---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 510: بازگشتِ بازیکنان • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 510: بازگشتِ بازیکنان

0

هم‌زمان، در پایگاهِ موقتِ پیشینِ گروهِ مزدورانِ ستارهٔ سیاه در ایستگاهِ جوبرلی، ده‌ها نورِ سفید‌نفر​ درخشید. بازیکنانِ حرفه‌ای که همراهِ هان شیائو بودند نیز ظاهر شدند. آن‌ها [تیغِ دیوانه]، [هائو‌مردن​ تیِن]، [نون‌بزن‌به‌سگ] و بقیه بودند. هنگامِ آپدیت به نسخهٔ جدید، همگی آنجا آفلاین شده بودند.

عادتِ هر بازیکنِ حرفه‌ای این بود که در اولین فرصت‌زده​ پنل را باز کند تا تغییراتش را ببیند. آن‌ها به‌عنوانِ بازیکنِ‌چقدر​ حرفه‌ای، بیش از هر چیز به آمار و تجهیزاتشان اهمیت می‌دادند.

پس از تأییدِ افزایشِ سقفِ‌نگاه​ سطح، همگی به اطراف نگاه‌پایگاه​ کردند و بلافاصله خشکشان زد.

با این حال، پایگاه به‌کلی خالی بود و تنها یک چراغِ تک‌افتاده روشن بود. دیوارهای فلزی‌خشکشان​ با رنگِ سفیدِ مات می‌درخشیدند و نور را بازتاب می‌دادند. با اینکه پایگاه به‌لطفِ تجهیزاتِ نظافتی برق‌اینکه​ می‌زد، درِ باز و فضای ساکت باعث می‌شد بازیکنان حس کنند مدت‌هاست کسی آنجا اقامت نداشته است.

وسایلِ اتاق ناپدید شده بود، از جمله انبارِ شخصیِ‌فکر​ ستارهٔ سیاه و کارگاهِ بهینه‌سازیِ ماشین‌آلاتش. اگر مبلمان هم غیبش‌لحنی​ نزده بود، حتماً فکر می‌کردند دزدی به آنجا زده است.

[تیغِ دیوانه] پرسید: «چرا‌غیبش​ یه نفر هم اینجا‌می‌کردند​ نیست؟ ستارهٔ سیاه من کجاست؟»

[هائو تیِن] با لحنی‌اطراف​ جدی گفت: «کی می‌دونه چقدر‌حال​ گذشته؟ انگار دیگه اینجا نیستن.»

[لی گه] گفت: «شایدم همه‌شون مردن.» این حرف بلافاصله نگاه‌های خشمگینِ اطرافیانش را به‌کردند​ دنبال داشت. البته این فرضیه‌اش بی‌دلیل نبود. هنوز به یاد داشت که یکی از‌سفیدِ​ گیلدهای زیرمجموعهٔ معبدِ خدای آن‌ها زمانی با فاجعهٔ نابودیِ محلِ صدورِ مأموریتشان روبه‌رو شده بود.

[ماهِ افرا] برای بقیه چشم‌غره رفت و گفت: «احمق‌ها، نمی‌تونین یه سر به جزئیاتِ‌چرا​ جناح بزنین؟» آن‌ها به‌عنوانِ اعضای گروهِ مزدوران، می‌توانستند اطلاعاتِ پایهٔ جناح را بررسی کنند‌شایدم​ و از وضعیتِ گروهِ مزدورانِ ستارهٔ سیاه باخبر شوند. اصلاً نیازی نبود کورکورانه حدس بزنند.

با این حال، بازیکنان خبر نداشتند که دلیلِ دسترسی‌شان به اطلاعاتِ جناح، کارِ عمدیِ هان شیائو در اضافه‌کردنِ آن داده‌ها‌می‌دونه​ به پنلِ جناح است. او این کار را کرده بود تا بازیکنان شاهدِ رشدِ گروهِ مزدوران باشند و حسِ تعلقشان تقویت‌یکی​ شود. از اول تا آخر، مکانیکِ بزرگ هان فقط به این دلیل به بازیکنان مزایا می‌داد که بتواند بیشتر سرکیسه‌شان کند.

با باز کردنِ پنلِ جناح،‌نگاه​ بازیکنان از دیدنِ اطلاعاتی که پیشِ‌به‌کلی​ رویشان به نمایش درآمد، جا خوردند.

[تیغِ دیوانه] پرسید: «تعدادِ افرادِ جناح بیشتر شده، الان بالای چهارصد نفرن. تعدادِ مأموریت‌های تکمیل‌شده‌بلافاصله​ هم رفته بالا. زود باشین خلاصه رو ببینین. نوشته پایگاهِ گروهِ مزدورانِ ستارهٔ سیاه تو‌می‌درخشیدند​ سیارهٔ دروازهٔ زرینه. پس معلوم شد گروهِ مزدوران اسباب‌کشی کرده... ولی سیارهٔ دروازهٔ زرین کجاست؟»

[نون‌بزن‌به‌سگ] با هیجان نفسش را تو داد و گفت: «فقط این نیست! اینو‌پرسید​ ببینین! ستارهٔ سیاه واقعاً یه سوپرِ رتبهٔ بلا رو تو نوریوس کشته! یا‌دیگه​ خدا، خیلی قویه...» بعد پرسید: «صبر کن... سوپرِ رتبهٔ بلا دیگه چه رتبه‌ایه؟»

در آن لحظه، بازیکنان هنوز نمی‌دانستند که‌فکر​ به سوپرهای رتبهٔ آ، رتبهٔ بلا هم می‌گویند.‌نیست​ فقط حس می‌کردند این اسم به‌شدت خفن است.

در هر صورت، هر چیزی بالاتر از‌بلافاصله​ رتبهٔ سی چیزی بود که بازیکنان فقط‌چراغِ​ می‌توانستند با حسرت به آن نگاه کنند.

سپس همهٔ بازیکنانِ حرفه‌ای در بهت فرو‌می‌دادند​ رفتند. گروهِ مزدورانِ ستارهٔ سیاه در نبودِ آن‌ها‌بلافاصله​ دقیقاً چه چیزهایی را پشتِ سر گذاشته بود؟

درست در همان لحظه، زنگِ درِ پایگاه ناگهان به‌فکر​ صدا درآمد و بازیکنان از جا پریدند. در را باز‌لحنی​ کردند و دیدند یک مارمردِ سه‌شاخ بیرونِ در ایستاده است.

مارمرد پرسید: «شما‌مبلمان​ اعضای گروهِ مزدورانِ‌حتماً​ ستارهٔ سیاه هستید؟»

بازیکنانِ حرفه‌ای نگاهی‌سطح​ به هم انداختند‌کردند​ و سر تکان دادند.

«من یکی از ناخدایانِ آژانسِ مسافرتیِ رویال کراون‌تأییدِ​ هستم. جنابِ عالی ستارهٔ سیاه از من خواستند همهٔ‌حال​ شما را به سیارهٔ آکوامارین ببرم. لطفاً دنبالم بیایید.»

با شنیدنِ این حرف، نگاهی از ناباوری‌نزده​ در چهره‌شان نقش بست. هرگز تصور نمی‌کردند‌چرا​ ستارهٔ سیاه سفینه‌ای بفرستد تا دنبالشان بیاید.

...

فاجعهٔ جهش ساختارِ کلِ سیاره را تغییر داده بود. حاکمیتِ‌پایگاه​ شش ملت در آستانهٔ فروپاشی بود و با از دست‌سفیدِ​ رفتنِ کنترلِ دولت، قلمروهای شش ملت به هرج‌ومرج کشیده شده بود.

از آنجا که همه در معرضِ ابتلا به ویروس بودند، حتی مقاماتِ دولتی هم در امان‌خشکشان​ نماندند. مقامات در همهٔ سطوح به ویروس مبتلا شدند و دولتی که نیروهای کارآمدش را از‌بازتاب​ دست بدهد، عملاً قدرتش را از دست داده است. بنابراین، شش ملت رفته‌رفته به‌سوی نابودی می‌لغزیدند.

بخش‌ها و لایه‌های مختلفِ جامعه ساختهٔ دستِ بشر بود و نظمِ جامعه همان چیزی بود که مردم را وادار به تسلیم می‌کرد. سیستمِ قضایی، ارتش، نهادهای اقتصادی، سنت‌های فرهنگی، اخلاقیات، جریان‌های فکریِ غالب و‌اطرافیانش​ غیره، همگی برای این بودند که مردم بهای قانون‌شکنی را بفهمند و در نتیجه اعمالِ خود را محدود کنند. با این حال، ویروسِ جهش‌یافته حسِ منطق و ترسِ عادیِ انسان را نابود کرد. هنگامِ‌اطلاعاتِ​ شیوعِ ویروس، مبتلایان به هیچ پیامدی فکر نمی‌کردند و تمامِ آن ساختارهای اجتماعی به‌کلی کارکردشان را از دست دادند. سیستمِ اجتماعی‌ای که شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید، در یک شب به گلدانی شکننده تبدیل شده بود.

آشوبِ مطلق.

این دقیق‌ترین‌سقفِ​ توصیف از وضعیتِ‌نگاه​ کنونیِ جامعه بود.

به هیچ موجودِ زنده‌ای‌آمار​ نمی‌شد اعتماد کرد و‌تأییدِ​ تنها ماشین‌های سرد قابل‌اتکا بودند.

پس از شیوعِ فاجعه، شش ملت تمامِ دشمنی‌های پیشینِ خود را کنار گذاشته بودند.‌چرا​ در مواجهه با چنین بلایی، منافعِ فردی دیگر اهمیتی نداشت. چاره‌ای جز اتحاد نداشتند‌شایدم​ و در آن لحظه، مقاماتِ ارشدِ شش ملت در حالِ برگزاریِ یک کنفرانسِ ویدئویی بودند.

«بیست روز پیش، ما درخواستِ کمکی به تمدنِ گودورا‌دزدی​ فرستادیم. گودورا گفت در اسرعِ وقت خودشان را به اینجا‌گفت​ می‌رسانند، اما با گذشتِ این‌همه مدت هنوز پیدایشان نشده است.»

فاجعهٔ جهش مانند دختری باکره بود که کمربندِ عفت بسته باشد. هرچه تلاش می‌کردند، نمی‌توانستند وادارش کنند درهایش‌فلزی​ را باز کند. شش ملت می‌دانستند که مقابله با فاجعهٔ جهش با فناوریِ فعلی‌شان غیرممکن است و تمامِ ترفندهایشان‌کنند​ بی‌اثر بود. بنابراین، گزارشی از این فاجعه به گودورا فرستاده بودند به این امید که تمدنی سطح‌بالاتر نجاتشان دهد.

با این حال، تا آن لحظه حتی یک سفینه هم فرود نیامده بود‌نگاه​ و مقاماتِ ارشدِ شش ملت روزبه‌روز مضطرب‌تر می‌شدند. آن‌ها بارها و بارها سعی کردند‌رنگِ​ پیگیرِ گودورا شوند، اما تنها پاسخی که می‌گرفتند از یک پیغام‌گیرِ هوشِ مصنوعی بود.

در حقیقت، شش ملت خبر نداشتند که فاجعهٔ جهش نه‌تنها در سیارهٔ آکوامارین، بلکه در سراسرِ سیستمِ ستاره‌ایِ گارتون شیوع‌جدی​ پیدا کرده است. گودورا نیز در حالِ حاضر به‌شدت درگیر بود. هان شیائو فاش نکرده بود که این نقشهٔ ستارهٔ‌نبود​ تاریک است و از این رو، گودورا همچنان در بی‌خبری به سر می‌برد و فاجعهٔ جهش را چندان جدی نمی‌گرفت.

«رسیدنِ گودورا چیزی نیست که در کنترلِ ما باشد. در‌زده​ حالِ حاضر، با وضعیتِ جدیدی روبه‌رو هستیم. ناانسان‌هایی که بیش‌می‌دونه​ از یک سال پیش ناپدید شده بودند، دوباره پیدایشان شده است.»

شخصی با خشم گفت: «این‌نگاه​ تصادف واقعاً مشکوک است. چه‌بسا‌پایگاه​ خودشان ویروسِ جهش‌یافته را آورده باشند!»

شش ملت همیشه به ناانسان‌ها مشکوک بودند. از‌تأییدِ​ آنجا که از یک گونه نبودند، تعصب و‌خشکشان​ تبعیض علیه ناانسان‌ها هرگز از بین نرفته بود.

یکی از مقامات با لحنی افسرده گفت: «در هر صورت، ناانسان‌ها اکثراً سوپر هستند و شاید بتوانند کمکی به ما‌جدی​ بکنند. مهم نیست چه کسی به دادمان می‌رسد، فقط دلم می‌خواهد زودتر از این کابوس بیدار شوم. در این وضعیت،‌نبود​ حتی جرئت نمی‌کنم همسرم را ببینم، از ترسِ اینکه مبادا کنترلم را از دست بدهم و به او آسیبی برسانم.»

«با اینکه بنت فرمولِ داروی سرکوب‌گر را با دنیا به اشتراک گذاشته، تنها پناهگاه سه‌نیست​ قادر به تولیدِ پایدارِ آن است. او گفت که نمی‌تواند سرکوب‌گرِ اضافه‌ای به ما بدهد،‌نگاه‌های​ اما من حرفش را باور نمی‌کنم. آن‌ها قطعاً سرکوب‌گرهای بیشتری را در انبارهایشان پنهان کرده‌اند.»

با بیانِ این کلمات، تمامِ رهبرانِ شش‌بلافاصله​ ملت در سکوت فرو رفتند. همگی می‌دانستند‌چراغِ​ که چشمِ تمامِ حاضران به‌دنبالِ داروی سرکوب‌گر است.

وقتی فاجعه‌ای رخ می‌داد و تنها یک چیز قادر به مقابله با آن بود، معنای آن چیز بسیار فراتر‌به‌کلی​ از کاربردِ خودش می‌رفت. برای به‌دست آوردنِ سرکوب‌گر، هیچ‌کس چاره‌ای جز اطاعت نداشت. حتی اگر بنت نقشه‌های دیگری در سر‌درِ​ نداشت، پناهگاه سه از قبل به مرکزِ کلِ جهان تبدیل شده بود و سیلِ بی‌پایانی از مردم به‌سویش هجوم می‌آوردند.

شش ملت می‌خواستند سرکوب‌گر را کنترل کنند و از آن برای آرام کردنِ شهروندانشان و بازگرداندنِ نظم به حکومتِ خود بهره ببرند. با‌چقدر​ این حال، اگر تصمیم به غصبِ آن می‌گرفتند، وضعیتی که مردمِ جهان تازه به آن عادت کرده بودند دوباره در هم می‌شکست و‌معبدِ​ با خطری عظیم روبه‌رو می‌شدند. اگر مراقب نبودند، ممکن بود پیامدی جبران‌ناپذیر به بار بیاورند. آیا تثبیتِ حکومتشان از مرگ‌وزندگیِ کلِ تمدن مهم‌تر بود؟

برخی از آن‌ها نمی‌توانستند خودشان را قانع کنند، در‌دزدی​ حالی که برخی دیگر می‌توانستند. صرف‌نظر از اینکه به‌جدی​ کدام جناح تعلق داشتند، همچنان در دوراهی گیر کرده بودند.

رهبرِ رِیلن گفت: «اگر واقعاً‌نگاه​ می‌خواهیم این کار را بکنیم، باید‌به‌کلی​ سریع بجنبیم. زمان منتظرِ هیچ‌کس نمی‌ماند.»

...

دو روز به‌سرعت گذشت.

بازیکنان در پناهگاه سه ماندند تا‌حتماً​ به نسخهٔ جدید عادت کنند و‌چرا​ در مأموریتِ خطِ داستانیِ اصلی شرکت کنند.

با اینکه تعدادِ بازیکنان زیاد بود، مأموریت‌های پناهگاه تقریباً پایانی نداشت. مأموریت‌هایی که بیشترین پاداش را داشتند طبیعتاً مأموریت‌های رسمی‌ای بودند که بنت صادر می‌کرد. هر روز تعدادِ محدودی از این مأموریت‌ها وجود داشت و‌می‌شد​ مأموریت‌های دیگر با صحبت با اِن‌پی‌سی‌های مختلف فعال می‌شد. پناهندگانِ بی‌شمارِ بیرونِ پناهگاه درخواست‌های فراوانی داشتند و بازیکنان هرگز نمی‌توانستند تمامِ کارها را تمام کنند. این کارهایی که برای افرادِ عادی به‌شدت دردسرساز بود، برای بازیکنان‌چقدر​ بسیار لذت‌بخش به نظر می‌رسید. آن‌ها کارها را با جدیتی تمام انجام می‌دادند و به‌شدت به شغلشان علاقه داشتند. تک‌تکِ بازیکنان مانند شهروندانی نمونه بودند و در مقایسه با آن‌ها، نگهبانانِ پناهگاه کم‌کار به نظر می‌رسیدند.

بخشِ اعظمِ پاداشِ مأموریت‌ها به آن‌ها پیشرفتِ فاجعهٔ جهش را می‌داد. پس از دو روز کارِ سخت، مجموعِ پیشرفت به ۷۳۰٬۰۰۰‌تنها​ امتیاز رسیده بود. این عدد باید بالاتر از این می‌بود، اما ویرانی‌هایی که فاجعهٔ جهش هر روز به بار می‌آورد، مجموعِ پیشرفت‌می‌شد​ را پایین می‌کشید. بازیکنان باید به جمع‌آوریِ امتیازاتِ پیشرفت ادامه می‌دادند. در غیر این صورت، مجموعِ امتیازاتِ پیشرفتِ مأموریت مدام سقوط می‌کرد.

با اینکه دلیلِ ویروسِ جهش‌یافته را نمی‌دانستند، بازیکنان اصلاً‌فکر​ اهمیتی نمی‌دادند. تا وقتی راهنمای مأموریت را داشتند، فقط‌کجاست​ همان را دنبال می‌کردند و مأموریت را به پایان می‌رساندند.

از آنجا که نسخهٔ ۲٫۰ فرصتِ ورود به کیهان را به بازیکنان می‌داد، می‌دانستند که این مأموریتِ خطِ داستانیِ اصلی فقط نقطهٔ شروعِ نسخهٔ جدید است، نه کلِ ماجرا.‌حرف​ بازیکنانِ سیاره‌های دیگر هم اوضاعِ مشابهی داشتند و درست در لحظهٔ آغازِ نسخه با خطر روبه‌رو شده بودند. منتها نوعِ خطری که تهدیدشان می‌کرد با هم فرق داشت. سیارهٔ‌احمق‌ها​ وینترفراست خنده‌دارترین خطِ داستانی را داشت. با اینکه ارتشِ خاموش‌کننده نیروهایش را در آنجا مستقر کرده بود، یک نفر واقعاً لشکرکشیِ تنبیهی علیه‌شان راه انداخته بود. چقدر رو مخ.

در این میان، سرعتِ ورودِ بازیکنانِ سیارهٔ آکوامارین به خطِ‌پایگاه​ داستانیِ اصلی از همه بیشتر بود. گذشته از این، اوضاعِ‌سفیدِ​ داستان تا حدِ زیادی به زندگیِ قبلیِ هان شیائو شباهت داشت.

انجمن به همان شلوغیِ پیش از آپدیت بود، و حتی‌سقفِ​ شلوغ‌تر. با انتشارِ نسخهٔ جدید، بازیکنانِ زیادی داشتند اطلاعاتشان را به‌تنها​ اشتراک می‌گذاشتند و تقریباً هر ثانیه پستِ جدیدی روی صفحه می‌آمد.

بنت بالای دیوارِ شهر ایستاده بود و به پناهگاهِ پُرهیاهو نگاه‌دزدی​ می‌کرد. ناانسان‌ها همه‌جا به چشم می‌خوردند و مشکلِ کمبودِ نیروی انسانی‌اش را‌چقدر​ حل کرده بودند. با دیدنِ این صحنه، گرهِ ابروهایش کمی باز شد.

بنت آهی کشید و با لحنی پیچیده زمزمه کرد:‌دزدی​ «خداراشکر که کمکِ این ناانسان‌ها را داریم. هیچ‌وقت فکرش‌جدی​ را نمی‌کردم نفوذِ شبحِ سیاه هنوز هم سپرِ بلایمان باشد.»

هیلا پشتِ سرش به دیوار‌نگاه​ تکیه داده بود. با چهره‌ای بی‌تفاوت‌به‌کلی​ به چادرهای بی‌شمارِ پناهندگان نگاه می‌کرد.

«آآآه!»

ناگهان فریادِ عجیبی از میانِ پناهندگان بلند شد و‌فکر​ ویروس در بدنِ افرادِ بی‌شماری طغیان کرد. ترسناک‌ترین ویژگیِ‌کجاست​ ویروس همین بود؛ هر لحظه ممکن بود شعله‌ور شود.

اردوگاهِ پناهندگان که به‌زور نظمش را حفظ کرده بود، در دم به آشوب‌نفر​ کشیده شد. چشمانِ چند میلیون فردِ آلوده سرخ شد و درگیریِ عظیمی درگرفت. صحنهٔ‌همه‌شون​ سهمگینی بود و هیاهوی جمعیت مثلِ سونامیِ کرکننده‌ای از صدا همه‌جا را پر کرد.

شمارِ اندکی از پناهندگان که ویروس در بدنشان‌خشکشان​ فعال نشده بود، لرزان روی زمین نشستند. نگهبانانِ‌روشن​ روی دیوارِ پناهگاه هم کاملاً مات‌ومبهوت مانده بودند.

چهرهٔ بنت در هم رفت و‌اهمیت​ لبهٔ دیوار را چسبید. آن‌قدر فشار‌اطراف​ آورد که جای انگشتانش روی دیوار ماند.

«با این‌همه آدمی که اینجا جمع شده،‌نزده​ طغیانِ دسته‌جمعیِ ویروس عواقبِ وحشتناکی دارد. وقتی علائمِ‌نفر​ ویروس فروکش کند، احتمالاً تلفات میلیونی خواهد بود!»

تمامِ بازیکنان دست از مأموریتشان کشیدند. این اولین باری‌دزدی​ بود که طغیانِ دسته‌جمعیِ ویروس را می‌دیدند و حسابی جا‌گفت​ خورده بودند. عده‌ای هم قابلیتِ ضبطِ ویدیو را روشن کردند.

پیش از این جنگ دیده بودند، اما تماشای درگیریِ گروهیِ چند میلیون‌خالی​ نفر برایشان تازگی داشت. پناهندگان سلاحی در دست نداشتند و فقط با‌بازتاب​ مشت و دندان به جانِ هم افتاده بودند؛ درست مثلِ جانورانی تشنه‌به‌خون.

«باید جلویشان را بگیریم. وگرنه خیلی‌ها‌اهمیت​ می‌میرند. تمامِ نیروها را بفرستید و‌اطراف​ همهٔ افرادِ آلوده را بیهوش کنید!»

بنت بی‌درنگ فرمان را صادر کرد. هر فردِ آلوده‌ای حق داشت‌دزدی​ فرصتی برای نجات داشته باشد. با دیدنِ این‌همه آدم که جلوی‌می‌دونه​ چشمانش همدیگر را می‌کشتند، نمی‌توانست دست‌روی‌دست بگذارد و فقط تماشا کند.

غرمب!

درست در همان لحظه، صدای غرشِ بلندی از‌خشکشان​ دور به گوش رسید که لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شد. در‌دیوارهای​ افق، جانورانِ بی‌شماری با ابهتی ترسناک به سمتشان می‌تاختند.

جانورانِ سیارهٔ آکوامارین هم به ویروسِ جهش‌یافته آلوده شده بودند. طبیعتِ وحشی از قبل هم جای خطرناکی بود و حالا زنده‌تنها​ ماندن در آن سخت‌تر هم شده بود. گذشته از این، بروزِ ویروس در جانوران با انسان‌ها فرق داشت. جانورانِ آلوده با وجودِ‌می‌شد​ وحشی شدن، گله‌های بزرگی تشکیل می‌دادند و با هم حرکت می‌کردند. گاهی به جانِ هم می‌افتادند و گاهی به شهرها یورش می‌بردند.

موجِ جانوران مستقیم به اردوگاهِ پناهندگان زد و قتل‌عام به راه انداخت.‌زده​ جانوران پناهندگان را گاز می‌گرفتند و زیرِ دست‌وپایشان له می‌کردند تا صحنه‌ای خونین‌انگار​ رقم بخورد. انگار لشکرِ سواره‌نظامِ سنگین به دلِ مشتی آدمِ بی‌دفاع زده باشد.

تَرَق!

بنت گوشهٔ دیوارِ شهر را خُرد کرد و با خشم فریاد‌به‌کلی​ زد: «اوضاع خراب شد! موجِ جانوران درست در همین لحظه سر‌می‌درخشیدند​ رسید. زود باشید، نجاتشان بدهید! اگر کاری نکنیم، همهٔ پناهندگان کشته می‌شوند!»

در همان لحظه، تغییرِ بزرگی در پنلِ تمامِ بازیکنان رخ داد. پیشرفتِ کلِ فاجعهٔ جهش در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌پایگاه​ ۱۰٬۰۰۰ امتیاز افت کرد و مأموریتِ فوریِ جدیدی برای همه فعال شد. هدفِ مأموریت نجاتِ هرچه بیشترِ پناهندگانِ‌نظافتی​ بیرونِ شهر بود و پاداشش بین ۵۰٬۰۰۰ تا ۲۰۰٬۰۰۰ تجربه متغیر بود. هرچه تلفات کمتر می‌شد، پاداش بالاتر می‌رفت.

از طرفی، پیشرفتِ کلِ مأموریتشان به‌سرعت پایین می‌آمد‌حتماً​ و اگر پناهندگان را زودتر نجات نمی‌دادند، بیش از‌نیست​ نیمی از زحماتِ دو روزِ گذشته‌شان به باد می‌رفت.

«زود باشید،‌اگر​ برید بیرونِ شهر‌نزده​ و نجاتشون بدید!»

«یه پارتی می‌خوام. هر‌اطراف​ کی باشه فرق نداره.‌خشکشان​ فقط می‌خوام پارتی پر بشه!»

بازیکنانِ داخلِ شهر بلافاصله به تکاپو افتادند‌می‌دادند​ و برای نجاتِ پناهندگان بیرون زدند. افرادِ آلوده‌بلافاصله​ را بیهوش می‌کردند و به داخلِ پناهگاه می‌فرستادند.

بنت علاوه بر نجاتِ پناهندگان، گروهی از بازیکنان را فرستاد تا موجِ جانوران را معطل‌نفر​ کنند. تعدادِ جانوران واقعاً زیاد بود؛ دست‌کم ۳۰۰٬۰۰۰ جانور به چشم می‌خورد. کشتنِ آن‌ها به‌مردن​ این زودی‌ها ممکن نبود و فقط می‌توانستند زمان بخرند تا پناهندگانِ بیشتری نجات پیدا کنند.

هیلا از قبل به دلِ موجِ جانوران زده بود و انرژیِ سرخِ‌چرا​ تیره‌اش را بی‌مهابا آزاد می‌کرد. جانوران یکی پس از دیگری از پا درمی‌آمدند.‌نیستن​ بازیکنانِ اطراف هم درگیرِ نبردِ سنگینی شده و غرق در خونِ جانوران بودند.

کشتن تخصصش بود و نبرد با گوشت و خونش آمیخته بود. این کار برایش مثلِ خوردن و خوابیدن‌فلزی​ عادی بود. با این حال، هیلا در این نبرد احساسِ پیچیده‌ای داشت. او روزگاری جلادی بود که بی‌گناهان‌بازیکنان​ را می‌کشت، و این اولین باری بود که برای نجاتِ جانِ کسانی می‌جنگید که هیچ ربطی به او نداشتند.

غرمب!

اوضاع به‌شدت آشفته بود. اردوگاهِ پناهندگان بینِ جانورانی که از یک سو یورش می‌آوردند و‌نفر​ بازیکنانی که در تلاش برای نجاتِ مردم بودند، گیر افتاده بود. هر دو طرف به سمتِ‌حرف​ مرکز هجوم می‌بردند و پناهندگانِ آلوده که راهِ فراری نداشتند، همچنان به جانِ هم افتاده بودند!

بنت با وجودِ تمامِ قدرتش، حس می‌کرد اوضاع‌می‌کردند​ از کنترل خارج شده است. با اضطراب به‌کجاست​ صحنه نگاه می‌کرد و کفِ دستانش عرق کرده بود.

«تعدادِ جانورها خیلی زیاده، سرعتِ حمله‌شون‌کردند​ هم حداقل چهار بار در ثانیه‌ست.‌خالی​ اصلاً نمی‌تونیم دمیج رو تانک بشیم!»

«لعنتی! روحیه‌م‌بیش​ داغون شد!‌آمار​ دهنم سرویس شد!»

«همه‌جا رخنه‌بهینه‌سازیِ​ کردن، اصلاً نمی‌تونیم‌مبلمان​ جلوشون رو بگیریم!»

بازیکنانی که سدِ راهِ موجِ جانوران شده بودند، کاملاً احساسِ درماندگی می‌کردند و هر ثانیه کشته‌کجاست​ می‌دادند. با اینکه می‌توانستند زنده شوند، بیرون دویدن از پناهگاه زمان می‌بُرد. آن‌ها بیشتر از هر چیزی‌دنبال​ به زمان نیاز داشتند، اما پیشرفتِ مأموریتشان ثانیه‌به‌ثانیه افت می‌کرد و اضطرابِ شدیدی به جانشان انداخته بود.

ویژژژ!

درست در اوجِ ناامیدی، غرشِ کرکننده‌ای از آسمان به‌افزایشِ​ گوش رسید. با وجودِ هیاهو و آشوبِ محیط، همه صدا‌به‌کلی​ را به‌وضوح شنیدند و سرشان را به سمتِ آسمان چرخاندند.

چند صد محفظهٔ فلزیِ تخم‌مرغی‌شکل از آسمان فرود آمدند و‌می‌کردند​ مثلِ گلوله‌های آتشین شعله‌ور شدند. انگار صدها شهاب‌سنگ در حالِ‌جدی​ سقوط بود و محلِ فرودشان درست جلوی دروازهٔ پناهگاه قرار داشت.

بوم بوم بوم!

محفظه‌های فلزی به زمین کوبیدند و سطحِ زمین‌خشکشان​ را پر از ترک کردند. لحظه‌ای بعد، درِ محفظه‌ها‌دیوارهای​ باز شد و از هرکدام یک نفر بیرون آمد.

همگی زره به تن داشتند و سلاح در دست گرفته بودند. ظاهرشان بسیار متنوع بود‌بلافاصله​ و مشخص بود مهمانانی از فضای بیرون‌اند و به سیارهٔ آکوامارین تعلق ندارند. همه با کنجکاوی‌نور​ به آن‌ها خیره شدند و بلافاصله فهمیدند که این تخم‌مرغ‌های فلزی، محفظه‌های فرود از فضا هستند.

این مهمانانِ‌بهینه‌سازیِ​ ناخوانده، جنگجویانی‌اگر​ از کهکشان بودند!

درست وقتی همه می‌خواستند از نیتشان سر دربیاورند، مردی‌دزدی​ سیاه‌پوش با نقابی بر چهره دستش را تکان داد‌جدی​ و آن صد جنگجوی کهکشانی به موجِ جانوران یورش بردند.

بوم!

جنگجویانِ کهکشانی قدرتِ رزمیِ سهمگینشان را به نمایش گذاشتند و در دم‌اطراف​ کنترلِ نبرد را به دست گرفتند. موجِ جانوران که تا پیش از‌روشن​ این توقف‌ناپذیر به نظر می‌رسید، انگار به دیواری فلزی برخورد کرده بود!

قدرتِ این چند صد‌اگر​ نفر از هزاران بازیکنِ‌حتماً​ اطرافشان هم بیشتر بود.

برقی از حیرت در چشمانِ هیلا درخشید. او وسطِ میدانِ نبرد بود و قدرتشان را به‌وضوح‌کجاست​ حس می‌کرد. فشاری که تقریباً تک‌تکِ این جنگجویانِ کهکشانی به او وارد می‌کردند، حتی از فشارِ‌اطرافیانش​ بنت هم سنگین‌تر بود. این در حالی بود که بنت قدرتمندترین فردِ سیارهٔ آکوامارین به حساب می‌آمد.

به این معنا که‌اطراف​ تک‌تکِ این جنگجویانِ کهکشانی‌خشکشان​ از بنت قوی‌تر بودند!

با دخالتِ این نیروی ناشناس، خطر دفع شد. فقط مردِ سیاه‌پوشِ نقاب‌دار جلوی‌نگاه​ دروازهٔ پناهگاه بی‌حرکت ایستاده بود. بنت از دیوارِ شهر پایین پرید و به‌فلزی​ سمتش رفت: «شما کی هستید؟ از کجا آمده‌اید؟ چرا به ما کمک می‌کنید؟»

بنت پیش از این ناظرِ گودوراییِ‌غیبش​ اسیرشده را دیده بود و به‌زده​ همین دلیل با دیدنِ بیگانگان دستپاچه نشد.

اما لحظه‌ای بعد، چهره‌اش که‌نزده​ سعی در حفظِ خونسردیِ آن‌زده​ داشت، غرق در حیرت شد.

هان شیائو دست برد و نقابش را برداشت تا‌حال​ چهره‌اش نمایان شود. لبخندی روی لبانش نقش بسته بود‌فلزی​ و در دلش حس می‌کرد حسابی خوش‌تیپ شده است.

«خیلی وقته ندیدمت بنت.‌آمار​ چرا این‌قدر تعجب کردی؟‌تأییدِ​ چی شد، فکر نمی‌کردی برگردم؟»

بدنِ بنت در دم خشک شد و جرئت‌حتماً​ نمی‌کرد چیزی را که می‌دید باور کند. لبانش لرزید‌نیست​ و حیرتش جای خود را به شادیِ دیوانه‌واری داد.

هیلا هم که‌مبلمان​ در دوردست ایستاده‌حتماً​ بود، مات‌ومبهوت ماند.

لحظه‌ای که هان شیائو نقابش را برداشت، تقریباً تمامِ بازیکنان خشکشان زد. لحظه‌ای بعد، از این دیدارِ دوباره پس از‌سفیدِ​ مدتی طولانی سر از پا نشناختند و روحیه‌شان به‌شدت بالا رفت. این چهرهٔ آشنا مثلِ محرکی بود که موجی از‌اقامت​ خونِ داغ را در رگِ بازیکنان تزریق کرد. همگی چنان به هیجان آمده بودند که مو بر تنشان سیخ شد!

«خودشه! ستارهٔ سیاه برگشته!»

ناولها | novelha.net