چپتر 351: بخش ویژه ۱: فارغالتحصیلی از تنهایی، ورود به زندگی مشترک
0مشاهده کل جهانهای موازی به صورت یکجا،مجاور به سادگی غیرممکن است. حتی در همین لحظهادغام هم جهانها مدام در حال آفرینش و نابودیاند.
جهانهای بیشماری وجود داشتند که تکامل نیافته بودند و به همین دلیل، نتوانستند با آکاشیک رکورد ارتباط برقرار کنندنبود و از تولید مانا بازماندند. همچنین جهانهای فراوانی هم بودند که بدون مشکل رشد کردند، اما هیچ ویژگی یا خصوصیتجدا خاصی نداشتند که توجه موجودات برتر را به خود جلب کند؛ در نتیجه، اجازه نیافتند به جهانهای برتر تبدیل شوند.
و تلههای بازسازی که یو ایلهان ساخته بود، ازمگه طریق جهانهای مجاور، حتی به این جهانهای دورافتاده هم نفوذشعار کرده و آنها را به زور با زمین ادغام کردند.
«داره چه اتفاقی میافته...»
«مـ، مانا داره...»
اینطور نبود که یو ایلهان همینطوری بیگدار به آب بزند و همه را روی همداره تلنبار کند. او با استفاده از رشتهکوهها و پهنههای آبی عظیم به عنوان مرز، مناطقی راعنوان شکل داد تا جهانهای کمتر تکاملیافته، جهانهای پیشرفتهتر و جهانهای برتر را از هم جدا کند.
از آنجایی که تراکم مانا در هر یکنمیاد از این مناطق متفاوت بود، هیولاهایی هم کهاستراحت در آنها زندگی میکردند با یکدیگر فرق داشتند.
«ایلهان الان دیگهمیکردند داره رسماً کارالان آفرینش رو انجام میده...»
«من از این قضیه خوشم نمیاد. مگه قانونش این نیستنفوذ که اول شش روز کار کنی و فقط یه روز استراحتهمینطوری داشته باشی؟ شعار زندگی آیندهام اینه: شش روز استراحت در هفته.»
«با این حساب، واقعاً برامطریق سواله که تو اون یهکرده روز کاری قراره چه غلطی بکنی!»
جهانی که یو ایلهان در حال خلق آن بود، شباهت زیادی به جهانهای موازی گذشته داشت.استراحت با نگاه به این جهان، شاید آنقدرها هم وسیع به نظر نمیرسید، اما تنها کسی کهجهانی میتوانست زمین را به شکل یک کل واحد مشاهده کند، فقط و فقط یو ایلهان بود.
حتی اعضای نخبه «آشیانه اژدها» هم از این قاعده مستثنی نبودند؛ وقتی تمام توجهشاننمیاد را روی گوشهای از این جهانِ در حال ساخت متمرکز میکردند، به محض اینکه سرشانحساب را بالا میآوردند، دیگر نمیدانستند آن گوشه از جهان دقیقاً در کجا مستقر شده است.
«شگفتانگیزه. تمام حقایق مربوط به جادو کهمجاور تا الان یاد گرفتم... همهشون دارن به طبیعیترینادغام شکل ممکن تو این جهان تعالی پیدا میکنن.»
«حتی اگه بتونم تمام جهانها رو تو یکی ادغام کنم، اگه همینطوری بیفکر همهشونادغام رو روی هم تلنبار کنم، فقط به یه گستره بیپایان از هرجومرج تبدیل میشه.پهنههای حالت ایدهآل اینه که بعد از هماهنگ کردن تکهبهتکهشون، در نهایت با هم یکی بشن.»
به این ترتیب، یو ایلهان داشت روی ادغام طبیعی جهانها کار میکرد، اما این فرایند کجایش برایداشته بقیه طبیعی بود؟ مردم زمین که در چندین جهان پراکنده شده بودند و همچنین ساکنان جهانهای دیگر، بارهازیادی و بارها به زمین احضار میشدند و همگی مجبور بودند دورهای از سردرگمی مطلق را پشت سر بگذارند.
با این حال، به هر نقطهای که احضار میشدند، باز هم میتوانستند شهر معلقی را که اقامتگاه یو ایلهانروز بود، مشاهده کنند. در نگاه آنها، یو ایلهان شبیه به یک خدای قادر مطلق و دانای کل به نظرجهانی میرسید. و البته، این دقیقاً همان تصویری بود که خود یو ایلهان هم قصد داشت از خودش به نمایش بگذارد.
«مردم دارن بهمون نگاه میکنن!»
«دارن یه چیزاییساخته فریاد میزنن ولیمجاور درست نمیشنوم چی میگن.»
«اگه خودشون بخوان، بهشون جواب میدم،قضیه ولی غیر از این، قصد ندارماول به زور باهاشون ارتباط برقرار کنم.»
هدف یو ایلهان، ادغام جهانها و متمرکز کردن تمام انرژیها بود. اوقضیه قصد داشت با ادغام کردن نه تنها جهانهای فعلی، بلکه تمام جهانهایباشی بالقوه، چرخه تولد و مرگ جهانها را برای همیشه از بین ببرد.
و از آنجایی که تا همینجاطریق هم موفق شده بود، دیگر نیازی نمیدیدزور که مدام در کار ساکنان دخالت کند.
«آه، به اون بچهها نگاه کن.مجاور به نظر میرسه دارن صحیح وزور سالم پیش پدر و مادرشون برمیگردن.»
«خودم اینطوری تنظیمش کردم... بچههایی کهقضیه پدر و مادرشون رو از دستاول دادن، باید تحت سرپرستی خودم قرار بگیرن.»
یو ایلهان این را با لحنی تلخ گفت و دستش را دراز کرد. ناگهان عمارت عظیمی درنیست گوشهای از شهر معلق که در حال فرود آمدن بود، از زمین سر برآورد. از این بهکاری بعد، کودکانی که والدینشان را از دست داده بودند، تحت حمایت یو ایلهان در آنجا زندگی میکردند.
لیرا که نظارهگرایلهان این صحنه بود،طریق با احتیاط پرسید:
«ایلهان، شاید این برات یه سوال ساده باشه ولی... بهکرده این فکر نکردی که بقیه رو هم زنده کنی و فقطبیگدار به بچههایی که تو اخراج بزرگ بیرون رانده شدن، اکتفا نکنی؟»
«حدس میزدمرسماً یکی اینانجام سوال رو بپرسه.»
برای یو ایلهانی که حالا کنترل ارواح و ماده را در دست داشتخوشم و قادر به انجام هر کاری بود، بزرگترین معضل این بود که تصمیم بگیرداینه چه کسی را زنده کند و چه کسی را به حال خود رها کند.
زمانی که هنوز یک انسان بود، چون توانایی دستکاریدورافتاده ارواح را نداشت، همیشه راه فرار و مشتی بهانه برایاینطور خودش دستوپا میکرد؛ اما حالا دیگر شرایط فرق کرده بود.
او خدای یگانه بود و تمام اجسام و ارواح تحت سلطه او قرار داشتند. بنابراین،داره میتوانست مستبدانه رفتار کند و به هیچیک از فریادها و نالههای بیعدالتی که ممکن بودعظیم از سوی دیگران بلند شود، اهمیتی ندهد. بالاخره، هیچکس نمیتوانست هیچ غلطی در برابر او بکند.
و دقیقاً به همین دلیل بودقضیه که یو ایلهان باید با جدیتاول بیشتری به این موضوع فکر میکرد.
«ولی ببین، الان همه جهانها یکی شدن. منشأ ارواح هم به یک کل واحد تبدیل شده؛ پس حتی اگه اونا رو به حالت قبلیشون برنگردونم،شعار تو آیندهای نهچندان دور دوباره تو همین جهان متولد میشن. واقعاً نیازی هست که تو این چرخه دخالت کنم؟ آیا واقعاً لازمه تو تنها شانسنمیرسید زندگیای که به آدما داده شده دست ببرم؟ اگه این کار رو بکنم، یه جور بیحرمتی به حساب میاد و ارزش کلی زندگیشون رو پایین میاره.»
«اما اعلیحضرت.»
پاته که منتظر چنین لحظهای بود، لب به سخن گشود. از قضا، اوزمین در بین اعضای این گروه، بعد از ایلهان نزدیکترین فرد به مفهوم مرگ ورشتهکوهها ارواح بود و بیش از هر کسی میتوانست نگرانیهای یو ایلهان را درک کند.
«فکر میکنم فیریا آرزو داره دوباره به کنار اعلیحضرت برگرده. اگهنیست او در رسیدن شما به این جایگاه کمترین کمکی کرده، آیاهفته بهتر نیست به عنوان پاداش، او رو به جایگاه قبلیاش برگردونید؟»
«...به کسانی که تو مسیر رسیدن من به الوهیت کمکم کردنمیده پاداش بدم؟ به عبارت دیگه، برای اعضای آشیانه اژدها استثنا قائلاستراحت بشم و اونا رو از مردم عادی جدا کنم؟ منظورت همینه؟»
«جسارتم رو ببخشید اما... بله. او تا آخریناین لحظه عمرش آرزو داشت برای اعلیحضرت مفید باشه؛داره آیا نمیتونید لطف و رحمتتون رو شامل حالش کنید؟»
یو ایلهان با غضب به پاته خیره شد. برای پاته، مورد نفرت یو ایلهان قرار گرفتناتفاقی حتی از مرگ هم بدتر بود؛ او از شدت اضطراب به خود میپیچید، اما قصد عقبنشینی نداشت.مناطقی این وضعیت مدتی طول کشید تا اینکه یو ایلهان آهی کشید و در نهایت سر تکان داد.
«خیلی خب، فقطکار همین یه بارقضیه استثنا قائل میشم.»
«اعلیحضرت!»
«سپاسگزارم، اعلیحضرت!»
سه الف از شدت خوشحالی بالا و پاییندورافتاده پریدند. حالا که بحث به اینجا کشیده بود،اتفاقی یو ایلهان رو به بقیه هم کرد و گفت:
«حالا که تصمیم گرفتم بین اعضای خودمون و مردم عادی فرق بذارم، بد نیست یه قدم فراتر هم برم. حرفایآیندهام پاته اونقدرها هم بیراه نیست. همهتون تو مسیر رسیدن من به الوهیت خیلی کمکم کردید، پس به همهتون یه شانس برایآنقدرها تقلب میدم. اگه خواستهای دارید، همین الان بگید. بعد از اینکه ادغام جهانها کامل بشه، دیگه اجازه همچین کاری رو نمیدم.»
«اگه... اگهزندگی پدر و مادرمونفرق مردن، پس لطفاً...»
«اوه، والدین هر دوی شما زوج اسمیثسونمجاور صحیح و سالم برگشتن. شما دو تازمین فقط برید به فکر تدارکات مراسم عروسیتون باشید.»
«من میخوامایلهان بچهات رو بهطریق دنیا بیارم!!! کههههههک.»
نا یونا در یک چشمبههمزدن سرکوب شد. با اینمگه حال، لیرا که او را ساکت کرده بود، چهرهای درهمرفتهشعار به خود گرفت. همهچیز با گذشته خیلی فرق کرده بود.
زمانی که او یک فرشته بود و یو ایلهان هنوز انسان محسوب میشد، یا حتیمگه وقتی که هر دوی آنها برای مدت کوتاهی انسان بودند، میتوانستند با خیال راحت دستهای یکدیگربرام را بگیرند... اما حالا، یو ایلهان خدایی بود که باید به امور کل جهان رسیدگی میکرد.
لیرا این را هم میدانست کهطریق نفس و هویت ایلهان نیز درست مثلزور همین جهانها، دستخوش فجایع بزرگی شده است.
«یعنی خیلی طمعکارم کهبود هنوزم دلم میخواد ایلهان رونفوذ فقط برای خودم داشته باشم...»
«لیرا، اگه خواستهاتکار اینه، فقط بهقضیه تو نگاه میکنم.»
یو ایلهان اینمیکردند را گفت. و ایندیگه کلمات، عین حقیقت بودند.
«با این حال... آره، متأسفم. فکر میکنم دیدگاهم نسبت به قبل تغییر کرده. حتی اگه بخوام فقط بهمیافته تو نگاه کنم، باز هم بقیه راهشون رو به افکارم باز میکنن. شاید این عوارض اون همه سالداد تنهایی باشه؛ دلم میخواد همهشون رو تو مشتم نگه دارم. میخوام محکم بهشون بچسبم تا نتونن فرار کنن.»
«آه.»
«اووو.»
او در این لحظه احتمالاً عوضیترین مرد دنیا بود. با این حال، لیرا فقط لبخند تلخی زد؛ انگار از قبل میدانست کهاستراحت چنین روزی فرا میرسد. او خیلی وقت پیش متوجه این موضوع شده بود؛ درست از زمانی که یو ایلهان—که در ابتدا مثلنگاه یک دیوار آهنی نفوذناپذیر در برابر همه به جز او رفتار میکرد—مدتی پیش شروع به لبخند زدن به زنان دیگر کرده بود.
او هیچ شکی نداشت که ایلهان بیش از همه عاشق اوست. انحصارطلبیآنها تا همینجا هم کافی بود. او اولین زن این خدا بود وهمه در آینده نیز جایگاهش را به عنوان اولین زن او حفظ میکرد.
«آدم که نمیتونه فقط به خاطر اینکه دلش میخواد، احساساتش رو تغییر بده،زمین مگه نه؟ میگن کسی که اول عاشق میشه بازندهست... پس، دلم میخواد تماماستفاده احساساتت رو همونطوری که هستن بپذیری. من تو رو همینجوری که هستی دوست دارم.»
«اونی... اوگیاگیاک.»
لیرا جلوی حرف زدنیکدیگر نا یونا را گرفت.رسماً البته به صورت فیزیکی.
سپس، بابازسازی لحنی جدیساخته و قاطع گفت:
«در عوض، من اولین کسی میشم که باهاتدورافتاده مراسم عروسی میگیره. اونم یه مراسم باشکوه، تااتفاقی همه تو دنیا بفهمن که من همسر اصلیام!!!!!!!»
«اونی!»
«لیرا...!»
«لیرا، دوستت دارم!»
کسانی که بعد از واگذار شدنمجاور تصمیم به لیرا، از شدت استرس بهزمین خود میلرزیدند، همگی فریاد شادی سر دادند.
«لیرا... ممنون.»
«تو واقعاًزندگی پسر بدی هستی.فرق ولی بازم عاشقتم.»
نگاههای بیشماری بین یو ایلهان و لیرا رد و بدل شد؛ نگاههایی که گاهزمین شرمآگین و گاه لبریز از اشتیاق بودند. همین نگاهها کافی بود تا آن دو یکدیگرپهنههای را کاملاً درک کنند و در نهایت، بر سر رابطهشان به یک توافق نهایی برسند.
اوروچی که تمام اینبود مدت در سکوت نظارهگردورافتاده بود، به حرف آمد:
«از اونجایی که اینهمه آدم دوستونقضیه دارن، دیگه خیلی سخته که دوبارهاول به یه آدم تنها تبدیل بشید، ارباب.»
«اوروچی، تو یکیمیکردند که حتی خوابشالان رو هم نبین.»
کلمات تند و تیز میستیک باعث شد اوروچی با سردرگمینفوذ سرش را کج کند. چهرهاش چنان بیتفاوت و بیخبر به نظرهمینطوری میرسید که انگار مهارت بازیگری را به حد کمال رسانده بود.
«خوابِ چی رو؟»
«اَه.»
ادغام بزرگ به پایان رسید. در نهایت، شهر معلق در وسطمیده اقیانوس آرام مستقر شد و با زمین همگام گشت. حالا دیگراستراحت تمام جهانها به شکلی بینقص به یک کل واحد تبدیل شده بودند.
«واو، تراکم مانا رو ببین.»
«شاید حتی موجودات برتریبود هم باشن که بهدورافتاده طور طبیعی متولد بشن.»
«آه، تو این حوالیانجام ممکنه حتی اژدهایان واقعیِنمیاد مادرزاد هم پیدا بشن.»
«من کهزندگی داشتم شوخی میکردم،فرق ولی جدی میگی!؟»
یو ایلهان پس از اتمام کارش، نفسمجاور عمیقی کشید. سپس صدایش را بالا برد تاادغام به گوش تمام ساکنان زمین برسد و گفت:
[سلام، خانمها و آقایان...]
قرار بود مراسم عروسی یو ایلهان و لیرارسماً دقیقاً روز بعد برگزار شود، اما در نهایت مجبورنیست شدند آن را یک ماه تمام به تعویق بیندازند.
از نظر فیزیکی غیرممکن بود که همه انسانها در یک مکان جمع شوند، بنابراین یوادغام ایلهان مجبور شد با استفاده از ابرها در آسمان یک مکان برگزاری بسازد و جادویی اجراعظیم کند تا همه بتوانند ازدواج خدا را تماشا کنند. این نتیجه مذاکره او با لیرا بود.
«هنوزم نمیفهمم چراساخته من باید عاقدمجاور این عروسی باشم.»
به نظر میرسید لوسیفر از پوشیدنقضیه کتوشلوار معذب است، اما لازیر آستینهایشاول را مرتب کرد و لبخند درخشانی زد.
«فقط کسی در سطحیکدیگر شما باید خطبه عقدرسماً سرور یو ایلهان رو بخونه.»
«داری زیادی لبخند میزنی، لازیر.»
«آخه تیپتایلهان تو این کتوشلوارطریق خیلی خفن شده.»
لوسیفر در واکنش به حرفهای او پوزخند زد. بامگه این حال، لبخند لازیر فقط درخشانتر شد. او خوشحال بودشعار که میتوانست همچنان در کنار ساتان به او خدمت کند.
«اینجا دقیقاً چطوری ساخته شده؟»
«این قدرت خداست.ایلهان چیزیه که ماطریق نمیتونیم درکش کنیم.»
«و همین خدا احساساتبود انسانی داره و قرارهدورافتاده با یکی ازدواج کنه؟»
«شاید داریم شاهدکار لحظهای از یکقضیه اسطوره یا افسانه میشیم.»
با اینکه محل برگزاری عروسی بسیار بزرگ بود، اما جمعیت بیشماری در آن حضور داشتند.مگه این موضوع کاملاً طبیعی بود، چرا که نمایندگان دنیاهای بیشماری میخواستند در عروسی خدا شرکتواقعاً کنند و صدها نماینده از هر دنیای تحت فرمان یو ایلهان در آنجا حضور داشتند!
«عزیزم، داریبازسازی به چیساخته فکر میکنی؟»
گابریل، یو یونگهان، به آرامی به کیم یهسئول که بیصداکرده در گوشهای نشسته بود ضربه زد. او بالاخره به شوهرش نگاهبیگدار کرد و در حالی که شانههایش را بالا میانداخت، لبخندی زد.
«دارم به گذشته پسرمون فکر میکنم. نگران بودم که نکنهقانونش تو کل عمرش حتی با یه دختر هم قرار نذاره، امااینه الان خیلی خندهداره. این همه آدم بهش علاقه دارن و عاشقشن.»
«تو هم تو گذشته بین مردا خیلیدیگه طرفدار داشتی. راستش، بعضی وقتا با خودمنمیاد فکر میکنم اصلاً چرا با من ازدواج کردی.»
«ای بابا.»
چشمان کیم یهسئولساخته ریز شد. اومجاور ریزخندهای کرد و گفت.
«از همون لحظهایکار که دیدمت، فقطقضیه تو برام وجود داشتی.»
«از اینزندگی چاپلوسیها چیزییکدیگر بهت نمیرسه.»
«اما این حقیقته. برای همینم بیشترطریق حرص میخوردم. خیلی دلم میخواست ببینمت،آنها اما پیدا کردنت واقعاً کار سختی بود.»
«گابریل همیشه مردی بود که ارزش خودش رو نمیدونست. اونکرده باور داشت که هیچکس دنبالش نمیگرده و همیشه غرق درهمینطوری کاری بود که انجام میداد. هرچند، همین موضوع اونو جذابتر میکنه.»
اوریل که بیسروصدا در کناری نشسته بود، این را اضافهقانونش کرد. کیم یهسئول اخم کرد و گابریل که مثل پسرش بهاینه چنین موقعیتهایی عادت نداشت، ناگهان احساس کرد معدهاش درد گرفته است.
«اهم، منزندگی فعلاً میرمیکدیگر یه جای دیگه...»
«کجا فکر کردیایلهان داری میری، مراسمطریق الان شروع میشه.»
کیم یهسئول بازوی او راطریق نیشگون گرفت. اوریل همچنان باکرده لبخند به کیم یهسئول نگاه میکرد.
«وقتش نرسیده که در این مورد جدی صحبت کنیم؟ یهسئول،قانونش زوجی که دارن ازدواج میکنن ممکنه قرنها صبر کرده باشن،آیندهام اما من دهها هزار هزاره برای این لحظه صبر کردم.»
«...لطفاً بذاریمش برای بعد.»
با نشستن تمام مهمانان و در حالی که صحنه داخل محل برگزاری عروسی اززمین تمام نقاط دنیا قابل مشاهده بود، مراسم بالاخره آغاز شد. از آنجا که هیچکس آنجاپهنههای اهمیت خاصی به تشریفات رسمی روند کار نمیداد، عروس و داماد با هم وارد شدند.
«واو.»
«خیلی خوشگله...»
«ها، ولیزندگی من نمیتونم دامادفرق رو درست ببینم.»
«امکان نداره، ارباب، یعنیساخته تو این موقعیت هماین داره خودش رو پنهان میکنه...؟»
یو ایلهان به آرامی خود را در پنهانکاری فرو برده بود تا بر زیبایی عروسشداره تأکید کند! نقشه کوچکش معجزه کرد و لیرا که با لباس سفید خالصی وارد شد،عظیم بدون هیچگونه اغراقی توجه تمام مهمانان را به عنوان زیباترین زن جهان به خود جلب کرد.
موهای طلایی که به نرمی شانه شده بودند و چشمان قرمز روبی درخشانش، گونههای کمی برافروختهاش که هالهای از صورتی روشن به خود گرفته بود، توجه همه را ربود. لباسش بدونبکنی اضافه کردن هیچ چیز ظاهری، اندام بینقص او را برجسته میکرد. حالا که او به الهه عشق تبدیل شده بود و آنچه را که پیروزی در مسیر جستجوی عشقش تلقی میشدمتمرکز به دست آورده بود، قدرت جادوییاش به آرامی از پوستش ساطع میشد و حجابی نیمهشفاف را شکل میداد که کاملاً با لباسش هماهنگ بود و زیبایی متعالی او را بیشتر تقویت میکرد.
«نمیتونه خوشحالیش رو پنهان کنه.»
«آه، حسودیم میشه... اینقدرساخته به لیرا حسادت میکنم کهدورافتاده نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.»
«منم همینطور، منمساخته همینطور، منم میخواممجاور با پدرخوانده ازدواج کنم!»
««تو یکی نه.»»
همه مسحور زیبایی عروس شده بودند و تعداد شرکتکنندگانی که نمیتوانستند داماد را پیدانمیاد کنند، مدام بیشتر و بیشتر میشد. پس از مدت کوتاهی که به اندازه یکهفته ابدیت طول کشید، داماد خود را نشان داد و این زوج بالاخره روی سکو رفتند.
لوسیفر، عاقد مراسم،ایلهان به آن دوطریق نگاه کرد و گفت.
«عشق بینهایت زیباست، در حالی که همزمان کثیف و تیره است. ازدواج مقدسترین سوگند و آیین است، امااینطور در عین حال، رویدادی است که به احتمال زیاد پر از دروغ، فریب و ریا خواهد بود. راستشکمتر رو بخواید، همین دامادی که الان جلوم ایستاده، قراره تو آینده از عروسهای بیشمار دیگهای هم استقبال کنه.»
«هی، عاقد رو عوض کنید.»
یو ایلهان اعتراض کرد، امافرق متأسفانه هیچ عاقد جایگزینی وجودانجام نداشت. صحبتهای لوسیفر ادامه یافت.
«با این وجود، شما دو نفر با دونستناین این موضوع اینجا ایستادید. من سخاوت عروس وداره همچنین بیشرمی و توانمندی داماد رو تحسین میکنم.»
«تو یکی! بعدساخته از مراسم بیامجاور تا به حسابت برسم.»
«عروس و داماد چنان پیوند محکمی دارن که حتی اگه خودشون هم بخوان، حتی اگه بقیه هم بخوان،باشی این دو نفر نمیتونن از هم جدا بشن. پس هرکسی که اعتراضی به پیوند این دو نفر داره،گذشته یا باید تا ابد خفه شه یا قبل از اینکه شرایط براش سختتر بشه، جون خودش رو بگیره.»
هیچکس جان خود را نگرفت. به نظر میرسید آنها ترجیح دادند تا ابد خفه شوند. پسقانونش از آن، عروس و داماد به مهمانان خوشآمد گفتند. بعد از صحنه کنایهآمیز ساکنان دنیا کهسواله به خدای خود دعای خیر و آرزوهای خوب تقدیم میکردند، لوسیفر بالاخره به نقطه اوج مراسم رسید.
«این رویداد تاریخی ازدواج خدای یگانه است. خدا، یودورافتاده ایلهان، باید متوجه سنگینی این موضوع باشه و حالامیافته باید هدیه عروسی رو به اولین عروسش تقدیم کنه.»
«...هووو.»
یو ایلهان در حالی که دستانش به خاطر استرس کمی میلرزید، یک جعبه کوچک حلقه را از جیبباشی سینهاش بیرون آورد. یک جفت حلقه پیچیده و ظریف ساخته شده از فلزی که هالهای قرمز و عمیقگذشته را در خود جای داده بود، درون آن قرار داشت. با نگاه به حلقهها، چشمان لیرا گشاد شد.
«ایلهان، تو...»
«مراسم ازدواج به تأخیر افتاد چون سرم گرماین ساختن این بود. مجبور شدم تمام فلزات مختلف دنیااتفاقی و همچنین قلب تمام موجودات رو توش قرار بدم.»
ارزش آن قابل اندازهگیری نبود. حلقه ازدواجی که اونفوذ پس از یک ماه کار دستی خودش تکمیل کردهاینطور بود. تمام جهان در این حلقه تجسم یافته بود.
یو ایلهان هم احساس خجالتمیده میکرد و در حالی کهقانونش سرش را میخاراند به او گفت.
«تو تا ابد نفر اول منالان میمونی، لیرا. اگه اینطور بخوای، تاقضیه ابد کنار تو میمونم. دوستت دارم.»
«آه...»
حلقه به طور بینقصی در انگشت حلقه هر دوی آنها جای گرفت. این اساساً به ایناتفاقی معنا بود که یو ایلهان علناً اعلام کرده بود که لیرا به عنوان همتای او در کنارشمناطقی خواهد ماند. لیرا در حالی که حلقه روی انگشتش را نوازش میکرد، چشمانش پر از اشک شد.
«منم دوستت دارم!»
«خب، پس... هی،میکردند هی، بذار حرفمالان تموم شه بعد.»
لیرا نتوانست احساساتش را کنترل کند و با بوسههایشدورافتاده به یو ایلهان حمله کرد و به لطف همینمیافته موضوع، مراسم به هم ریخت. لوسیفر با دلخوری فریاد زد.
«این دو نفر به ترتیب به خدا و همسرش تبدیل شدن، پس تمام موجودات این دنیا بایدمیافته از این دو نفر اطاعت کنن و تسلیمشون بشن! آغاز یک اسطوره جدید همینجا و همین الانشکل شروع شده! هی! دسته گل رو پرت کن! لعنتی، اون دسته گل کوفتی رو پرت کن دیگه!»
لیرا که از رفتار لوسیفر تحریک شده بود، دسته گل را به پشت سرشکنی پرت کرد و دوباره روی حمله به یو ایلهان تمرکز کرد. یو ایلهان سریعاًکاری تصمیمش را گرفت و آنها را به اتاق خودش در دژ پرنده تلهپورت کرد.
اگرچه هیچکس از کسانی که در جریان امور بودند انتظار نداشتند که مراسم بهنمیاد خوبی پیش برود، اما مراسم عروسی با چنین آشفتگیای به پایان رسید و تنهاهفته ردپای باقیمانده از عروس و داماد، دسته گلی بود که به هوا پرتاب شده بود.
«خب، پس.»
دسته گل ناگهان در هوا متوقف شد.این کسی که این کار را کرد، کسی نبودداره جز ارتا. هالهای مرگبار از او ساطع میشد.
«پس بایدرسماً تصمیم بگیریم کهمیده نفر بعدی کیه؟»
«...شرمندهام، اما نمیتونممیکردند جایگاه دوم روالان از دست بدم.»
کانگ میره با نگاهی حاکی از عزمی راسخاین در چهرهاش ایستاد. نا یونا میخندید، اما دستانش پراتفاقی از جرقههایی بود که با قدرت مقدس تولید میشدند.
«من بودم کهساخته بعد از لیرامجاور اونی زنبیل گذاشتم.»
«نه، منم.»
«فکر کنم این منیکدیگر بودم که اول از همهکار ارزش واقعی عزیزم رو فهمیدم.»
بر روی لبان هلینا نیز لبخندی مرگبار نقشاین بسته بود. برای او مهم نبود که یو ایلهاناتفاقی چند همسر دارد، اما میخواست سلسلهمراتب را مشخص کند!
کسانی که میتوانستند در این نبرد شرکت کنند، در واقع از قبل وضعیت بسیار خوبی داشتند. در مورداینطور فیریا یا اریکیا که به دلیل کمبود قدرت حتی نمیتوانستند روی صحنه بایستند، فقط میتوانستند اشکهای خونین خودکمتر را قورت دهند. پاته فقط در گوشهای برای خودش گریه میکرد. واقعیت همیشه خشن، بیرحم و سرد بود.
«خوبه، خیلیرسماً نرم داریم واردمیده رویداد بعدی میشیم.»
لوسیفر که به نوعی حالتفرق چهرهاش بسیار بهتر از قبلانجام شده بود، دوباره میکروفون را برداشت.
«نبرد بر سر جایگاه همسر دومطریق خدا! چه کسی نفر دوم خواهدآنها شد؟ بیاید شرطبندی رو شروع کنیم!»
«هی، تو، لوسیفر!»
صرف نظر از اینکه چهمیده کسی جایگاه دوم را به دستنیست میآورد، یک چیز کاملاً قطعی بود.
یو ایلهان دیگرمیکردند هرگز قرار نبودالان یک تکرو نامیده شود.
یادداشت نویسنده
چرا این بیشترساخته شبیه مؤخره واقعیه تااین فقط یه داستان فرعی؟
موقع نوشتن این قسمت خیلی نگران بودم. خیلی از شماها میخواستید که فقط لیرا باشه و خیلیهای دیگه میخواستن که اون همه رو قبول کنه. به همین دلیل دلم میخواست که یه پایان باز براش در نظر بگیرم. من فقط صحنه ازدواج رونظر اینطوری نشون دادم چون فکر میکردم یو ایلهان میتونه واقعاً از روزهای تکروی خودش فرار کنه؛ اونم با درک قلب تمام قهرمانان زن و عشق ورزیدن بهشون، بعد از اینکه به موجودی بالاتر از انسان، یعنی خدا تبدیل شده و دیدگاه وسیعتری نسبتپیدا به قبل پیدا کرده. من به عنوان یک انسان، جرأت نمیکنم احساس یک خدا رو توصیف کنم، اما با خودم فکر کردم کسی که به عنوان یک انسان شروع کرده و بعد به عنوان خدا دوباره متولد شده، ممکنه چنین انتخابهایی داشته باشه.
میخواستم بلافاصله بعد از مؤخره، سخن پایانی رو بنویسم، اماانجام به خاطر داستانهای فرعی به تعویق افتاد. یکی دو تاکنی داستان فرعی دیگه مینویسم و فوراً سخن پایانی رو آپلود میکنم.