---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 353: پرونده مخفی، تاریخچه تاریک • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 353: پرونده مخفی، تاریخچه تاریک

0

«ببخشید، مامان.»

یو ایل‌هان سرش‌نکته​ را خاراند و‌حقارت​ از مادرش عذرخواهی کرد.

«فکر کنم راه‌اندازی‌زیردستانش​ یه لیگ بیسبال الان‌لطفاً​ یه کم زیاده‌روی باشه.»

«چقدر طول می‌کشه؟»

«شاید یه ۲۰ سال دیگه.»

«آره پسرم، خسته نباشی.»

کیم یه‌سئول با‌ساخته​ رضایت سر تکان‌جرأت​ داد و برگشت.

«فعلاً با‌حسابی​ یه تیم‌داشت​ فوتبال سر می‌کنم.»

یک زمین فوتبال پهناور در مقابل دیدگانشان پدیدار شد. این مکان طوری به نظر می‌رسید که برای انجام‌اصلی​ یک مسابقه درست و حسابی به صد تیم فوتبال نیاز داشت، اما هیچ‌کس به ابعاد زمین اعتراضی نکرد.‌چرا​ از آنجایی که این زمین توسط یو ایل‌هان ساخته شده بود، هیچ‌کس جرأت نداشت به آن ایرادی بگیرد.

«برای بازی‌باشید​ بچه‌هامون یه‌اصلی​ کم کوچیک نیست~؟»

در واقع، نا یونا نگران بود که‌لطفاً​ زمین بیش از حد کوچک باشد! یو‌بزدلانه​ ایل‌هان خندید و او را از نگرانی درآورد.

«روش جادوی گسترش‌اصلی​ فضایی اجرا شده،‌بزدلانه​ پس نگران نباش.»

«آها!»

در همان لحظه، صدای بلندی‌حقارت​ که در کل استادیوم طنین‌انداز می‌شد،‌می‌ده​ از مرکز پخش به گوش رسید.

[خانم‌ها و آقایان، به اندازه کافی منتظر موندید!‌ایرادی​ مسابقه بزرگ قرن، مسابقه فوتبال بین نوادگان خدا‌نگران​ در برابر نوادگان زیردستانش! همین الان شروع می‌شه!]

[لطفاً منتظرش باشید! نکته اصلی این مسابقه، عقده حقارت بزدلانه زیردستان خداست که‌شده​ در طول مسابقه بین نوادگان خودشون رو نشون می‌ده، چون نمی‌تونن مستقیماً در برابر‌کوچک​ خدا پیروز بشن... نه وایسا، یکی توضیح بده چرا من دوباره باید گزارشگر باشم!]

[این روزها، شهرت لرد لوسیفر همه‌جا پیچیده.‌نوادگان​ و به همین دلیل، گزارشگری امروز توسط‌لطفاً​ من، لازیر، و لرد لوسیفر انجام می‌شه.]

صندلی‌های تماشاچیان که می‌توانست ده‌ها میلیون نفر را در خود جای دهد، از قبل پر شده بود. حاکمان دنیاهای کوچک بی‌شماری که زمین‌دوباره​ را تشکیل می‌دادند، از یک قرعه‌کشی با شانس تقریباً یک در یک میلیارد عبور کرده بودند تا بلیت مسابقه‌ای را که خدا در‌قبل​ حال تماشای آن بود به دست آورند، اما متأسفانه یو ایل‌هان و خانواده‌اش در صندلی‌های ویژه بودند، بنابراین نمی‌توانستند آن‌ها را شخصاً ملاقات کنند.

«قدرت همه‌چیزه.»

«می‌دونی، وقتی تو‌اصلی​ اینو می‌گی خیلی‌بزدلانه​ ترسناک می‌شه، ایل‌هان.»

[همین الان که‌خودشون​ داریم صحبت می‌کنیم!‌چون​ بازیکنا دارن وارد می‌شن!]

[داور کجا رفت‌اصلی​ و چرا بازیکنا‌بزدلانه​ دارن اول وارد می‌شن؟]

از آنجایی که همسران یو ایل‌هان فقط پسر به دنیا نیاورده‌بچه‌هامون​ بودند، مسابقه طبیعتاً مختلط بود. خب، در سطح یو ایل‌هان یا‌درآورد​ زیردستانش، جنسیتی که با آن متولد شده بودند چندان اهمیتی نداشت!

«کیاااااااک!»

«این بانو یو آراست!»

اولین دختر یو ایل‌هان و لیرا، یعنی یو آرا، اول از همه‌می‌ده​ ظاهر شد. او هنگام ورود، موهای طلایی درخشانی که از مادرش به‌باید​ ارث برده بود و چشمان قرمز زرشکی پدرش را به رخ می‌کشید.

[اون یکی بزرگترین بچه‌مایه‌دار الهی قرنه، یو آرا. شایعه‌باشید​ شده که برای اینکه بتونید باهاش ازدواج کنید، اول باید‌می‌ده​ خدا رو شکست بدید. همم، اون باکره از دنیا می‌ره.]

[لرد لوسیفر!]

به نظر می‌رسید این بچه‌ها فکر می‌کردند‌نمی‌تونن​ ورود بازیکنان نوعی نمایش مد است، چرا‌بده​ که برای ورود تک‌تکشان نورافکن روشن می‌شد!

«اووه، چقدر خوشگله.»

«طبیعیه، چون اون دختر‌شده​ الهه عشقه. تو این‌ایرادی​ سن کم این‌قدر زیباست.»

تحسین و تمجید از سوی تماشاچیان سرازیر شد. یو آرا که در حال حاضر تنها ۷‌نداشت​ سال داشت، زود بالغ شده بود و حدوداً ۱۵ ساله به نظر می‌رسید، اما این طبیعتاً به‌جادوی​ خاطر ویژگی‌هایش به عنوان یک اژدها بود. ارتقا سطح سریع به معنای رشد سریع ظاهری هم بود!

«بانو آرا،‌منتظر​ لطفاً با‌بزرگ​ من ازدواج کن!»

«همم، بعداً‌باشید​ اون یارو رو‌عقده​ بیارید پیش من.»

یو ایل‌هان با یک جمله کوتاه به یکی از اژدهایان واقعی زیردستش‌عقده​ دستور داد و دوباره روی زمین فوتبال متمرکز شد. پس از او، دوقلوهای‌وایسا​ ناهمسان دختر و پسر نا یونا، یعنی ایان و اینا وارد زمین شدند.

از آنجایی که آن‌ها زیبایی نا یونا را به ارث برده بودند، هر دو بسیار‌پیروز​ زیبا بودند، اما شگفت‌انگیزترین حقیقت در مورد آن‌ها این بود که برخلاف مادرشان که به‌همه‌جا​ نظر می‌رسید یک تختش کم است، آن‌ها بسیار باوقار و در بیشتر مواقع، کاملاً عادی بودند.

[این دو تا هم... بقیش رو نمی‌گم. تا جایی که می‌دونم، یه شرط‌بندی در جریانه‌چرا​ که کدوم یکی از دختران خدا در آینده به بزرگترین الهه زیبایی تبدیل می‌شه، اما این‌تماشاچیان​ برای شماها مثل یه دروازه وارپ تو اوج آسمون دست‌نیافتنیه، پس بهتره بی‌خیال این رویاپردازی‌ها بشید.]

[آه، شرکت‌کننده‌های‌نکته​ بعدی هم‌عقده​ دارن وارد می‌شن!]

نفر بعدی، پسر یو ایل‌هان و هلینا، یو جین بود. اگرچه افراد زیادی در مورد اینکه زیباترین دختر‌کوچک​ کیست نظرات متفاوتی داشتند، اما هیچ مخالفتی در مورد اینکه چه کسی خوش‌تیپ‌ترین پسر است وجود نداشت. در‌می‌شد​ کمال تعجب، یو جین در برابر پسر نا یونا پیروز شده بود و بیشترین تعداد رأی را داشت.

[با اینکه قرار بود نیمی از ویژگی‌هاش رو از خدای یگانه به ارث ببره، اما چطور این‌قدر خوش‌تیپه... این بزرگترین معمای قرنه.‌نیست~​ رشد اون هم فقط بعد از دختر بزرگتر، یو آرا قرار داره، برای همین از الان دارم فکر می‌کنم خدای بعدی کی‌طنین‌انداز​ می‌تونه باشه... اوه، یو ایل‌هان هیچ‌وقت قرار نیست کنار بکشه؟ می‌دونم. من از قبل ده‌ها هزار سال با یه پیرمرد دیگه تجربه داشتم.]

[نفرات بعدی‌منتظر​ یو سه‌آه و‌قرن​ یو سیرا هستن!]

کانگ می‌ره و ارتا هر دو دختر داشتند، و از آنجا که این دو اغلب هنگام تحقیق روی جادو‌یکی​ با هم وقت می‌گذراندند، دخترانشان نیز رابطه بسیار خوبی با هم داشتند. کار به جایی رسیده بود که به‌تماشاچیان​ نظر می‌رسید روزی از حد و مرزها عبور کنند و حتی موقع ورود هم دست یکدیگر را گرفته بودند.

[این خطرناک به نظر‌همین​ می‌رسه. این الان یه‌منتظرش​ 'تو-اوت' (دو اخطاره) نیست؟]

[نگران نباشید، لرد لوسیفر. با وجود اینکه‌زیردستان​ این‌قدر صمیمی به نظر می‌رسن، اما ظاهراً دارن‌پیروز​ برای جلب محبت پدرشون با هم رقابت می‌کنن.]

[خوبه، پس‌خداست​ فقط یه‌نشون​ 'اوت' ـه.]

نفرات بعدی پسران سه‌قلو و همسان اریکیا بودند: یو ایلوو، یو ایجون و یو سامیول.‌پیروز​ شاید به دلیل ریشه‌های گرگ بودنش، یا شاید به دلیل اینکه میل به تکثیر در‌همه‌جا​ او از همه بیشتر بود، در نهایت سه فرزند را با هم به دنیا آورده بود.

آن‌ها در میان فرزندان یو ایل‌هان تهاجمی‌ترین‌نداشت​ شخصیت‌ها را داشتند و رشد اولیه‌شان به‌واقع​ دلیل برکات الهه ماه، اریکیا، چشمگیر بود.

[اگه این سه تا بیرون از‌هیچ‌کس​ شهر خدا آزاد گذاشته بشن، مشکلات بی‌پایانی‌شده​ به وجود میارن... هی، فرم گرگینه‌ای ممنوعه.]

نقطه قوت آن‌ها که فقط مختص خودشان بود، این بود که می‌توانستند به گرگ تبدیل شوند! در‌نکته​ عین حال، می‌توانستند دوباره به اژدها تغییر شکل دهند و احتمالاً در آینده قادر بودند مانند مادرشان‌توضیح​ به یک کایمرای جنگی تبدیل شوند که مزایای هر دو نژاد گرگ و اژدها را در خود داشت.

«چرا، پیرمرد لوسیفر! ما‌اصلی​ که به هر حال‌زیردستان​ قراره از توانایی‌هامون استفاده کنیم!»

[مگه آزمون چونین تو‌همین​ ناروتـ* رو ندیدی؟ باید این‌باشید​ کارا رو مخفیانه انجام بدی.]

«بووو! این نژادپرستانه‌ست!»

«به هر حال همه‌چیز قراره به هم‌نمی‌تونن​ بریزه! من قدرت پیشگویی پدربزرگ رو به‌بده​ ارث بردم، برای همین همه‌چیز رو می‌دونم!»

[دروغ نگو و خفه شو.]

نفر بعدی دختر فیریا، یو جیا بود. او که ویژگی مادرش در خدمتِ بی‌سروصدا در کنار یو ایل‌هان‌کوچک​ را به ارث برده بود، بسیار محجوب و کم‌حرف بود. همه‌چیز در مورد او عالی بود به جز‌می‌شد​ این واقعیت که او هم مثل مادرش نمی‌خواست از یو ایل‌هان جدا شود و به او چسبیده بود.

[باورنکردنیه که امسال فقط پنج سالشه. در واقع، من فکر می‌کردم که این دختر ممکنه تو بزرگسالی از همه زیباتر‌بچه‌هامون​ بشه چون خط خونی الف‌ها رو به ارث برده، اما از اونجایی که تا الان معمولاً به پدرش چسبیده بود،‌لحظه​ کمتر از همه شناخته شده‌ست. پسرا مشکلی ندارن، اما چرا همه دخترا پدرشون رو به چشم یه شریک عشقی بالقوه می‌بینن؟]

[تا الان تحقیقاتی در این مورد انجام شده، لرد لوسیفر. خدای یگانه به عنوان یه اژدها دوباره متولد شده،‌عقده​ بنابراین نوادگانشون هم طبیعتاً اژدها هستن. اما غریزه ذاتی اژدهایان دستیابی به قدرته. پسراش احساساتی شبیه به پرستش نسبت‌باید​ به اون دارن، بنابراین وسواس دختراش نسبت به پدرشون که قبل از پدر بودن، یه مرده، چندان تعجب‌آور نیست.]

[نباید بگی اون قبل از اینکه یه مرد باشه، یه پدره؟ خب،‌می‌ده​ فارغ از هر اسطوره و افسانه‌ای، شجره‌نامه خدا حسابی به هم ریخته‌ست، پس‌گزارشگر​ بیاید همین‌جا ولش کنیم! خب پس، بیاید آخرین بازیکن رو وارد زمین کنیم!]

آخرین بازیکن و دروازه‌بان، یو آرانگ، دومین پسر یو ایل‌هان و‌اصلی​ لیرا بود! او امسال چهار ساله بود و با وجود سرعت‌مستقیماً​ رشد بالایی که داشت، کوتاه‌ترین فرد در میان بازیکنان حاضر بود.

«کیاااااااک!»

«خیلی نازه!»

«آرانگ، بیا پیش اونی!»‌عقده​ (یادداشت مترجم: چرا اونی،‌خداست​ و نه نونا... منم نمی‌دونم)

و با داشتن بانمک‌ترین ظاهر در میان فرزندان یو ایل‌هان، جذابیتی متفاوت نسبت به‌واقع​ یو جین داشت. یو ایل‌هان به سرویس مخفی‌اش دستور داد تا اطلاعاتی در مورد‌نباش​ دختری که جرأت کرده بود سعی کند پسر ستودنی‌اش را با خود ببرد، جمع‌آوری کنند.

[یو آرانگ...‌حسابی​ همم، چه‌داشت​ پسر بانمکی.]

[واقعاً همین‌طوره.‌منتظر​ دلم می‌خواد اونو‌قرن​ پسر خودمون بکنم.]

[اما می‌تونه به‌نکته​ عنوان یه دروازه‌بان‌حقارت​ خوب عمل کنه؟]

[طبق چیزی که لرد‌همین​ گابریل بهمون گفته، ترسناک‌ترین‌منتظرش​ فرد بین این بچه‌ها آرانگه.]

[اون واقعاً ترسناکه‌اصلی​ – یعنی، به‌بزدلانه​ طرز ترسناکی نازه.]

انسان‌های عادی (و سایر گونه‌های هوشمند) که جای خود داشتند، جذابیت او حتی زیردستان خود یو ایل‌هان‌باید​ را هم مسحور کرده بود! گزارشگران یعنی لوسیفر و لازیر، تماشا می‌کردند که چطور او قبل از‌میلیون​ اینکه به خودش بیاید، با یک لبخند ملیح و خجالتی به دیدن خواهر و برادرهای بزرگترش می‌رود.

[خب پس. حریفاشون دارن میان، ما‌بزدلانه​ فضای خیلی بیشتری نداریم پس بیاید‌چون​ سریع تمومش... لعنتی اینا اصلاً گوش نمی‌دن.]

[خواهر بزرگترِ‌توسط​ تیم زیردستان!‌شده​ یونی اسمیثسون اینجاست!]

[اون خوب بزرگ شده. اون اولین بچه‌ایه که از خدا برکت دریافت کرده.‌شده​ از اونجایی که آکاشیک رکورد هم با بالاترین اولویت باهاش رفتار می‌کنه، می‌تونید‌بیش​ بگید که اون جایگاهش رو برای تبدیل شدن به یه اژدهای واقعی رزرو کرده.]

یونی اسمیثسون امسال ۱۹ ساله بود و اصلاً از وقت گذراندن‌همین​ با بچه‌هایی که حداقل ۱۰ سال از او کوچکتر بودند تردیدی‌زیردستان​ به خود راه نمی‌داد. به هر حال او یک هدف مشخص داشت.

«اگه برنده شدم‌نکته​ اجازه بدید با‌حقارت​ پدرخوانده ازدواج کنم!»

«...داری طمع می‌کنی، اونی.»

«ولی به نظرم خیلی 'واقع‌گرایانه'‌ست؟»

«ارررغ...!»

یو آرا و یونی اسمیثسون نگاه‌های وحشیانه‌ای رد و بدل کردند. هر دو موهای طلایی داشتند،‌بشن​ اما یکی چشمان سبز و دیگری چشمان قرمز داشت که با یکدیگر در تضاد بود. با وجود‌گزارشگری​ اینکه یو آرا به خاطر سن کمترش قد کوتاه‌تری داشت، اما از نظر قدرت اصلاً عقب‌نشینی نمی‌کرد.

«خواهران و برادران من،‌شده​ آیا می‌خواید پدر رو‌ایرادی​ به یونی‌-اونی تسلیم کنید؟»

«نوچ.»

«هرگز.»

«به یونی-اونی؟ پففف.»

«عمراً.»

اعلامیه یونی اساساً تمام فرزندان یو ایل‌هان را شعله‌ور کرد! با این وجود،‌نمی‌تونن​ یونی عقب‌نشینی نکرد. میل اژدها چیزی نبود که بشود آن را پنهان کرد.‌روزها​ او می‌خواست در صورت امکان همیشه در مورد همه‌چیز روراست و مستقیم باشد.

«بعد از این مسابقه‌نشون​ باید به جای اونی،‌مستقیماً​ منو مادر صدا بزنید!»

«چطور جرأت می‌کنی... پدر منو...!»

اراده جنگیدن در یو آرا به جوش آمد. فضای اطراف او‌بچه‌هامون​ در حال تحریف شدن بود. نیازی به پنهان‌کاری نبود، او کسی‌درآورد​ بود که قدرت آتش یو ایل‌هان را به ارث برده بود.

بقیه هم تخصص‌های خود را آماده کردند و‌اعتراضی​ به یونی اسمیثسون خیره شدند. لوسیفر که در حال‌ایرادی​ تماشا بود، بینی‌اش را مالید و با رضایت گفت:

[هاها، این‌منتظر​ قراره یه جنگ‌قرن​ سگی حسابی بشه.]

[بازیکن بعدی! به‌نکته​ همین ترتیب فرزند‌حقارت​ زوج اسمیثسون، نیک اسمیثسون!]

برخلاف یونی که به مادرش رفته بود، نیک بیشتر شبیه پدرش بود. با‌حقارت​ اینکه کمی گستاخ به نظر می‌رسید، اما همچنان رفتار تیز و چهره‌ای خوش‌تیپ‌یکی​ داشت، بنابراین از همین حالا به عنوان یک مدل لباس روی زمین کار می‌کرد.

«هدف من تویی، آرا.»

«خفه شو.‌خداست​ جفتتون رو می‌فرستم‌می‌ده​ به اعماق جهنم.»

اراده یو آرا برای جنگیدن حتی بیشتر از قبل شعله‌ور‌نشون​ شد! نیک با دیدن خصومت قلبی او کمی ترسید و‌بده​ کنار خواهرش رفت، و در همین حین بازیکنان بعدی وارد شدند.

[نفرات بعدی دو دختر گابریل هستن. یو نایون و‌بگیرد​ یو ایسو. اونا خواهران کوچکترِ خدای یگانه‌ هستن و‌کوچک​ قاعدتاً باید عمه‌های تیم حریف باشن. واقعیت جالب اینجاست که...]

[این بچه‌ها تو کل جهان‌اما​ به داشتن عقده برادر معروفن.‌آنجایی​ لرد یو ایل‌هان واقعاً مرد گناهکاریه.]

دختر کیم یه‌سئول یو نایون، دختر اوریل یو ایسو. هر دوی آن‌ها لبخندهای گرم و‌منتظرش​ ملایمی داشتند، اما استعدادشان در جادو با یو سه‌آه و یو سیرا قابل قیاس بود.‌پیروز​ بنابراین، این چهار نفر به عنوان استعدادهای نسل بعدی در زمینه جادو در نظر گرفته می‌شدند.

«از اینکه ببینم‌نکته​ برادرم ناراحته متنفرم، برای‌بزدلانه​ همین بهتون سخت نمی‌گیرم.»

«آره، بیاید‌برابر​ همه با‌همین​ هم بازی کنیم.»

«عمه، تو همین‌اصلی​ الان از جادو‌بزدلانه​ استفاده کردی! متقلب!»

[فعلاً که یه بازی فوتباله، اما فکر کنم‌مستقیماً​ تو آینده یه جنگ کهکشانی راه بیفته. همم،‌دوباره​ شاید باید روی اون هم یه شرط‌بندی راه بندازم.]

[لرد لوسیفر...؟]

پس از آن، پسر میرای و جیرل یعنی هسیان، سه‌بازی​ خواهر و برادر فرزند اوروچی و میستیک یعنی فنیا، فیت‌خندید​ و فنادین، و دختر پاته و میرفا یعنی ایرنا بودند.

[نیازی نیست در مورد استعدادهای فرزندان میستیک و اوروچی که نزدیک‌ترین زیردستان به یو ایل‌هان هستن، و ایرنا که مانای‌بچه‌هامون​ خدای مرگ رو به ارث برده و فکر می‌کنم در آینده حتی از من هم پیشی می‌گیره، صحبت کنیم. هسیان‌لحظه​ به طور عینی ضعیف‌ترین فرد اینجاست. تمام تلاشت رو بکن، هسیان. عقده حقارت و نفرت از خودت باعث رشدت می‌شه!]

[لرد لوسیفر!]

[و در نهایت.]

یک پسر و دختر وارد زمین شدند. آن‌ها کوچکترین افراد گروه بودند، اما هاله‌ای که‌زیردستان​ در چشمانشان وجود داشت اصلاً عادی نبود. این طبیعی بود، زیرا آن‌ها ژن‌های کسانی را‌دوباره​ به ارث برده بودند که زمانی قوی‌ترین و دومین فرد قدرتمند یک جناح محسوب می‌شدند.

[اینا بچه‌های ما هستن. اونا‌حقارت​ به من رفتن و یه‌نشون​ مشت الف‌بچه گستاخ و بی‌ادبن.]

[اونا سر اینکه کی‌نشون​ نقش دروازه‌بان رو بگیره‌مستقیماً​ با هم دعوا می‌کردن.]

آن‌ها فرزندان لوسیفر و لازیر، یعنی آدریان و آریل بودند. با اینکه در ظاهر ساکت بودند، اما در درون‌توضیح​ بسیار پرشور بودند، شاید در میان افراد حاضر، بیش از همه برازنده نژاد اژدها بودند و همچنین در عین حال‌ده‌ها​ که حس پرستشی نسبت به افراد قوی داشتند، میل شدیدی برای پیشی گرفتن از آن‌ها نیز در وجودشان زبانه می‌کشید.

«می‌دونم که‌توسط​ به یونی‌-اونی‌شده​ امیدی نیست اما...»

«فقط به خاطر این‌داشت​ موضوع نمی‌تونیم ببازیم. ببخشید،‌اعتراضی​ اما پیروزی مال ماست.»

با گذشت زمان، هر دو طرف در روحیه جنگندگی می‌سوختند. تیم فرزندان خدا برای محافظت از شهرت پدرشان، و همچنین پاکدامنی‌شان مبارزه‌زیردستان​ می‌کردند، در برابر تیم فرزندان زیردستان که مثل اژدهایان نسبت به امیال خود صادق بودند! در حالی که یو آرا و یونی‌لوسیفر​ به ترتیب در رأس آن‌ها قرار داشتند، دندان‌های نیششان را به هم نشان دادند و اجازه دادند تمایلات خشن‌شان وحشیانه جولان دهد.

[با این حساب،‌نکته​ بازیکنا موفق شدن‌حقارت​ وارد زمین بشن، اما...]

[لرد لوسیفر، آیا مشکلی نداره‌شروع​ که مسابقه همین‌جوری پیش بره؟ فکر‌اصلی​ کنم به زودی قتلی اتفاق بیفته.]

[همم... اوه.]

در آن زمان، یو ایل‌هان که در تمام این مدت در‌وایسا​ سکوت مشغول تماشا بود، انگشتانش را به شکل یک حلقه درآورد.‌لرد​ لوسیفر با دیدن اشاره او خندید و سرش را تکان داد.

[آه، این علامت تأییده؟ باشه،‌حقارت​ می‌تونید بکشید. تا جایی که‌نشون​ دلتون می‌خواد همدیگه رو بکشید.]

[آه! هی، تغییر شکل‌شده​ ندید! حداقل تو فرم‌ایرادی​ انسانی شروع کنید... آه!؟]

درست زمانی که زمین فوتبال در آستانه تبدیل شدن به یک آشفتگیِ قبل از شروع بازی بود، موج مانای کوبنده‌ای‌بچه‌هامون​ پخش شد و تمام بچه‌ها را در جای خود میخکوب کرد. تمام تغییر شکل‌ها، جادوها و مهارت‌ها به اجبار لغو شدند،‌صدای​ و همه آن‌ها خلع سلاح شدند! آن قدرت نه تنها نفس بچه‌ها، بلکه نفس تماشاچیان را هم در سینه حبس کرد!

[...این یارو کِی این‌قدر قوی شد؟ یو ایل‌هان، اون عوضی‌زیردستانش​ لعنتی منظورش این نبود که کشتن آزاده، بلکه منظورش این‌حقارت​ بود که هر چقدر هم تلاش کنن نمی‌تونن همدیگه رو بکشن.]

[درسته... به نظر می‌رسه‌اصلی​ که اون قدرت خودش‌زیردستان​ رو خیلی خوب پنهان کرده.]

درست زمانی که لوسیفر و لازیر دیوانه‌وار سعی می‌کردند این واقعیت را که شوکه شده‌اند پنهان‌خداست​ کنند، مرد جوانی در مرکز دو تیم ظاهر شد، گویی در تمام این مدت آنجا ایستاده بود.‌باشم​ ظاهر او بیشترین شباهت را به یو ایل‌هان داشت، یک اژدهای واقعیِ کاملاً بالغ، و قدرتمندترینِ آن‌ها.

«توازن قدرت‌نکته​ باید حفظ‌عقده​ بشه، همه بازیکنا.»

او یومیر بود.

«کیااااااااااااک!»

«سرورم میررررررر!»

صدای تشویق بلندی از صندلی‌های تماشاچیان بلند شد. شاید کسانی بودند که چهره‌شده​ یو ایل‌هان را نمی‌شناختند، اما به عنوان فرستاده او که بیشتر از همه در‌کوچک​ انظار عمومی فعالیت می‌کرد، هیچ‌کس روی زمین نبود که پسر اولش، یومیر را نشناسد.

نفر اول در رتبه‌بندیِ «کسی که دلت می‌خواد بغلت کنه»، نفر اول در رتبه‌بندیِ «کسی که فقط‌نکته​ با دیدن قیافه‌ش خوشحال می‌شی»، ترند اصلیِ این دوره و زمانه! تنها نکته بد در مورد او این‌بده​ بود که به جز یو ایل‌هان هیچ‌کس نمی‌توانست چهره‌اش را ببیند مگر اینکه خودش آن را نشان می‌داد.

[اون در تمام این‌اصلی​ مدت خودش رو پنهان کرده‌خداست​ بود. اون یارو داوره، یومیر.]

[اون به‌برابر​ هیچ کمک‌همین​ داوری نیاز نداره.]

[...هی، لازیر. من یکم گیج‌حقارت​ شدم، اما اون یارو از‌نشون​ همین الان به رده نهم رسیده؟]

[...حق با توئه.]

سرعت رشد دیوانه‌وار هم حدی داشت، رده نهم به این معنا بود که هیچ‌کس به جز‌بشن​ گابریل و لوسیفر یا کسی هم‌سطح آن‌ها نمی‌توانست در برابر او بایستد! چیزهای زیادی برای جنگیدن‌دلیل​ در این دنیا وجود نداشت، اینکه او اصلاً چطور رشد کرده بود خودش یک شگفتی بود!

با این حال، یومیر ترس و‌جرأت​ شوک همه افراد حاضر را نادیده‌کوچیک​ گرفت و به بازیکنان هشدار داد.

«تغییر شکل دادن ممنوعه. اگه از یه مهارت یا جادو استفاده کنید و‌شده​ من متوجهش بشم، کارت زرد می‌گیرید. البته، اگه این اعتماد به نفس رو دارید‌کوچک​ که از دید من مخفی بمونید، می‌تونید هر چقدر دلتون می‌خواد ازشون استفاده کنید.»

«چشم، برادر!»

«این واقعاً‌باشید​ همون قوانین‌اصلی​ آزمون چونینـ* ـه...»

«برادر میر...»

کاریزمای میر بر همه‌چیز مسلط شد و حتی نیک و سه برادر گرگینه نیز‌مستقیماً​ آرام شدند. او تمام بازیکنان را به جایگاه‌های مربوطه‌شان فرستاد، و پس از نگاه‌لرد​ کردن به یو آرانگ که با لبخندی بی‌خیال به سمت تیرک دروازه حرکت می‌کرد، خندید.

«آرانگ، تمام تلاشت رو بکن.»

«باشه، داداش!»

یو آرانگ لبخند درخشانی زد. لحظه‌ای بعد، پیکر او در هوا‌بچه‌هامون​ ذوب و ناپدید شد. تمام کسانی که تماشا می‌کردند شوکه شدند،‌درآورد​ اما یو ایل‌هان که از بالا به پایین نگاه می‌کرد، ریز خندید.

به نظر می‌رسید که‌داشت​ شجره‌نامه استاد پنهان‌کاری بدون هیچ‌نکرد​ مشکلی به ارث برده می‌شد.

ناولها | novelha.net