---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 234: من با تو می‌آیم – ۸ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 234: من با تو می‌آیم – ۸

0

الف‌ها در این فکر بودند که آیا واقعاً درست است در حالی که فیریا و بقیه‌ترکش​ مرده بودند و موجودات برتر زیادی به دارئو حمله می‌کردند، این‌قدر با خیال راحت استراحت کنند؟ اما‌نگاه​ از آنجا که دستور امپراتورشان مطلق بود، تصمیم گرفتند به داخل دژ پرنده بروند و استراحت کنند.

«شماها هم استراحت کنید.»

«با اینکه قلعه‌ای که ارباب ساخته خیلی‌ماهواره​ بزرگه، اما نمی‌دونم می‌تونه ده‌ها هزار گرگ‌زاد‌لیرا​ رو تو خودش جا بده یا نه...»

یو ایل‌هان با‌نداره​ شنیدن حرف‌های اریکیا‌حسابی​ سر تکان داد.

«فکر کنم حق با توئه... پس احتمالاً‌پیشم​ باید یه ماهواره هم بسازم. فکر کنم بتونم‌نمی‌خواستند​ تو دو ماه این مشکل رو حل کنم.»

«ماهواره؟!»

یو ایل‌هان شوکه شدن‌توئه​ لیرا را نادیده گرفت. به‌بتونم​ هر حال انتظارش را داشت.

او ابتدا گرگ‌زادها را گذاشت تا در مکانی درون سد ایجاد شده‌همین‌طور​ توسط ساعت شنی ابدیت استراحت کنند و فقط به اریکیا و چند نفر‌بله​ دیگر که به فرم انسانی عادت داشتند اجازه داد وارد دژ پرنده شوند.

استرس و نگرانی اریکیا هم دست‌کمی از‌پیشم​ بقیه نداشت و در این که آیا‌می‌دیدند​ باید استراحت کند یا نه، مردد بود.

«واقعاً اشکالی‌برای​ نداره اگه‌دارید​ استراحت کنم؟»

«بعد از اینکه حسابی استراحت کردی بهش فکر کن. هی، پاته،‌مشکل​ میری، جیرل، شماها هم همین‌طور. می‌دونم حرفای زیادی برای گفتن دارید،‌گذاشت​ اما اول آروم بگیرید و استراحت کنید. بعداً می‌تونید بیاید پیشم.»

«بـ... بله!»

«مفهومه!»

شاید به خاطر این بود که بعد از این همه مدت او را می‌دیدند و نمی‌خواستند‌همه​ ترکش کنند، یا شاید هم می‌خواستند بیشتر درباره فیریا بشنوند؛ در هر صورت، آن سه الف‌همگی​ همان حوالی پنهان شده بودند و وقتی یو ایل‌هان مچشان را گرفت، همگی وارد دژ پرنده شدند.

او با لبخندی محو به این صحنه نگاه کرد و‌ماه​ سپس سرش را بالا آورد. کانگ هاجین و نا یونا‌ابتدا​ به او خیره شده بودند. یو ایل‌هان سرش را کج کرد.

«ها؟ مگه قبلاً‌نداره​ درباره ساعت شنی‌حسابی​ ابدیت بهتون نگفته بودم؟»

«نگفته بودی! هیچ‌وقت‌بگیرید​ بهمون نگفتی یه‌بیاید​ آیتم اوپی داری!»

«این یه آرتیفکته که‌دارید​ ارتش بهشت بهم داد تا‌می‌تونید​ رابطه‌شون رو باهام خوب کنن.»

«یه جناح کامل از موجودات برتر،‌باید​ اینو بهت دادن فقط برای اینکه‌شوکه​ رابطه‌شون رو باهات خوب کنن، هاه...»

خب، واقعاً جای تأسف داشت که ذهن‌کردی​ او فوراً به این سمت رفت که‌حرفای​ شاید نیت پنهانی پشت این کارشان باشد.

از وقتی که یو ایل‌هان فهمید ارتش بهشت آن‌ها را به حال‌همه​ خود رها کرده است، تمام چیزهایی که به او داده بودند، مانند‌حوالی​ ساعت شنی ابدیت یا اینونتوری‌اش را بررسی کرد، اما مشکل بزرگی وجود نداشت.

فقط یک چیز بود. ردی از ارتا روی ساعت‌می‌تونید​ شنی ابدیت وجود داشت، اما از آنجا که چیزی‌می‌دیدند​ نبود که بتواند به او آسیبی برساند، بی‌خیالش شد.

ارتا، هاه. آیا واقعاً تو این مقطع زمانی می‌شه بهش اعتماد کرد؟ - او مدت طولانی به این موضوع‌داشت​ فکر کرد، اما در نهایت تصمیم گرفت بعد از ملاقات با او، خودش قضاوت کند. فقط به این دلیل‌داشتند​ که یک جناح در اقداماتش اشتباه کرده بود، به این معنی نبود که تک‌تک افراد درون آن هم مقصر بودند.

نه، در واقع، این فقط یک بهانه بود. یو ایل‌هان خیلی ساده، نمی‌خواست از ارتا متنفر باشد. تنها پس‌آروم​ از وقوع چنین اتفاقی بود که متوجه شد چقدر به او وابسته شده و به او محبت کرده است،‌صورت​ با وجود اینکه ارتا فقط از بهشت فرستاده شده بود تا او را قادر به استفاده از مانا کند.

به همین خاطر بود که گوشه‌گیر بودن‌پیشم​ اصلاً خوب نبود. احساسات آن‌ها بدون اینکه‌می‌دیدند​ کسی بداند، حتی خودشان، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد.

در حالی که یو ایل‌هان‌اول​ در افکار خودش غرق شده بود،‌پیشم​ کانگ هاجین با لحنی ناباورانه گفت.

«هر چقدر هم که‌توئه​ بیشتر می‌شناسمت، بازم یه‌بسازم​ چیز جدید ازت رو می‌شه.»

«اَه، برو بخواب‌نداره​ یا حداقل یه‌حسابی​ جا آروم بگیر.»

«من می‌رم تا قدرت‌بعداً​ مقدس رو به منطقه مقدس‌مفهومه​ تزریق کنم. اوپا، بیا بریم.»

«قدرت مقدس من در برابر خورشیدی‌آروم​ مثل تو فقط یه کرم شب‌تابه...‌بله​ هی، باشه! فهمیدم! دارم می‌رم دیگه، باشه!»

نا یونا که متوجه چیزی شده بود، به سرعت به دژ پرنده برگشت و کانگ هاجین را‌حال​ هم با خود برد. یو ایل‌هان احساس کرد که او به طرز عجیبی عجله دارد و وقتی‌دیگر​ سرش را چرخاند، لیرا را دید که روبه‌رویش ایستاده است. حالا فقط آن دو نفر باقی مانده بودند.

«ایل‌هان.»

صدایش کمی می‌لرزید.

«قصد داری‌برای​ در برابر‌دارید​ ارتش بهشت بایستی؟»

«اوه، پس‌داد​ نگران این‌توئه​ موضوع بودی.»

«شاید زمانی که یه فرشته متعلق به ارتش بهشت بودم کمک‌جیرل​ زیادی بهت نکردم، اما ارتش بهشت اساساً برای محافظت از بشریتی‌می‌تونید​ که یک جهان رو می‌سازه حرکت می‌کنه. این از قوانین ماست.»

لیرا با نگرانی‌بگیرید​ پرسید: «پس چرا‌بیاید​ می‌خوای باهاشون دشمن بشی؟»

یو ایل‌هان‌برای​ با لبخند‌دارید​ تلخی جواب داد.

«لیرا. چیزی که من ازش می‌ترسم کسی نیست‌بسازم​ که از همون اول دشمنم بوده، بلکه متحدیه‌گرفت​ که ممکنه هر لحظه به دشمن تبدیل بشه.»

«تبدیل به دشمن بشه...؟»

لیرا به حرف‌هایی که او زد فکر کرد و پس از درک‌همه​ چیزی، لب‌هایش را گاز گرفت. به نظر می‌رسید که او هم افکار‌حوالی​ خودش را داشت. یو ایل‌هان برای آرام کردنش، دستی روی سر او کشید.

«خیلی نگران نباش. قصد ندارم تا چشمم به فرشته‌ها افتاد بهشون‌پیشم​ حمله کنم. فقط می‌گم که دارم خودم رو برای هر اتفاقی‌بیشتر​ که ممکنه تو این دنیا یا روی زمین بیفته، آماده می‌کنم.»

«اگه بتونی که خیلی خوبه،‌احتمالاً​ اما نگرانم که داری رویای‌ماه​ خیلی بزرگی تو سر می‌پرورونی.»

«اصلاً این‌طور نیست. من‌اگه​ فقط کاری رو انجام می‌دم‌پاته​ که حس می‌کنم قابل دسترسیه.»

«ایل‌هان...»

لیرا با چشمانی نگران به او نگاه‌بگیرید​ کرد. با این حال، یو ایل‌هان از‌شاید​ قبل چکش خود را بالا برده بود.

«خب پس. بیا‌کنم​ اول کار منطقه‌باید​ مقدس رو تموم کنیم!»

«احمق.»

اینجا دقیقاً همان جایی بود که باید برای دلداری‌مفهومه​ دادن به معشوق نگرانش، وارد یک صمیمیت فیزیکی عمیق می‌شدند،‌درباره​ اما این بشر فقط در آتش اشتیاق به کار می‌سوخت!

این‌طور نبود که لیرا دلش نخواهد بعد از کوبیدن به پیشانی‌اش،‌پیشم​ با یک قفل فرشته زمین‌گیرش کند، اما از آنجا که چندتا سر‌درباره​ از داخل دژ پرنده داشتند دزدکی نگاهشان می‌کردند، این کار غیرممکن بود.

«لیرا، تو برو‌کنم​ استراحت کن. یا برو‌ماهواره​ مهارت‌هات رو تمرین کن.»

«تمرین کردن تو این مقطع دیگه باعث نمی‌شه‌بهش​ بالاتر برم... نه، خب. با نگاه کردن به‌گفتن​ تو، به نظر می‌رسه که دقیقاً این‌طور نیست.»

تا همین چند لحظه پیش، او از شدت نگرانی منقبض شده بود، اما‌مدت​ با دیدن اینکه یو ایل‌هان طوری جوابش را می‌داد که انگار هیچ اتفاقی‌وقتی​ نیفتاده، تمام توانش از بدنش خارج شد. شانه‌هایش را شل کرد و چرخید.

«باشه، مشکلی‌برای​ نیست. الان‌دارید​ دیگه همه‌چیز مرتبه.»

«اوه، لیرا.»

لیرا با خودش فکر کرد که باید نیزه‌اش را بچرخاند و با‌همین‌طور​ مشت‌هایش ضربه بزند تا تمام افکار پیش‌پاافتاده را از ذهنش دور کند‌پیشم​ و با نیزه‌اش به سمت جنگل رفت. یو ایل‌هان سرش فریاد کشید.

«اگه به هر حال داری این کار‌پیشم​ رو می‌کنی، لطفاً ریشه درختای اطراف رو هم‌نمی‌خواستند​ دربیار! می‌خوام از این منطقه یه ماهواره بسازم!»

«تو این‌جور‌برای​ مواقع کار سر‌اول​ من نریز، احمق!»

با این حال، او همچنان مطیعانه نیزه و مشت‌هایش را به حرکت درآورد تا درختان اطراف را پاکسازی کند. یو ایل‌هان‌گرگ‌زادها​ با رضایت به کار او نگاه کرد و به داخل دژ پرنده پرواز کرد. در حالی که الف‌ها و یک گرگ‌استرس​ ماه به داخل دژ هجوم می‌بردند، نا یونا که بدون فرار کردن و با پررویی آنجا ایستاده بود، با لبخندی درخشان گفت.

«خب، بیا‌اشکالی​ کار رو‌اگه​ شروع کنیم!»

«داری وانمود‌آروم​ می‌کنی که‌بعداً​ آرومی، هان.»

«آخ، اِهِهِه.»

تبدیل کردن دژ پرنده به یک منطقه مقدس فوق‌العاده دشوار بود. شاید هیچ‌کس غیر از یو ایل‌هان قادر به انجام آن‌گرگ‌زادها​ نبود. دلیلش این بود که در وهله اول، مناطق مقدس به مکان‌هایی گفته می‌شد که ردپای الهه لیتینا در یک منطقه به‌نگرانی​ شدت باقی مانده بود و هاله آن در طول صدها سال فشرده شده بود تا به خودی خود قدرت مقدس تولید کند.

برای ساخت مصنوعی آن، اولین چیزی که نیاز داشت سنگ‌های مقدسی بود که حاوی قدرت مقدس الهه باشند و از آنجا‌بعداً​ که او چندین سنگ مقدس از بالاترین رده‌ها را به دست آورده بود، فقط کافی بود آن‌ها را با انواع سنگ‌های جادویی‌وقتی​ و دیگر مواد درجه یک ترکیب کند تا قبل از قرار دادنشان بر روی منطقه مقدس، آن‌ها را به آرتیفکت تبدیل کند.

«فکر کنم اکثر‌بگیرید​ مردم حتی به‌بیاید​ ذهنشون هم خطور نکنه.»

«تقریباً تموم شده. فقط باید سیستم‌آروم​ مرکزی رو تو وسط عمارت بسازم‌بله​ و اجازه کنترل رو بدم به میستیک.»

با این حال، قضیه فقط این نبود. یک منطقه مقدس فقط به مکانی با قدرت مقدس‌گرفت​ سرریز شده گفته نمی‌شد. تنها در صورتی که الهه‌ای متناسب با منطقه مقدس در آنجا حضور داشت،‌نفر​ کیفیت قدرت مقدس افزایش می‌یافت! البته کسی که جایگزین الهه شده بود، کسی نبود جز نا یونا.

«هه هه، یه‌کم خجالت‌آوره.»

«ولی اصلاً به نظر نمیاد‌می‌تونید​ خجالت کشیده باشی. به هر حال،‌خاطر​ فعلاً همون‌جا بشین و تکون نخور.»

«باشه~.»

البته، دژ پرنده متعلق به یو ایل‌هان بود، اما ارباب منطقه مقدسِ داخل آن باید نا‌گرفت​ یونا می‌بود. او باید می‌توانست با قدرت‌های مقدس درون منطقه ارتباط برقرار کند و همچنین آزادانه‌چند​ از آن‌ها استفاده کند تا معجزه‌ای را که در بریا نشان داده بود، دوباره خلق کند!

تاج پاپ که برای این کار لازم بود، از قبل در دستانش قرار داشت. این‌برای​ تاج از هر سنگ مقدس دیگری درخشان‌تر بود و باعث می‌شد مردم با خود فکر‌مدت​ کنند که آیا بخشی از وجود خدا به چنین شکلی تجسم یافته است یا نه!

یو ایل‌هان در ابتدا منطقه مقدس و تاج را به هم متصل کرد و در حال ساخت سیستمی بود‌درباره​ تا نا یونا با پیوند دادن افکارش به تاج، منطقه مقدس را کنترل کند. دلیل اینکه نا یونا قدرت‌های‌آورد​ مقدسش را ساطع می‌کرد تا آن‌ها را به زمین و آرتیفکت‌ها تزریق کند نیز برای ایجاد همین پیوند ضروری بود!

«لطفاً ثابت نگهش دار.‌دارید​ اوه، نیازی نیست آقای‌بعداً​ کانگ هاجین نزدیک‌تر بیاد.»

«نمی‌دونم چرا،‌داد​ ولی یه‌توئه​ حس عجیبی داره~.»

«با اینکه ممکنه الان حرکت کردن برات سخت باشه، ولی‌میری​ وقتی بهش عادت کنی راحت‌تر می‌شی. این کار برای گسترش حواس‌بعداً​ و درک خانم یونا هم هست، پس در کل چیز خوبیه.»

یو ایل‌هان سیستم کنترل منطقه مقدس را‌پیشم​ به شکلی بی‌نقص در اتاق مطالعه عمارت پیاده‌سازی‌نمی‌خواستند​ کرد و آن را به میستیک متصل نمود.

آرتیفکت‌هایی که در جای خود مستقر شده بودند، شروع به فعال شدن کردند تا‌شاید​ فضای داخلی دژ پرنده را با قدرت مقدس لیتینا پر کنند، سپس کنترل آن‌حوالی​ قدرت مقدس به تاج پاپ واگذار شد و دوباره به نا یونا پیوند خورد.

«او، اوووووو.»

«تحمل کن.»

در فرآیند به دست آوردن کنترل قدرت مقدسِ منطقه مقدس مصنوعی، از طریق‌مدت​ همگام‌سازی با تاج، او تغییر بسیار ناگهانی در درک خود تجربه کرد؛ گویی‌وقتی​ انسانی با دو چشم ناگهان به هیولای آرگوس با صد چشم تبدیل شده بود.

در آن لحظه، قدرت مقدس در آن منطقه متلاطم شد و‌پیشم​ طوفان کوچکی به پا کرد. کانگ هاجین که منتظر بود، بلافاصله‌بیشتر​ جلو رفت تا قدرت مقدس را جذب کند و فریاد زد.

«نا یونا،‌داد​ کنترلش کن!‌توئه​ دارم می‌میرم!»

«نمی‌تونم! اون‌طوری‌اشکالی​ که می‌خوام‌اگه​ پیش نمی‌ره!»

«آخ!؟»

یونای فعلی می‌توانست با فشرده‌سازی قدرت مقدس درون منطقه مقدس، تنها با‌بله​ یک بشکن انفجار مهیبی ایجاد کند و اگر پایش می‌لغزید، می‌توانست بخشی‌بشنوند​ از زمین را زیر و رو کند. نا یونا به وحشت افتاد!

«من تو منطقه‌کنم​ مقدس واقعی نمی‌تونستم‌باید​ این کار رو بکنم!»

«این تفاوت بین طبیعت‌اگه​ و تمدنه. یعنی اینجا‌بهش​ بعداً قوی‌تر هم می‌شه.»

«خیلی سخته. آه، به یه‌می‌تونید​ چیز دیگه نیاز دارم تا بتونم‌خاطر​ تمرکز کنم! مثل شما، آقای ایل‌هان!»

«هر چی‌برای​ که هست، یه‌اول​ کاری بکن! اووووررغ!»

«.......»

یو ایل‌هان برای لحظه‌ای تردید کرد، اما با دیدن اینکه کانگ هاجین ممکن است هر لحظه از دژ‌اول​ پرنده به بیرون پرتاب شود، به این نتیجه رسید که چاره‌ای ندارد و بازویش را به سمت نا یونا‌بشنوند​ دراز کرد. یونا با هر دو دست کف دست او را گرفت و صورتش را روی بازوی او مالید.

«هافوووو.»

«صدای عجیبی بود.»

«فقط خیالاتی شدی.»

با این حال، واقعاً نشانه‌هایی از آرام شدن جریان افسارگسیخته‌میری​ قدرت مقدس به چشم می‌خورد. او فقط بازویش را به‌بگیرید​ یونا داده بود و این اتفاق افتاد... لبخند تلخی زد.

«......خب که چی؟‌بگیرید​ تا کی باید‌بیاید​ این کار رو بکنم؟»

«لحظه‌ای که ازم‌گفتن​ دور بشی، هاجین‌اوپا‌آروم​ از دژ می‌افته پایین.»

«داری تهدید می‌کنی!؟»

«هی، نامرد! نه، نه، نه.‌بعد​ آقای یو ایل‌هان، از جات‌میری​ تکون نخور! گفتم تکون نخور!»

نا یونا پس از گذشت حدود ۳ ساعت، بازوهای یو ایل‌هان را رها کرد. یو‌نمی‌خواستند​ ایل‌هان برای ۳۰ ساعت، نه، ۳ روز، نه، حتی ۳ هفته آماده شده بود، اما‌لبخندی​ نا یونا موفق شد در همین مدت کوتاه کنترل منطقه مقدس را به دست بگیرد.

«واو، حتی‌برای​ می‌تونم درجا سنگ‌اول​ مقدس بسازم! تادااا.»

«یونا، مشکلی نداره این‌طوری می‌سازیشون؟»

«من و منطقه مقدس مشکلی نداریم،‌حسابی​ ولی یه مشکل کوچیک هست که‌همین‌طور​ مانای این دنیا رو مصرف می‌کنه. تادااا.»

«اینکه یه مشکل خیلی بزرگه!»

«......»

با دیدن اینکه او آزادانه قدرت مقدس درون منطقه مقدس را به کار‌شدن​ می‌گرفت، گویی با آن متولد شده بود، ایل‌هان حتی شک کرد که آیا‌شده​ او اصلاً از همان اول به آن ۳ ساعت نیاز داشت یا نه.

با این حال، یو ایل‌هان تصمیم گرفت‌کردی​ چیزی نپرسد. حتی اگر یونا صادقانه جواب‌حرفای​ می‌داد، این به ضرر خودش بود، نه او.

«یعنی یه‌آروم​ مرد خوب‌بعداً​ براش پیدا نمی‌شه؟»

با این حال، اگر واقعاً یک مرد خوب پیدا می‌شد و او را‌مفهومه​ می‌برد، احتمالاً احساس خیلی بدی پیدا می‌کرد. شاید به همین دلیل بود که به‌همان​ همه مردها می‌گفتند دزد؟ آن‌ها باید بی‌خیال زنانی می‌شدند که نمی‌توانستند ازشان مراقبت کنند!

یو ایل‌هان اصلاً از این واقعیت که چنین‌بسازم​ احساسات غیرمنطقی‌ای در درونش جوانه می‌زدند خوشش نمی‌آمد‌گرفت​ و تصمیم گرفت این موضوع را همین‌جا رها کند.

«آه، بیا فقط کار کنیم.‌بعد​ بیا فقط ماهواره و تجهیزات‌میری​ الف‌ها و گرگ‌زادها رو بسازیم......»

«به نظر میاد با‌بعداً​ فعالیت‌های سازنده استرست رو‌بله​ خالی می‌کنی، آقای ایل‌هان~.»

«اگه این یارو افسردگی‌دارید​ بگیره، ممکنه یه تمدن‌بعداً​ کامل وارد عصر جدیدی بشه......»

تعداد الف‌های بازمانده حدود هزار و پانصد نفر و تعداد گرگ‌زادها‌مشکل​ حدود بیست هزار نفر بود. برای ساخت تجهیزات رتبه افسانه‌ای برای‌گذاشت​ آن‌ها و شاید حتی تجهیزات رتبه حماسی برای همه‌شان، زمان لازم باید......

«فکر کنم اگه با حوصله کار کنم، حدود یک ماه و‌جیرل​ نیم طول بکشه؟ اگه این‌طوره، باید مواد اصلی و نقشه ماهواره‌می‌تونید​ رو بسازم و بدم اون بچه‌ها یه‌سری کارهای پایه‌ای رو انجام بدن.»

یو ایل‌هان که در یک لحظه کل برنامه دو ماه آینده را چیده بود،‌می‌دیدند​ خودکار و چند ورق کاغذ محکم بیرون آورد تا نقشه را رسم کند. نا‌همگی​ یونا از تغییر ناگهانی رفتار او غافلگیر شد و فقط به پشت سرش خیره ماند.

ساعت شنی ابدیت تازه برگردانده شده بود. در حالی که هیچ‌پیشم​ موجود برتری متوجه این شکاف دو ماهه نمی‌شد، انقلابی که جنگ‌بیشتر​ را از ریشه تغییر می‌داد، در این مکان در حال آغاز بود.

یادداشت نویسنده:

امروز دوم دسامبر تولد منه. پارسال همین موقع‌ها نمی‌تونستم واقعاً خوشحال باشم، اما امسال به‌برای​ لطف خواننده‌هایی که از نوشته‌هام لذت می‌برن و تشویقم می‌کنن، به یه تولد خیلی شاد‌مدت​ تبدیل شده. لطفاً در آینده هم نوشته‌های من رو بخونید. همه شما رو دوست دارم!

یادداشت مترجم:

اون... ۴ تا چپتر تو یه روز بود؟‌بعداً​ ۱ چپتر معمولی به علاوه ۳ تا از‌همه​ طرف حامیان! حالا بدهی برگشته به ۷۰ دلار!

و توجه داشته‌کنم​ باشید، من درخواست‌باید​ کمک مالی نکردم.

ناولها | novelha.net