---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 237: صدایت را می‌شنوم – ۳ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 237: صدایت را می‌شنوم – ۳

0

[پس اونجا‌آویزون​ بودی. جای‌مگه​ شکرش باقیه...]

«ها؟ واااه؟»

[آخ، فکر می‌کردم یکم‌نبود​ بیشتر وقت داشته باشم،‌ارتا​ اما بیشتر از این...]

«هااااه؟!»

[یو ایل‌هان، به‌زودی، من...]

و صدا همون‌جا قطع شد. یو‌شکی​ ایل‌هان با گیجی همون‌جا ایستاد و‌ارتا​ به گونه‌هاش ضربه زد. میستیک پرسید.

[داری چیکار می‌کنی، ارباب؟]

«پس تو نتونستی بشنویش.»

[من شنیدم، قطعاً‌کرد​ صدای همون فرشته‌ای بود‌غیرممکنه​ که قبلاً باهات بود.]

اگه خودش به‌تنهایی شنیده بود، شاید به خاطر دلتنگیش‌آروم​ اون رو توهم خودش در نظر می‌گرفت، اما به‌واقع​ نظر می‌رسید که حتی اوروچی هم اون رو شنیده بود.

[یه فرشته دیگه هم بود؟]

«خب، آره. بود.»

هیچ شکی درش نبود. اون صدای آروم و سرد قطعاً متعلق به ارتا بود.‌ردی​ نمی‌تونست اون صدا رو فراموش کنه. اون متحد صمیمی... در واقع، نه خیلی صمیمی،‌می‌دونست​ اما بازم خوب... از ابتدای فاجعه بزرگ تا همین چند سال پیش باهاش بود!

مشکل اینجا بود که چطور صداش تونسته‌درش​ بود به یو ایل‌هانی منتقل بشه که داخل‌کنه​ حصار ساخته‌شده توسط ساعت شنی ابدیت قرار داشت.

«یه فایل ضبط‌شده بود؟»

[زنده بود.]

اوروچی بلافاصله جواب حرف یو ایل‌هان‌باشه​ رو داد. با این حال، ایل‌هان فقط‌راستش​ لب‌هاش رو آویزون کرد و جواب داد.

«اما مگه اینکه داخل حصار باشه، این غیرممکنه. زمان داخل ساعت شنی‌ارتا​ ابدیت از بیرون حصار قابل تشخیص نیست. نه، راستش یه ردی از‌بزرگ​ ارتا داخل ساعت شنی ابدیت باقی مونده، یعنی از اون استفاده کرده؟»

[از پرسیدن‌شکی​ از من‌نبود​ چیزی دستگیرت نمی‌شه.]

یو ایل‌هان به این موضوع فکر کرد، اما به نتیجه‌ای نرسید. نه دلیلی رو‌نمی‌تونست​ می‌دونست که چطور تونسته صداش رو بهش منتقل کنه و نه می‌دونست چرا این‌سال​ کار رو کرده، اما وقتی حصار از بین می‌رفت و می‌رفت بیرون، احتمالاً متوجه می‌شد.

«خوبه، بیا سریع‌کرد​ تمومش کنیم و بفهمیم‌غیرممکنه​ اون بیرون چه خبره.»

[پس همه‌چیز‌فرشته​ به کار‌آره​ ختم می‌شه؟]

در هر صورت، بعد از شنیدن صدای ارتا کمی احساس بهتری داشت. نباید فقط از روی صدا قضاوت‌ابتدای​ می‌کرد، اما به نظر می‌رسید که حالش هنوز خوبه. علاوه بر این، از اونجایی که اول اون دنبال‌ساخته‌شده​ یو ایل‌هان گشته بود، دیر یا زود می‌تونست ملاقاتش کنه. با فکر کردن به این موضوع، ناخودآگاه لبخند زد.

[خب، این الان چی بود؟]

میستیک پر از سؤال بود، اما هیچ‌کس بهش‌زمان​ جوابی نداد. یو ایل‌هان فقط سنگ‌های جادویی رده‌مونده​ چهارم جدیدی بیرون آورد. ده‌ها عدد از اونا.

«خوبه، حالا که دارم‌آره​ روش کار می‌کنم باید چندتا‌آروم​ قابلیت هم بهش اضافه کنم.»

[ارباب خوش به حالشه، از‌آروم​ همچین زندگی‌ای لذت می‌بره. یه نفر‌کنه​ خاص بلافاصله بعد از تولدش مرد.]

«برای تنظیم‌اوروچی​ یه سیستم هشدار‌آره​ روی کل تشکیلات...»

وقتی یو ایل‌هان غرق در کاری می‌شد، زمان به‌سرعت می‌گذشت. صد سنگ جادویی‌راستش​ رده چهارم ناپدید شد، هزارتای دیگه ناپدید شد و ده‌هزارتای دیگه هم ناپدید‌نرسید​ شد. تو این مدت، تشکیلات جادویی داشت از همون پایه و اساس تغییر می‌کرد.

«وقتی حصار‌فرشته​ باز بشه، اوضاع‌هیچ​ حسابی شیرتوشیر می‌شه.»

«آره، همون لحظه فوراً متوجه‌آروم​ می‌شن. هرچند کاری هم از دستشون‌کنه​ برنمیاد. الف‌های باستانی حسابی کاربلد بودن.»

«و تو‌اوروچی​ از اونا‌دیگه​ هم بهتری؟»

«معلومه.»

یو ایل‌هان در حالی که حضور لیرا رو پشت سرش حس‌متعلق​ می‌کرد، این رو جواب داد. البته، هنوز یک دستش روی زمین‌ابتدای​ بود و دست دیگه‌اش مانا رو از سنگ جادویی بیرون می‌کشید.

«تمرین نبرد چطور پیش رفت؟»

«فعلاً تمومش کردم و گذاشتم استراحت کنن.‌شکی​ اما چرا این‌قدر خوبن؟ مخصوصاً الف‌ها. اونا‌نمی‌تونست​ نسبت به سطحشون مهارت‌های فوق‌العاده بالایی داشتن.»

«به خاطر اینه که تا الان‌باشه​ برای زنده موندن در میون اژدهایان مبارزه‌راستش​ کردن... اما تموم شد؟ چرا تمومش کردی؟»

لیرا قبل از حرف زدن، پس‌گردنیِ آرومی به‌نبود​ یو ایل‌هان زد، چون با وجود اینکه اونجا‌متحد​ بود، ایل‌هان اصلاً برنگشته بود تا نگاهش کنه.

«فقط یک روز تا از بین رفتن حصار باقی‌نمی‌تونست​ مونده. اونا فقط در صورتی می‌تونن با موجودات برتر‌ابتدای​ مقابله کنن که به شرایط کامل و اوج آمادگیشون برگردن!»

«همین الانش این‌قدر زمان گذشته؟»

«تو واقعاً‌آویزون​ نوبری. تمام این‌اینکه​ مدت همین‌طوری بودی؟»

«راستش اصلاً‌فرشته​ گذر زمان‌آره​ رو حس نکردم...»

یو ایل‌هان بالاخره متوجه شد که برای مدت نسبتاً طولانی‌ای با‌کنه​ تشکیلات جادویی در تماس بوده. فعلاً تشکیلات جادویی رو بررسی کرد و‌سال​ به نظر می‌رسید که می‌تونه تو زمان تعیین‌شده کارش رو تموم کنه.

«بسیار خب، پس تو‌دیگه​ هم برو استراحت کن، لیرا.‌نبود​ من این رو تموم می‌کنم.»

«...نباید می‌گفتی‌آویزون​ که می‌خوای با‌اینکه​ من استراحت کنی؟»

«بابتش متأسفم.»

البته، تا زمانی که یو ایل‌هان کار ناتمومی داشت، لیرا مجبور بود بی‌خیال اون شب رمانتیک کوتاه قبل از‌فاجعه​ نبرد بشه. تقصیر خودش بود که با وجود دونستن این موضوع، عاشقش شده بود. با این حال، اون هم‌ساعت​ دیگه از نقطه بی‌بازگشت عبور کرده بود، چون فکر می‌کرد که این‌جور ظاهر و رفتار ایل‌هان هم هنوز جذابه.

«من می‌رم استراحت کنم.‌دیگه​ از اینکه این فرصت رو‌نبود​ از دست دادی پشیمون می‌شی.»

«اوه صبر کن، لیرا، ارتا‌اینکه​ از اون‌ور حصار به من‌قابل​ پیام داد، همچین چیزی ممکنه؟»

«ارتا پیام داد؟»

یو ایل‌هان حتی نذاشت لیرا غرور زنانه‌اش رو حفظ کنه و‌کنه​ موضوع رو عوض کرد. با این حال، از اونجایی که موضوع‌چند​ جدیدش خیلی غیرمنتظره بود، لیرا بازم مطیعانه در بحث شرکت کرد.

«زمین از قبل ارتباطش رو با بهشت از دست داده بود. اما حالا که ساعت شنی‌کنه​ ابدیت رو اینجا توی دارئو فعال کردی، شاید این موضوع به ارتا منتقل شده باشه. اگه آرتیفکتی‌چطور​ باشه که در لحظه فعال شدن ساعت شنی ابدیت فعال بشه، پس در واقع غیرممکن نیست... اما.»

«همم؟»

صدای لیرا‌فرشته​ تو گوش یو‌هیچ​ ایل‌هان زمزمه کرد.

«ارتا چیزی‌شکی​ بهت گفت؟‌نبود​ باهام صادق باش.»

«نه زیاد. فقط گفت جای شکرش‌هیچ​ باقیه یا یه همچین چیزی. شاید پیامش‌ارتا​ محدودیت داشته، اما خیلی زود قطع شد.»

«جای شکرش باقیه، آره؟‌مگه​ اوفو، به‌زودی دیگه این‌قدرها‌زمان​ هم "جای شکرش باقی" نمی‌مونه.»

چهره لیرا لبخند تاریکی به خود گرفت، انگار‌نبود​ داشت یه پیش‌گویی شوم می‌کرد. این پوزخندی بود‌متحد​ که اصلاً با خودِ شاد و همیشگیش همخونی نداشت!

«فوفو، تصور‌شکی​ چهره گریون‌نبود​ ارتا حسابی هیجان‌انگیزه.»

«اذیتش نکن.»

«احتمالاً خودت‌آویزون​ بیشتر از‌مگه​ همه اذیتش می‌کنی.»

«من چرا باید اذیتش کنم؟»

«یه همچین چیزی. تو‌نبود​ احتمالاً تا ابد تو‌ارتا​ تاریکی و بی‌خبری می‌مونی.»

«نمی‌فهمم چی می‌گی.»

برای یو ایل‌هانِ خنگ و بی‌دقت تو‌غیرممکنه​ این مسائل، فهمیدن حقیقت با این مقدار سرنخ‌باقی​ غیرممکن بود. لیرا دیگه حرفی نزد و رفت.

شاید هنوز به بدن موجود فروترش عادت نکرده بود و باید بعد از دو‌فراموش​ هفته نبرد بی‌وقفه استراحت می‌کرد. در واقع، حتی اگه یو ایل‌هان هم پیش‌قدم می‌شد، مجبور‌باهاش​ بود ردش کنه. البته، نه اینکه این موضوع از بی‌ذوق بودن یو ایل‌هان کم کنه...

«ایل‌هان.»

«بله؟»

یو ایل‌هان بالاخره سرش رو بلند کرد تا لیرا رو ببینه. لیرا‌نیست​ بهش نزدیک شد و مثل پرنده‌ای که به غذا نوک می‌زنه، لب‌هاش‌موضوع​ رو بوسید. چشم‌های ایل‌هان گرد شد، اما بلافاصله بعدش به حالت عادی برگشت.

«الان احساس انرژی می‌کنم.»

«این خوبه.»

با وجود اینکه این اون عشق‌بازی پرشوری نبود که می‌خواست،‌آروم​ اما همینم به‌خودی‌خود خوب بود - از اونجایی که لیرا با‌بازم​ لبخند یو ایل‌هان خوشحال‌تر شد، تصمیم گرفت برای امروز بی‌خیالش بشه.

یو ایل‌هان به کارش برگشت و لیرا به داخل دژ پرنده‌تشخیص​ رفت تا به بدن خسته‌اش استراحت بده. و قبل از اینکه‌دستگیرت​ یک روز بگذره، یو ایل‌هان بالاخره اصلاح تشکیلات جادویی رو تموم کرد.

۱۸ دقیقه قبل‌دیگه​ از زمان از‌شکی​ بین رفتن حصار.

«نزدیک بود.»

«اگه زمان‌اوروچی​ و منابع بیشتری‌آره​ داشتم... اعصابم خورده.»

«این‌همه قابلیت جدید‌کرد​ چپوندی توش، دیگه‌باشه​ چی می‌تونه باشه!؟»

الف‌های باستانی واقعاً یک آرایش جادویی نصب کرده بودند که پیدا کردنش در‌نمی‌تونست​ هر دنیای دیگه‌ای سخت بود و زمانی که این آرایش جادویی تجربه کرده بود،‌سال​ به آن تاریخچه و قدرتی بخشیده بود تا بیش از پیش ارتقا پیدا کند.

با این حال، آرایش جادویی قبل از دستکاری یو ایل‌هان، در مقایسه‌متحد​ با آرایش جادویی بعد از اصلاحات او تفاوتی خیره‌کننده داشت. اگر اولی‌پیش​ یو ایل‌هان رده سوم بود، دومی را می‌شد یو ایل‌هان رده چهارم نامید!

اول از همه، زمان فعال‌سازی که از قبل سریع بود، حتی کوتاه‌تر هم شد و امواج مانا در روند فعال‌سازی به حداقل رسید تا‌فاجعه​ کارایی و پنهان‌کاری افزایش یابد. علاوه بر این، آرایش جادویی هر موجود غیرمتحدی را که سعی می‌کرد با آن تماس پیدا کند، حس می‌کرد‌فایل​ و مکانش را به یو ایل‌هان می‌گفت. در نهایت، او یک تضعیف‌کننده هم تنظیم کرد تا فعال‌سازی مهارت‌ها و جادوهای حرکتی را محدود کند.

خلاصه بگویم، همان‌طور که ارتش بهشت یا ارتش شیاطین نابودی در قلمروهای‌نیست​ خودشان به‌شدت قوی بودند و کار راحتی برای دفاع در برابر مهاجمان‌موضوع​ داشتند، یو ایل‌هان نیز تقریباً کنترل کاملی روی دارئو به دست آورده بود!

«هرچند هنوزم کم‌دیگه​ و کسر داره... فعلاً‌درش​ به همین راضی می‌شم.»

«پس واقعاً‌شکی​ هیچ‌جا متوقف‌نبود​ نمی‌شی. اوه.»

«صداهای ناله عجیب‌فرشته​ و غریب درنیار و‌شکی​ روی کنترل تمرکز کن.»

«به این‌آویزون​ راحتی‌ها که‌مگه​ می‌گی نیست!»

نا یونا که حالا پس از تبدیل شدن دژ نگهبان به یک منطقه مقدس، باید دو منطقه مقدس‌واقع​ را کنترل می‌کرد، بسیار حساس شده بود. حتی با وجود دریافت نگاه‌های غضبناک لیرا، دست یو ایل‌هان را‌منتقل​ رها نکرد. هرچند، مجبور بود این کار را بکند، چون حصار هر لحظه ممکن بود از بین برود.

«اعلی‌حضرت، حالا همه‌چیز تموم شده؟»

«آماده‌سازی برای‌اوروچی​ شروع به‌دیگه​ پایان رسیده.»

یو ایل‌هان به‌آرامی به پاته پاسخ‌باشه​ داد و سپس به الف‌ها و گرگ‌زادها‌راستش​ نگاهی انداخت. سرش را به‌آرامی تکان داد.

«از الان نوبت ماست.‌آره​ تا همون آخرش هم‌نبود​ نوبت ما خواهد بود.»

«مفهوم بود!»

«ما انجامش می‌دیم!»

اگرچه زمان کوتاه بود، اما آن‌ها تمرینی را تجربه کرده بودند که در آن تا حد توانشان‌یعنی​ تحت فشار قرار گرفته بودند و ابهتشان به گونه‌ای بود که انگار همین حالا هم چند موجود‌می‌رفت​ برتر را نابود کرده‌اند. یو ایل‌هان خندید و قبل از اینکه نفس کوتاهی بکشد، رویش را برگرداند.

اکنون، او واقعاً باید با آن‌ها‌شکی​ موجودات برتر را می‌کشت. و اعتماد‌ارتا​ به نفس این کار را هم داشت.

«شما هم‌شکی​ الان خوبی، مگه‌آروم​ نه، خانم یونا؟»

«چون وقت‌اوروچی​ نیست چاره‌ای‌دیگه​ ندارم. تچ.»

نا یونا دست یو ایل‌هان را رها کرد، انگار که چاره‌ای جز این نداشت.‌ردی​ به نظر می‌رسید وقتی می‌گفت سخت است دروغ نمی‌گفت، چرا که بلافاصله ابروهایش در‌می‌دونست​ هم رفت، اما جریان مانا در دژ پرنده و دژ نگهبان هنوز پایدار بود.

«خوبه، پس.»

اگرچه مدتی از به دست آوردن ساعت شنی ابدیت می‌گذشت،‌فراموش​ اما هرگز به اندازه این بار مضطرب نبود. این اضطراب‌بزرگ​ از کجا می‌آمد؟ نگرانی؟ هیجان؟ ترس؟ اگر این‌ها نبود، پس انتظار؟

«خوبه، می‌خوام تا پایان‌دیگه​ این جنگ به یک‌درش​ موجود برتر تبدیل بشم.»

او هیچ برنامه‌ای برای پیوستن به ارتش بهشت، ارتش شیاطین نابودی‌تشخیص​ یا باغ غروب نداشت. یو ایل‌هان می‌خواست به‌طور مستقل، روی پای‌دستگیرت​ خودش و تنها با پتانسیل خودش به یک موجود برتر تبدیل شود.

احتمالاً چیز خاصی نبود؛ حتی اراده آشوب از زمین هم این کار را‌نمی‌تونست​ کرده بود، پس دلیلی نداشت که یو ایل‌هان نتواند. یو ایل‌هان پس از تعیین‌سال​ یک هدف بزرگ که هر کسی را شوکه می‌کرد، حصار را از بین برد.

و زمان‌شکی​ دوباره شروع به‌آروم​ جریان یافتن کرد.

«...؟»

«اعلی‌حضرت؟»

الف‌ها که با‌دیگه​ ترس منتظر بودند،‌شکی​ به دنبال او گشتند.

«چرا هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کنه؟»

«فکر می‌کردم همه‌شون بهمون‌دیگه​ حمله می‌کنن، چه ارتش شیاطین‌نبود​ نابودی باشه چه باغ غروب.»

«چه مزخرفاتی دارین می‌گین؟»

یو ایل‌هان در حالی که به دنبال‌درش​ منطقه‌ای می‌گشت که کمترین تعداد موجودات برتر در‌کنه​ آن حضور داشته باشند، به آن‌ها پاسخ داد.

«پنهان‌کاری روی همه‌مون اجرا شده.‌آروم​ موجودات برتر که سهله، حتی‌فراموش​ پدربزرگ‌هاشون هم نمی‌تونن پیدامون کنن.»

«...»

«گفتم الان نوبت ماست، مگه نه؟ تا کی‌زمان​ می‌خواین با ترس پنهان بشین؟ این بار ما‌مونده​ قراره حمله کنیم و اونا رو لت‌وپار کنیم. فهمیدین؟»

«مـ، مفهوم بود!»

با وجود اینکه هنوز از آموزش ذهنی آن‌ها ناراضی‌نمی‌تونست​ بود، اما کاری از دستش برنمی‌آمد. وقتی که واقعاً‌ابتدای​ با موجودات برتر می‌جنگیدند به خودشان می‌آمدند، بنابراین او بلافاصله...

«ها؟»

با این حال، یو ایل‌هان در میانه فعال‌سازی متوقف شد.‌قابل​ با وجود اینکه خیلی دور بود، می‌توانست چیزی را حس‌پرسیدن​ کند که در یک خط مستقیم به سمت آن‌ها حرکت می‌کرد.

همان‌طور که یو ایل‌هان همین الان اشاره کرده‌نبود​ بود، آن‌ها تحت پنهان‌کاری بودند، بنابراین هیچ‌کس نباید می‌توانست‌صمیمی​ مکان آن‌ها را پیدا کند... اگر کسی بود، اون...

ارتا.

او به سمت لیرا چرخید، اما حالا که او دیگر یک فرشته‌متعلق​ نبود، به نظر نمی‌رسید هنوز او را پیدا کرده باشد. یو ایل‌هان‌فاجعه​ برای لحظه‌ای فکر کرد که چه کار کند، اما تصمیم گرفت منتظر بماند.

انتظار طولانی نبود. از آنجایی که دارئو به قلمرو‌بیرون​ دنیاهای برتر صعود کرده بود، هر موجود برتری می‌توانست‌استفاده​ بدون هیچ محدودیتی از تمام قدرت خود استفاده کند.

«ها.»

لیرا به‌زودی متوجه شد‌نبود​ و به زبان آورد.‌ارتا​ چهره‌اش پر از سردرگمی بود.

«اَه، چقدر‌اوروچی​ می‌تونه عجله‌دیگه​ داشته باشه!؟»

«شاید ارتش بهشت همین الانشم در‌باشه​ دارئو باشن. چیزی که ما دیدیم‌نیست​ شاید فقط نوک کوه یخ باشه.»

ارتا به‌زودی خودش را در زیر ابرها نشان داد.‌آروم​ او که با هیچ فرشته دیگری همراه نبود، به تنهایی‌خیلی​ با یک جفت بال سفید به سمت آن‌ها پرواز می‌کرد.

[لیرا!]

ارتا فریاد زد. حالت چهره‌اش‌آره​ مانند اورکی که غذایش را‌آروم​ دزدیده باشند، در هم رفته بود.

[می‌کشمت!]

«لعنتی، یعنی اونم دشمنه؟»

او نمی‌خواست ارتا را به عنوان دشمنش داشته باشد!‌نمی‌تونست​ - یو ایل‌هان لب‌هایش را گاز گرفت و وقتی‌ابتدای​ می‌خواست نیزه‌اش را بیرون بیاورد، لیرا سرش را تکان داد.

«نه، اون طرف ماست.»

«...ها؟ اون‌آویزون​ همین الان‌مگه​ گفت "می‌کشمت"، نه؟»

[لیراااااااااااااا!]

«...یه همچین چیزی هست.»

خشم ارتا که به نظر‌آره​ می‌رسید دنیا را از غضب‌آروم​ پر می‌کند و لبخند تلخ لیرا.

یو ایل‌هان فقط‌کرد​ با سردرگمی سرش‌باشه​ را کج کرد.

یادداشت نویسنده:

خشم او موجه است!

یادداشت مترجم:

می‌دونید. امروز صبح با خودم می‌گفتم: "امروز بالاخره‌درش​ بدهی‌هام رو صاف می‌کنم!" بعد یه مدت، یکی پول‌متحد​ یه روز کامل از فصل‌های حمایت‌شده رو برام فرستاد...

یه یادداشت نانوشته دوم از نویسنده هم هست که می‌گه: "فردا دو فصل منتشر نمی‌کنم.‌باشه​ فکر می‌کنم بهتره روی کیفیت تمرکز کنم تا اینکه فصل‌های بی‌کیفیت بیرون بدم."... اما نویسنده باید‌دستگیرت​ داستان رو هم در نظر بگیره... پس حدس بزنید چی شد. هنوز ۱۰۰ دلار تو صفه!

ناولها | novelha.net