان درحالی‌که پیپ‌هرچه​ در دست داشت،‌اینکه​ به فکر فرو رفت.

«انگار من‌کارها​ هم متوجهِ‌این​ چیزی شده‌ام.»

نه کاپیتان، تو هیچی‌هعی​ نمی‌فهمی! فقط لطفاً این‌قدر‌ازش​ تو خواب‌های من پرسه نزن!

کلاین چیزی نگفت‌حرف‌هایش​ و در عوض،‌آهی​ لبخندی دوستانه زد.

دان درحالی‌که کامِ عمیقی از تنباکو و نعناع‌واژهٔ​ می‌گرفت، نیمه‌شوخی به کلاین گفت: «شاید خیلی طول‌کنه​ نکشد که درخواستِ ویژه‌تان را به من بدهید...»

می‌تونم همین فردا تحویلش بدم؟

کلاین در دل پاسخ داد.‌فقط​ ساعتِ جیبی‌اش را بیرون آورد‌کلیسا​ و به زمان نگاه کرد.

«کاپیتان، باید پیشِ نیلِ‌پیشِ​ پیر باشم. درس‌های علومِ‌هرچه​ غریبهٔ امروز به‌زودی شروع می‌شود.»

«بسیار خب.» دان درحالی‌که هنوز‌گفته​ پیپش را در دست داشت،‌نقش​ رفتنِ کلاین را تماشا کرد.

کلاین پس از بستنِ درِ دفترِ کاپیتان، با روحیه‌ای عالی‌مربوطه​ به‌سوی پله‌های زیرزمین به راه افتاد. وقتی از کنارِ دفترِ‌کاری​ کارمندان می‌گذشت، دو غریبه، یک مرد و یک زن را دید.

کارمندای جدید...

ذهنِ کلاین به‌حرف‌هایش​ پرواز درآمد و‌آهی​ سپس در دل افزود:

تا دو روزِ دیگه،‌لازم​ قطعاً تو همین هفته،‌واژهٔ​ درخواستم رو به کاپیتان می‌دم!

بعدش یه سری بازرسی‌ها‌این​ رو می‌گذرونم و می‌شم‌عضوی​ یه دلقکِ ردهٔ ۸!

...

کلاین در امتدادِ راهروی زیرزمینیِ ساکت،‌آهی​ به‌سوی اسلحه‌خانه پیچید و درِ اتاقِ‌صراحتاً​ نگهبانی را هل داد و باز کرد.

کلاین با دیدنِ نیلِ‌لازم​ پیر جا خورد و‌واژهٔ​ پرسید: «چه اتفاقی برایتان افتاده؟»

نیلِ پیر بی‌حوصله به نظر می‌رسید و چهره‌اش رنگ‌پریده بود. او مدام خمیازه می‌کشید و گفت: «اخیراً کمی یبوست‌تنها​ داشتم. دیشب جادوی آیینی‌ای را امتحان کردم که می‌تواند چنین مشکلاتی را حل کند. در نهایت... کلِ شب را‌واقعی​ خوب نخوابیدم. مجبور شدم چند بار به دستشویی بروم و در آخر، نزدیک بود روی کاسهٔ توالت خوابم ببرد.»

خب، مشکلِ‌اشاره​ یبوست که‌هعی​ حل شده...

کلاین با دیدنِ اینکه‌پیشِ​ مشکلِ جدی‌ای در میان نیست،‌لازم​ نزدیک بود بزند زیرِ خنده.

اما خودش را‌هرچه​ کنترل کرد و پرسید:‌صراحتاً​ «الان حالتان بهتر است؟»

هم‌زمان، نگرانی‌اش باعث شد دو بار به دندانِ آسیابِ‌شغلِ​ سمتِ چپش ضربه بزند. او از دیدِ روحی‌اش استفاده‌نمی‌گویند​ کرد تا هالهٔ سلامتیِ نیلِ پیر را مشاهده کند.

یه کم تیرگی و ناخالصی تو رنگِ‌کنه​ زردِ دستگاهِ گوارش و رنگِ نارنجیِ کلیه‌ها هست،‌رسیدم​ اما خیلی جدی نیست و تو محدودهٔ قابل‌قبولیه...

کلاین آهِ آسودگی کشید.

نیلِ پیر مثلِ یک معتاد خمیازه کشید و گفت: «الان خوبم.‌اشاره​ از فرای کمی داروی اسهال گرفتم. درسِ ماوراییِ امروز را خودت‌همچین​ بخوان. به‌هرحال فقط دو سه روز از مطالب باقی مانده است.»

کلاین مؤدبانه پاسخ داد: «بسیار خب. می‌توانم در‌عضوی​ نگهبانی از اسلحه‌خانه کمکتان کنم و همین‌جا درس‌مستقیماً​ بخوانم. چطور است بروید و در اتاقِ استراحت بخوابید؟»

نیلِ پیر بی‌درنگ کمرش را صاف کرد.‌کنه​ چشمانش برقی زد و جواب داد: «پسرجان،‌ایده‌هایی​ تو قطعاً بعد از فرای مهربان‌ترین شاهینِ شبی!

«اسلحه‌خانه را به تو می‌سپارم!»

کوسنی را که روی زانوهایش گذاشته بود برداشت‌واژهٔ​ و همچون توفانی از اتاقِ نگهبانی بیرون دوید‌کنه​ و کلاین را مات‌ومبهوت، تنها آنجا رها کرد.

...

شرکتِ امنیتیِ خارِ سیاه صبح مأموریتِ اضافه‌ای پذیرفت. این کار شاملِ همراهیِ تاجری‌همچین​ ثروتمند تا بندر برای انجامِ یک معامله بود. لئونارد و کنلی به‌آسانی انجامش‌آنتیگونوس​ دادند و دستمزدِ اضافه‌ای به جیب زدند که حسادتِ شدیدِ کلاین را برانگیخت.

روزش را به یادگیریِ علومِ غریبه و‌کشید​ تمرینِ تیراندازی گذراند و زیرِ دستِ مربی گوین،‌نقش​ که انگار از چیزی آشفته بود، شکنجه شد.

هاف، هاف... کلاین نفس‌نفس می‌زد. زمانِ زیادی‌صراحتاً​ گذشت تا دوباره جان بگیرد و بتواند‌فقط​ دوش بگیرد و لباس‌هایش را عوض کند.

پس از خروج از خانهٔ گوین به تکاپو‌عضوی​ ادامه داد. دو سولی خرجِ کالسکه کرد و‌مستقیماً​ ده خانهٔ دیگرِ دارای دودکشِ سرخ را بررسی کرد.

وقتی آخرین خانهٔ دودکش‌سرخ‌هعی​ از تیررسِ نگاهش خارج شد،‌می‌پرسن​ چهرهٔ کلاین بسیار جدی شد.

خونهٔ دودکش‌سرخی که تو غیب‌بینیم دیدم، تو لیستِ خونه‌هایی که مستأجرشون تازه عوض شده نیست... اگه این‌طور باشه، کار‌فقط​ حسابی گره خورده. خدا می‌دونه بررسیِ ۱۶۰۰ تا خونه چقدر وقت می‌بره... هوف. واسه همچین کاری از هیچ‌کس هم‌مسیرِ​ نمی‌تونم کمک بخوام. هر چی باشه، فقط خودمم که با دیدنِ هدف، نیروی روحیم اون حسِ آشنایی رو بهم می‌ده...

ناامید نشو، جا نزن. هر وقت وقتِ خالی داشتم به‌نقش​ بررسی ادامه می‌دم. سعی می‌کنم تو سه ماه، نه—دو ماه‌نگه​ تمومش کنم! کی می‌دونه، شاید هدف تو بررسیِ فردا پیدا بشه!

تازه وقتی برگشتم اطلاعات رو‌انجام​ مرتب می‌کنم و بر اساسِ‌مربوطه​ فاصلهٔ محله‌ها یه مسیرِ درست می‌چینم!

کلاین این‌گونه به خودش‌هعی​ انگیزه داد و احساسِ‌ازش​ سرخوردگی را پس زد.

حالا که تصمیمش را گرفته بود، می‌خواست به‌هرچه​ کالسکه‌چی بگوید به سمتِ خیابانِ نرگس بپیچد. اما ناگهان‌کند​ متوجه شد به محلِ اقامتِ آقای آزیک نزدیک است.

آقای آزیک قبل از اینکه بره تعطیلات، برام نوشت که یه‌وقت تو همین هفته برمی‌گرده، ولی تاریخِ دقیقش رو نگفت. حالا که‌همچین​ سرِ راهمه، براش یه یادداشت می‌ذارم. از طرفی، این کالسکه رو با دو سولی واسه یه ساعت کرایه کردم و وقتش هم‌اقسامِ​ دیگه داره تموم می‌شه. جلوی خونهٔ آقای آزیک پیاده می‌شم و بعدش با یه کالسکهٔ عمومی برمی‌گردم... کلاین بی‌درنگ تصمیمش را گرفت.

چهار دقیقه بعد، از‌این​ کالسکه پیاده شد و به‌شغلِ​ مقابلِ خانهٔ آقای آزیک رسید.

خانه‌های این محله به‌وضوح بهتر از خانه‌های خیابانِ نرگس بودند،‌کلیسا​ اما به پای خانه‌های خیابانِ هاوز نمی‌رسیدند. جلوی خانه تکه‌چمنی‌چشم​ به چشم می‌خورد و در پشتِ آن باغچهٔ کوچکی بود.

دینگ! دینگ! دینگ!

کلاین طنابِ بیرونِ در‌لازم​ را کشید و زنگِ‌واژهٔ​ داخلِ خانه به صدا درآمد.

لحظاتی بعد، صدای قدم‌هایی‌این​ از داخل به گوش‌عضوی​ رسید و در باز شد.

چهرهٔ آرام و پوستِ برنزهٔ آزیک در برابرِ کلاین‌می‌پرسن​ ظاهر شد. چون در خانه بود، تنها پیراهنی سفید و‌می‌رم​ ساده، جلیقه‌ای قهوه‌ای و شلواری هم‌رنگِ آن به تن داشت.

آزیک با اشتیاق سلام کرد:‌خود​ «کلاین؟ تازه می‌خواستم برایت نامه‌گفته​ بنویسم. همین دیشب رسیدم خانه.»

کلاین به خالِ‌هرچه​ کوچکِ نزدیکِ گوشِ‌اینکه​ راستِ آزیک خیره ماند.

«آقای آزیک،‌کارها​ سرنخی از گذشتهٔ‌انجام​ شما پیدا کردم.»

«واقعاً؟» آزیک در دم به‌فقط​ هیجان آمد. غمی که در‌کلیسا​ چشمانش لانه کرده بود، رنگ باخت.

کلاین به اطراف نگاهی‌پیشِ​ انداخت و گفت: «بهتر‌هرچه​ است داخل حرف بزنیم.»

آزیک به‌سرعت سر تکان داد.‌گفته​ کنار رفت و راه را‌نقش​ برای ورودِ کلاین باز کرد.

در را قفل کرد و کلاین‌می‌دهیم​ را به اتاقِ پذیراییِ طبقهٔ اول‌می‌شویم​ راهنمایی کرد. روی مبلِ نرمی نشستند.

بی‌صبرانه پرسید:‌اشاره​ «چه سرنخی‌هعی​ پیدا کردی؟»

کلاین که انتظار نداشت آن‌خود​ روز با آقای آزیک روبه‌رو‌گفته​ شود، افکارش را منسجم کرد.

«اخیراً مأموریتی به من محول‌گفته​ شد و مجبور شدم با‌نقش​ شبحی در شهرکِ لامود مقابله کنم.»

آزیک با ابروهای‌اساسِ​ گره‌خورده واژه را‌می‌دهیم​ آرام تکرار کرد: «لامود...»

کلاین حالتِ چهره‌اش را‌هعی​ زیر نظر گرفت و‌ازش​ لحنش را آرام‌تر کرد:

«در جریانِ مقابله با شبح، چیزی‌آهی​ کشف کردیم و به همین دلیل‌صراحتاً​ تحقیقاتی در داخلِ شهرک انجام دادیم...

«یکی از ساکنانِ شهرک پرتره‌ای از اولین بارون لامود در دست داشت که سعی کرد آن را به من بفروشد.‌نگه​ از روی کنجکاوی خواستم پرتره را ببینم و متوجه شدم شخصی که در آن نقاشی شده بود، به‌جز موهایش، اجزای‌دردسرساز​ چهره‌ای شبیه به شما دارد. او حتی همان خالِ نزدیکِ گوش را داشت؛ در همان جایگاه و با همان اندازه.

«وقتی از او بازجویی کردم، آن مرد گفت پرتره حدودِ چهل سال قدمت دارد،‌ترتیب​ اما شخصی که در آن نقاشی شده قطعاً متعلق به قلعهٔ متروکه است. آن‌درکمان​ نقاشی نسخه‌ای کپی از پرتره‌ای باستانی بود که از درونِ قلعه کشف شده بود.

«شما بهتر می‌دانید که افرادی مثلِ ما با‌ازش​ توانایی‌های منحصربه‌فرد، کم‌وبیش می‌فهمند کسی دروغ می‌گوید یا‌این‌جوری​ نه. و من فهمیدم که آن مرد دروغ نمی‌گفت.»

آزیک همان‌طور که به حرف‌های کلاین‌آهی​ گوش می‌داد، به جلو خم شد.‌صراحتاً​ دست‌به‌سینه نشست و مدتی ساکت ماند.

پنج دقیقه‌کشید​ بعد، نفسش‌لازم​ را بیرون داد.

«توصیفاتِ تو باعث نشد چیزی به یاد‌انگار​ بیاورم. شاید بهتر باشد خودم به دیدنِ آن‌پنهان‌اند​ قلعهٔ متروکه بروم. می‌توانی مرا به آنجا ببری؟»

کلاین پاسخ داد: «باعثِ افتخارِ من است.‌کنه​ اما اول باید به خانه سر بزنم.‌ایده‌هایی​ دلم نمی‌خواهد برادر و خواهرم نگران شوند.»

آزیک برخاست: «مشکلی نیست.»

ناولها | novelha.net