---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 257: تو هم قابلی نداری – ۶ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 257: تو هم قابلی نداری – ۶

0

[شما تجربه کسب کردید.]

پنجره سیستم

[شما ثبت هلینا سطح ۵۱۹ را به دست آوردید.]

پنجره سیستم

[مهارت ثبت، به سطح ۵۶ ارتقا یافت.]

پنجره سیستم

یو ایل‌هان بلافاصله بدن هلینا را که‌بی‌صاحب​ از روی نیزه‌اش به پایین می‌لغزید جمع‌تموم​ کرد و به میدان نبرد نگاهی انداخت.

اجساد بی‌شمار فرشتگان و فرشتگان سقوط‌کرده، و همچنین بقایای ناتیر و کلاتوک که به خاطر مانای قدرتمندی که حتی پس از مرگشان‌لحنی​ آن‌ها را احاطه کرده بود در هوا شناور بودند؛ این‌ها همه دارایی‌های هلینا به حساب می‌آمدند. با این حال، از آنجا که‌راحت​ او مرده بود، حالا بی‌صاحب بودند. از آنجا که نمی‌توانست دست رد به سینه‌شان بزند، آن‌ها را هم به موجودی‌اش اضافه کرد.

«ایل‌هان.»

«هنوز تموم نشده.»

لیرا در حالی که نگرانی‌اش را به زبان می‌آورد به او نزدیک شد، اما یو ایل‌هان با لحنی سبک‌زبان​ پاسخ داد و برگشت. هنوز روی لب‌هایش خون بود و به محض اینکه نیروی الهی را غیرفعال کرد، درد‌پاره​ غیرقابل وصفِ پاره شدن تمام عضلات بدنش را حس کرد، اما هنوز وقت نفس راحت کشیدن و استراحت نبود.

«فکر می‌کنی همین‌جوری بی‌خیال می‌شن؟ اونم وقتی‌نمی‌توانست​ که موجودات رده هفتم نابود شدن؟ تضمین می‌کنم‌لیرا​ که بیشتر از دو جناح، نیروهای جدیدی می‌فرستن.»

البته، رده هفتمی‌ها در میانشان نخواهند بود. هیچ احمقی آن‌قدر جسارت نداشت که‌لیرا​ به میدان نبردی بیاید که در آن سه موجود رده هفتم کشته شده‌خون​ بودند. با این حال، فرستادن گله‌هایی از موجودات رده ششم کاملاً امکان‌پذیر بود.

«حالا باید به بچه‌های‌البته​ خودمون هم فرصت بدیم.‌هیچ​ یه سر می‌رم بیارمشون.»

«و بعد از اینکه آوردیشون این‌جا‌حالا​ می‌خوای چی‌کار کنی؟ اون‌قدر بجنگی تا‌اضافه​ بقیه جناح‌ها تسلیم بشن یا خودت بمیری؟»

«من مهارت‌حال​ حاکم ابعاد‌مرده​ رو دارم.»

«...اوه.»

حاکم ابعاد یک مهارت فعال بود که در زمان به دست آوردن زیرکلاس مسافر‌بیاید​ ابعاد کسب کرده بود. این مهارت به او اجازه می‌داد تا زمانی که به‌می‌رم​ اندازه کافی در یک بعد می‌ماند، از ورود موجودات دیگر به آن بعد جلوگیری کند.

گرچه در حال حاضر این مهارت بی‌نقصی بود، اما مشکل زمان بود.‌اضافه​ هنوز ۷ تا ۸ ساعت تا زمانی که بتواند مهارت را فعال کند‌پاسخ​ باقی مانده بود. مقاومت کردن فقط با افرادی که اینجا بودند غیرممکن بود.

«تا اونجا رو خونده بودی...؟»

«به الف‌ها قول دادم که‌نمی‌توانست​ دارئو رو پس بگیرم. تازه،‌هنوز​ انتقام فیریا هنوز تموم نشده.»

«...باشه، می‌فهمم.»

لیرا احساسات بی‌شماری را که در چشمان یو ایل‌هان جرقه‌بزند​ می‌زدند خواند و دیگر چیزی نگفت، فقط در حالی که‌می‌آورد​ سر تکان می‌داد و نیزه‌اش را بالا می‌آورد، به عقب برگشت.

«اول من این‌جا جلوشون رو می‌گیرم‌بی‌صاحب​ تا تو بری بقیه رو بیاری.‌هنوز​ بقیه هم لطفاً با من همکاری کنن.»

«متوجه شدم.»

«چشم~.»

[بابا، زود باش!]

«ممنون.»

یو ایل‌هان از همین حالا حضور کسانی را که وارد دارئو می‌شدند حس می‌کرد و با عجله‌می‌آورد​ وارپ را فعال کرد. از آنجا که او تمام منابع لازم برای رفتن به زمین را با استفاده‌پاره​ از توانایی مسافر ابعاد در اختیار داشت، می‌توانست در مقایسه با بار اول بسیار سریع‌تر به آنجا برود.

«آه، اعلی‌حضرت!»

«ارباب!»

«کاپیتان!»

«آقای یو ایل‌هان، شما سالمید.»

کسانی که به دستور یو ایل‌هان برای نبرد آماده می‌شدند بلافاصله واکنش‌نداشت​ نشان دادند. با دیدن واکنش‌های صادقانه‌شان، احساس کرد اتفاقاتی که همین الان در‌خودمون​ دارئو افتاده بود همگی یک رویا بوده‌اند و در نهایت به خنده افتاد.

«از خندیدنتون‌این​ پیداست که همه‌چیز‌مرده​ خوب پیش رفته.»

«حق با شماست،‌آنجا​ آقای کانگ هاجین. همه‌چیز‌نمی‌توانست​ خوب پیش رفت و...»

نیازی نبود درباره تمام اتفاقاتی که آنجا افتاده بود حرفی‌هنوز​ بزند. به هر حال نبرد سختی در پیش بود، اما‌لحنی​ امکان نداشت به این زودی انگیزه‌شان را از بین ببرد.

«فعلاً همه سالمن. با این حال، از‌نخواهند​ الان به بعد اوضاع فقط قراره بزرگ‌تر‌بیاید​ و پیچیده‌تر بشه. ...همه آماده‌ان، مگه نه؟»

«بله، قربان.»

«البته.»

«هر زمان که بگید!»

«بریم به قهرمان کمک کنیم!»

پاسخ‌ها بلند و رسا بود. الف‌ها، گرگ‌زادها و‌نمی‌توانست​ ارتش اژدها همگی چشمانی درخشان داشتند. یو ایل‌هان‌لیرا​ سر تکان داد، گفت «خوبه» و به حرف آمد.

«بریم.»

وقتی یو ایل‌هان همراه با دو دژ و ارتش درون آن‌ها بازگشت، نبرد‌لیرا​ از قبل در جریان بود. به جز ارتش بهشت که بی‌خیال دارئو شده‌خون​ بود، هر سه جناح دیگر ارتشی متشکل از صدها موجود رده پنجم فرستاده بودند!

«اینا اصلاً کافی نیستن! هیاااا!»

[گراووووو!]

«بانو لیتیناااااا!»

لیرا و یومیر در خط مقدم با دشمنان می‌جنگیدند، ارتا با جادویش از پشت پشتیبانی‌شان می‌کرد، و‌می‌آورد​ نا یونا با منبع پایان‌ناپذیر قدرت مقدسش به شکلی بی‌نقص از آن‌ها محافظت می‌کرد. با وجود اینکه‌وصفِ​ این تیم بدون هیچ نقصی کامل بود، اما شکست دادن طرف مقابل به تنهایی برایشان دشوار می‌بود.

«همه برای مبارزه آماده بشن.»

[ارباب، این‌جا یه اتفاق بزرگ‌مرده​ افتاده، نه؟ مانای اطراف این‌بزند​ منطقه خیلی در هم پیچیده‌ست...]

«همین الانم داره اتفاقات بزرگی می‌افته.‌بی‌صاحب​ میستیک، خودت بدون این‌که من بهت‌هنوز​ بگم می‌دونی باید چی‌کار کنی، مگه نه؟»

[بازم عوض‌مرده​ کردن بحث...‌بی‌صاحب​ معلومه که می‌دونم!]

[ضربه مهلک!]

پنجره سیستم

بمباران صد چشم میستیک به سیگنالی برای آغاز نبرد‌بزند​ تبدیل شد. هرچند، برای یک سیگنال بیش از حد قوی‌می‌آورد​ بود و بخش قابل توجهی از نیروهای دشمن نابود شدند!

«ایل‌هان اینجاست!»

«حالا می‌تونیم پیروز بشیم!»

«بابا!»

گروهی که فقط با همان چهار نفرشان مقاومت می‌کردند، پس از باخبر شدن از‌نشده​ بازگشت یو ایل‌هان غرق در شادی شدند. گویی در پاسخ به فریادهای شادمانه‌شان، ارتش‌خون​ بدون هیچ تردیدی به سمت بیش از دو هزار موجود رده پنجم یورش برد.

«اووووووووووه!»

«قهرمان، ما اومدیم!»

«حمله! وقتشه که‌حال​ شرافتمون رو به‌حالا​ عنوان گرگ‌زاد پس بگیریم!»

«بریم، بیاید...‌حال​ سرزمین الف‌ها‌مرده​ رو پس بگیریم!»

با وجود اینکه دلش می‌خواست با آن‌ها باشد و تا حد امکان تلفاتشان را کاهش دهد، اما بدن یو ایل‌هان پس از نبردهای مداوم‌برگشت​ و استفاده پیوسته از نیروی الهی هنوز فرسوده بود. اگر به خودش برای جنگیدن با موجودات رده پنجم فشار می‌آورد، هر اشتباهی منجر به‌همین‌جوری​ مرگش می‌شد. او در حالی که وارد عمارت می‌شد، از بازسازی متعالی استفاده کرد تا اندام‌های داخلی‌اش را که به هم ریخته بودند آرام کند.

[ارباب، پس مجروح شدین؟]

«یه کم، ولی اگه‌آنجا​ بحث کنترل کردن باشه،‌نمی‌توانست​ هنوزم از پسم برمی‌آد.»

[فکر کنم می‌دونم‌آنجا​ چرا ارباب فقط‌بی‌صاحب​ قوی و قوی‌تر می‌شه.]

«فقط به‌مرده​ خاطر اینه که‌نمی‌توانست​ آدم‌شناسِ خوبی هستی.»

یو ایل‌هان با خونسردی به حرف‌های اوروچی پاسخ داد و قدم‌هایش را به سمت‌بیاید​ اتاق مطالعه تندتر کرد. او از قبل همه‌چیز را طوری تنظیم کرده بود که‌می‌رم​ نه تنها بتواند سیستم دژ پرنده، بلکه سیستم دژ نگهبان را نیز کنترل کند.

[هنوز هیچ تلفاتی نداشتیم.]

«انتظار ندارم همه زنده بمونن.»

یو ایل‌هان روی صندلی راحتِ اتاق مطالعه نشست و‌اضافه​ در حالی که زیردستانش را در میدان نبرد از‌نزدیک​ طریق مانیتورهای اتاق بررسی می‌کرد، با آهی کوتاه پاسخ داد.

«اما، ازشون پشتیبانی می‌کنم‌البته​ تا بتونن از تمام توانایی‌هاشون‌احمقی​ استفاده کنن. میستیک، کمکشون کن.»

[حتماً.]

علاوه بر آرتیفکت‌هایی مثل صد چشم، تمام حرکات دژ نگهبان و دژ پرنده چابک‌تر شد.‌لیرا​ اعضای ارتشی که نمی‌توانستند پرواز کنند، برای جابه‌جایی باید به این دو دژ تکیه می‌کردند، و‌نیروی​ از آنجا که دژها چابک‌تر شده بودند، قابلیت‌های جنگی آن‌ها نیز در یک لحظه افزایش یافت.

«این قدرت گرگ‌زادهاست! اوووووووه!»

[کیاووووووووه!]

[کیهااااااااک!]

گرگ‌زادها با بدن‌های چابکشان از پدهای پرش در دژ نگهبان استفاده کردند تا به سرعت موجودات‌حالی​ برتر برسند. به لطف آرتیفکت‌های یو ایل‌هان، تفاوت چندانی بین آمار آن‌ها و موجودات برتر وجود‌الهی​ نداشت، اما با داشتن برتری عددی خردکننده، هیچ راهی وجود نداشت که در موضع ضعف قرار بگیرند.

الف‌های اطراف پاته که موجودات برتر را به‌موجودی‌اش​ عنوان نامرده کنترل می‌کرد، و ارتش اژدهایان که مانایی‌می‌آورد​ نامتناسب با اندازه‌شان داشتند نیز با تمام وجود می‌جنگیدند.

«حمله کنید،‌جدیدی​ گاز بگیرید‌البته​ و قوی‌تر بشید!»

«آتش متمرکز!»

«فقط باید همون‌آنجا​ کاری رو بکنیم که‌نمی‌توانست​ قهرمان بهمون یاد داده!»

«عنصرها رو‌مرده​ با هم ترکیب‌نمی‌توانست​ کنید، عنصرها رو!»

[کرواااااااااار!]

نا یونا به منطقه مقدس برگشت و بقیه را تقویت کرد، در حالی که لیرا، ارتا‌لیرا​ و یومیر در خط مقدم تمام حملات را به جان می‌خریدند و در میدان جولان می‌دادند.‌نیروی​ همه با یک هدف مشترک در ذهنشان جمع شده بودند؛ مقاومت در برابر متجاوزان به دارئو.

[کوووووووووه!]

«میر، کارت عالی بود!»

«سریع عقب‌نشینی کنید!»

صدای همراهانش که میدان نبرد را پر کرده بود، گوش‌های یو ایل‌هان‌اضافه​ را قلقلک می‌داد. یو ایل‌هان با تحمل میل شدیدش برای اینکه فوراً‌سبک​ بیرون برود و در کنارشان بجنگد، بار دیگر روی کنترل تمرکز کرد.

«خوبه، بیاید یکم‌آنجا​ دیگه هم به‌بی‌صاحب​ این کار ادامه بدیم.»

[ارباب، دارید‌مرده​ خیلی عرق می‌کنید،‌نمی‌توانست​ واقعاً حالتون خوبه؟]

«من به‌جدیدی​ چیزهایی مثل‌البته​ درد عادت دارم.»

با فعال کردن بازسازی متعالی تا حد ممکن، تمام‌سینه‌شان​ نفس اژدهای باقی‌مانده‌اش را نوشید. از آنجا که به هر‌زبان​ حال هزاران اژدها داشت، نیازی به صرفه‌جویی در آن‌ها نبود.

۶ ساعت تا زمانی که بتواند مهارت حاکم ابعاد را فعال کند باقی مانده بود. یو ایل‌هان وضعیت‌زبان​ بدنش و روحیه متحدانش را بررسی کرد و دندان‌هایش را به هم فشرد. بالاخره می‌توانست پایان این جنگ‌وصفِ​ کثیف و روی اعصاب را ببیند. در حال حاضر، باید هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد!

[تـ، توی موجود فروتر ناچیز!]

[ارباب کلاتوک‌این​ کجاست؟ این‌آنجا​ مارمولک لعنتی!]

[امکان نداره،‌حال​ شما قبلاً‌مرده​ فرشته بودید!]

«ای بابا، دیگه خفه شییییید!»

وقتی جادوی ارتا دشمنان را به بند کشید، نیزه لیرا باعث انفجار‌نداشت​ امواج ضربه‌ای در هوا شد. با پشتیبانی جادوی باد یومیر که قدرت‌بچه‌های​ امواج ضربه‌ای را افزایش داد، سه فرشته سقوط‌کرده به طور همزمان کشته شدند.

[شما حتی بعد از‌آنجا​ سقوط هم خیلی قوی‌نمی‌توانست​ هستید، نمی‌تونم باور کنم... من!]

«هوپ!»

[کاهک!؟]

اریکیا پشت سر یک موجود برتر که درگیر لیرا و ارتا‌جسارت​ بود ظاهر شد و خنجری را در سرش فرو کرد. آن موجود‌باید​ برتر بدون اینکه بتواند جراحات انباشته شده را تحمل کند، کشته شد.

«فوو.»

اریکیا که دشمن را‌مرده​ کشته بود، به میدان نبرد‌بزند​ نگاه کرد و فریاد زد.

«دشمنان کشته شدن!»

«اووووووووووووووه!»

گرگ‌زادها با دیدن اقدامات شاهزاده‌شان با هیجان به شادی‌سینه‌شان​ پرداختند. لیرا واقعاً دید که هیچ موجود برتری در‌نگرانی‌اش​ میدان نبرد باقی نمانده و شانه‌هایش را بالا انداخت.

«فکرش رو‌حال​ بکن، ضربه‌مرده​ آخر رو دزدید.»

«اون‌ها واقعاً شجاع هستن. اصلاً‌نمی‌توانست​ نمی‌دونستم می‌تونن این‌قدر خوب و بدون‌تموم​ عقب‌نشینی در برابر موجودات برتر بجنگن.»

«همف، فقط اعتماد به نفس‌هفتمی‌ها​ کاذب دارن... با این حال، خوشحالم‌جسارت​ که تعداد زیادی ازشون کشته نشدن.»

اگرچه به دلیل اینکه در ظاهر چیزی نشان نمی‌داد به راحتی ممکن بود دچار سوءتفاهم شوند، اما‌حالی​ اگر کسی که یو ایل‌هان او را نزدیک به خود می‌دانست مجروح می‌شد یا می‌مرد، درد قابل‌غیرفعال​ توجهی را متحمل می‌شد. اگر فیریا کشته نمی‌شد، احتمالاً او برای دارئو تا این حد پیش نمی‌رفت.

[فکر کنم‌حال​ بابا داره‌مرده​ حرکت می‌کنه.]

یومیر که لیرا، ارتا و اریکیا‌سینه‌شان​ را پس از کشتن آخرین موجود‌نشده​ برتر در کنار خود داشت، فریاد زد.

[به نظر می‌رسه وقتش رسیده!]

علاوه بر لیرا، بقیه نیز نگاهشان را به دژ‌سینه‌شان​ پرنده دوختند. آن‌ها می‌توانستند فشاری را احساس کنند که‌نگرانی‌اش​ قلبشان را در مرکز دژ پرنده تحت فشار قرار می‌داد.

هنگامی که این قدرت در سراسر جهان پخش شد و آسمان‌ها را پر کرد،‌نشده​ جهان چشمک زد. برای یافتن جمله‌ای که بتواند این موضوع را به ساده‌ترین شکل ممکن‌محض​ توضیح دهد، باید گفت انگار پچی برای رفع باگ‌های جهان در حال فعال شدن بود.

«وااااو.»

«آخه چطور‌جدیدی​ این یه‌البته​ مهارت کلاس فرعیه...؟»

[بابا فوق‌العاده‌ست.‌این​ بیش از‌آنجا​ حد فوق‌العاده‌ست.]

آن‌ها همچنین به طور مبهم متوجه شدند که این «پچ» که با گسترش مقدار‌نشده​ خردکننده‌ای از مانا ساخته شده بود، چه معنایی دارد. مهارت حاکم ابعاد با موفقیت‌خون​ فعال شد، و اکنون به جز رهبر هر جناح، هیچ‌کس نمی‌توانست وارد دارئو شود.

و اگر دنیایی نیاز داشت که‌سینه‌شان​ رهبرشان وارد عمل شود، ترجیح می‌دادند‌نشده​ به طور کامل از خیر دارئو بگذرند.

بله. این بدان معنا بود که آن‌ها به‌هیچ​ پیروزی دست یافته بودند. آن‌ها موفق شده بودند‌کشته​ از دارئو در برابر موجودات برتر دفاع کنند.

لیرا که نمی‌توانست باور‌آنجا​ کند این اتفاق واقعاً افتاده‌سینه‌شان​ است، با حواس‌پرتی زمزمه کرد.

«... حاکم‌حال​ ابعاد؟ این‌مرده​ کاملاً برازنده‌شه.»

«مگه نگفتم، لیرا؟»

درهای عمارت دژ پرنده باز شد و یو ایل‌هان در حالی که بسیار‌نبردی​ خسته به نظر می‌رسید، بیرون آمد. ارتا در حالی که به نظر می‌رسید‌فرصت​ میل به غرق بوسه کردن او را در خود نگه داشته، زمزمه کرد.

«اینکه من اون‌حال​ رو به یه‌حالا​ خدا تبدیل می‌کنم.»

«با من شوخی نکن، ارتا.»

لیرا به او پوزخند زد و گزینه‌بزند​ پر وسوسه را فعال کرد و در‌حالی​ هوا شناور شد. مقصد او آغوش ایل‌هان بود.

«حتی بدون تو هم،‌البته​ ایل‌هان خودش به تنهایی‌هیچ​ تبدیل به یه خدا می‌شه.»

و به این‌حال​ ترتیب، تمام نبردها‌حالا​ به پایان رسید.

این نبرد تلفات‌آنجا​ و دستاوردهای زیادی‌بی‌صاحب​ به همراه داشت.

یادداشت نویسنده:

غافلگیر شدم وقتی دیدم این همه خواننده واقعاً از هلینا خوششون اومده. اون شخصیتیه‌بیاید​ که بدون فکر زیادی خلقش کردم؛ به نظر می‌رسه شخصیت یک کاراکتر با زمانی که‌بیارمشون​ براش صرف می‌کنی تعیین نمی‌شه. البته هلینا قطعاً مرده، اما در آینده (بقیه حذف شد)

یادداشت مترجم:

یک روز بدون‌آنجا​ چپتر -> ۳۱۲‌بی‌صاحب​ دلار در روز بعد

گریه می‌کند

مترجم: Chamber

ویراستار: Koukouseidesu

ناولها | novelha.net