---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 256: تو هم قابلی نداری – ۵ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 256: تو هم قابلی نداری – ۵

0

[سرفه.]

[اون مرگ من رو می‌خواد.]

[آه، مرگ شیرین.]

[خیلی وقته که مرگ رو‌اوه​ فراموش کرده بودم. اون اشتیاق به‌این‌قدر​ مرگ رو در درونم بیدار کرد.]

فرشتگان با بال‌های سفید، همگی با سلاح‌های خودشان خودکشی کردند. وضعیت برای فرشتگان‌نبودند​ سقوط‌کرده با بال‌های سیاه هم تفاوتی نداشت. آن‌ها از شمشیرها، نیزه‌ها، شلاق‌ها یا‌توجه​ حتی دست‌های خالی‌شان استفاده می‌کردند تا سینه‌هایشان را بشکافند و قلب‌هایشان را له کنند.

خون سیاه و سفید در سراسر میدان نبرد‌اومدی​ پخش شد. هلینا با تماشای این صحنه، دو‌دوستم​ دستش را باز کرد و چشمانش را بست.

[ببین، چه صحنه زیباییه،‌اینه​ نه؟ عشق خالص و‌دوستم​ بی‌ریای اون‌ها رو حس نمی‌کنی؟]

«آره، دو بار‌اینجا​ دیگه این‌طوری خالص بشن‌منظورت​ دنیا به آخر می‌رسه.»

[هیچ‌چیزی صادقانه‌تر از مرگ برای اثبات‌درخشان​ عشق وجود نداره. این یعنی اون‌ها‌استثنا​ همه‌چیزشون رو به خاطرش فدا کردن!]

موجودات بازمانده رده پنجم، به‌محض اینکه هلینا اراده کرد، به زندگی خود‌اینه​ پایان دادند. پرهای سیاه و سفید در هوا پخش شد. یو ایل‌هان‌درخشان​ از اینکه فکر می‌کرد این صحنه زیباست، کمی از خودش چندشش شد.

[آه، آآآآآآآه!]

[این...... عوضیِ لعنتی......!]

[ناتیر، اشتباهت این بود که امروز به‌دروازه‌بان​ اینجا اومدی. اوه خدای من، منظورت اینه‌تحریک​ که اشتباه نبود؟ این‌قدر دوستم داری؟ چقدر ممنونم!]

[گوووووووووه!]

هشتمین بال نور درخشان، ناتیر، و دروازه‌بان ارشد از باغ غروب، کلاتوک هم استثنا نبودند. آن‌ها با تحریک مانای‌باغ​ خود، با تمام توان مقاومت می‌کردند. اگر در اوج قدرتشان بودند شاید می‌توانستند مقاومت کنند، اما با توجه به‌خشن​ اینکه قدرتشان در مبارزه خشن تا به اینجای کار تخلیه شده بود، تحمل حمله نهایی هلینا برایشان تقریباً غیرممکن بود.

کوسه درحالی‌که غرش می‌کرد، تیغ‌های روی زره‌اش را برگرداند و بدن خودش را تراشید، و ناتیر سه‌هشتمین​ جفت بال خود را از هم باز کرد تا بدنش را از هم بدرد. اگر برتری خاصی‌اوج​ نسبت به بقیه خودکشی‌کننده‌ها داشتند، این بود که به خاطر بدن‌های قدرتمندشان، مرگشان خیلی بیشتر طول می‌کشید.

[خخخ....... کوه!]

[فوفو، تو زیبایی،‌ناتیر​ ناتیر. الان از‌امروز​ همیشه زیباتر شدی.]

[کوهاااااااااااااا!]

شاید هلینا از همان ابتدا منتظر چنین لحظه‌ای بود؛ به‌آرامی مسموم و فلجشان‌داری​ کرد و به‌محض اینکه دیگر قادر به حرکت نبودند، فوراً به زندگی‌شان پایان داد.‌نبودند​ او نه‌تنها یک ساکوبوس زیبا، بلکه یک شکارچی فوق‌العاده ماهر و دقیق هم بود.

بله، حالا می‌توانست بفهمد که چرا هلینا این‌قدر روی او وسواس‌کلاتوک​ پیدا کرده است. برای کسی مثل او که در تمام زندگی‌اش این‌گونه‌شاید​ پشت‌سرهم پیروز شده بود، احتمالاً هیچ‌کس نتوانسته بود از او پیشی بگیرد.

[ساکو، بوس.......! من باید......!]

[اوه خدای من.]

بااین‌حال، تنها یک نفر توانست در برابر دستور خودکشی ساکوبوس مقاومت کند. او کسی‌چقدر​ نبود جز فرشته بلندمرتبه رده ششم، اسپیرا. حتی درحالی‌که جشنواره‌ای از مرگ در اطرافش‌تحریک​ برپا بود، با سرسختی سرش را بالا گرفته بود تا به هلینا خیره شود.

[خودم می‌کشمت!]

[چطوری؟ اوه، که‌ناتیر​ این‌طور. تو با‌امروز​ یو ایل‌هان قرارداد داری؟]

نگاه هلینا یک بار دیگر‌اشتباه​ به سمت یو ایل‌هان چرخید. او‌ممنونم​ با چهره‌ای بامزه و دوست‌داشتنی پرسید.

[عزیزم، می‌خوای چی‌کار‌اینجا​ کنی؟ اگه بگی نه،‌منظورت​ می‌ذارم اون فرشته بره.]

یو ایل‌هان اصلاً نمی‌توانست هلینا را درک کند. منظورش این بود‌کلاتوک​ که اگر او بخواهد، از او پیروی می‌کند؟ آیا این شبیه‌بودند​ یک رابطه ارباب و برده نبود؟ اصلاً این «پنجمی» چه معنایی داشت؟

[یو ایل‌هان......! باید، بکشیش!‌اشتباهت​ اون دشمن ارتش بهشته،‌اومدی​ و همین‌طور دشمن تو!]

«......اسپیرا.»

یو ایل‌هان از پاسخ دادن به هلینا دست‌اینه​ کشید و رو به اسپیرا کرد. همان‌طور که هلینا‌هشتمین​ گفته بود، قرارداد بین آن دو هنوز پابرجا بود.

او می‌توانست پیوندی که آن دو را به هم متصل می‌کرد حس کند؛ پیوندی که‌مانای​ به هر دوی آن‌ها اجازه می‌داد احساسات یکدیگر را با جزئیات درک کنند. یو ایل‌هان‌کار​ با خودش فکر کرد که شاید الان بهترین زمان برای تمام کردن این قضیه باشد.

«اسپیرا، یه‌لعنتی​ چیزی هست که‌بود​ باید ازت بپرسم.»

او پرسید. صدایش محکم‌اینه​ بود و هیچ احساسی‌دوستم​ در آن دیده نمی‌شد.

«وقتی زمین‌امروز​ رو رها کردید،‌اوه​ چه حسی داشتی؟»

[.......]

[اوه خدای من، بدون اینکه‌بود​ من بهت بگم خودت فهمیدی؟‌خدای​ وای وای، تو واقعاً تایپ منی!]

اسپیرا با سؤال ناگهانی یو ایل‌هان ساکت شد، و‌داری​ هلینا از اینکه مرد انتخابی‌اش قلبی تاریک‌تر از آنچه‌ارشد​ در ابتدا فکر می‌کرد دارد، غرق در شادی شد.

«......»

«......اوو.»

تنها چهره لیرا و ارتا در هم رفت. احساس گناه آن‌ها به‌اینه​ خاطر خیانت به ارتش بهشت و حس دافعه‌شان نسبت به ارتش شیاطین‌درخشان​ نابودی، آن‌ها را عقب می‌کشید. آن‌ها اصلاً از این وضعیت خوششان نمی‌آمد.

بااین‌حال، تلاشی هم برای فرار نمی‌کردند. تا زمانی‌دوستم​ که تصمیم گرفته بودند با یو ایل‌هان همراه‌درخشان​ شوند، باید هر کاری که او می‌کرد را می‌پذیرفتند.

«وقتی فهمیدی که خیلی از‌اوه​ آدما دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونن عزیزانشون‌نبود​ رو ببینن، چه حسی داشتی؟»

[اون، خب.......]

«وقتی برگشتی به بهشت و لیرا و من‌اومدی​ رو جا گذاشتی، درحالی‌که نوزادان بی‌شماری تو اون‌دوستم​ جهنم مردن؛ اون موقع به چی فکر می‌کردی؟»

[......]

«جوابم رو بده،‌اینجا​ اسپیرا. می‌خوام افکار‌خدای​ صادقانه‌ات رو بشنوم.»

چهره اسپیرا به طرز غم‌انگیزی در هم رفت.‌ارشد​ او تازه فهمید که قلب یو ایل‌هان خیلی وقت‌توان​ پیش از اتحاد با ارتش بهشت جدا شده است.

[من...... به هیچی فکر نمی‌کردم.]

او بالاخره جواب داد.

[من فقط بر اساس دستورات ارتش بهشت‌منظورت​ عمل می‌کنم. من یک موجود برتر هستم‌چقدر​ و احساساتم با موجودات فروتر تحریک نمی‌شه.]

«پس که این‌طور.»

[آیا این......‌لعنتی​ جواب سؤالت‌اشتباهت​ رو داد؟]

«آره.»

یو ایل‌هان نیزه‌اش را‌اومدی​ بالا آورد و برای‌اینه​ اولین بار از هلینا پرسید:

«می‌تونی قرارداد بین‌هشتمین​ من و اون‌درخشان​ رو قطع کنی؟»

[اوه، عزیزم، البته! شنیدی چی‌بود​ گفت؟ با فسخ قرارداد موافقت کن.‌منظورت​ زود باش، سرت رو تکون بده.]

[......]

اسپیرا لب‌هایش را گاز گرفت و سرش را‌اینه​ تکان داد. در همان لحظه، قرارداد بین آن دو‌هشتمین​ با توافق دوجانبه از هر دو طرف فسخ شد.

شما هیچ فرشته‌ای که با شما قرارداد داشته باشد ندارید. تمام قدرت‌های شما به‌عنوان شریک فرشته مهروموم می‌شوند. اگر در مدت‌زمان مشخصی با یک فرشته قرارداد نبندید، صلاحیت‌های شریک فرشته بودن را از دست خواهید داد. در آن زمان، می‌توانید یک زیرکلاس جدید انتخاب کنید.

پنجره سیستم

لحظه‌ای که قرارداد به‌طور کامل فسخ شد، احساسات فقدان و پوچی به یو ایل‌هان هجوم آورد. بااین‌حال، او حس جدیدی‌غروب​ از آزادی را هم تجربه کرد. وابسته بودن به یک جا، اصلاً به او نمی‌آمد. همین که یک آدم گوشه‌گیر سعی‌تخلیه​ کرده بود به گروه دیگری بپیوندد، خودش یک مشکل بزرگ بود. او خودِ فعلی‌اش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت.

[یو ایل‌هان، قصد داری در‌اوه​ برابر من بایستی؟ می‌خوای در‌نبود​ مقابل ارتش بهشت قرار بگیری؟]

«این وضعیت رو با‌بال​ کلمات ساده‌ای که خیلی‌ارشد​ دوستشون دارم توضیح می‌دم.»

لبخند سردی‌لعنتی​ روی لبان یو‌بود​ ایل‌هان نقش بست.

«شبیه یه لات خیابونی حرف می‌زنی‌نبود​ که محکم خوابونده تو صورتم، ولی‌گوووووووووه​ بازم می‌پرسه "می‌خوای با من دربیفتی؟"»

[......]

پاسخی از جانب اسپیرا نیامد. هلینا متوجه تصمیم یو ایل‌هان شد و درحالی‌که‌نبودند​ عقب‌نشینی می‌کرد تا صحنه را برای آن دو خالی کند، راه را برایش باز‌مبارزه​ کرد. او حتی قدرتش را پس کشید تا اسپیرا دیگر تحت‌تأثیر افسون او نباشد!

«اسپیرا، بیا بجنگیم. نه‌اشتباهت​ برای تمرین، بلکه با‌اومدی​ به خطر انداختن جونمون.»

[......ساکوبوس الان داره به حرفات گوش می‌ده. اگه‌دوستم​ از اون قدرت استفاده کنی، می‌تونی به‌راحتی من رو‌دروازه‌بان​ بکشی. چرا هنوز نیزه‌ات رو تو دستت نگه داشتی؟]

«نمی‌تونم بذارم یکی دیگه‌اومدی​ ضربه آخر رو بزنه‌اینه​ و خودم فقط بکشم عقب.»

یو ایل‌هان نفس عمیقی کشید و به پشت سرش نگاه کرد. لیرا و ارتا با چهره‌هایی خشک و جدی برایش سر تکان دادند.‌شاید​ به نظر می‌رسید نا یونا برای گفتن چیزی مردد است، اما درحالی‌که لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرده بود، همچنان دعای برکتی به او داد تا‌تراشید​ او را به شرایط ایده‌آلش برگرداند، و یومیر هم دمش را به‌آرامی تکان می‌داد، انگار که دقیقاً می‌دانست پدرش به چه چیزی فکر می‌کند.

همین کافی بود.

«خب، پس بیا.»

[اعتمادبه‌نفست بیشتر‌امروز​ شده، یو‌اومدی​ ایل‌هان. آفرین.]

«دست‌کمت نمی‌گیرم. اگه تو‌بال​ وضعیت عادیت بودی، عمراً‌ارشد​ دست به همچین حماقتی نمی‌زدم.»

با این حال، اسپیرا در حال حاضر با بدنی پر از جراحت به‌شدت خسته‌نبود​ بود. با اینکه از طلسم افسون رها شده بود، روانش هم باید حسابی آسیب‌غروب​ دیده باشد. حتی با قدرت‌های رده ششم هم نمی‌توانست بر یو ایل‌هان غلبه کند.

از همه مهم‌تر، یو ایل‌هان می‌خواست‌نبود​ نیزه شکافنده کیهان کبیر را خودش تجربه‌هشتمین​ کند. دیگر هرگز چنین فرصتی پیش نمی‌آمد.

او مهارت سقوط را که تا الان حفظ کرده بود لغو کرد و تمام شعله‌های در حال پراکنده‌بال​ شدن را جمع کرد و روی نوک نیزه‌اش متمرکز کرد. لب‌های اسپیرا در برابر نیزه شعله‌وری که توسط‌بودند​ الهه آتش متبرک شده بود و طوری می‌سوخت که انگار می‌خواست همه‌چیز را ذوب کند، به لبخندی باز شد.

[پس حتی در برابر خائنی‌نور​ مثل من هم این‌طور احترام‌غروب​ می‌ذاری... تو واقعاً مرد خوبی هستی.]

«...لطفاً آخرین درس‌ناتیر​ رو درست حسابی‌امروز​ یادم بده، اسپیرا.»

[بسیار خب،‌خدای​ بهترینم رو‌اینه​ بهت نشون می‌دم.]

اسپیرا هم نیزه سفید و خالصش را در دست گرفت و روبه‌روی یو ایل‌هان‌چقدر​ ایستاد. چشمان مه‌آلودش فوراً شفاف و تیز شدند. لیرا که می‌دانست او چقدر قدرتمند است،‌مانای​ مضطرب شد و کمر یو ایل‌هان را گرفت، اما او به‌آرامی سرش را تکان داد.

«مشکلی نیست.»

«کجاش مشکلی نیست احمق!»

«یکی از گزینه‌های مهارت دست‌نیافتنی، بهم این امکان رو می‌ده که از‌گوووووووووه​ حمله‌ای که درجا من رو می‌کشه فرار کنم. پس در هر صورت،‌تحریک​ با یه ضربه نمی‌میرم. و اگه نمیرم، یه جوری خودم رو درمان می‌کنم.»

«...»

او واقعاً برایش چاره‌ای اندیشیده بود! لیرا از اینکه یو ایل‌هان حتی در چنین‌تحریک​ شرایطی هم به فکر تضمین امنیت خودش بود، زبانش بند آمد. با این حال،‌خشن​ در نهایت لبخند زد؛ با خودش فکر کرد که این کارها دقیقاً شبیه خود اوست.

یو ایل‌هان دیگر به او توجهی نکرد، از روی سر یومیر بلند شد و‌نبود​ ندای تباهی را به جلو دراز کرد. اما قبل از اینکه بتواند بپرد، اسپیرا‌غروب​ دو جفت بال خود را باز کرد و به سمت یو ایل‌هان هجوم آورد!

[برای ارتش‌خدای​ بهشت بمیر،‌اینه​ یو ایل‌هان!]

«هوپ!»

یو ایل‌هان کمی دیرتر از او پرید. زاویه را به صورت‌کلاتوک​ افقی تنظیم کرد و پرش‌ها را روی هم انداخت و چندین‌بودند​ بار در هوا دوباره پرید تا محدودیت‌ها را در هم بشکند!

فعال‌سازی نیروی الهی. قدرت عضلانی ۳۴۰٪ افزایش می‌یابد.

پنجره سیستم

حین هجوم، یو ایل‌هان نیروی الهی را بدون پشتیبانی مهارت سقوط‌این‌قدر​ فعال کرد. اگرچه بعد از نبرد درد شدیدی را متحمل می‌شد،‌ارشد​ اما با داشتن اسپیرا به عنوان حریف، نمی‌توانست چیزی را کم بگذارد.

[هاه!]

«...!»

در حالی که هر دو با سرعت سرسام‌آوری حرکت می‌کردند، لحظه تعیین‌گوووووووووه​ نتیجه نیز به‌سرعت فرا رسید. اسپیرا با تمام توانش ضربه‌ای با نیزه‌اش وارد‌مانای​ کرد و یو ایل‌هان یازده مسیر حرکتی را در یک ضربه ادغام کرد.

[...!؟]

چشمان اسپیرا با دیدن ضربه نیزه او ناگهان گشاد شد. او متوجه‌استثنا​ قدرت نهفته در این ضربه شده بود. بلافاصله پس از آن، دو‌می‌توانستند​ مسیر حرکتی با هم برخورد کردند و هیچ صدایی به گوش نرسید.

[...]

«...آخ.»

یو ایل‌هان که با ندای تباهیِ باز ایستاده بود، ناگهان خون‌این‌قدر​ بالا آورد. با اینکه در ظاهر سالم به نظر می‌رسید، اما میزان‌باغ​ شوکی که از درون به او وارد شده بود بسیار زیاد بود.

«ایل‌هان!»

«فوو... نیازی نیست بیاید.»

لیرا و بقیه با چشمانی گشادشده فریاد زدند، اما یو ایل‌هان با‌گوووووووووه​ قاطعیت سرش را تکان داد. او اشاره کرد که حالش خوب است. دیگر‌مانای​ تا الان، سوراخ شدن اندام‌های داخلی برایش حتی جراحت هم به حساب نمی‌آمد.

[یو ایل‌هان.]

اسپیرا به حرف آمد.

[این همون‌لعنتی​ مسیریه که‌اشتباهت​ انتخاب کردی؟]

«هنوز ناقصه. می‌خوام‌منظورت​ بعداً تکنیک تو رو‌این‌قدر​ هم باهاش ترکیب کنم.»

[که این‌طور... حیف‌اینجا​ شد که نمی‌تونم...‌خدای​ فرم... نهاییش رو... ببینم.]

لبخند تلخی روی لب‌های اسپیرا نقش‌درخشان​ بست. پس از آن، بدنش از سر‌نبودند​ تا کمر به دو نیم تقسیم شد.

شما تجربه کسب کرده‌اید.

پنجره سیستم

شما ثبت اسپیرا سطح ۴۷۸ را به دست آورده‌اید.

پنجره سیستم

تکامل ترکیبی مهارت‌ها امکان‌پذیر است. آیا با مصرف ۱ سنگ جادویی رده پنجم و ۱۰۰۰ سنگ جادویی رده چهارم، مهارت‌های تسلط بر نیزه، تسلط بر مبارزه تن‌به‌تن، تسلط بر سلاح‌های کند، تسلط بر شلاق و تسلط بر شمشیر را ترکیب می‌کنید؟

پنجره سیستم

با اینکه او توسط قدرت هلینا فرسوده شده بود، اما هنوز هم توانایی مبارزه‌چقدر​ داشت. از آنجایی که یو ایل‌هان تجربه و ثبت‌ها را به دست آورد، به‌تحریک​ نظر می‌رسید سیستم او را به عنوان بزرگ‌ترین عامل مرگ اسپیرا در نظر گرفته است.

علاوه بر این، از آنجا که او در آخرین لحظات اسپیرا، نیزه شکافنده کیهان کبیر را تجربه کرده بود و حتی او را کشت‌می‌توانستند​ و تجربه‌اش را به دست آورد، شرایط برای یادگیری این مهارت فراهم شده بود. اگرچه چون تمام سنگ‌های جادویی رده پنجم خود را خرج کرده‌بدنش​ بود نمی‌توانست فوراً آن را یاد بگیرد، اما اگر بین اجساد موجودات رده پنجم که آن اطراف افتاده بودند می‌گشت، این کار هم ممکن می‌شد.

[عزیزم.]

هلینا با حالتی شیرین و‌اشتباه​ مخصوص به یک زن عاشق،‌چقدر​ به سمت او پرواز کرد.

[تو خیلی خفنی! تو همون‌اوه​ شریکی هستی که تمام عمرم‌نبود​ منتظرش بودم، از این بابت مطمئنم!]

«واقعاً؟»

[عزیزم قراره خدای پنجم‌اشتباهت​ بشه. تو جدیدترین، اما درخشان‌ترین‌اوه​ و قوی‌ترین ستاره خواهی شد...!]

یو ایل‌هان در حالی که به حرف‌های او گوش می‌داد، به افراد باقی‌مانده در میدان نبرد نگاه کرد. با اینکه‌غروب​ یو ایل‌هان و همراهانش هیچ جراحتی نداشتند، اما بقیه همه مرده بودند. ناتیر و کلاتوک هم در حالی که یو ایل‌هان‌تخلیه​ و اسپیرا در حال مبارزه بودند جان خود را از دست داده بودند، بنابراین حالا واقعاً فقط آن‌ها باقی مانده بودند.

[من یه پیشگویی شنیدم.‌اومدی​ اینکه در نهایت کنار‌اینه​ خدای پنجم خواهم ایستاد!]

«این "خدای پنجم" دیگه چیه؟‌نور​ منظورت اینه که قراره یه‌غروب​ جناح جدید از موجودات برتر بسازم؟»

[خودت هم متوجه شدی، مگه نه؟ عزیزم... هیچ موجودی نیست که بتونه در حالی که هنوز یه موجود فروتره،‌ممنونم​ حملات یه موجود رده هفتم رو تحمل کنه. فقط تو هستی؛ تو این چندجهانی پهناور، تو تنها کسی هستی که‌قدرتشان​ از پسش برمی‌آی. منم اولش با خودم گفتم "امکان نداره" اما الان باورش کردم. نمی‌تونی تپش قلبم رو حس کنی؟]

هلینا دست یو ایل‌هان را گرفت و‌این‌قدر​ کف دستش را روی سینه برجسته‌اش گذاشت.‌بال​ یو ایل‌هان با لبخندی تلخ اعتراف کرد.

«واقعاً می‌تونم‌امروز​ قلبت رو‌اومدی​ حس کنم.»

[دیدی؟]

«آره.»

یو ایل‌هان دستش را از روی‌نبود​ سینه او برداشت. سپس، نیزه‌اش را‌گوووووووووه​ مستقیم در قلب او فرو کرد.

نیروی الهی هنوز فعال بود و با به دست آوردن ثبت‌های هلینا، او نقاط ضعف و الگوی‌هشتمین​ مانای او را نیز می‌دانست، که به او اجازه می‌داد قلب او را در یک لحظه منفجر کند.‌قدرتشان​ چشمان هلینا طوری گشاد شد که انگار نمی‌توانست اتفاقی را که در حال رخ دادن بود باور کند.

[...عزیـ، ـزم؟]

«ممنون که‌لعنتی​ اوضاع رو‌اشتباهت​ برامون خلوت کردی.»

یو ایل‌هان نیزه‌اش را چرخاند‌اشتباه​ تا او را کاملاً بکشد.‌چقدر​ سپس با صدایی سرد گفت.

«اما لیرا تنها شریک منه.»

عمراً یو ایل‌هان حرف زنی را باور می‌کرد که به این راحتی از «عشق» دم می‌زد؛ چیزی‌توان​ که پذیرفتن و اعتراف به آن برای خود او صدها سال طول کشیده بود. به علاوه، او‌حمله​ نه از نیت واقعی هلینا خبر داشت و نه می‌دانست که آیا این عشق خالص است یا نه!

از همان لحظه‌ای که هلینا‌بود​ این موضوع را درک نکرد،‌خدای​ سرنوشت مرگبارش رقم خورده بود.

یادداشت نویسنده:

ممنون که ترافیک‌بال​ رو خلوت کردی‌دروازه‌بان​ و غیبت زد، هلینا.

یادداشت مترجم:

ووووو اون مرد.

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net