---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 340: هارماگدون – ۱۴ • ⏱ 20 دقیقه

چپتر 340: هارماگدون – ۱۴

0

یو ایل‌هان اول تصمیم گرفت ترکیب بدن رافائل را تجزیه و تحلیل کند. در جریان پذیرش اوریل در آشیانه‌دزدیدن​ اژدها، او اطلاعات زیادی درباره وسعت قدرت‌های خدا و همچنین چهار فرشته اعظم به دست آورده بود، اما در‌بلکه​ نهایت، اوریل در میانه راه به اژدها تبدیل شده بود. ثبت‌هایی که از او به دست آورده بود کامل نبودند.

«با این حال، رافائل به عنوان یک فرشته اعظم مرده بود. پدرم جایگاهش رو‌هستی​ تو چهار فرشته اعظم کاملاً دور انداخت و میکائیل از اون فراتر رفت و‌باشن​ به یک متعالی تبدیل شد، پس تنها عضو باقی‌مونده از چهار فرشته اعظم رافائله.»

«هرچند از نظر عملکرد، بدترینشونه.»

لیرا این را اضافه‌قبل​ کرد. یو ایل‌هان با‌خاطر​ لبخندی تلخ ابزارش را برداشت.

«خب پس،‌لحظه‌ای​ بیاید تحلیل‌قطعاً​ رو شروع کنیم.»

بال‌ها، پوست، مغز، گوشت، ماهیچه، استخوان‌ها – او همه چیز را بی‌نقص تجزیه کرد‌هستی​ و با ظرافت استخوان‌های کتف را بیرون کشید. در صحنه‌ای که بقیه ممکن بود‌باشن​ به اشتباه فکر کنند یک تحقیقات قتل است، یو ایل‌هان بالاخره به نتیجه رسید.

«این یکی‌عضو​ هم پوچ‌رافائله​ از آب دراومد.»

«پوچ؟»

«به عنوان یکی از چهار فرشته اعظم تقریباً‌خیلی​ هیچ قدرتی نداره. در مقایسه با اوریلِ قبل از‌اینکه​ تبدیل شدنش به اژدها، تقریباً دو کلاس کامل ضعیف‌تره.»

«به خاطر‌داد​ این نیست‌قدرت​ که مرده؟»

«نه.»

یو ایل‌هان به یاد آورد که تخصص رافائل در شفا دادن بود. او قدرت‌های‌دادن​ خودترمیمی فوق‌العاده‌ای داشت، اما قدرتش در شفا دادن دیگران هم به حد نهایی رسیده بود.‌راحت​ و در لحظه‌ای که میکائیل را شفا داد، قطعاً قدرت عظیمی در اختیار داشت. اما...

«خیلی راحت‌لحظه‌ای​ به دست‌قطعاً​ من کشته شد.»

«فقط به خاطر این‌قدرت​ نیست که تو به‌راحت​ طرز مضحکی قوی هستی، ایل‌هان؟»

«با در نظر گرفتن اینکه چطور چهار فرشته اعظم‌لیرا​ قدرت رو از خدا دزدیدن، اونا عملاً باید با‌کنیم​ اختلاف خیلی زیادی از فرماندهان گردان جناح‌های دیگه قوی‌تر باشن.»

با این حال، مرگ رافائل بیهوده بود، خیلی بیشتر‌نیست​ از مرگ هر فرمانده گردان دیگری. دلیلش این بود که‌دیگران​ او با خط سیر متعالی یو ایل‌هان درجا کشته شد.

نه تنها این، بلکه او تنها نمرد، بلکه همراه با کشین،‌فقط​ فرمانده گردان اول ارتش شیاطین نابودی کشته شد. حتی بسته‌های کلوچه‌باید​ «یکی بخر، دو تا ببر» در فروشگاه هم چنین پایان پوچی نداشتند.

«قدرت رافائل قبل از اینکه به دست‌خیلی​ من کشته بشه، به میکائیل منتقل شده‌هستی​ بود. از این بابت مطمئنم. ردپاش اینجاست.»

«به خاطر همینه که‌رافائله​ میکائیل تونست به راحتی‌بدترینشونه​ به یک متعالی تبدیل بشه؟»

«اگه اصلاً ویژگی‌هاش‌اوریلِ​ رو نداشت غیرممکن‌کلاس​ بود، اما، ممم...»

یو ایل‌هان برای لحظه‌ای‌قطعاً​ فکر کرد. چیزهای خیلی‌خیلی​ زیادی در ذهنش پدیدار شد.

«من یه اقدام متقابل برای میکائیل و هر‌راحت​ کسی که پشتشه آماده کردم، اما فکر کنم‌اینکه​ الان یه سلاح دیگه هم به دست آوردم.»

«...فقط با‌عضو​ همین به‌رافائله​ یه چیزی رسیدی؟»

«عزیزم، مگه نگفتی رافائل قدرتش به عنوان یکی‌خاطر​ از چهار فرشته اعظم رو به میکائیل داده؟ منظورت‌داشت​ اینه که می‌تونی با این پوسته خالی کاری کنی؟»

«نه، هلینا. من گفتم قدرت چهار فرشته اعظم از‌راحت​ مالکیت رافائل به میکائیل منتقل شد، اما هیچ‌وقت نگفتم‌چطور​ که رافائل با میل خودش اون رو بهش داده.»

«ها؟ مم... مم!»

هلینا خیلی‌عضو​ زود متوجه‌رافائله​ منظورش شد.

«میکائیل اونو دزدید؟!»

«خب، جای تعجب نیست که شما دخترا نمی‌دونید چون اونجا نبودید. اما قبل از اینکه رافائل‌گرفتن​ به سمتم حمله‌ور بشه، یه لحظه کوتاه بود که میکائیل توسط رافائل شفا پیدا کرد. و بلافاصله‌فرمانده​ بعد از اون، رافائل به من حمله کرد و میکائیل وانمود کرد که داره جلوش رو می‌گیره.»

«وانمود کرد‌داد​ که جلوش رو‌عظیمی​ می‌گیره؟ منظورت چیه...»

«فقط با حرف صداش زد که برگرده.‌عملکرد​ اگه واقعاً می‌خواست جلوش رو بگیره، همونجا‌ابزارش​ می‌گرفتش و یه کتک حسابی بهش می‌زد.»

آن‌ها زبانشان‌مقایسه​ بند آمد. این‌شدنش​ واقعاً حقیقت داشت!

«از اونجایی که علاقه زیادی به رافائل ندارم، زیاد بهش فکر نکردم، اما رافائل طوری قیافه گرفته بود که انگار قرار نبود تو همچین جایی بمیره. این‌طور نبود که بیش از حد‌بیشتر​ به خودش مطمئن باشه، بلکه یه نوع اعتماد به نفس طبیعی بود. اما چی شد؟ با یه خط سیر متعالی درجا مرد. چرا؟ چون تا اون موقع قدرت‌های شفابخشش رو از دست‌اگه​ داده بود. حتی می‌تونم آخرین کلماتش رو به یاد بیارم. [آه، چطور ممکنه-] [چطور ممکنه، فکرش رو نمی‌کردم بهم خیانت بشه. نباید به اون حرومزاده لعنتی اعتماد می‌کردم!] یا یه همچین چیزی.»

رافائل باید به میکائیل ایمان کامل می‌داشت، اما میکائیل به طرز باشکوهی به او خیانت کرد و‌چطور​ حتی قدرتش را دزدید. او در همان لحظه‌ای که یو ایل‌هان به عنوان یک متعالی بیدار شد،‌دلیلش​ متوجه چیزی شده بود و داشت چیزی را آماده می‌کرد! و به همین دلیل قدرت رافائل را دزدید!

«صبر کن عزیزم.‌باقی‌مونده​ می‌فهمم که خیلی احتمال‌عملکرد​ داره قضیه همین باشه.»

هلینا هنوز‌مقایسه​ چند سؤال‌قبل​ در ذهن داشت.

«اما این واقعیت رو عوض‌قدرت​ نمی‌کنه که این فقط یه پوسته‌فقط​ خالیه. دقیقاً می‌خوای باهاش چیکار کنی؟»

«بخش مهم، منشأ این بدنه، فکر‌اختیار​ کنم هنوز نمی‌دونی. چیزی که درباره‌مضحکی​ یه آرتیفکت از عملکردش مهم‌تره، "تاریخچه" اونه.»

«ببخشید عزیزم.‌عضو​ من تو این‌هرچند​ زمینه کاملاً خنگم.»

«خوبه، پس طوری‌اوریلِ​ می‌گم که حتی‌کلاس​ بچه‌های دبستانی هم بفهمن.»

یو ایل‌هان یکی از‌قطعاً​ کره‌های چشم کینه‌توزانه رافائل را‌راحت​ برداشت و لبخند شادابی زد.

«این یارو لحظه‌ای که مرد‌عظیمی​ و فهمید همه چیزش دزدیده شده،‌طرز​ ممکنه به چی فکر کرده باشه؟»

«کینه عمیقی به دل گرفت.»

«این نه.»

«می‌خوام همه چیز رو بکشم.»

«نزدیکه، اما اینم نیست.»

این بیش از حد ساده‌سازی شده بود!‌عملکرد​ بعد از رژه جواب‌های اشتباه لیرا، کسی‌ابزارش​ که جواب درست را داد هلینا بود.

«می‌خوام دقیقاً‌مقایسه​ به همون‌قبل​ شکل انتقام بگیرم.»

با شنیدن جواب او، پوزخندی روی لب‌های یو‌خیلی​ ایل‌هان نقش بست. این شبیه‌ترین جواب به ارتش‌گرفتن​ شیاطین نابودی و در عین حال، انسانی‌ترین جواب بود.

«خودشه. حالا‌داد​ می‌فهمی می‌خوام‌قدرت​ چی بسازم؟»

«آره، می‌فهمم. پس‌باقی‌مونده​ این قراره به‌نظر​ بزرگترین سلاح تبدیل بشه.»

«لعنتی، تو حالت‌اوریلِ​ عادی به همچین‌کلاس​ فکر ترسناکی نمی‌رسی.»

«وقتی تقریباً مرده باشی و در‌عظیمی​ حال جون دادن باشی، به طور‌طرز​ طبیعی می‌تونی به همچین افکار ترسناکی برسی.»

یو ایل‌هان بخش‌های غیرضروری و قسمت‌های کمتر مقاوم بدن رافائل را جدا‌مضحکی​ کرد و آن‌ها را ذوب کرد. این پروسه به شعله‌ها اجازه می‌داد تا‌جناح‌های​ با مواد هماهنگی بیشتری پیدا کنند و رده محصول نهایی را بالا ببرند.

«خب پس. ما آتیش و‌هرچند​ مواد اولیه رو داریم، پس‌اضافه​ فکر کنم باید شروع کنم.»

«سندان و چکش کجان؟»

«دیگه به‌لحظه‌ای​ همچین چیزایی‌قطعاً​ نیاز ندارم.»

یو ایل‌هان خندید‌قطعاً​ و مهارت آفرینش‌اختیار​ را فعال کرد.

[فعال‌سازی آفرینش. دستیابی به آنچه هدف شماست، در این مکان.]

پنجره سیستم

آفرینش، هم حیات و هم مواد غیرارگانیک را در بر می‌گرفت و‌طرز​ از آنجایی که او دیگر آن خودِ حقیر گذشته نبود، نیازی نداشت‌فرماندهان​ هر بار که چیزی خلق می‌کند، سعی کند روحی در آن بدمد.

با این حال، این‌طور‌قدرت​ نبود که موجودی مناسب‌راحت​ این سلاح وجود نداشته باشد.

رافائل؟ خب، البته، از آنجایی که قدرت‌های او دزدیده شده بود، بیشترین کینه را‌ابزارش​ نسبت به میکائیل داشت، اما خشمگین‌ترین فرد در رابطه با این اتفاق شخص دیگری‌ظرافت​ بود. درست‌کارترین، فرشته‌خوترین، زیباترین و در عین حال تراژدیک‌ترین شخصی که یو ایل‌هان می‌شناخت.

یو ایل‌هان نفس عمیقی کشید...‌شدنش​ و با دقت، با دقت‌یاد​ فراوان نام «او» را صدا زد.

«اسپیرا، بیداری؟»

«...ایل‌هان، الان چی گفتی؟»

«عزیزم؟»

با شنیدن صدای او، چشمان لیرا و هلینا گرد شد. آن‌ها‌آورد​ هنوز هم در این فکر بودند که آیا اوضاع می‌تواند از‌لحظه‌ای​ این غافلگیرکننده‌تر شود یا نه، اما این یکی واقعاً نوبر بود.

«منظورت از‌لحظه‌ای​ اسپیرا چیه، ایل‌هان،‌قدرت​ نگو که تو...؟»

«آره.»

بعد از اینکه یو ایل‌هان با اسپیرا جنگید و او را کشت، هرگز حتی یک بار هم کلمه «اسپیرا» را به زبان‌گوشت​ نیاورده بود. دلیلش این بود که می‌دانست باید او را بکشد، اما هنوز هم از اینکه خودش او را کشته بود احساس ناخوشایندی‌یکی​ داشت. هر بار که به او فکر می‌کرد، حتی احساس می‌کرد که با جنبه غیرانسانی، سرد و کاملاً بی‌رحم خودش روبرو شده است.

بقیه هم به خاطر مراعات حال او نامش‌خاطر​ را به زبان نمی‌آوردند. به همین دلیل بود‌فوق‌العاده‌ای​ که باور کردن حرف‌هایش در این لحظه سخت بود.

«تو روحِ‌لحظه‌ای​ افکار اسپیرا رو‌قدرت​ در اختیار داری؟»

«من بیش از نیمی از روح‌اختیار​ تو رو گرفتم، هلینا. که فکر‌مضحکی​ نمی‌کنی نمی‌تونستم مال اسپیرا رو بگیرم، هان؟»

«فکر می‌کردم نگرفتیش.»

«چی داری می‌گی.»

به نظر می‌رسید بقیه هنوز نمی‌دانستند یو ایل‌هان به‌راحت​ عنوان یک خدای مرگ چه نوع قدرت‌هایی در اختیار دارد.‌دزدیدن​ یو ایل‌هان خندید و تصور اشتباه آن‌ها را اصلاح کرد.

«تمام اقداماتی که به یک زندگی پایان می‌دن، مسئولیت پاک‌نشدنی‌ای به همراه‌مضحکی​ دارن. برای بقیه، ممکنه یه دین به قلبشون یا یه گناه باشه،‌گردان​ اما برای من، مسئولیت کشتن، از یه جایی به بعد... روح‌ها بودن.»

«ایل‌هان، این حرف‌ها...»

چشمان لیرا لرزید. یو‌قبل​ ایل‌هان لبخندی رحیمانه زد‌خاطر​ و حرف‌هایش را تمام کرد.

«غیرممکنه که نگیرمشون. اونا‌قطعاً​ همگی اینجا پیش منن.‌خیلی​ اونا همگی با منن.»

«عزیزم...»

زبان دو موجود برتر بند آمد. و انگار‌بدترینشونه​ که منتظر چنین لحظه‌ای بوده باشد، رگه‌ای از‌بیاید​ یک صدای واضح وارد گوش‌های یو ایل‌هان شد.

[من بیدارم، یو ایل‌هان. از وقتی که با تو‌نیست​ همراه شدم، حتی یک بار هم چشمانم را نبستم‌قدرتش​ و حتی برای یک لحظه هم گوش‌هایم را نپوشاندم.]

صدای او توسط لیرا و هلینا هم شنیده می‌شد.‌راحت​ آن دو با به یاد آوردن آخرین لحظات اسپیرا‌چطور​ ساکت شدند. فقط یو ایل‌هان به او جواب داد.

«حتی یک‌داد​ بار هم صدام‌عظیمی​ نکردی، مگه نه؟»

[من سعی کردم با تو بهشت را ترک کنم و سعی کردم نیزه را به تو آموزش دهم. اولی را تو رد‌گوشت​ کردی و در دومی به قلمروی حتی بالاتر از من دست یافتی، بنابراین دیگر هیچ دلیلی نداشتم که خودم را به تو‌رسید​ گره بزنم. علاوه بر این... نمی‌خواستم بار بیشتری بر دوش تو که از قبل صلیب به این بزرگی را به دوش می‌کشی، بگذارم.]

«تو واقعاً آدم مهربونی هستی.»

[به جاش بهم بگو احمق.]

آن دو طوری با هم صحبت می‌کردند که انگار اصلاً از همان ابتدا تا پای‌گرفتن​ مرگ با هم نجنگیده بودند. شاید بقیه آن‌ها را عجیب می‌دیدند، اما این رابطه‌ای بود‌بیهوده​ که آن دو با هم داشتند. این موضوع حتی پس از مرگ او هم تغییری نکرد.

[اما تو اول مرا صدا زدی. حتماً واقعاً با خودت روبرو شده‌ای. فرار از آن «تو»یی که از‌کنیم​ ترس نگاه‌های تحقیرآمیز دیگران، هر کاری می‌کردی را اشتباه می‌پنداشتی، و حالا واقعاً به تمام اعمالت فکر می‌کنی،‌اشتباه​ درست و غلط همه آن‌ها را می‌پذیری و در حالی که به جلو حرکت می‌کنی، آن‌ها را قبول می‌کنی.]

«کاملاً حق با توئه...‌قبل​ راستش، فکر کنم خیلی در‌نیست​ حقت بدی کردم. عذر می‌خوام.»

[من هم همین‌طور. من همیشه دیدگاه‌های‌عظیمی​ خودم را به تو تحمیل می‌کردم و‌مضحکی​ به حرف‌های تو گوش نمی‌دادم. عذر می‌خواهم.]

فکر کردن به اینکه اسپیرا، کسی که او تصور می‌کرد ممکن‌طرز​ است بشکند اما هرگز خم نمی‌شود، چنین حرفی بزند. نه، خب،‌اختلاف​ شاید او شکسته بود؟ یو ایل‌هان لبخند معذبی زد و ادامه داد.

«هنوز همه‌چیز مشخص نشده. شاید این‌طوری احضار کردنت باعث بشه بیشتر‌کرد​ عذاب بکشی. با این حال، می‌خواستم با چشم‌های خودت تاییدش کنی. می‌خواستم‌ماهیچه​ حتی اگه شده به این شکل، لطف آموزش نیزه رو جبران کنم.»

[حالا دیگه نه تنها می‌تونی به خودت فکر کنی، بلکه به عنوان یه‌شفا​ عارضه جانبی، شروع کردی به بیش از حد ارزش قائل شدن برای تمام‌عظیمی​ آشنایانت. مراقب باش. ممکنه زن‌ها دچار سوءتفاهم بشن و خودشون یک‌طرفه بدجور عاشقت بشن.]

این حرفش دقیقاً زد به هدف. با نگاه کردن به دنیا از طریق چشم‌های‌قوی​ تازه‌یافته‌اش، عشق و قدردانی‌اش نسبت به همه آن‌ها لبریز شده بود و کاری هم‌قوی‌تر​ از دستش برنمی‌آمد. این همون دلیلی بود که اسپیرا رو دوباره پیش خودشون برگردونده بود.

[با این حال، در موقعیت من، این موضوع چندان هم ناخوشایند به نظر نمی‌رسه. همین الان گفتی‌چطور​ که ممکنه باعث بشه بیشتر عذاب بکشم؟ این‌طور نیست. من ممنون و سپاسگزارم چون بالاخره راهی برای تخلیه‌سیر​ احساساتم پیدا کردم. پس یو ایل‌هان، لطفاً ازم بپرس. همون یک چیزی رو که می‌خوای بپرسی رو بپرس.]

یو ایل‌هان با کمال میل پذیرفت. از اینکه اسپیرا درکش می‌کرد و می‌تونست‌تلخ​ دوباره باهاش ارتباط برقرار کنه خوشحال بود و گذاشت لبخند بزرگی روی لب‌هاش بشینه،‌بی‌نقص​ اما سوالی رو به زبون آورد که کاملاً با حالت چهره‌اش در تضاد بود.

«اسپیرا، می‌خوای با میکائیل و اون کسی که‌خاطر​ بهش میگن خدا و از ابتدای تاریخ با‌فوق‌العاده‌ای​ زندگی و اراده موجودات بی‌شماری بازی کرده، چیکار کنی؟»

جوابی که شنید‌داد​ حتی از این‌عظیمی​ هم بی‌رحمانه‌تر بود.

[دلم می‌خواد تا سر حد‌عظیمی​ مرگ تیکه‌تیکه‌شون کنم و حتی‌فقط​ از اون هم فراتر برم.]

«پس اجازه می‌دی‌باقی‌مونده​ من محل اقامت‌نظر​ "موقتت" رو تعیین کنم؟»

[در واقع‌مقایسه​ خودم می‌خواستم‌قبل​ همچین درخواستی بکنم.]

«خوبه، درخواستت رو شنیدم.»

یو ایل‌هان با لبخندی یکی از دست‌هاش رو بالا آورد. توی دستش نیزه‌ای‌قوی​ کاملاً سفید بود که نتیجه مهارت آفرینش بود. در کمال تعجب، شکل اون کاملاً‌قوی‌تر​ شبیه به همون نیزه‌ای بود که اسپیرا در طول زندگی طولانی‌اش ازش استفاده می‌کرد.

«اگه بخوام، می‌تونم نقطه شروعشون رو بسازم، اما هنوز نمی‌تونم ذات ارواح رو به درستی درک کنم. با این حال،‌پوست​ به طور مبهمی متوجه شدم که چطور باید باهاشون رفتار کنم. نکته اینجاست که اونا در مقایسه با بقیه مواد‌قتل​ به شدت کمیاب و پیچیده هستن، اما در نهایت، اونا هم یه "موجود" به حساب میان! به عبارت دیگه، مواد اولیه!»

[واقعاً دلم می‌خواد یه سیلی به خودم بزنم که فکر‌یاد​ کردم یه ذره بهتر شدی. تو الان فقط داری همه‌چیز رو‌رسیده​ همون‌طور که هست توی آغوشت می‌پذیری و بی‌پروا به جلو می‌ری!]

«دقیقاً همینه! من بعضی‌قطعاً​ وقت‌ها کارهای خوبی می‌کنم،‌خیلی​ اما اساساً آدم بدی‌ام!»

[حتی شرورتر هم شدی!]

اسپیرا نمی‌تونست بلافاصله وارد نیزه بشه. با اینکه گفتن این حرف بعد از اینکه برای انجام این کار وسوسه‌اش کرده بود‌مغز​ کمی شرم‌آور بود، اما روح-فکری فعلی اسپیرا بیش از حد ضعیف بود. به همین خاطر، یو ایل‌هان یک فرایند تقویت ویژه‌بالاخره​ براش آماده کرد. این فرایند چیزی نبود جز یه بوفه فوق‌لوکس که از روح-فکری‌های با دقت انتخاب شده تشکیل شده بود!

«اسپیرا، وقت غذاست!»

[نمی‌دونم چرا، ولی‌داد​ این طرز حرف زدنت‌اختیار​ به شدت رو اعصابمه...]

اسپیرا حتی در حالی که از اون لحظه‌ای‌راحت​ که باهاش مکالمه مهربانانه‌ای داشت پشیمون بود، با‌اینکه​ روح-فکری‌هایی که براش آماده کرده بود روبرو شد.

تا الان چه کارمایی جمع کرده بود؟ تعداد بی‌شماری روح-فکری‌اضافه​ ترحم‌انگیز اونجا بود و حتی بعد از اینکه خودش با‌پوست​ دستچین کردن جداشون کرده بود، بازم تعدادشون خیلی زیاد بود.

[دردناکه...]

[منو... بکش...]

[دیگه نمی‌خوام فکر کنم...]

اسپیرا با دیدن روح-فکری‌هایی که با هر جمله‌شون حرف‌های به شدت آسیب‌زا و ابدی می‌زدن،‌برداشت​ دچار احساسی واقعاً غم‌انگیز شد. با این حال، اراده یو ایل‌هان قاطع بود و از‌کتف​ اونجایی که اسپیرا تصمیم گرفته بود دوباره دستش رو بگیره، دیگه نمی‌تونست از واقعیت فرار کنه.

[تچ، فکر‌مقایسه​ کنم چاره‌قبل​ دیگه‌ای ندارم...]

اسپیرا عزمش رو‌داد​ جزم کرد. بعد‌عظیمی​ دهنش رو باز کرد.

[من تمام کینه و کارمای‌عظیمی​ شما رو به دوش می‌کشم.‌فقط​ حالا همه‌چیز رو به من بسپارید.]

[خاااااااااااک!]

شکار روح-فکری‌های اسپیرا شروع شد. همون‌طور که یو ایل‌هان گفته بود حالا دیگه‌شفا​ می‌تونه با ارواح کار کنه، بدون هیچ مشکل خاصی می‌تونست مستقیماً روح-فکری‌هایی رو‌عظیمی​ به خوردش بده که حتی از زمان زنده‌بودنِ خود اسپیرا هم قوی‌تر بودن.

این بزرگ‌ترین تفاوت بین یو ایل‌هان گذشته و الانش بود.‌کشته​ اوروچی چقدر عذاب کشید تا بتونه با روح-فکری‌های قوی‌تر از‌اونا​ خودش روبرو بشه؟ اما اسپیرا بدون هیچ تلاشی خیلی قوی‌تر شد...

[آیا این مسیر یک آشورا ست؟ آره، مخالفت‌راحت​ با خدا ایجاب می‌کنه که خودم تبدیل به‌اینکه​ شیطان بشم. فوفو، پس به همچین نقطه‌ای سقوط کردم.]

«هی، این‌عضو​ حرفات داره‌رافائله​ بهم صدمه می‌زنه.»

شاید اسپیرا حس عدالت‌خواهی قدرتمندی داشت، اما برای یو ایل‌هان، اینکه با روح-فکری‌ها مثل غذا‌خودترمیمی​ و مواد اولیه رفتار کنه حتی "شرورانه" هم محسوب نمی‌شد. با وجود اینکه می‌گفتن همدیگه رو‌فقط​ درک می‌کنن، اما هنوز هم به اندازه عرض رودخونه روبیکون بین این دو نفر فاصله بود.

«اوه، می‌تونم حس‌داد​ کنم که روح-فکری‌عظیمی​ اسپیرا داره قوی‌تر می‌شه.»

«هی، اگه هر کسی توسط عزیزم‌اختیار​ کشته بشه و بعد از خوردن تمام‌قوی​ اون روح‌-فکری‌ها برگرده، تبدیل به قوی‌ترین نمی‌شه؟»

«جذب کاملِ یه روح مرده تقریباً غیرممکنه. تو و اسپیرا‌اضافه​ به دسته‌ای تعلق دارید که نسبتاً کامل موندید. و در مورد‌مغز​ اوروچی و میستیک، می‌شه گفت که اونا کاملاً دوباره متولد شدن.»

«الان دیگه ترسیدم...»

اسپیرا با شکار بی‌محابای روح-فکری‌ها، قدرت سابقش رو به دست آورد، از اون فراتر رفت و در‌اینکه​ نهایت به قدرتی دست پیدا کرد که با رده هفتم رقابت می‌کرد. با این حال، این پایان‌دیگری​ کار نبود. از بوفه ویژه‌ای که یو ایل‌هان آماده کرده بود، هنوز یک مورد دیگه باقی مونده بود.

[...رافائل.]

[این امکان نداره.]

روح-فکری رافائل که از همون لحظه گرفتنش زندانی‌خاطر​ شده بود تا دیگه هیچ‌وقت رنگ روشنایی روز‌فوق‌العاده‌ای​ رو نبینه، در اعماق خودآگاه یو ایل‌هان بیدار شد.

اگه یو ایل‌هان در گذشته روح-فکری رافائل رو بازجویی می‌کرد، متوجه می‌شد که قدرت‌هاش‌قوی​ خیلی زودتر دزدیده شدن، اما از همون اول هم رافائل رو به عنوان کسی که‌باشن​ ارزش دشمنی داشته باشه حساب نمی‌کرد، برای همین اصلاً نیازی به بازجویی ازش ندیده بود.

«رافائل، باید ازم تشکر کنی که‌اختیار​ با وجود اینکه یه شخصیت فرعی هستی،‌قوی​ دو بار تو رو آوردم تو صحنه.»

[من، من اصلاً تشکر نمی‌کنم! به‌نظر​ هیچ‌وجه ممنون نیستم! تو، چطور جرئت‌لبخندی​ کردی! تو واقعاً جرئت کردی که...!]

[هوو... رافائل، من آخرین ذره از احساساتت رو هم با‌یاد​ خودم می‌برم. بدون هیچ پشیمونی‌ای همه‌شون رو بیرون بریز. من‌نهایی​ در حال حاضر به احساسات چندش‌آور و چسبناکت نیاز دارم.]

«فکر کنم واقعاً شرور شده.»

یو ایل‌هان سرش رو کج کرد و از قدرتش استفاده کرد. رافائل که برای فرار از دست اسپیرا‌دزدیدن​ دست و پا می‌زد، نتونست در برابر قدرت سلطه‌گر یو ایل‌هان مقاومت کنه و بدون اینکه بتونه کاری‌درجا​ انجام بده، مهار شد. اون فقط می‌تونست در حالی که وضعیت آسیب‌پذیر خودش رو نفرین می‌کرد، فریاد بزنه.

[لعنتی! من فقط به پروردگار ایمان داشتم و ازش پیروی می‌کردم! چرا باید به همچین پایان غم‌انگیزی دچار‌کنیم​ بشم! من یکی از چهار فرشته اعظم هستم! یکی از چهار موجود درخشان از زمان خلقت خدا، و‌اشتباه​ هنوز هم باید باشم! چرا سرور میکائیل بهم خیانت کرد؟ چرا گابریل هیچ‌چیزی بهم نگفت؟ چرا اوریل عاشق گابریله!]

همم، به نظر می‌رسه اوریل محبت هر دو نفر، یعنی میکائیل و رافائل رو دریافت کرده.‌فوق‌العاده‌ای​ هرچند، خود شخصِ مورد نظر عاشق گابریل بود... حتی چهار فرشته اعظم که سال‌های بی‌شماری زندگی‌طرز​ کرده بودن هم روابطی شبیه به سریال‌های آبکیِ صبحگاهی داشتن. یو ایل‌هان به درک جدیدی رسید.

[بابت غذا ممنونم.]

[خااااااااااااااااک!]

اسپیرا حرف‌های رافائل رو نادیده گرفت و اون رو درسته بلعید.‌کرد​ در همون لحظه، موج شوک قدرتمندی از درون یو ایل‌هان ساطع شد.‌ماهیچه​ اسپیرا موفق شده بود همه‌چیزِ رافائل رو جذب کنه و رشد کنه.

[هر چی قدرتم‌اوریلِ​ بیشتر می‌شه، احساس‌کلاس​ خفگی بیشتری می‌کنم...]

«نگران نباش. من هنوز بدنت‌قدرت​ رو پیش خودم دارم. وقتی‌کشته​ همه‌چیز تموم شد، بهت برش می‌گردونم.»

[وقتی بیش از حد مهربون‌عظیمی​ می‌شی، غیرقابل تحمل می‌شی. فقط‌فقط​ همون آشغالی باش که همیشه هستی.]

«پس برای همینه که وقتی داشتی‌نظر​ از شر بدن بقیه فرشته‌ها خلاص‌لبخندی​ می‌شدی، من هیچ‌وقت بدن اسپیرا رو ندیدم.»

اگه یو ایل‌هان می‌خواست از بدن اسپیرا جایی استفاده کنه، لیرا‌آورد​ متقاعدش می‌کرد که اون رو بهش بده، اما به نظر می‌رسید‌لحظه‌ای​ یو ایل‌هان فقط اون رو به حال خودش رها کرده بود.

لیرا فقط فکر می‌کرد که اون دیگه نمی‌خواد به هیچ‌وجه با اسپیرا ارتباطی داشته باشه،‌هستی​ اما به نظر می‌رسید یو ایل‌هان هم داشت سر این موضوع عذاب می‌کشید. لیرا لبخندی‌مرگ​ زد و اسپیرا با وجود اینکه کمی احساس ناخوشایندی داشت، وارد نیزه سفید و خالص شد.

وقتی تمام مواد اولیه سر جای خودشون قرار‌راحت​ گرفتن، یو ایل‌هان یک بار دیگه مهارت آفرینش‌اینکه​ رو فعال کرد. پیام لذت‌بخشی جلوی چشم‌هاش ظاهر شد.

تیغه انتقام‌جو تکمیل شد.

پنجره سیستم

اون اسم آرتیفکت رو دید و اون رو درون خودش قرار داد.‌طرز​ از اونجایی که اون رو به بی‌نقص‌ترین شکل ممکن ساخته بود، هر‌فرماندهان​ وقت که می‌خواست می‌تونست اون رو به شکل شعله‌های آتش احضار کنه.

«اسپیرا، برای مدتی‌قطعاً​ با وضعیتت اون‌اختیار​ تو سازگار شو.»

[فهمیدم، تا زمان لازم‌رافائله​ منتظر می‌مونم. لطفاً اون‌بدترینشونه​ موقع صدام کن، یو ایل‌هان.]

«هاه.»

هلینا با نگاه‌داد​ کردن بهش، سرش رو‌اختیار​ کج کرد و پرسید:

«نمی‌خوای رتبه‌داد​ آرتیفکت یا جزئیاتش‌عظیمی​ رو چک کنی؟»

«من اون رو همون‌طوری که دلم می‌خواست ساختم، پس چرا باید به‌لبخندی​ چیزی نگاه کنم که از قبل در موردش می‌دونم؟ این آرتیفکت عملکردهایی‌استخوان‌ها​ که بهشون نیاز دارم رو داره، پس رتبه‌اش چه اهمیتی داره؟» ۱

«اوه خدای من...»

این همون دیالوگ خفنی بود که همیشه دلش می‌خواست بگه! قلب هلینا به خاطر شدت ناگهانی‌گرفتن​ این دیالوگ یه لحظه ایستاد، در حالی که یو ایل‌هان بدون تردید به سراغ کار بعدی‌بیشتر​ رفت. از اونجایی که مقادیر نامحدودی از انواع مواد اولیه رو داشت، می‌تونست چیزهای نامحدودی بسازه.

اون باید نگاهی به تجهیزاتی که بقیه قرار بود استفاده کنن می‌انداخت، و باید یه آرتیفکت‌اینکه​ یک‌بارمصرف می‌ساخت که در مواقع اضطراری ازشون محافظت کنه، و باید آرتیفکت‌های تخصصی‌ای می‌ساخت که حاوی قدرت‌دیگری​ اعلامیه یو ایل‌هان باشن، فقط برای اینکه اگه چیزی خارج از انتظاراتش پیش اومد آماده باشن، و...

لیرا با شنیدن نقشه بی‌نقص یو‌نظر​ ایل‌هان که هیچ جای خالی‌ای توش‌لبخندی​ نبود، با صدایی شکست‌خورده ازش پرسید:

«ایل‌هان، اصلاً راهی‌اوریلِ​ برای پیروزی در‌کلاس​ برابر تو وجود داره؟»

«نه. الان دیگه احتمالاً‌قطعاً​ در برابر هر کسی‌خیلی​ و همه‌کس پیروز می‌شم.»

«واو!»

یو ایل‌هان با قاطعیت به لیرا جواب داد و یک بار دیگه مهارت‌تلخ​ آفرینش رو فعال کرد. اون شعله‌ای رو در هوا ایجاد کرد، انگار که‌چیز​ مصمم بود تمام مواد اولیه‌ای رو که تا الان جمع‌آوری کرده بود، پاک کنه.

و به‌مقایسه​ همین سادگی،‌قبل​ یک سال گذشت.

یادداشت نویسنده

هاه، عجیبه، چرا‌قطعاً​ الان این‌قدر طولانی‌اختیار​ شده... (لرزش چشم‌ها)

یادداشت مترجم

آره... این فصل‌اوریلِ​ یهو ۵۰ درصد طولانی‌تر‌ضعیف‌تره​ از حد معمول شد...

دان دان‌لحظه‌ای​ داااااااااااااااااااااااااااااااااااان~~~~~~~~~~~~~~!!!!!!!!!!! اسپیرا‌قطعاً​ هنوز اینجاست!

و همچنین، اِهم،‌قطعاً​ ۱۰ فصل از‌اختیار​ داستان اصلی باقی مونده.

۱. یادداشت مترجم: شرط می‌بندم‌هرچند​ نویسنده فقط حوصله نداشته دوباره‌اضافه​ چیزهای جدید از خودش دربیاره.

ناولها | novelha.net