چپتر 342: خدای یگانه – ۱
0«اینجا چه خبره!»
میکائیل در حالی که به دوستداشتنیترین شاهزاده خانم... خب، درریشه واقع اژدها، در آغوش همسر زیبایش نگاه میکرد، به یوحتی ایلهان شکایت کرد. یو ایلهان چند سوال از او پرسید.
«آقای اسمیثسون،نوازش نژاد فعلیناموجود شما چیه؟»
«اژدهای واقعی...»
«و خانم اسمیثسون؟»
«اژدهای واقعی...»
«پس دخترتون قطعا چی میشه؟»
«یه اژدها...؟»
هیچ مشکلی وجود نداشت. آنها همه چیز رامیفهمید خیلی طبیعی پذیرفتند! فقط شاهزاده خانم در آغوش کارینارشدش مالاتستا، نه، کارینا اسمیثسون لبخند درخشانی بر لب داشت.
«کیاها!»
«احتمالا همین الان همناموجود میفهمه داریم درباره چی حرفاما میزنیم. باید مراقب تربیتش باشی.»
بچهای که بلافاصله بعد از تولد زبان را میفهمید! با توجه به اینکه پایهاشبعد به عنوان دختر دو اژدهای واقعی به شدت بالا بود، رشدش هم عادی نخواهد بود.خودش کارینا اسمیثسون با خودش فکر کرد که پدرخوانده خوبی انتخاب کرده و از او پرسید.
«پدرخوانده، لطفا مراقب اینبلافاصله بچه باش. اونو توی آشیانهتوجه اژدها قبول میکنی، مگه نه؟»
«البته، تا زمانیکجا که شرایطش رو داشتهبداند باشه. خب؟ اسمش چیه؟»
«یونی اسمیثسون.»
«...و اگه پسر بود؟»
«نیک اسمیثسون.»
یو ایلهان زبانش بند آمد. یونی، دربداند آغوش مادرش، احتمالا نمیدانست اسمش از کجاپیشانی آمده و دلش هم نمیخواست بداند... احتمالا.
لطفا بذار بدون اینکه ریشه اسمش رو بدونه بزرگ بشهواقعا – یو ایلهان در حالی که پیشانی او را نوازشزندگی میکرد، به خدایان ناموجود دعا کرد. کودک حتی درخشانتر لبخند زد.
«اما واقعاالان خوشگله~. حتماداریم به مادرش رفته.»
«درسته. هاماها، کاملا شبیه مادرشه.»
از آنجا که این تولد یک زندگی جدید بود، تقریبا همه به جز یو ایلهان از قبل در آنجا جمعحتی شده بودند. نا یونا، که هنوز آنقدرها از میکائیل اسمیثسون خوشش نمیآمد، در حالی که یونی را نوازش میکرد غیرمستقیمیونا به او تیکه میانداخت، اما میکائیل بعد از پدر شدن واقعا آرام شده بود و فقط به این حرفها میخندید.
او به عنوانخدایان یک انسان کاملاکودک تغییر کرده بود!
«ایلهان.»
لیرا در حالی که به یونیتولد که در آغوش کارینا اسمیثسون دست ودختر پا میزد نگاه میکرد، چشمانش برقی زد.
«بیا ما هم بچهدار بشیم!»
«تعجب کردهنوازش بودم چرا زودتردعا اینو نگفتی. نه.»
«چرا! منالان بچه میخوام!داریم من بچههههه میخوام.»
«هنوز نه.»
لیرا به یو ایلهان چسبید،دلش اما او قاطعانه رد کرد.ریشه و دلیلش هم این بود:
«ازش بدم میاد چونناموجود حس میکنم اینطوری خیلی زوداما به بخش پایانی داستان میرسیم.»
«...»
او میخواست جوابش را بدهد، اما راهی پیدا نکرد و ساکت شد.عنوان یو ایلهان به شانههایش زد و یونی را از کارینا اسمیثسون گرفت. ازکرده آنجا که او پدرخواندهاش شده بود، حداقل باید کارش را درست انجام میداد.
[یونی، تو زیبا و شاد خواهی شد. تو به کسی تبدیل میشوی که میتواند شادی را به اشتراک بگذارد وحتی بار غم را با دیگران به دوش بکشد. تو قلبی گرم، به اندازه چنگالهای محکم خود قوی، و به اندازه هوشهنوز سرشارت سرشار از احساسات خواهی داشت. تو به کسی تبدیل میشوی که دوستش خواهند داشت و کسی که عشق خواهد ورزید.]
اعلامیه یو ایلهان تبدیل به آرزویی قلبی شد کهاما یونی را در بر گرفت. این آرزویی بود کهمادرشه به او پتانسیلی درخشان میبخشید، هرچند نه به طور مطلق.
«واو، بهالان اون همه مانادرباره نگاه کن. شگفتانگیزه...»
«زیباست. فقط اون میتونهبلافاصله مانا رو اینقدر زیبامیفهمید به کار بگیره، مگه نه...»
آیا یونی میدانست که اعلامیه یو ایلهان چقدربذار موهبت بزرگی بود؟ یو ایلهان قبل از اینکه یونیناموجود را به والدینش پس بدهد، انگشت او را گرفت.
«تبریک میگم. اونقدر غرق کاردعا بودم که حتی نفهمیدم شماواقعا دو تا با هم ازدواج کردید.»
«مراسم ازدواج رو بعدا برگزار میکنیم. یعنی... بعد از اینکه همهباشی چیز تموم شد، وقتی زمین به مدارش برگشت، با حضور پدردختر و مادرهای هر دومون. لطفا اون موقع با همه به دیدنمون بیا.»
«برای زنده موندنشون دعا میکنم.»
یو ایلهان لبخند زدآمده و گفت که واقعابذار آرزو میکند همینطور باشد.
دروغ بود اگر میگفت تصویر پدرش از ذهنش عبوراما نکرده است. مهم نبود چقدر قوی شده بود، اگر گابریلآنجا با بدبختی بزرگی روبهرو شده بود، همه چیز بیمعنی میشد.
«...باید حالش خوب باشه.»
او خودش را متقاعد کرد که حال پدرش خوب است.اینکه با نگران بودن چیزی تغییر نمیکرد. مثل همیشه، او فقط بایدفکر کاری را انجام میداد که در حال حاضر از دستش برمیآمد.
«پس زوج اسمیثسون بایدآمده خودشون رو با بزرگبذار کردن بچهشون مشغول کنن...»
«و ما همخدایان بچه خودمون روکودک درست میکنیم، آخ!»
«و ما باید تمرین کنیم.»
یو ایلهان در حالی که پس گردن لیرا میزد، با لحنی جدی جوابدختر داد. بعد از اینکه متوجه شد پس از یک سال کامل ساختن آرتیفکت،لطفا هنوز ۹ سال باقی مانده، اوضاع اینطور شده بود! لیرا با چهرهای گریان پرسید.
«هی، پس کیکجا قراره بخش پایانینمیخواست رو فیلمبرداری کنیم؟»
«وقتی وقتشنوازش برسه خودمناموجود سوتش رو میزنم.»
«این یه پیشزمینه خیلی مشکوکه!درباره نکنه تو این مرحله میخوای ریشهباشی تولد من رو زیر سوال ببری!؟»
پس از آن زمان بسیار سریع گذشت. در حالی که یو ایلهان بهدختر همراه سایر اعضای اصلی نبرد غرق در تمرین بود، افراد دیگر و معمولیتر،لطفا در واقع زندگی بسیار شادی داشتند، خیلی بیشتر از آنچه او ممکن میپنداشت.
هیچ تهدیدی از جانب هیولاها وجود نداشت و آنها در دنیایی زندگی میکردندبشه که تمدن و طبیعت با هم درآمیخته بودند، بنابراین در واقع میشد گفترفته که آنها آرامترین زندگی خود را از قبل از فاجعه بزرگ تجربه میکردند.
البته، صرف نظر از اینکه آنها مشغول چه کاری بودند، یو ایلهان مثل یک آدم گوشهگیرکاملا کار خودش را میکرد. اگرچه او اولین قدم را به عنوان خالق برداشته بود، اما هنوزغیرمستقیم راه طولانی در پیش داشت. و تا زمانی که به انتهای آن مسیر نمیرسید، قدمهایش متوقف نمیشدند.
در اصل، یو ایلهان در متوجه نشدن گذر زمان مهارت زیادی داشت، اما ازشدت آنجا که در میان کسانی که دائما با آنها در تماس نزدیک بود شخصیبچه وجود داشت که تغییرات آشکاری از خود نشان میداد، دیگر نمیتوانست از آن غافل بماند.
«پدرخوانده!»
دختر کوچولوی زیبایی با موهای طلایی درخشان که دماسبی بسته شده بود و انتهای موهایشهاماها مثل گل آفتابگردان پخش شده بود، در حالی که در منطقه تمرینی دژ پرنده ازخوشش کنار او رد میشد، فریاد زد. یو ایلهان با لبخندی تلخ دستش را تکان داد.
«پس تویی، یونی.»
«هورا! میتونمباشی برم تو،بلافاصله مگه نه؟»
یونی، دخترخوانده یو ایلهان، همانطور که از دختر دو اژدهای واقعی انتظار میرفت، به سرعت رشد کرد. از آنجاکودک که استادان تمام زمینهها در اطراف او حضور داشتند، فرصتهای فراوانی برای یادگیری تکنیکها داشت و مانند یک اژدها،شده عطش بسیار سیریناپذیری برای دانش داشت و سعی میکرد در مدت زمان کوتاهی تا حد امکان چیزهای بیشتری یاد بگیرد.
از نظر یو ایلهانناموجود این یک استعداد درجه یکاما بود! اژدهایان واقعا بهترین هستن!
«پدرخوانده، لطفاالان با منداریم مبارزه تمرینی بکن!»
«دوباره؟»
و کسی که یونی بیشتر از همه تحسینش میکرد، مثلریشه بقیه اژدهایان و اژدهازادهای روی زمین، یو ایلهان، مدیر زمین بود.درخشانتر خب به هر حال، قدرت او هم از همه بیشتر بود.
از اولین لحظهای که توانست سلاحی را در دو دستش نگه دارد، نیزه رادرسته طوری به دست گرفته بود که انگار طبیعیترین کار دنیاست، و حالا که ظاهر بیرونیآنقدرها یک دختر پانزده ساله را داشت، تکنیکش را تا سطح بسیار بالایی توسعه داده بود.
«فکر کنم اگه فقط یهدرباره بار دیگه باهات مبارزه کنم،تربیتش بتونم رشد کنم. خواهش میکنم؟ خواااااهش؟»
«...باشه، پس بیا.»
«آره! اییییاااااااا! ارغ!»
البته، او حتی ۳ ثانیه هم در برابر یو ایلهان دوام نیاورد. هر چه باشد، یو ایلهان مردی بود که بدون توجهتقریبا به سن و جنسیت، به هیچکس رحم نمیکرد. دلیل اینکه او توانست همان ۳ ثانیه را هم دوام بیاورد این بود که ایلهانچشمانش به او سخت نگرفت! یونی که مثل یک قورباغه مرده روی زمین افتاده بود، در حالی که بینی قرمزشدهاش را میمالید، غرغر کرد.
«لعنتی، فکر میکردم چونداریم الان به رده چهارمباید رسیدم میتونم بیشتر دوام بیارم!»
«ها؟»
صبر کن، او واقعاً همین الاننمیخواست به رده چهارم رسیده بود! یوبزرگ ایلهان با شوک از او پرسید.
«یونی، گفتی چند سالته؟»
«هم؟ پسفرداالان تولد نهداریم سالگیم میشه!»
این یعنی حصار به زودیبعد ناپدید میشد! یو ایلهان شوکهاینکه شد و به ناامیدی فرو رفت.
«من هنوزنمیدانست تو خط سیردلش متعالی استاد نشدم!»
«سطحش چنده؟»
«۹۹...»
«واو!»
با این فکر که باید نا یونا را بهبدون خاطر پخش کردن این عادتهای ناخوشایند مجازات کند، یودعا ایلهان نیزهای که در هوا شناور بود را پس گرفت.
وقتی به آسمان نگاه کرد، تصویرکودک ساعت شنی ابدیت به او نشان دادرفته که واقعاً زمان زیادی باقی نمانده است.
«به نظر میرسهمیفهمه برای یه مدتحرف سرم شلوغ میشه.»
«قراره مبارزه کنی؟»
«متأسفانه، تو اینکجا یکی جایی براینمیخواست تو نیست، یونی.»
«ولی دلم میخواد کمکت کنم.»
«بذار بعد از اینکهداریم یه موجود برتر شدی،باید دوباره بهش فکر کنیم.»
اگر همه مثل او بودند دنیا جای زیبایی میشد – یوپایهاش ایلهان آهی کشید و دستی به سر یونی کشید. یونی خودشپدرخوانده را جمع کرد و گفت قلقلکش میآید و خندهای معصومانه سر داد.
«خوبه، پس من میرم.آمده ما باید برای جشنبذار تولدت به سلامت برگردیم یونی.»
«چه دیالوگ خفنی بود!»
«البته، از همون روزیداریم که به دنیا اومدی اینمراقب دیالوگ رو آماده کرده بودم.»
یو ایلهان با کلماتی خفن جوابتولد داد و در حالی که نیزهاش رادختر جمع میکرد، از منطقه تمرین خارج شد.
انگار که ذهنشکجا را خوانده باشند، همراهانشبداند از قبل منتظرش بودند.
«خیلی زود شروعخدایان میشه، ایلهان. حتیکودک یه ساعت هم نمونده.»
«عزیزم، واقعاًالان تو ۳داریم ساعت تموم میشه؟»
«ممکنه یکم بیشتر از این طول بکشه. اگه غول مرحله آخر مخفیای در کار نباشه،بالا ۵ دقیقه، اگه باشه، ۲۰ دقیقه، و اگه بعد از شکست اون یکی دیگه هم پیداتوی بشه یه ساعت، و برای هر کدوم دیگهای که بعدش ظاهر بشن ۳۰ دقیقه اضافه میشه.»
«...»
برگ برندههای او بیشمار بودند!دعا یو ایلهان آنها را بیکلام گذاشتخوشگله~ و از دژ پرنده خارج شد.
شاید همه میدانستند، اما اعضای غیرجنگیحرف از قبل به زمین رفته بودندبچهای و بقیه در شهر هوایی مستقر بودند.
[به سرورم درود میفرستم.]
اوریل، با چهار جفت بال اژدها، به او سلام کرد. او به جز میستیک تنها کسی بودناموجود که در رده هشتم قرار داشت و در بین زیردستانش بیشترین مقدار مانا را در اختیار داشت.جدید او یکی از دو «نفری» بود که برای اتفاقی که در پیش بود، بیشترین انگیزه را داشت.
«میدونم، میدونم. میخوایخدایان بری بابا روکودک نجات بدی، درسته؟»
[ا، این درسته، اماداریم فقط این نیست، اونباید اِ... گا، گابریل هم هست.]
«برای منم همینه، پس مشکلی نیست. تو مسائل مربوط بهاینکه مامان رو از طرف خودت حل و فصل کن. چیزیخودش که مهمه طرز فکر درست برای رسیدگی به چیزهای مهمه.»
گاهی اوقات، مردم غیرممکنها را ممکننمیخواست میسازند. هرچند، چیزهایی که پیش رویبزرگ یو ایلهان قرار داشتند، همگی ممکن بودند!
یو ایلهان به اوریل کهدعا از نگرانی برای گابریل هنوزواقعا چهرهای مضطرب داشت، دلداری داد.
«اینقدر نگران نباش.میفهمه همه چیز همونطور کهمیزنیم برنامهریزی کردم پیش میره.»
[نکته شگفتانگیز سرورم اینه که میتونید فقط با حرفاتون من رو قانع کنید اما... متوجه شدم. من بهعادی سرورم ایمان دارم. بیاید بریم گابریل رو نجات بدیم. بیاید بریم جلوی خدا رو بگیریم. بیاید به کارمای بدمونزمانی با ارتش شیاطین نابودی پایان بدیم. بیاید از ساتان بازجویی کنیم که داره چیکار میکنه. ...بیاید صلح رو برگردونیم.]
اوریل پس از گفتن این حرف سرش را بالا آورد. پشت سر او تمامپیشانی اعضای رسمی آشیانه اژدها صف کشیده بودند. آنها از قبل با تجهیزاتی که یو ایلهانکاملا به آنها داده بود مسلح شده بودند و آماده بودند تا با هر دشمنی بجنگند.
«همه بایدنوازش تا الان ایندعا رو بدونن، اما.»
یو ایلهان با صدایی که نه بلند بود و نهتربیتش آرام، صحبت کرد. در این مرحله، او میتوانست بدون استفادهپایهاش از مهارت اعلامیه، کاری کند که صدایش به گوش همه برسد.
«چیز زیادی از نیروهای دشمن باقی نمونده. در حالی که اونها احمقانه داشتن همدیگه رو ضعیف میکردن،رشدش ما زمین رو خلق کردیم، و اونها خودشون با دستای خودشون این فاصله رو بیشتر کردن، در حالیمگه که حتی اگه مستقیم هم به من حمله میکردن باز هم شکست میخوردن. پس، پیروزی ما تقریباً قطعیه.»
«واو!»
«من به حساب رهبرها میرسم، پس از شما میخوام که به حساب بقیه برسید. راستش روکاملا بخواید، اگه در حین مبارزه با تجهیزاتی که بهتون دادم حتی یه خراش روی پوستتون بیفته،غیرمستقیم احتمالاً صلاحیت یه موجود برتر بودن رو ندارید. اگه این اتفاق بیفته، بلافاصله صلاحیتتون رو ازتون میگیرم.»
«چطور میتونهالان بقیه روداریم اینقدر بیانگیزه کنه.»
بدون توجه به حرفهایبلافاصله بقیه، یو ایلهان سخنرانیاشمیفهمید را به سرعت تمام کرد.
«ما بلافاصله به دنیای اصلی دشمن حمله میکنیم.بذار به محض اینکه حصار از بین بره... اوه، وناموجود قبل از اون، یکی یونی رو برگردونه به زمین.»
«آه، یونی، اینخدایان دختره، چطور جرأتکودک کردی یواشکی بیای اینجا!»
«من، منمالان همینطور! منمداریم میخوام بجنگم! پدرخواندهههههههه!»
پس از اینکه یونی توسط بقیه به سمت زمین فراری داده شد، یودختر ایلهان واقعاً مطمئن شد که همه افراد حاضر در اینجا اعضایی هستند کهلطفا برای نبرد در نظر گرفته شده و آمادهاند، قبل از اینکه دوباره صحبت کند.
«اگه آمادهاید، پس بهآمده محض اینکه حصار ازبذار بین بره، بلافاصله وارپ میکنم.»
«صبر کن، عزیزم.»
هلینا پرسید.
«فهمیدم که داریم به دنیاهایبعد اصلی دشمن حمله میکنیم... امااینکه اول قراره به کدوم بریم؟»
«البته که، اولکجا باید به خالیتریننمیخواست خونه دستبرد بزنیم.»
یو ایلهاننوازش چشمکی زد ودعا به او گفت.
«جهان زیرین.»
یادداشت مترجم انگلیسی:
۱. یونی + نیک = یونیکاما = «منحصربهفرد». یادتونه که میکائیل اسمیثسونهاماها او را «آقای منحصربهفرد» صدا میکرد؟
۲. یادداشت مترجم: نمیدونم ولی ظاهراً طبق نظرات در مونپیا اشارهای به سری Boogiepop است.