چپتر 274: اگر میخواهی مرا دنبال کنی – ۶
0«ارتا؟»
[بله یو ایلهان، چی شده؟]
صدای ارتا که به تماس یو ایلهان جوابغیرمنتظره داد، آرام بود. به نظر میرسید این تیم هنوزبتونن از اتفاقی که برای زمین افتاده بود خبر نداشتند.
«میتونی از خانم میره بخوایمحکم یه دروازه باز کنه تانگاهی اول خودت برگردی به زمین؟»
[پس واجبه. فهمیدم.]
ارتا ویژگیهای مثبت بیشماری داشت، اما بهترینشان این بود که عاقل بود و سریع دستطور به کار میشد. یو ایلهان ارتباط را همانجا قطع کرد و قبل از اینکه بامراعات تزریق مانا به یک کف زدن محکم توجه همه را جلب کند، نگاهی به اطراف انداخت.
«همونطور که میبینید، بشریتِ این دنیا، یعنی زمین، تو دنیاهای مختلف دیگهای پراکنده شدن. نمیدونیم کِی میتونن برگردن، امایورانگ نمیتونم بذارم تو سکونتگاههای اصلی اونا زندگی کنید. با این حال، مکانهای زیادی هستن که جمعیتشون به خاطر سیاهچالهها یامیکند حملات گسترده هیولاها کاملاً از بین رفته، بنابراین قصد دارم یکی از اون مکانها رو برای زندگی همهتون انتخاب کنم.»
«از لطفتزریق و توجهزدن شما ممنونیم.»
«به خاطر یه خطای غیرمنتظره، قصد دارم فوراً رویبتونن تعمیر زمین کار کنم. پس، امیدوارم تو این مدت،یون اعضای گروه سرکوب بتونن به خانم هان یورانگ کمک کنن...»
«هر طور شما صلاح بدونید.»
سرلشکر یون دههان به محض شنیدن این حرف، با لبخندی درخشان سر تکان داد. به نظر میرسیدبتونن فکر میکرد یو ایلهان دارد مراعات حالشان را میکند. خب، بگذار همینطور اشتباه فکر کند. یو ایلهانفکر بلافاصله دژ پرنده را به مکانی که در ذهن داشت منتقل کرد، که جایی نبود جز ونزوئلا.
«اینجا...»
«تنها جاییه که توش شرمنده شدم،اعضای نتونستم به موقع بهشون کمک کنم... یکیکنن از چیزهایی که هنوز بابتش حسرت میخورم.»
«آقای یو ایلهان...»
هر ۳۰ هزار نفر آنجا پیاده شدند. شهروندان ونزوئلا در گذشته ۳۰ میلیون نفر بودند، اما همهبتونن آنها مرده بودند. این مکان برای زندگی ۳۰ هزار نفر بیش از حد کافی بود. حتی بافکر در نظر گرفتن زمان لازم برای ادامه فرهنگ منحصربهفردشان و شکوفایی مجدد، چنین محیطی کاملاً کفایت میکرد.
«مبارزه با هیولاها کمی سختمحکم خواهد بود، اما گروه سرکوب فعلیاطراف باید بتونه از پسش بربیاد. اوه.»
یو ایلهان آرتیفکتهای رتبه منحصربهفردی که در انبار ونگارد روی هم تلنبار شده بود را آورد و بین اعضایدههان گروه سرکوب پخش کرد. تجهیزاتی که الان استفاده میکردند آیتمهای خوبی بودند، اما همگی مدلهای تولید انبوهی بودند کهذهن وقتی تواناییهایش نسبت به الان پایینتر بود ساخته بود. فقط با تعویض تجهیزات، قدرت جنگی آنها ۳ برابر افزایش مییافت.
«این واقعاً شگفتانگیزه.»
«راحت باشید و ازشونلطف استفاده کنید. من اولغیرمنتظره این حوالی رو پاکسازی میکنم.»
یو ایلهان به هانزدن یورانگ و یون دههان هرکند کدام یک دستگاه ارتباطی داد.
«هر وقت توتعمیر خطر افتادید باهاماعضای تماس بگیرید. فوراً میام.»
«...ممنون.»
«آسون نخواهدانتخاب بود اما... تمامشما تلاشتون رو بکنید.»
«تا وقتی شما اینجازدن هستید، مشکلی برامون پیشجلب نمیاد آقای یو ایلهان.»
«منظورم این نبود... آه.»
یو ایلهان درروی برابر نگرش قاطع هاناعضای یورانگ فقط آهی کشید.
به نظر میرسید هنوز متوجه نبودند که یک دنیای برترروی چه معنایی دارد. او هنوز هم این فکر در پسکمک ذهنش بود که باید آنها را همانجا در گوندیا رها میکرد.
اما الان چه کار میتوانست بکند؟ آنها کسانی بودند که به خاطر غیرقابل تحملمیبینید شدن وضعیت گوندیا دنبالش آمده بودند. شاید هلینا حق داشت. بشریت فقط داشت برایبذارم فرار از وضعیت موجودش دست و پا میزد و به سمت نابودی خودش پیش میرفت.
«...با اینروی حال، منامیدوارم نمیذارم اینطور بشه.»
یو ایلهان در راه بازگشت از ونزوئلا، حداقل دستگاههای ایمنی را راهاندازی کرد.کمک او ابتدا هیولاها را از بین برد و تلههای مختلف و سلاحهای خودکاریتکان را که از مواد جمعآوریشده از همان هیولاها ساخته شده بود، نصب کرد.
اگر هیولاهایی فراتر از حد معمولی، برای مثال شیاطین منحرف، ظاهر میشدند، این تلههااعضای بهطور خودکار فعال شده و حتی به یو ایلهان علامت میدادند. قبل از اینکه زمینشنیدن به یک دنیای برتر جهش کند، همین مقدار آمادگی برای محافظت از آنها کافی بود.
[چقدر مهربون.]
«اگه واقعاً مهربونتعمیر بودم، اونا رواعضای به زمین نمیآوردم.»
یو ایلهان در واکنش به حرف هلینا پوزخندی زد و به سمت کره حرکت کرد، به محوطهبدونید بازی که زمانی دروازه کیروا در آنجا قرار داشت. البته، آن دروازه ناپدید شده بود، اما اینهمینطور منطقه قبلاً زمینِ یو ایلهان بود. و او آن را کنده بود تا دژ پرنده را بسازد.
[وای... چقدر زیباست.]
«واقعاً تماشاییه.»
دریاچهای در مکانی شکل گرفته بود که زمانی به دلیل کنده شدن حجم عظیمی از زمین، شبیه به یک دهانهمحض آتشفشان شده بود. علاوه بر این، سطح آب درخشش ضعیفی داشت و هر از گاهی، فوارههای آب به سمت بالاجایی پرتاب میشدند تا اشکال خاصی ایجاد کنند - همه اینها نشان میداد که دریاچه تحت تأثیر قدرت جادو شکل گرفته است.
«یو ایلهان، من رسیدم... اوه.»
ارتا هم در همین زمان از طریق دروازه رسید و این صحنه را دید. نهگروه تنها این، بلکه پس از دیدن وضعیت فعلی زمین، جایی که خشکیها، آسمانها و دریاهاحرف همگی در حال در هم تنیده شدن و تغییر بودند، تنها به یک نتیجه میتوانست برسد.
تبدیل زمین به یک دنیای برترتوجه در حال انجام بود. و اینانداخت اتفاق داشت خیلی، خیلی سریع رخ میداد.
«مگه نگفتیروی حداقل چندامیدوارم سال طول میکشه؟»
«آره، بهفوراً هر حال امیدوارامیدوارم بودم اینطور باشه.»
«خب، امکان نداره انسانی مثل تو بتونه دوره تبدیل رو دقیق پیشبینی کنه. اما خوبگروه شد که قبل از اینکه خیلی دیر بشه فهمیدیم. خب که چی؟ حتماً یه چیزی آمادهلبخندی کردی، مگه نه؟ دلیلی که منو صدا زدی هم باید به همین موضوع ربط داشته باشه.»
«دقیقاً.»
یو ایلهان به زمانی فکر کرد که قدرت پاته را قرض گرفتکمک تا بدن هلینا را به زندگی برگرداند و برنامههایش را توضیح داد. جادوییتکان که قصد داشت روی زمین اجرا کند، اساساً تفاوت چندانی با آن نداشت.
«قصد دارم با قرض گرفتن جادوی مامان، زمان و مکانبتونن اعمال شده روی زمین رو کند کنم. مانای مورد نیازدههان هم از طریق مانایی که خود زمین تولید میکنه تأمین میشه.»
«آه...»
اگرچه مثل همیشه بود، اما این یکی ازجلب مضحکترین اعلامیههای یو ایلهان بود. ارتا نتوانست جوابی بدهدیعنی و فقط سرش را به سمت کیم یهسئول چرخاند.
«فقط از روی حرف، کاملاًمدت غیرممکن به نظر میرسه... پسهان چطوره، کیم یهسئول؟ به نظرت ممکنه؟»
«مگه میشه پسرم نتونهتعمیر این کار رو بکنه؟گروه من به پسرم ایمان دارم.»
[این جالبانتخاب میشه. میخوام جزئیاتششما رو بشنوم عزیزم.]
«خوبه، مرحلهتزریق به مرحلهزدن براتون توضیح میدم.»
اگر ممکن بود، میخواست از کمک کانگ میره هم استفاده کند، اما چون او کارهایصلاح مهم دیگری برای انجام دادن داشت، فقط میتوانست با همین اعضا کار را پیش ببرد. یومیکند ایلهان ابتدا قایقی روی دریاچه انداخت و همراه با بقیه به سمت مرکز آن پارو زد.
«میخوام اینجافوراً یه آرایشتعمیر جادویی درست کنم.»
«روی این دریاچه؟ همین کافیه؟»
«نه، معلومه که نه. میخوام ازتوجه آرتیفکتی که ساختم استفاده کنم تاانداخت یه آرایش جادویی روی کل زمین بکشم.»
[وای، ساختن یهتعمیر آرایش جادویی رویاعضای زمین با یه آرتیفکت؟]
«کل زمین؟!»
ارتا با شنیدنکنم این حرف چیزیممنونیم به خاطر آورد.
«آرایش جادوییتزریق باستانی الفها تویمحکم دارئو. خدای من.»
«آره، این نسخه ارتقایافتهشه. پس... قرارهاعضای کاری کنم که حرفای خانم هانکمک یورانگ چندان هم از واقعیت دور نباشه.»
اگر او تنها کسی بود که میتوانست مسئولیت زمین را بر عهده بگیرد، تنها کاریطور که باید میکرد فتح آن بود. یو ایلهان قصد داشت حاکم زمین شود. هیچکس بهمراعات او چنین اجازهای نداده بود، اما او هم برنامهای برای کسب اجازه از کسی نداشت.
هلینا که متوجهکنم افکار او شده بود،خطای لبخندی روی لبانش شکفت.
[فوفو، حتی بدون اینکه من چیزی بگم همجلب داری کارت رو خوب انجام میدی، عزیزم. شاید قلبهامونیعنی از همین الان با هم هماهنگ شدن؟ چقدر لذتبخش.]
«باید بگمروی که واقعاًامیدوارم زن ناخوشایندی هستی.»
«موافقم، امافوراً الان وقت دعواامیدوارم نیست. تمرکز کنید.»
یو ایلهان در جادویی که فضا و زمان رافوراً دستکاری میکرد مهارتی نداشت. بنابراین، حتی در فرآیند ساختهان آرایش جادویی هم به کمک کیم یهسئول نیاز داشت.
او با ساخت آرتیفکتی که میتوانست تمام قدرتهای مادرش را محقق کند، آرایش جادوییمیبینید را روی زمین حک و آن را فعال میکرد. در نهایت، باید با اضافهبذارم کردن ویژگیای که بتواند اثرات آرایش را حفظ کند، کار را به اتمام میرساند.
«محیط اونقدرها هم بدامیدوارم نیست. توی دریاچه همسرکوب مانای زیادی وجود داره.»
[اوه.]
وقتی یو ایلهان دستش را تکان داد، سطحغیرمنتظره دریاچه به دنبال حرکت او به بالا پرتابسرکوب شد و به شکل یک مجسمه ظریف یخ زد.
یک فرشته زیبا با دو جفت بال گشوده. این مجسمه کسی نبود جز لیرا، زمانی کهدنیا یک فرشته بلندمرتبه رده ششم بود. کیم یهسئول با دیدن این صحنه کنجکاو شد که اوزندگی از چه نوع حقههای جادویی استفاده کرده است و متوجه شد که پسرش کمی متفاوت شده است.
«وای، پسرم،روی زرهت کِیامیدوارم عوض شد؟»
«زره تمامتنه استخوانی ترکیبی حاکم کولاک. این یه آرتیفکته کهبتونن بهم اجازه میده آب رو کنترل کنم و به یخ تبدیلشمحض کنم. میخوام با استخراج ویژگی این زره، اون آرتیفکت رو بسازم.»
[چقدر قشنگه عزیزم.کنم نمیتونی یه مجسمهممنونیم هم از من بسازی؟]
«اگه حسش باشه.»
وقتی دوباره دستش را تکان داد،اعضای مجسمه دوباره به آب تبدیل شدکمک و به درون دریاچه فرو ریخت.
«برای همینه که به کمک شماهامدت نیاز دارم. امکانش هست که توانایییورانگ مامان به شکل یه آرایش جادویی دربیاد؟»
«به تنهایی برام سخته.»
[منم تلاشم رومانا میکنم عزیزم. بهتوجه نظر جالب میاد.]
«منم کمکروی میکنم. خوشبختانه، آرایشهایمدت جادویی تخصص منه.»
«بسیار خب. پس اونتعمیر رو به شما سهگروه نفر میسپارم. من هم...»
یو ایلهان زرهش را درآورد. سپس، یک سنگ جادوی رده پنجم بیرون آوردمدت و تمام ویژگیهای مربوط به دستکاری آب را از زره تمامتنه استخوانی ترکیبییون استخراج کرد. زره تمامتنه بلافاصله به غبار تبدیل شد و در باد پراکنده گشت.
«من این دریاچهمانا رو به یهتوجه آرتیفکت تبدیل میکنم.»
[تو یه آرتیفکتتعمیر رتبه افسانهای رو بهگروه همین راحتی نابود کردی...]
«چیزی که منروی نیاز دارم توانایی کنترلاعضای آبه، نه خود زره.»
در این لحظه، یو ایلهان کار غیرقابلباوری انجام داد. او بدون هیچ تردیدی، سنگاعضای جادوی موجود برتر که دارای قدرت آب بود را درون دریاچه انداخت. حتی هلینامحض هم با دیدن این صحنه نتوانست جلوی کج کردن سرش از روی تعجب را بگیرد.
[عزیزم... حالت خوبه؟]
«میخوام تمرکزروی کنم. بهمامیدوارم دست نزنید.»
یو ایلهان به آرامی چشمانش را بست و دستش را روی سطح آب قرار داد. کاری که در حال حاضردههان سعی در انجامش داشت، بینهایت ساده بود. با استفاده از سنگ جادویی که کل دریاچه را کنترل میکرد به عنوانمنتقل پایه، او تمام آب دریاچه را به یک توده واحد پیوند میداد و یک روح متفکر را درون آن افسون میکرد!
به بیان سادهتر، او داشت یک گولم آب میساخت. البته،روی این کار بدون مهندسی جادو، توانایی دستورزی مانا و افسون روحکنن که هر کدام به اوج حوزه خود رسیده بودند، غیرممکن بود.
'فعالسازی همزمان دستورزی مانا ومحکم افسون روح. و یه روح متفکراطراف مناسب میتونه... آره، تو بهترین گزینهای.'
[تو، جدی هستی...؟]
صدایی که به او پاسخ داد بسیار بم و پر از کینه و نفرینکنن بود. با این حال، برای یو ایلهان که حتی پس از مبارزه با آن،میکرد نبردهای بیشماری را تجربه کرده بود، این حد از خشم فقط بامزه به نظر میرسید.
'آره جدیام. اگه بحثلطف محافظت از زمین باشه،غیرمنتظره تو باید قویترین باشی.'
[چیزی که منمانا بیشتر میخوام اینه کههمه تو رو تیکهتیکه کنم.]
'اگه فکر میکنی با یه تهدید به این ناچیزی عقبهان میکشم، سخت در اشتباهی. تو که از درونم همهچیز رومحض تماشا میکردی، مگه نه؟ لازمه با کلمات سادهتری برات توضیح بدم؟'
یو ایلهان به روح متفکری که هراعضای چقدر هم فریاد میزد نمیتوانست تمرکز اوکنن را به هم بزند پوزخندی زد و گفت:
'تا زمانی که من اجازه ندم، هیچ کاری نمیتونی بکنی. اگه قبول نکنی، فقط میرم سراغ یکی دیگه، ویورانگ اگه در نتیجه این کار قدرت محافظتی زمین ضعیفتر بشه، تو فقط میتونی تو ناامیدی دست و پا بزنیحالشان و مثل همیشه بهم لعنت بفرستی. نه، در واقع، میتونم خیلی راحت تو رو بدم یه روح متفکر دیگه بخوره.'
[تو مهارت خاصی توی تهدید کردنتوجه نداری، یا شایدم واقعاً برات مهمانداخت نیست که من اطاعت کنم یا نه.]
'خوب گرفتی.روی خب، حالاامیدوارم میخوای چیکار کنی؟'
[من... آزادی میخوام.]
'تو همین الانش هم مُردی. تو دیگه خودتغیرمنتظره نیستی، و هر فکری که تو زمان زندهبودنتسرکوب داشتی دیگه هیچ ربطی به وضعیت فعلیت نداره.'
[با اینتزریق وجود من...زدن آزادی میخوام.]
'پس بسیار خب. مذاکره تمومه.'
[اما.]
روح متفکرانتخاب یو ایلهانلطف را متوقف کرد.
[اگه بتونم توی یه فرم دیگه به زندگیجلب ادامه بدم، اگه بتونم از وضعیت فعلیم فراردنیا کنم... برای مدت کوتاهی از حرفات پیروی میکنم.]
'تو همروی واقعاً توی مذاکرهمدت کردن خوب نیستی.'
[من همیشه داشتم تماشاتتعمیر میکردم. اگه توی مذاکرهگروه مهارتی ندارم، تقصیر توئه.]
'هاه، داری کی رولطف سرزنش میکنی؟ بسیار خبغیرمنتظره پس. بیا شروع کنیم.'
یو ایلهان مهارت حکمرانی را که به اوج خود رسیدهنگاهی بود فعال کرد و پوزخندی زد. او نام آن رادیگهای به زبان آورد، «مفهومی» که در آکاشیک رکورد گنجانده شده بود.
«اراده آشوب، زیردست من شو.»
[...قبول میکنم.]
بدترین آدمِ منزوی ولطف بیرحمترین موجود، با همغیرمنتظره دست به یکی کردند.