---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 219: توضیح • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 219: توضیح

0

اگر ابله صرفاً می‌گفت که دفترِ خاطراتِ روزل حاویِ کمی دانشِ عمومیِ ساده است، مردِ آویخته، آلجر، لزوماً برای پرداختِ «بها»ی این‌سرش​ پاسخ مصمم نمی‌شد؛ تا حدی به این دلیل که توصیفِ آن با واژهٔ «ساده»، کنجکاوی‌اش را از بین می‌برد. دلیلِ دیگرش، احتیاطِ همیشگیِ‌انداخت​ او در معامله با ابله بود، چرا که این کار او را به یادِ نمونه‌هایی از معامله با خدایانِ پلید و دیوان می‌انداخت.

اما اکنون که محتوای این به‌اصطلاح دانشِ عمومیِ ساده را می‌دانست، علاقه‌اش برانگیخته شده بود. با این حال، نمی‌توانست‌اخم​ بخش‌هایی از این توصیف را بفهمد، چه رسد به آنکه درکِ واقعی یا عمیقی از این مفهوم به دست‌منطقه‌ای​ آورد. از این رو، نتوانست جلوی میلش را بگیرد و با احترامی تمام‌وکمال پرسید: «آقای ابله، چه نوع بهایی می‌خواهید؟»

عدالت، آدری، سرش را نامحسوس اما تندتند‌دستمزد​ تکان داد و گفت: «بله، بله!» این نشان‌محدود​ می‌داد که خودش هم می‌خواست همین را بپرسد.

هرچند خورشید، دریک، ساکت ماند و‌رسد​ هیچ حرکتِ اضافه‌ای نکرد، اما نگاهی که‌آورد​ به ابله انداخت همه‌چیز را توضیح می‌داد.

کلاین که منتظرِ چنین‌واقعی​ واکنشی بود، لبخند زد و‌نتوانست​ گفت: «اطلاعاتی دربارهٔ سازمانِ سرّی.»

مردِ آویخته، آلجر،‌خود​ با خود زمزمه‌نام​ کرد: «سازمانِ سرّی...»

با این نام ناآشنا نبود. پیش‌تر برای توضیح‌گرفته​ دادن دربارهٔ بسیاری از سازمان‌های مخفی، از جمله‌می‌شد​ سازمانِ سرّی، به دوشیزه عدالت، دستمزد گرفته بود.

آدری و دریک هر دو بی‌اختیار اخم کردند. شناختِ آدری‌عمیقی​ از سازمانِ سرّی تنها به توصیفاتِ مردِ آویخته محدود می‌شد‌پرسید​ و دریک حتی نامِ چنین سازمانی را هم نشنیده بود.

کلاین از پیش واکنشِ خورشید را حدس زده بود و غافلگیر نشد. طبقِ گمانه‌زنیِ او، منطقه‌ای که شهرِ نقره در آن قرار داشت، باید متعلق به دورانِ سوم، پس از پیدایشِ‌خودش​ نخستین لوحِ کفر و پیش از ظهورِ دومین لوحِ کفر می‌بود. حتی این احتمال وجود داشت که آن منطقه، عاملِ مستقیم یا تجلیِ همان فاجعهٔ بزرگ باشد. خاندانِ زاراتول تازه در‌نبود​ دورانِ چهارم پا به عرصهٔ تاریخ گذاشته بود و سازمانِ سرّی در نیمهٔ دومِ دورانِ چهارم تأسیس شده بود. محال بود که این دو در یک دورهٔ زمانیِ مشترک وجود داشته باشند.

اگر خورشید چیزی از سازمانِ سرّی می‌دانست، کلاین واقعاً تعجب می‌کرد. در‌سازمان‌های​ آن صورت مجبور می‌شد برخی از فرضیاتش را کنار بگذارد و شناختش‌محدود​ از شهرِ نقره، سرزمینِ متروکِ خدایان و خاندانِ زاراتول را از نو بسازد.

پس از حدود بیست ثانیه سکوت، آلجر به ابله در میانِ مِهِ‌شناختِ​ خاکستری نگاه کرد، کلماتش را سنجید و گفت: «من این درخواست را‌زده​ می‌پذیرم و برای جمع‌آوریِ اطلاعات دربارهٔ سازمانِ سرّی به شما کمک می‌کنم.

«می‌توانید 'بها' را پیشاپیش بپردازید؟»

اینکه موجودی که گمان می‌رفت یک خدا باشد به‌نتوانست​ سازمانی باستانی و سرّی علاقه نشان دهد، جای تعجب‌بهایی​ نداشت؛ از این رو آلجر از این بابت سردرگم نشد.

مهم‌تر از آن، پس از گردهمایی‌های متعدد، حدسی در ذهنش شکل گرفته بود: اینکه وضعیتِ آقای ابله‌گرفته​ در حدِ کمال نیست و «وی» احتمالاً در مخمصه‌ای گرفتار است؛ اینکه تمامِ تلاش‌های «وی» و اقداماتِ‌غافلگیر​ پیروانِ «وی» در قارهٔ شمالی و جنوبی، همگی برای کمک به «وی» جهتِ رهایی از این بند است.

شاید این موضوع حتی به آن رازِ بزرگ ربط داشته باشد که چرا هفت‌توصیفاتِ​ ایزد پس از دورانِ چهارم دیگر به دنیای واقعی نزول نکرده‌اند... این فکر از ذهنِ‌منطقه‌ای​ آلجر گذشت و با احساسِ اینکه دارد به حریمِ خدایان وارد می‌شود، بر خود لرزید.

کلاین با شنیدنِ درخواستِ‌توصیف​ مردِ آویخته، به صندلی‌اش تکیه‌واقعی​ داد و سر تکان داد.

«مشکلی نیست.

«اگر اطلاعاتی که جمع‌آوری می‌کنید‌کرد​ بیش از ارزشِ این پاسخ باشد،‌بسیاری​ بهای بیشتری به شما خواهم پرداخت.»

کلاین در دل افزود: اما اینکه ارزشِ اطلاعات کمتر از پاسخ‌کردند​ باشه یا نه، طبیعتاً تصمیمش با آقای ابلهِ محترمه. اگه تواناییِ‌واکنشِ​ پرداختِ بهای اضافی رو داشته باشه که فبها. اگه نه، بی‌خیال...

چشمانِ عدالت، آدری، ناگهان برق زد.‌رسد​ دستش را بالا برد و گفت: «من‌آورد​ هم می‌خواهم در این معامله شریک شوم.»

کلاین خندید‌آنکه​ و پاسخ‌واقعی​ داد: «البته.»

راستش را بخواهید، هدفِ اصلی‌اش دوشیزه عدالت بود؛ چرا که او از اهالیِ بکلاند بود و به چند محفلِ فرابشری‌کردند​ راه یافته بود. با توجه به اینکه کلاین برای نخستین بار به پایتخت آمده بود، دسترسیِ آدری به اطلاعات در‌نقره​ «سرزمینِ امید» بسیار بیشتر از او بود. همچنین، او از مردِ آویخته که بیشترِ اوقات را در دریا می‌گذراند، مطلع‌تر بود.

کلاین با تکیه بر الهامی که پیش‌تر از غیب‌بینی‌اش‌بی‌اختیار​ دریافت کرده بود، باور داشت که سرنخ‌های مربوط به‌نامِ​ سازمانِ سرّی در بکلاند ظاهر می‌شوند، نه هیچ جای دیگر.

خورشید، دریک، در سکوت گوش داد و پس از‌واقعی​ کمی تأمل گفت: «من مایلم از بهایی که ذخیره کرده‌ام‌تمام‌وکمال​ استفاده کنم و آن را در ازای این پاسخ بپردازم.»

در معاملهٔ سه‌جانبهٔ پیشین، او فرمولِ ردهٔ ۸: تله‌پات را با ردهٔ ۹: خنیاگر مبادله کرده بود.‌نوع​ کلاین قول داده بود که این اختلاف را برایش جبران کند و انتخابِ دریک در آن زمان‌بپرسد​ این بود که طلبش را نگه دارد تا برای فرمول‌های معجونِ بعدی و موادِ اصلی آماده شود.

کلاین سر تکان داد و‌کرد​ توضیحی را که از مدت‌ها‌دادن​ پیش آماده کرده بود، ارائه داد.

«آنچه ردهٔ همسان نامیده می‌شود، به این‌دستمزد​ موضوع اشاره دارد که فرابشرانِ ردهٔ بالا‌توصیفاتِ​ چگونه می‌توانند با مسیرهای دیگر جایگزین شوند.

«بگذارید مثالی بزنم. ردهٔ ۵ از مسیرِ مرگ، یعنی دربان، نه‌تنها‌مفهوم​ می‌تواند به‌طورِ عادی ارتقا یابد، بلکه شخص می‌تواند مسیرِ غول را‌نوع​ نیز انتخاب کند؛ یعنی ردهٔ ۴ برای مسیرِ دربان، که دیوشکار است.

«این کار خطرِ مهار از دست دادن را‌آورد​ در پی ندارد و باعثِ انباشتِ جنون نیز نمی‌شود.‌نوع​ این موضوع با نوشیدنِ معجونِ اشتباه کاملاً متفاوت است.

«البته اگر ردهٔ‌خود​ مشابهی نباشد، حالتِ نیمه‌مجنون‌ناآشنا​ بهترین نتیجهٔ ممکن است.»

آدری با‌بسیاری​ تعجب و خوشحالی‌جمله​ بی‌اختیار گفت: «قابل‌تعویض؟»

از این شگفت‌زده بود که مسیرهای‌رسد​ رده کاملاً ثابت نبودند و نیازی نبود‌آورد​ تا آخر مسیرِ اصلی را طی کنند.

بهای این تغییر،‌درکِ​ نیمه‌مجنون شدن و‌مفهوم​ توقفِ همیشگیِ ارتقا نبود.

در میانِ ۲۲ مسیرِ‌زمزمه​ خدایی، شرایطی خاص و‌نبود​ رده‌هایی مشابه وجود داشت!

و چیزی که خوشحالش می‌کرد‌جمله​ این بود که در آینده‌اخم​ فرصتِ دیگری برای انتخاب داشت.

درست مثل این بود که بتواند در‌آنکه​ فروشگاهِ بزرگِ فیلیپس چیزی را که توجهش‌نتوانست​ را جلب کرده انتخاب کند. تجربه‌ای بی‌نظیر بود!

پس ماجرا از این قرار است... آلجر در دل زمزمه‌جلوی​ کرد و ناگهان حس کرد چندین چیز را هم‌زمان فهمیده‌عدالت​ و بسیاری از تردیدهای انباشته در تجربیاتِ گذشته‌اش برطرف شده است.

این اطلاعات بیش از حد ارزشمند است! از آقای ابله جز این هم انتظار نمی‌رفت.‌دوشیزه​ همان چیزی که دانشِ عمومیِ ساده می‌نامد، کافی است تا بیشترِ فرابشرانِ رده‌پایین را در‌پیش​ بهت و حیرت فرو ببرد و بی‌نهایت به نفعشان تمام شود. در دل آهی کشید.

دریک، همان «خورشید»، کمی مأیوس شد، زیرا هیچ قصدی‌بی‌اختیار​ برای تغییرِ رده نداشت. می‌خواست خورشیدی باشد که تاریکی‌نامِ​ را روشن می‌کند و نفرین را از بین می‌برد.

با این حال، خیلی زود‌بفهمد​ اتفاقی را به یاد آورد که‌مفهوم​ در شهرِ نقره رخ داده بود:

رئیسِ پیشین، مردی قدرتمند که بیشترین شانس را برای در‌جلوی​ هم شکستنِ محدودیت‌های دیوشکار داشت، مقبره‌ای برای خود ساخته و‌عدالت​ به اعماقِ آن رفته بود تا آنجا را خانهٔ خود کند.

پس از آن، کمتر و‌کرد​ کمتر ظاهر می‌شد، تا اینکه‌دادن​ درِ اصلیِ مقبره دیگر باز نشد.

در آن زمان، همهٔ شهروندانِ شهرِ نقره بر این باور بودند که در حینِ ارتقای رئیس‌می‌شد​ مشکلی پیش آمده و او کارش به جنون کشیده است، تا جایی که در آستانهٔ از‌قرار​ دست دادنِ مهارش قرار داشته. همه معتقد بودند که او به زندگیِ خود پایان داده است.

اکنون، با کنار هم گذاشتنِ‌بفهمد​ این موضوع و توضیحاتِ ابله، خورشید‌مفهوم​ ناگهان به احتمالِ دیگری فکر کرد.

شاید آن رئیس در تلاش‌عمیقی​ بوده تا از طریقِ یک مسیرِ‌میلش​ مشابه به ردهٔ بالاتر ارتقا یابد!

در یکی از کاوش‌هایش در اعماقِ تاریکی، فرمولِ مربوط به مسیرِ مرگ را به دست‌دوشیزه​ آورده بود و مقبره احتمالاً یک نیازِ خاص بوده... اما در نهایت، باز هم شکست خورده‌واکنشِ​ بود؟ ولی چرا به هیولا تبدیل نشد؟ در آن مقبرهٔ تاریک با چه چیزی روبه‌رو شد؟

یعنی شهرِ نقره‌سازمان‌های​ فرمولِ معجون‌های رده‌های پس‌دستمزد​ از دیوشکار را ندارد؟

در حالی که این افکار از‌رسد​ ذهنش می‌گذشت، دریک ناگهان با صدای‌دست​ محتاطانهٔ دوشیزه عدالت به خود آمد.

«آقای ابله، می‌توانم بپرسم‌واقعی​ چه مسیرهای دیگری با‌آورد​ مسیرِ ردهٔ تماشاگر قابل‌تعویض هستند؟»

ردهٔ ۴ دیوشکار خیلی خوب به نظر می‌رسد... برای‌پیش‌تر​ من بسیار مناسب است، برای «عدالت» بسیار مناسب است!‌بی‌اختیار​ آدری اولین نامِ رده‌بالایی را که شناخته بود، تحسین کرد.

من هم می‌خوام بدونم... کلاین‌جمله​ وسوسه شد که به همین شکل‌کردند​ به سؤالِ دوشیزه عدالت پاسخ دهد.

پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، آدری با لحنی مردد اضافه کرد: «مـ-من‌آورد​ می‌توانم بهای پاسخِ این سؤال را بپردازم. فـ-فکر می‌کنید چند پوندِ طلا کافی‌آدری​ باشد؟ مـ-من معتقدم که ستایشگرِ شما برای فعالیت‌هایش به مقداری بودجه نیاز دارد...»

با گفتنِ این حرف، به یاد آورد که ستایشگرِ آقای ابله چطور به‌راحتی کارِ چیلانگوس، دریاسالارِ دزدانِ‌نوع​ دریایی را که «گرسنگیِ خزنده» را در اختیار داشت، ساخته بود. او بی‌شک یک فرابشرِ رده‌بالا بود، برای‌هرچند​ همین آدری تا مرزِ گفتنِ این جمله پیش رفت: «عذر می‌خواهم. آقای ابله، فرض کنید اصلاً چیزی نگفته‌ام.»

اما حالا که پرسیده بود، دیگر نمی‌توانست عقب‌نشینی کند! یالا،‌دادن​ آدری! شاید ابله ستایشگرِ ضعیف‌تری هم داشته باشد؟ آدری آرام‌کردند​ لبش را گاز گرفت و در دل به خودش دلگرمی داد.

پوندِ طلا؟ کلاین با جدیت به این موضوع‌گرفته​ فکر کرد و گفت: «پس از آنکه اطلاعاتِ کافی‌حتی​ دربارهٔ سازمانِ سرّی جمع‌آوری شد، معامله را انجام می‌دهیم.»

در همان حین که صحبت می‌کرد،‌رسد​ خبرچینِ خود در کیمیاگرانِ روان، یعنی‌دست​ داکستر گودریان را به یاد آورد.

کاپیتان و مـ-من... هعی... هویتِ داکستر به‌عنوانِ خبرچین دیگه قابل‌تأیید نیست. نمی‌دونم این یه‌تمام‌وکمال​ تراژدیه یا کمدی... حیف شد که دیگه نمی‌تونم باهاش تماس بگیرم. وگرنه راحت‌ترین راه‌بله​ این بود که اطلاعاتِ مربوط به مسیرِ تماشاگر رو از خودش بگیرم... کلاین پوزخند زد.

آدری با‌سرّی​ خوشحالی جواب‌زمزمه​ داد: «بسیار خب.»

گفتگوی این دو باعث شد مردِ آویخته که می‌خواست سؤالِ‌اخم​ مشابهی بپرسد، دهانش را ببندد. او این کار را به زمانی‌پیش​ موکول کرد که اطلاعاتِ کافی دربارهٔ سازمانِ سرّی جمع‌آوری کرده باشد.

پس از سکوتی کوتاه، آدری سرش‌رسد​ را چرخاند تا به آقای ابله نگاه‌آورد​ کند و دستش را اندکی بالا برد.

پس از دریافتِ تکانِ سری به‌نشانهٔ تأیید، رو به عضوِ روبه‌رویش کرد و با‌تمام‌وکمال​ حسی از انتظار پرسید: «آقای مردِ آویخته، راهنماییِ من به شما اجازه داد کارِ‌بله​ دریابان توفان را بسازید. آیا غدهٔ هیپوفیزِ کاملِ یک سمندرِ رنگین‌کمانِ بالغ را آماده کرده‌اید؟»

این یکی از دلایلی است که به‌ناآشنا​ دریا برگشتم... آلجر آرام سر تکان داد و‌دوشیزه​ گفت: «مادهٔ فرابشریِ مدنظرتان را به دست آورده‌ام.»

«اما چطور باید‌سازمان‌های​ آن را به‌دوشیزه​ شما تحویل دهم؟»

چطور؟ چطور باید به دستم‌بفهمد​ برسد... آدری لحظه‌ای خشکش زد‌عمیقی​ و در افکارش غرق شد.

نمی‌توانم همین‌طور آدرسم را بدهم... از طریقِ شیو و فورس هم نمی‌توانم اقدام‌احترامی​ کنم. این کار فرابشر بودنم را لو می‌دهد... همم، غیرممکن هم نیست. امپراتور‌داد​ روزل زمانی گفته بود که باید بینِ دو شر، شرِ کمتر را انتخاب کرد...

در آن لحظه، فکری در سرِ کلاین‌ناآشنا​ جرقه زد. آرام به لبهٔ میزِ دراز‌جمله​ ضربه زد و لبخندی به لب آورد.

«دوشیزه، جناب، مایلید برای‌مخفی​ انجامِ آزمایشی در این‌گرفته​ زمینه با من همکاری کنید؟»

ناولها | novelha.net