---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 245: تو از قبل مرده‌ای – ۶ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 245: تو از قبل مرده‌ای – ۶

0

«...جای درستی اومدیم؟»

[باید درست اومده‌هممممممم​ باشیم... باید، ولی‌حالتی​ اینجا چه خبره!؟]

صحنه‌ای که در آن اژدهایان و فرشتگان نبردهای خونینی به راه‌همین​ انداخته بودند. کسی که رهبری حمله علیه جناح دیگر را بر‌زود​ عهده داشت، همان اژدها، تراکا بود که یو ایل‌هان خیلی خوب می‌شناختش.

صبر کن، اون اومده اینجا؟ او موفق شد یو ایل‌هان را که در‌نظر​ خواندن جریان حوادث مهارت داشت، به وحشت بیندازد. البته، این اولین و آخرین‌گوشه‌ای​ موفقیتش بود. هر چه باشد، این بدترین نتیجه‌ی ممکن برای او از آب درآمد!

[نه، نباید این‌طوری دست‌پیش​ روی دست بذاریم. باید‌لباس‌خواب​ همین الان بریم نجاتشون بدیم!]

به نظر می‌رسید اسپیرا هم تصور نمی‌کرد که این‌قدر زود نبردی در‌زور​ بگیرد، برای همین نیزه‌اش را بیرون کشید. یو ایل‌هان هیکل تراکا را‌آرام​ که داشت فرشتگان را به گوشه‌ای می‌راند پیدا کرد و لبخند تلخی زد.

«این سرنوشته...؟»

«خمیازه، چیه؟ مگه قرار نبود‌دست​ یکم بیشتر بخوابم؟ چرا حس‌بریم​ می‌کنم یه چیزی داره سیخونکم می‌زنه؟»

«می‌تونستی... ولی اوضاع‌عجیبی​ داره به سمت‌هممممممم​ عجیبی پیش می‌ره.»

«هممممممم.»

لیرا با لباس‌خواب و حالتی خواب‌آلود از عمارت بیرون آمد و بی‌دفاع خودش را به زور در آغوش‌اسپیرا​ یو ایل‌هان جا داد. این‌طور نبود که متوجه اسپیرا نشده باشد، بلکه به نظر می‌رسید اصلاً اهمیتی به‌خمیازه​ او نمی‌داد. اسپیرا با دیدن چهره‌ی آرام لیرا زد زیر خنده و با دو بال خود به پرواز درآمد.

[دیگه نمی‌تونم تماشا کنم. یو‌دست​ ایل‌هان، من اول می‌رم. باید اون‌نجاتشون​ مارمولک مغرور رو حسابی کتک بزنم.]

«یادت نره که‌عجیبی​ پنهان‌کاریت فقط تا‌هممممممم​ اولین حمله‌ت دوام میاره.»

[اولین حمله؟‌می‌ره​ فکر کنم‌لیرا​ اشتباه می‌کنی.]

چشمان اسپیرا درخشید. از آنجا که تحت تأثیر پنهان‌کاری یو ایل‌هان بود، برای‌بریم​ هیچ‌کس جز لیرا و یو ایل‌هان قابل دیدن نبود – و لبخند بااعتمادی بر‌کشید​ لب داشت. او با فراخوانی تمام قدرتش به عنوان یک رده ششم، اعلام کرد:

[اگه منِ الان‌نباید​ باشم، اولین حمله،‌روی​ آخرین حمله خواهد بود.]

«...»

[یو ایل‌هان، بزرگ‌ترین ضربه‌ی من رو – تو دو تا‌بی‌دفاع​ چشمت حک کن. خدا رو شکر کن که این شانس رو‌نمی‌داد​ پیدا کردی تا نیزه‌ی بزرگ شکافنده‌ی کیهان رو از نزدیک ببینی.]

اسپیرا هرگز در عمرش به پنهان‌کاری تکیه نکرده بود. این کار برای او‌بریم​ که همیشه از خط مقدم می‌جنگید، مایه‌ی شرمساری بود! با این حال، این‌بیرون​ طرز فکر در حالی که یو ایل‌هان را تماشا می‌کرد به تدریج تغییر یافت.

کسی که زنده می‌ماند پیروز است، و تا الان یو ایل‌هان با پنهان‌کاری‌اش پیروزی‌های پی‌درپی به دست آورده بود. با دیدن‌بگیرد​ چیزهایی که او در پایانِ تمام این‌ها به دست آورده بود، بزدلی یا شرمساری به چیزهایی خنده‌دار تبدیل می‌شدند. علاوه بر‌می‌کنم​ این، این جنگی برای یک دنیای برتر بود! از هر چیزی که می‌شد به عنوان یک مزیت استفاده کرد، باید استفاده می‌شد.

[پس، من می‌رم.]

«به لطف منه که می‌تونی‌لباس‌خواب​ خودت رو پنهان کنی، پس نصف‌خودش​ غنائم رو به من بده، باشه؟»

[چقدر طمع‌کاری... ای بابا، این یه رشوه برای‌دست​ اتحادمونه. همه‌ش رو بهت می‌دم. پس چشم‌هات رو‌نظر​ خوب باز کن و از همین‌جا تماشام کن.]

نیزه‌ی اسپیرا با قدرتی مرموز درخشید. این همان نیزه‌ای بود که‌نجاتشون​ یو ایل‌هان قبلاً هرگز ندیده بود – نیزه‌ای که تمام قدرت‌نیزه‌اش​ اسپیرا به عنوان یک رده ششم را در خود جای داده بود!

با حضور صفر به لطف مهارت پنهان‌کاری یو ایل‌هان، اسپیرا مستقیم به سمت تراکا‌خودش​ پرواز کرد. بدنش با نور آبی روشنی درخشید و ردی مانند یک دنباله‌دار کشید،‌زیر​ اما تنها کسانی که می‌توانستند آن را ببینند، البته یو ایل‌هان و لیرا بودند.

[هووووف.]

لحظه‌ای قبل از برخورد اسپیرا و تراکا،‌این‌طوری​ یو ایل‌هان پیش خودش فکر کرد: «مگه‌نجاتشون​ معمولاً شخصیت‌های اصلی این‌جور آدم‌ها رو شکست نمی‌دن؟»

[پیش برید! با هم متحد بشید‌روی​ و به یه فرشته حمله کنید! جونتون‌نظر​ تو خطره؟ فقط باید یورش ببرید... هوم؟]

[این.]

هرچند که این حرف‌ها دیگر معنایی نداشت. اسپیرا‌عمارت​ اصلاً قصد نداشت کسی را که در اردوگاه ارتش‌نشده​ بهشت دردسر درست کرده بود، به کس دیگری بسپارد.

[معنی شکافتن کیهان است.]

نیزه‌ی اسپیرا خود تار و پود فضا را شکافت. تراکا که با جادویش به طور همزمان با‌نمی‌کرد​ ده‌ها فرشته روبرو بود، حتی متوجه نزدیک شدن اسپیرا نشد و حمله‌اش را به طور کامل دریافت‌چیه​ کرد، و بدون اینکه حتی فرصتی برای فعال کردن جادوی دفاعی داشته باشد، گردنش به تمیزی بریده شد.

همین‌طوری! دقیقاً همین‌طوری! بدون هیچ فرصتی برای جیغ زدن یا گفتن کلمات آخر، و‌خودش​ مهم‌تر از همه، بدون هیچ مجالی برای به جا گذاشتن هیچ‌گونه پیش‌زمینه‌ای برای آینده!‌زیر​ در حالی که یو ایل‌هان این صحنه را تماشا می‌کرد، با حواس‌پرتی زمزمه کرد:

«اون نیزه‌ی بزرگ شکافنده‌ی کیهانه؟»

«واقعاً قویه.»

«خب، آره،‌درآمد​ در واقع‌این‌طوری​ قویه، اما...»

یو ایل‌هان در حالی که مسیر حرکت اسپیرا را‌حالتی​ در هوا بازسازی می‌کرد، این را زمزمه کرد؛ مسیری‌این‌طور​ که فقط توسط لیرا و خود یو ایل‌هان دیده می‌شد.

تکنیک او در واقع بسیار قوی بود، آن‌قدر که دفاع یک رده ششم را نادیده بگیرد، اما، خب؟‌بلکه​ در چشمان یو ایل‌هان، آن‌قدرها هم قوی به نظر نمی‌رسید. اگر قدرت مخربش در آن حد بود، او‌مارمولک​ احتمالاً می‌توانست آن را با نیزه‌ی مسیر غیرقابل‌ردیابی دفع کند. نه اینکه بخواهد صادقانه این را به اسپیرا بگوید.

[فووو.]

اسپیرا دو جفت بال خود را کاملاً باز کرد و سر بریده و بدن‌می‌رسید​ تراکا را گرفت. اگرچه به نظر می‌رسید تکنیکش کمی کاستی دارد، اما ژست او‌پیدا​ در حالی که سر تراکا را بالا نگه داشته بود، از این خفن‌تر نمی‌شد.

به نظر نمی‌رسید که این‌می‌ره​ فقط افکار او باشد، بقیه فرشتگان‌عمارت​ نیز شادی کردند و فریاد زدند.

[اسپیرا برگشته! اون‌هممممممم​ هم‌زمان رهبر دشمن‌حالتی​ رو هم کشته!]

[اسپیرا، چطور‌نتیجه‌ی​ می‌تونه این‌قدر‌برای​ بی‌سروصدا حرکت کنه؟]

[باقی‌مونده‌ها فقط‌درآمد​ موجودات فروتر هستن،‌دست​ همه‌شون رو بکشید!]

یو ایل‌هان دید که تراکا خیلی راحت مرده است و با خود فکر کرد:‌خودش​ «این نباید پایان کارش باشه، مگه نه؟» اما او واقعاً با همان یک ضربه‌زیر​ مرده بود. به هر حال، مدرک این اتفاق روی شبکیه‌ی چشم یو ایل‌هان ظاهر شد.

شما تجربه به دست آوردید.

پنجره سیستم

شما ثبت تراکا سطح ۴۱۱ را به دست آوردید.

پنجره سیستم

از آنجا که او نیز تجربه و ثبت به دست‌بی‌دفاع​ آورده بود، به نظر می‌رسید که تأثیر یو ایل‌هان بسیار زیاد‌نمی‌داد​ بوده است. با این حال، یو ایل‌هان نمی‌توانست واقعاً خوشحال باشد.

«حس می‌کنم اسپیرا صحنه‌ی نمایشم رو دزدید.‌این‌طوری​ من حتی نیزه اژدهای هشت‌دم رو دارم که‌بدیم​ در برابر اژدهایان مؤثره، حس می‌کنم ضرر کردم...»

«واقعاً باید به خاطر اینکه نتونستی با یه رده ششم‌بریم​ بجنگی، این‌قدر افسرده بشی...؟ در عوض، اگه پنهان‌کاری ایل‌هان به‌نبردی​ هیولایی مثل اسپیرا اضافه بشه، یه همچین اتفاق مضحکی میفته...»

لیرا هنوز نیمه‌خواب بود و حتی در حالی که اژدهایان در اطرافشان در حال غوغا بودند، داشت چرت‌این‌طور​ و پرت می‌گفت. با این حال، یو ایل‌هان زحمت جواب دادن به او را به خود نداد. اسپیرا‌کنم​ جسد تراکا را به پشت سرش انداخت و در همان لحظه، مالکیت جسد تراکا به او منتقل شد.

او در حالی که مراقب پنهان‌کاری‌اش بود، جسد‌عمارت​ تراکا را درون اینونتوری‌اش دریافت کرد. اژدهایان با‌متوجه​ تماشای ناپدید شدن تراکا در هوا، ناامید شدند.

[سرورم تراکا!]

[اون فرشته‌ی‌درآمد​ لعنتی سرورم‌این‌طوری​ تراکا رو کشت!]

[مـ-ما باید فرار کنیم. ما‌می‌ره​ نمی‌تونیم فقط با قدرت خودمون‌خواب‌آلود​ در برابر اونا پیروز بشیم!]

[نه، اگه از این‌لیرا​ مبارزه جون سالم به‌عمارت​ در ببریم، قوی‌تر می‌شیم!]

در سمت دشمن، به جز تراکا هیچ‌کس کله‌گنده نبود. یو‌بذاریم​ ایل‌هان هم بلافاصله به فرشتگان کمک کرد. هرچند، در واقع،‌نمی‌کرد​ او فقط می‌خواست تمام بقایای اژدهایان را برای خودش بردارد!

«میر، می‌تونی باهاشون بجنگی؟»

«هینگ، من از اون ترسوها‌می‌ره​ خوشم نمیاد. بابا، اگه بخورمشون‌خواب‌آلود​ منم مثل اونا ترسو می‌شم؟»

«اگه نگرانت اینه، مشکلی نیست.‌لباس‌خواب​ اگه خوب بپزمشون، همه‌ی اون‌بی‌دفاع​ چیزای عجیب‌غریب از بین می‌رن.»

«پس می‌جنگم!»

یومیر هم از دژ نگهبان پیاده شد و به سمت میدان نبرد یورش برد. یو ایل‌هان با دیدن چهره‌ی‌زود​ یومیر خیالش راحت شد و او نیز وارد مبارزه شد. در برابر موجودات برتر، او مجبور بود خودش را پنهان‌بیشتر​ کند و تمام قدرتش را در حملات غافلگیرانه‌اش به کار بگیرد، اما در حال حاضر، نیازی به این کار نبود.

«میستیک، حداکثر خروجی. برام مهم نیست چند‌لیرا​ تا سنگ جادویی رده چهارم استفاده می‌کنی،‌خودش​ پس تا جایی که دلت می‌خواد شلیک کن.»

[البته بدون اینکه‌هممممممم​ به اجساد آسیب‌حالتی​ برسونم، درسته؟ دریافت شد!]

صد چشم در هوا شناور شد. با جمع شدن مانای بیشتر، پرسنلی که در حال استراحت‌نظر​ بودند نیز توجه‌شان به آن جلب شد و وقتی همه بیدار شدند، ضربه‌ی میستیک میدان نبرد‌کرد​ را شکافت و فوراً بیش از صد اژدها را نابود کرد. واقعاً که ضربه‌ی طراوت‌بخشی بود!

[این، این دیگه چیه؟!]

[موجود فروتر! این‌عجیبی​ همونیه که سرور تراکا‌لیرا​ در موردش حرف می‌زد!]

[ا، اما الان.]

همین الانش همه‌تون دارید لت‌وپار می‌شید، پس الان وقتش نیست که بخواید ما‌بریم​ رو شکار کنید! یو ایل‌هان با پوزخند شیطانی‌ای که هر زن شروری رو‌بیرون​ عاشق خودش می‌کرد، هم دژ پرنده و هم دژ نگهبان رو به حرکت درآورد.

«تا جایی که ممکنه شکار کنید. اونا‌بذاریم​ ضعیفن، پس هیچ نگرانی‌ای بابت مردن نیست!‌می‌رسید​ خانم یونا، تا جایی که می‌تونی برکت بده!»

«هییینگ، فکر کردم بالاخره‌پیش​ می‌تونیم استراحت کنیم، اما بازم‌حالتی​ کاره! ازت متنفرم آقای ایل‌هان!»

با این حال، حتی در حالی که‌خواب‌آلود​ داشت غر می‌زد، برکت‌ها روی ارتشی که‌داد​ دو دژ رو پر کرده بود، سرازیر می‌شد.

یو ایل‌هان هم بعد از دریافت برکت او، حس کرد سرزندگی‌اش بالا‌الان​ رفته و به هوا پرید. به هر حال پنهان‌کاری‌اش لو رفته بود.‌بگیرد​ در این لحظه، کسی که بیشتر از همه غوغا می‌کرد، برنده بود.

«اوروچی، بیا‌درآمد​ یکم دیگه‌این‌طوری​ کار کنیم!»

[غذاهای راحت زیادی‌عجیبی​ اینجاست. منم از‌هممممممم​ این شکار استقبال می‌کنم!]

نیزه اژدهای هشت‌دم با شعله‌ای نیمه‌شفاف شعله‌ور شد. یو ایل‌هان با خودش فکر‌آغوش​ کرد که با حضور فرشتگان در اینجا، نیازی به مهارت سقوط نیست. در‌خنده​ واقع، اژدهایان حتی نمی‌تونستن درست‌وحسابی فرار کنن، پس اصلاً نیازی به این کار نمی‌دید!

[د، دیگه نمی‌تونیم تحمل کنیم.]

[باید فرار کنیم، اما چطوری؟]

[سرور تراکا دیگه با ما‌می‌ره​ نیست! چیزی که بتونیم بهش‌خواب‌آلود​ اعتماد کنیم... هیچی نیست، لعنتی! کوه!]

حتی اژدهایان بالای سطح ۲۵۰ هم فقط یه مشت ماب معمولی بودن که سطحشون از خود‌متوجه​ یو ایل‌هان پایین‌تر بود! یو ایل‌هان سریع‌تر از فرشتگانی که حالا از تهدید تراکا آزاد شده‌تماشا​ بودن حرکت کرد و تمام تلاشش رو کرد تا جایی که ممکنه اژدهایان بیشتری رو بکشه.

تا زمانی که نیزه اژدهای هشت‌دم رو داشت،‌دست​ یو ایل‌هان ۱۲۰ درصد افزایش آسیب دریافت می‌کرد، بنابراین‌می‌رسید​ هر چرخش تصادفی نیزه‌اش اژدهایان اینجا رو نابود می‌کرد.

«هاااااااپ!»

[اژدهاست، اژدهاست! ارباب،‌عجیبی​ بزرگ‌تر تاب بده! شعله‌هات‌لیرا​ رو قوی‌تر بیرون بده!]

«ایل‌هان خیلی خفنه!»

[ا، اون موجود فروتر دیگه چیه؟!‌نباید​ وقتی گفتن قراره باهاشون متحد بشیم‌الان​ نیمه‌شکاک بودم، اما اگه اون باشه...!]

[فقط با یه ضربه‌این‌طوری​ دوازده تا اژدها رو‌همین​ کشت! اون دیگه چیه؟!]

[یو ایل‌هان، یو ایل‌هانِ زمین!]

هرچند نه به اندازه یو ایل‌هان با نیزه اژدهای‌آمد​ هشت‌دم، اما برای دو دژ و ارتش‌های داخلشون هم اوضاع‌اصلاً​ همین‌طور بود و کار راحتی در رویارویی با اژدهایان داشتن!

اونا بالاخره با دشمنی روبه‌رو شده بودن که «حتی با قوی‌ترین حملاتشون‌الان​ هم اونا رو نمی‌کشت». تجربه مفتی دقیقاً یعنی همین! تحت فرماندهی لیرا‌بگیرد​ و یومیر، هر کدوم از ارتش‌ها با خوشحالی غوغا به پا می‌کردن.

[خاااک؟!]

[م، ما نمی‌تونیم‌عجیبی​ پیروز بشیم. حتی در‌لیرا​ برابر اون موجودات کوچیک!]

[سرور تراکا، سرور تراکا!]

زره‌ها و سلاح‌های ساخت یو ایل‌هان، رده اعضا رو یک سطح ارتقا داده بود و اژدهایانی که موجود‌اسپیرا​ برتر نبودن، به هیچ وجه نمی‌تونستن باهاشون مقابله کنن. درست مثل اولین باری که یو ایل‌هان اژدهایان رو شکار‌چیه​ کرده بود، حالا به اونا هم القابی مثل قاتل اژدها، شکارچی اژدها و چیزایی شبیه به این داده می‌شد.

[ب، باید فرار کنیم.] (یادداشت‌دست​ مترجم: فهمیدیم بابا، هی پشت‌بریم​ سر هم تکرارش نکنید، اَه)

[ما طناب اشتباهی رو‌پیش​ چسبیدیم. ارتش شیاطین نابودی،‌لباس‌خواب​ ما باید برگردیم به...]

«کجا؟»

سلاح‌هایی که در دست فرشتگان بود درخشید. جادویی که توسط‌بذاریم​ صدها فرشته اجرا می‌شد به‌طور مداوم به اژدهایان برخورد می‌کرد‌نمی‌کرد​ و نیزه یو ایل‌هان به زندگی اژدهایان بی‌شماری پایان می‌داد.

با وجود اینکه تجربه‌شون در مقایسه با موجودات برتر خیلی کمتر بود، بقایای اونا در حال‌تصور​ حاضر یکی از موردنیازترین مواد برای یو ایل‌هان بود! یو ایل‌هان متوقف نشد و به غوغای‌سرنوشته​ خودش ادامه داد. در این لحظه، او داشت وجودش رو عمیقاً در ذهن فرشتگان حک می‌کرد.

[چه غلطی کردیم، ما‌پیش​ زمین رو رها کردیم‌لباس‌خواب​ و بی‌خیال اون انسان شدیم؟]

[خ، خفه‌می‌ره​ شو. اگه بشنوه‌لباس‌خواب​ می‌خوای چیکار کنی؟]

[باید بیاریمش تو ارتش بهشت.‌درآمد​ با اینکه فقط یه بار‌بذاریم​ دیده بودمش، اما رشدش ترسناکه.]

یو ایل‌هان در دوران رده دومش اژدها کشته بود. حالا که‌نجاتشون​ سطح و تجهیزاتش چند رده بالاتر رفته بود، می‌تونست اژدهایان رو‌نیزه‌اش​ با سرعتی شکار کنه که حتی اسپیرا هم به گردش نمی‌رسید.

پرتاب نیزه‌اش چندین اژدها رو می‌کشت و چرخش نیزه‌اش که‌خواب‌آلود​ شامل ده ضربه بود، همزمان سر ده اژدها رو قطع می‌کرد.‌بلکه​ فقط مسئله زمان بود تا تمام اون ۵,۰۰۰ اژدها کشته بشن.

[پ، پر از نفرتم.]

[نمی‌خواستم این‌طوری بمیرم. من‌برای​ فقط، می‌خواستم تو این‌دست​ قاره به زندگی ادامه بدم...]

[سرورم، تراکا...]

گوش دادن به آخرین کلمات دشمنا باعث برانگیخته شدن حس ترحم می‌شد. به همین دلیل،‌زور​ یو ایل‌هان اونایی رو که زیاد حرف می‌زدن در اولویت کشتن قرار می‌داد. در واقع،‌بال​ او موفق شده بود در وسط نبرد خودش رو پنهان کنه، بنابراین هیچ‌کس نمی‌تونست پیداش کنه!

[خخخخهمممم.]

در زمانی که یو ایل‌هان مثل دیوانه‌ها داشت دشمنا رو قصابی می‌کرد (و جمعشون‌نجاتشون​ می‌کرد)، آسمون بالای میدان نبرد «باز شد». آسمون، جو و ابرها به معنای واقعی‌هیکل​ کلمه از وسط شکافته می‌شدن، بنابراین فقط می‌شد با کلمه «باز شد» توصیفش کرد.

[ای کرم‌های حقیر.]

هاله‌ای وحشتناک که یو ایل‌هان‌می‌ره​ «هرگز قبلاً حس نکرده بود»‌خواب‌آلود​ از آن‌سوی شکاف ساطع می‌شد.

[بالاخره فکر کردم‌هممممممم​ یه جانشین مناسب پیدا‌خواب‌آلود​ کردم، اما همه‌شون مردن.]

صدایی که از شکاف می‌اومد باعث شد یو ایل‌هان به لرزه بیفته. این دیگه‌نجاتشون​ چه جور موجودی بود که چنین هاله‌ای داشت؟ با وجود اینکه تا حدودی انتظارش‌هیکل​ رو داشت، اما هرگز تصور نمی‌کرد به این زودی با چنین هیولای ترسناکی روبه‌رو بشه!

[به خاطر همینه که ما اژدهایان به درد نمی‌خوریم.‌الان​ همیشه خیلی راحت گاردون رو پایین می‌آریم. از اونجایی‌این‌قدر​ که قدرت‌هایی که در اختیار داریم بیش از حد قویه...]

یو ایل‌هان به‌سرعت به دژ پرنده برگشت و پنهان‌کاری‌اش رو روی هر دو دژ کشید. خوشبختانه،‌آغوش​ دشمن هنوز خودش رو نشون نداده بود، بنابراین تلاشش موفقیت‌آمیز بود. لیرا و یومیر هم که‌پرواز​ تمام مدت مراقبش بودن، به دنبالش برگشتن. گرگ‌زادها، الف‌ها و ارتش اژدها هم همین کار رو کردن!

[ارتش شیاطین نابودی که به سمت دارئو‌خواب‌آلود​ در حرکت بودن «منهدم» شدن، پس بالاخره‌داد​ می‌تونم خودم رو تو این مکان نشون بدم...]

صدای دشمن در هوا طنین‌انداز شد. برخلاف فرشتگان که از کلمه «منهدم» گیج‌بریم​ شده بودن، یو ایل‌هان حدس زده بود که چه اتفاقی داره می‌افته و عرق‌کشید​ سرد می‌ریخت. دشمن اصلاً او رو به حساب نیاورد و به صحبتش ادامه داد.

[من به اون مکان خواهم رفت. یادبود هم‌نوعانم‌همین​ رو با خون شما جبران خواهم کرد. قدرت اکجار،‌نمی‌کرد​ فرمانده گردان سیزدهم. اون رو با قدرتتون پذیرا باشید.]

[ا، اکجار!]

فرشتگان به لرزه افتادن. لیرا‌لباس‌خواب​ هم شوکه شده بود و‌بی‌دفاع​ بازوی یو ایل‌هان رو چسبید.

«ا، ایل‌هان، اکجار...»

«اوه، می‌دونم.‌درآمد​ نیازی نیست‌این‌طوری​ توضیح بدی.»

«از کجا می‌دونی؟!»

«خب، به این خاطر که نتونستم خودم کار تراکا‌آمد​ رو تموم کنم؛ یعنی نیزه اژدهای هشت‌دم هنوز فرصت‌بلکه​ نکرده وارد عمل بشه. و این فقط یه معنی می‌ده.»

صدای یو ایل‌هان پایین اومد. او بعد از‌دست​ نگاه کردن به هیولای غول‌پیکری که به‌آرومی از لای‌می‌رسید​ شکاف آسمونِ دونیم‌شده خودش رو نشون می‌داد، ادامه داد.

«یه اژدها که‌نباید​ از تراکا قوی‌تره،‌روی​ به عبارت دیگه...»

دشمنی که فکر می‌کرد ممکنه یه روز مجبور بشه باهاش‌خواب‌آلود​ روبه‌رو بشه؛ کسی که فکر می‌کرد فقط بعد از تبدیل‌نشده​ شدنش به یه موجود برتر مجبور به رویارویی باهاش می‌شه.

«یه اژدهای رده هفتم.»

[کووووووووووووووووه!]

اژدهایی که تازه بعد از قتل‌عام تمام هم‌نوعانش تونسته بود به دارئو بیاد، با صدای بلندی‌تصور​ در سراسر جهان غرش کرد. در حالی که فرشتگان و ارتش تحت فرمان یو ایل‌هان که غرق‌خمیازه​ در شادی پیروزی بودن، تو ناامیدی فرو رفتن، فقط یک نفر، یعنی یو ایل‌هان، چشماش برق می‌زد.

«اگه از اون‌عجیبی​ یارو تجهیزات بسازم‌هممممممم​ چی از توش درمیاد؟»

«به خودت بیا، احمممممممممممق!»

لیرا با تمام وجودش فریاد‌درآمد​ زد. بلافاصله بعد از اون،‌بذاریم​ اژدهای ناامیدی بر دارئو فرود اومد.

پرده‌های بزرگ‌ترین نبرد‌نباید​ تا به امروز‌روی​ بالا رفته بود.

یادداشت نویسنده:

رده ششم‌ها دیگه‌عجیبی​ برای مضطرب کردن شخصیت‌لیرا​ اصلی ما کافی نیستن.

ناولها | novelha.net