---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 263: هر کجا که می‌روم – ۳ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 263: هر کجا که می‌روم – ۳

0

لانپاس، حتی پس از گذشت آن همه سال، مثل‌اما​ همیشه سرزنده بود. یو ایل‌هان و بقیه روی دو‌نشان​ دژ، به آرامی در آسمان‌های امپراتوری پالادیا پرواز می‌کردند.

«خوبه که‌باهاشون​ اینجا هیچ‌می‌تونی​ اتفاقی نیفتاده.»

یو ایل‌هان این را زیر لب گفت و همان لحظه لرزه‌ای بر‌می‌تونی​ ستون فقراتش نشست. در مانگاها یا رمان‌ها وقتی این جمله گفته می‌شد،‌صبر​ همیشه اتفاقی می‌افتاد! با این حال، لیرا از کنارش او را آرام کرد.

«اگه هر جا که می‌ریم اتفاقاتی بیفته که‌یادداشت​ جهان رو بلرزونه، امکان نداشت این دنیا تا الان‌ممکنه​ این‌طوری پابرجا بمونه.» (یادداشت مترجم: اشاره به عنوان فصل)

«اما با حضور‌بمونه​ یو ایل‌هان، مطمئن نیستم‌عنوان​ چه اتفاقی ممکنه بیفته.»

ارتا با صدایی پر از نگرانی واکنش نشان داد. او فکر می‌کرد که اگر یو ایل‌هان،‌صبر​ که در حال حاضر با تمام جناح‌های موجودات برتر در تضاد بود، واقعاً کار بزرگی را‌شلیک​ شروع کند، فرشتگانِ مسئول این دنیا اولین کسانی خواهند بود که با حساسیت واکنش نشان می‌دهند.

اما این بار یو‌اینو​ ایل‌هان بود که پوزخندی زد‌گذروندن​ و سرش را تکان داد.

«اوه، مشکلی نیست. اونا نمی‌تونن هیچ کاری بکنن.‌یادداشت​ من اینو از روی تجربه‌ی بیش از هزار سال‌ممکنه​ وقت گذروندن باهاشون می‌گم، پس می‌تونی بهم اعتماد کنی.»

«عزیزم، می‌تونیم بریم‌بمونه​ اون‌طرف یه گفتگوی‌اشاره​ کوچیک داشته باشیم؟»

«...صبر کن.»

یو ایل‌هان، لیرا را که سعی داشت سرش را قفل کند به عقب هل داد و‌عزیزم​ به جایی اشاره کرد. لیرا با خودش فکر کرد که عمداً گول می‌خورد و سرش را برگرداند،‌می‌خورد​ اما با دیدن ستون نوری که از بخشی از پایتخت امپراتوری به آسمان شلیک شد، جا خورد.

«به محض‌نداشت​ اینکه ایل‌هان رسید‌این‌طوری​ یه اتفاقی افتاد!»

«هی! این تقصیر من‌یادداشت​ نیست! لعنتی، می‌دونستم همه‌چیز‌فصل​ بیش از حد آرومه!»

با وجود اینکه می‌دانست خودش این اتفاق را پیش‌بینی کرده بود، باز هم غافلگیر شد. این مایه‌سعی​ شرمساری بود و شهرت او را به عنوان استاد پیش‌بینی به شدت خدشه‌دار می‌کرد. یو ایل‌هان در‌محض​ حالی که مانای خودش را بیرون می‌داد تا به دژ پرنده تزریق کند، لب‌هایش را گاز گرفت.

«میستیک، عجله کن! حداکثر سرعت!»

[حتی اگه تو‌دنیا​ هم نمی‌گفتی این‌پابرجا​ کار رو می‌کردم!]

دو دژ بلافاصله سرعت گرفتند. با موهبت نا یونا، آن دو ردپایی از نور‌ارتا​ سفید در هوا به جا گذاشتند. ستون نور اکنون در حال محو شدن بود،‌تضاد​ اما یو ایل‌هان دقیقاً می‌دانست آن مکان کجاست. آنجا جایی نبود جز قلعه امپراتوری پالادیا!

«فکر کنم‌باهاشون​ این کار‌می‌تونی​ خانم می‌ره باشه...»

«نگو، چون هر‌بکنن​ چی بگی به‌بیش​ حقیقت می‌پیونده، ایل‌هان.»

«اَه. من چطوری‌دنیا​ قراره این‌طوری به‌پابرجا​ زندگی ادامه بدم؟»

دژ پرنده ناگهان در هوا متوقف شد. در آن لحظه، یو ایل‌هان‌نیستم​ بدون هیچ تردیدی ندای تباهی خود را باز کرد و از دژ‌تمام​ پرنده پایین پرید. در حال حاضر، هیچ نیازی به حفظ پنهان‌کاری نبود.

«آقای ایل‌هان؟!»

در آن لحظه بالکنی در غرب قلعه باز شد و کانگ می‌ره با عجله بیرون آمد.‌عزیزم​ با نگاه به او که حالا پس از چند سال هاله‌ای مرموزتر و اسرارآمیزتر در اطرافش داشت،‌می‌خورد​ یو ایل‌هان متوجه شد که او وارد رده چهارم شده است و درست در مقابلش توقف کرد.

«خیلی وقت بود ندیده بودمتون.»

«چطور ممکنه؟ شما واقعاً آقای یو‌اشاره​ ایل‌هان هستید؟ من همین الان روشی‌نیستم​ رو برای اومدن به دیدنتون تکمیل کردم...»

«اومدن به‌باهاشون​ دیدن من؟‌می‌تونی​ چطور می‌تونی...»

یو ایل‌هان می‌خواست بپرسد اما بعد وضعیت اتاقِ آن‌سوی بالکن را دید. جریان مرموزی‌اعتماد​ از مانا در داخل اتاق در حال غلیان بود و در وسط آن، گردابی‌عقب​ از جریان مانای آبی مایل به سیاه قرار داشت که به مکانی نامعلوم ختم می‌شد.

«...؟»

او بلافاصله هویت آن گرداب را تشخیص داد. زمانی، این گرداب‌ها‌مطمئن​ در مقیاسی عظیم روی زمین ظاهر شده بودند. با این حال،‌اگر​ او نمی‌دانست چرا آن‌ها در داخل اتاق کانگ می‌ره وجود داشتند.

با وجود اینکه فکر نمی‌کرد این موضوع حقیقت داشته باشد، آیا لانپاس هم‌کوچیک​ شروع به قدم گذاشتن در همان مسیر توسعه‌ی زمین کرده بود؟ یا کانگ‌برگرداند​ می‌ره آن چیز را ساخته بود؟ در هر صورت، هنوز هم هیچ منطقی نداشت.

«خانم می‌ره، اون...»

«آقای ایل‌هان، واقعاً خودتونید...»

با این حال، کسی که توانایی پاسخ دادن به این سوال‌مطمئن​ را داشت، یعنی کانگ می‌ره، به نظر می‌رسید به سختی می‌تواند‌اگر​ باور کند که او اینجاست و فقط به چهره‌اش نگاه می‌کرد.

«اوه، خدای من، چقدر‌می‌تونی​ شگفت‌انگیزه. تو اینو فقط‌عزیزم​ با قدرت خودت ساختی، می‌ره؟»

«مادر هم هست؟!»

کیم یه‌سئول که یک قدم پشت سر یو ایل‌هان ظاهر شده بود، پس از نگاه کردن به گرداب داخل‌صدایی​ اتاق با تعجب گفت. با نگاه به او که با آرامش در هوا پرواز می‌کرد، همان‌طور که از جادوگری که‌مسئول​ فضا را دستکاری می‌کرد انتظار می‌رفت، کانگ می‌ره با ظاهر شدن چند مهمان ناخوانده‌ی دیگر، یک قدم به عقب برداشت.

[بهم نگو که این‌یادداشت​ همون مکانه... این یعنی‌فصل​ واقعاً یه انسان، ممم!؟]

یک جفت بال پردار سفید در پشت و همچنین یک هاله طلایی درخشان‌کوچیک​ در بالای سر؛ این‌ها فقط می‌توانست به یک موجود اشاره داشته باشد. یکی‌برگرداند​ از اعضای ارتش بهشت، یک فرشته، بالاخره خودش را در اینجا نشان داده بود.

با وجود اینکه‌بکنن​ یو ایل‌هان هیچ‌بیش​ کاری نکرده بود!

[مـ... من هرگز فکر نمی‌کردم‌این‌طوری​ اون‌قدر جسور باشی که تو‌اشاره​ دنیاهای دیگه پرسه بزنی، یو ایل‌هان.]

«تو یه رده پنجم هستی، درسته؟ اینکه‌عنوان​ اسمم حتی به گوش سیاهی‌لشکرهایی مثل تو هم‌صدایی​ رسیده، فکر کنم واقعاً تا حدودی معروف شدم.»

اگرچه یو ایل‌هان نمی‌دانست چرا این فرشته‌ی مرد برای پیدا کردن کانگ می‌ره آمده است، اما فرشته‌ی‌سعی​ مرد پس از نگاه کردن به یو ایل‌هان کمی لرزید و یک قدم به عقب برداشت. ترس از‌اینکه​ یو ایل‌هان چشمانش را پر کرده بود. همراه با بدنی که می‌لرزید، صدایش نیز شروع به لرزیدن کرد.

[منظورت از سیاهی‌لشکر چیه؟ تو‌تجربه‌ی​ با یه فرشته از ارتش‌باهاشون​ بـ... بـ... بهشت خیلی بی‌ادبی!]

«همف.»

تمام موجودات برتر متعلق به یک جناح، تنها برای محافظت از‌مطمئن​ خودشان می‌توانستند از قدرت‌هایشان در یک دنیای فروتر استفاده کنند. به این‌حاضر​ معنی که آن‌ها فقط پس از ضربه خوردن می‌توانستند ضدحمله انجام دهند.

اگرچه این موضوع در حالت عادی نباید مشکلی ایجاد می‌کرد، زیرا هیچ راهی وجود نداشت که یک موجود فروتر بتواند‌عقب​ ابتدا به یک موجود برتر آسیب برساند، اما یو ایل‌هان یک هیولای تمام‌عیار بود که نه تنها رده پنجم‌ها، بلکه یک‌همه‌چیز​ رده ششم را نیز می‌توانست تجزیه کند! در واقع فرشته پس از دیدن او شاهکار کرده بود که فرار نکرده بود.

خب، غرور ناشی از اینکه‌تجربه‌ی​ زمانی در صدر دنیای خودش‌باهاشون​ قرار داشت، باعث ماندنش شده بود.

[چـ... چرا اینجایی؟]

«...»

یو ایل‌هان به فکر فرو رفت. نه در مورد اینکه آیا باید در مورد هدفش صحبت‌صبر​ کند یا نه، بلکه در مورد اینکه آیا او را بکشد یا نه. با این حال، او‌خورد​ به این نتیجه رسید که تا زمانی که فرشته ابتدا حمله نکرده است، نیازی به کشتنش نیست.

اگرچه او تمام موجودات برتر را در دارئو کشته بود زیرا آن‌ها دشمن محسوب‌اعتماد​ می‌شدند، اما اینجا دارئو نبود. علاوه بر این، اگر او به این دلیل که از‌جایی​ ارتش بهشت خوشش نمی‌آمد، راه می‌افتاد و فرشتگان را می‌کشت، تعادل جهان به هم می‌خورد.

البته، این واقعیت که بهشت زمین را رها کرده بود، او را ناامید و کلافه می‌کرد.‌نیستم​ همچنین وقتی بعد از آن همه ماجرا با بی‌شرمی به او پیشنهاد اتحاد دادند، به شدت‌تضاد​ خشمگین شده بود. او هنوز هم فکر می‌کرد که خشمش نسبت به اسپیرا کاملاً موجه است.

با این حال، این‌طور نبود که همه فرشتگان از این موضوع خبر داشته‌ممکنه​ باشند، و در میان آن‌ها احتمالاً فرشتگانی بودند که مانند لیرا در گذشته،‌موجودات​ وظایفشان را با نیت‌های خالصانه انجام می‌دادند. برای مثال، همین فرشته‌ای که روبرویش بود.

«...بسیار خب، باشه.»

یو ایل‌هان سلاحش را بیرون نیاورد. البته، ارتش بهشت به طور‌می‌گم​ بالقوه دشمن او محسوب می‌شد. اما او قرار نبود راه بیفتد و‌باشیم​ دنبال فرشته‌ها بگردد تا آن‌ها را بکشد – این تصمیم او بود.

«من اومدم تا دوستم رو پیدا کنم،‌بمونه​ و پیداش هم کردم. اگه خودش بخواد،‌حضور​ باهاش از اینجا می‌رم. جوابت رو گرفتی؟»

[منظورت از دوست... این زنه؟]

«آره؟»

[کـ، که این‌طور؟]

به دلایلی، فرشته بعد از شنیدن جواب یو ایل‌هان شروع‌اشاره​ به عرق ریختن کرد. نگاه خیره و غضبناک یو ایل‌هان به‌واکنش​ او شدیدتر شد. حالا نوبت کانگ می‌ره بود که گیج شود.

مگر یو ایل‌هان به خاطر اینکه همیشه فرشتگان را در کنار خود داشت، این حس را القا‌واکنش​ نمی‌کرد که به ارتش بهشت نزدیک است؟ پس چرا حالا این‌قدر خصمانه به نظر می‌رسیدند؟ با نگاهی‌فرشتگانِ​ به گذشته، او نمی‌توانست فرشتگانی را که معمولاً در کنارش بودند ببیند، آیا اتفاق بدی برایشان افتاده بود؟

از آنجا که به آن‌ها مدیون بود، از این بابت ناراحت می‌شد. اما، آیا این بدان معنا بود که «کنار» او حالا خالی شده‌گول​ و فرصتی هم برای او به وجود آمده است؟ چرا اول از همه به چنین افکار وحشتناک و زننده‌ای افتاده بود؟ آیا او تا‌باز​ این حد آدم بدی بود؟ اما با وجود این، هر بار که به ایستادن در کنار او فکر می‌کرد، نمی‌توانست جلوی تپش قلبش را بگیرد.

شاید اینکه او قبل از اینکه خودش به سراغش برود، برای‌می‌گم​ پیدا کردنش آمده بود، به این معنی بود که دلش می‌خواست او‌باشیم​ را ببیند؟ اگر این‌طور بود، اگر واقعاً قضیه از این قرار بود...!

تردیدهای بی‌شمار و احساسات مبهمی در قلب کانگ می‌ره طوفان به پا کرده و او را به حالت‌ارتا​ سردرگمی کشانده بود، که ناگهان چیزی باعث شد فوراً به خودش بیاید. میستیک به این نتیجه رسیده بود‌شروع​ که کار یو ایل‌هان و کیم یه‌سئول بیش از حد طول کشیده است و پنهان‌کاری را لغو کرد.

«ووآه!»

[ووآه!]

«می‌رههههههه!»

«آه.»

و نا یونا که با وجود نداشتن قابلیت پرواز، به پایین پرید! یو ایل‌هان آهی کشید‌نگرانی​ و او را در هوا گرفت. نا یونا، که مانند شاهزاده‌خانمی که در آغوش شاهزاده می‌افتد،‌شروع​ در آغوش یو ایل‌هان جای گرفته بود، ریزخنده‌ای کرد و برای کانگ می‌ره دست تکان داد.

«دلم برات‌باهاشون​ تنگ شده‌می‌تونی​ بود، می‌ره!»

«...دلت برای من تنگ‌اینو​ شده بود، یا فقط می‌خواستی‌گذروندن​ تو بغل آقای ایل‌هان باشی؟»

«اولی یـــــه‌ذره سنگینی‌ش بیشتره!»

اگرچه این رفتار که دومی را انکار نکند کاملاً‌اما​ از او برمی‌آمد... کانگ می‌ره فقط خنده‌ای توخالی سر‌نشان​ داد. امیدها و رویاهای صورتی‌رنگ درونش همگی ترکیده بودند.

این واقعیت که نا یونا هم اینجا حضور داشت به این معنی بود که یو ایل‌هان فقط داشت می‌چرخید و‌عقب​ همراهانش را جمع می‌کرد، و همچنین به این معنی بود که اولویت او پایین‌تر از نا یونا بوده است... و‌می‌دونستم​ او اینجا، حتی جادویی برای جهش در میان ابعاد ساخته بود فقط برای اینکه یک بار دیگر یو ایل‌هان را ببیند!

در این لحظه، احساس می‌کرد دلش می‌خواهد در‌وقت​ یک بعد ناشناخته جایی بنشیند و گریه کند.‌عزیزم​ با دیدن او، نا یونا به او دلداری داد.

«می‌فهمم به چی فکر می‌کنی ولی این‌طوری نیست، می‌ره. من از همون‌فصل​ اول برای آقای ایل‌هان پیام کمک فرستادم. برای همین اول اومد پیش‌فکر​ من، این‌طوری نیست که اولویت تو پایین‌تر بوده باشه یا همچین چیزی!»

«آره، این خیلـــی بهم دلداری‌مترجم​ میده. ...خب که چی؟ همه‌چیز‌حضور​ خوب پیش رفت؟ برادر هاجین چطور؟»

کانگ می‌ره حتی در حالی که فکر می‌کرد نا‌می‌تونیم​ یونا چقدر رو اعصاب است، نگران امنیت برادرش بود.‌داشت​ نا یونا لبخندی زد و سرش را تکان داد.

«همه‌چیز خوب پیش رفت و هاجین هم سالمه. با‌گذروندن​ اینکه تو این پروسه شوک روانی بهش وارد شد،‌بریم​ اما نتایج خوبه! ولی اون گرداب ترسناک داخل اتاق چیه؟»

[بله، گرداب!‌نداشت​ دروازه‌ای برای‌الان​ جهش در ابعاد!]

فرشته، که از حضور ترکیب ترسناک یو‌عنوان​ ایل‌هان، کیم یه‌سئول و نا یونا خودش را‌صدایی​ جمع کرده بود، ناگهان صدایش را بالا برد.

[ما به اون قدرت‌می‌تونی​ نیاز داریم! ارتش بهشت الان‌می‌تونیم​ تو وضعیت وخیمی قرار داره!]

«اوه، باشه. این مشکل من نیست، اما مطمئن نیستم آوردن‌باهاشون​ یک موجود فروتر به میدون نبردی که موجودات برتر توش‌گفتگوی​ می‌جنگن کار درستی باشه. شما چی فکر می‌کنی خانم می‌ـ»

یو ایل‌هان به سمت کانگ می‌ره چرخید تا نظرش را بپرسد‌عنوان​ اما غافلگیر شد. او فکر می‌کرد کانگ می‌ره در حال صحبت‌نشان​ با نا یونا است، اما چشمانش هنوز روی او خیره مانده بود.

«خانم، خانم می‌ره؟»

«اوه، متأسفم. هنوز‌می‌گم​ نمی‌تونم باور کنم که‌کنی​ آقای ایل‌هان جلوم ایستاده...»

«...»

بسیار معذب‌کننده بود.

آنچه معذب‌کننده بود، این بود که – اگرچه او فکر می‌کرد این موضوع هیچ منطقی ندارد، اما باز هم‌داد​ – ممکن بود او احساس جذابیتی نسبت به وی داشته باشد، آن هم در مقیاسی بسیار بالا. اگر چیزی یک‌حساسیت​ بار اتفاق می‌افتاد، ممکن بود دیگر تکرار نشود، اما اگر دو بار اتفاق می‌افتاد، قطعاً دوباره هم رخ می‌داد، نه؟

نا یونا در آغوشش با چشمانی گرم به او نگاه کرد. انگار‌گفتگوی​ می‌گفت «حق با توئه» که باعث شد یو ایل‌هان بسیار معذب شود‌گول​ و با نادیده گرفتن نگاه او، یک بار دیگر از کانگ می‌ره پرسید.

«شما چی فکر می‌کنی، خانم‌تجربه‌ی​ می‌ره؟ به نظر می‌رسه این‌باهاشون​ فرشته به قدرت شما نیاز داره.»

«من...»

[بله، ای انسان، لطفاً!‌یادداشت​ این فرصتیه تا لطف بزرگی‌اما​ در حق ارتش بهشت بکنی!]

کانگ می‌ره با‌می‌گم​ درخشان‌ترین لبخندی که‌اعتماد​ می‌توانست بزند، گفت:

«من این قدرت رو به دست آوردم‌هزار​ تا بتونم آقای ایل‌هان رو ببینم. بنابراین...‌اعتماد​ می‌خوام ازش برای آقای ایل‌هان هم استفاده کنم.»

[...اوه، لعنتی.]

فرشته آهی کشید.‌بمونه​ یو ایل‌هان هم‌اشاره​ دلش می‌خواست آه بکشد.

«فوفو، به نظر‌می‌گم​ می‌رسه خون من تو‌کنی​ رگ‌های پسرم خیلی پررنگ‌تره.»

فقط کیم یه‌سئول که چشمش‌تجربه‌ی​ را روی «چهارمین کاندیدا» دوخته‌باهاشون​ بود، لبخند درخشانی بر لب داشت.

یادداشت‌های نویسنده:

تنها کسی که درک‌یادداشت​ کاملی از یو ایل‌هان‌فصل​ دارد، خود یو ایل‌هان است.

خوشبختانه، همراهانش‌باهاشون​ از او‌می‌تونی​ جدا نشده بودند!

یادداشت‌های مترجم انگلیسی:

اینجا یک یادداشت‌دنیا​ ترجمه‌نشده از نویسنده‌پابرجا​ هست - کریسمس مبارک!

ترجمه‌اش نکردم‌پابرجا​ چون الان دقیقاً‌مترجم​ نقطه مقابل کریسمسه...

با این سه فصل، صف حمایت مالی‌کنی​ به ۲۱۲ دلار رسید! قرار بود دیروز ۳‌باشیم​ فصل منتشر کنم اما موکولش کردم به امروز.

ناولها | novelha.net