---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

همه به جز من بازگشته‌اند

چپتر 252: تو هم خوش‌آمدی – ۱ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 252: تو هم خوش‌آمدی – ۱

0

رویداد پایانی ضیافت، نمایش تجزیه یک اژدهای رده هفتم بود. در حالی که همه از‌تغلیظ​ دیدن بقایای اکجار مبهوت شده بودند، یو ایل‌هان با چابکی از سر تا دم اژدها پرید‌قرار​ و در همان حال پوستش را به بی‌نقص‌ترین شکل ممکن کند و استخوان‌هایش را جدا کرد.

با اینکه اکجار هنگام سقوط به یک موجود فروتر و نفرین کردن یو ایل‌هان‌تغلیظ​ خون زیادی از دست داده بود، اما هنوز مقدار قابل‌توجهی خون باقی مانده بود و‌نیست​ حتی یک قطره هم هدر نرفت، چرا که همه‌چیز به درون گهواره معجزات مکیده شد.

گهواره تمام خون را دریافت کرد و مدام بالا و‌خودش​ پایین می‌رفت. لیرا متوجه شد که این همان فرآیند «تغلیظ»‌بسازد​ است که یو ایل‌هان قبلاً به آن اشاره کرده بود.

«ایل‌هان، این واقعاً غیرعادی‌شاید​ به نظر می‌رسه... مگه‌باید​ با تقطیر شدن خطرناک‌تر نمی‌شه؟»

«مشکلی نیست، قرار‌معجزات​ نیست اینا رو‌دریافت​ بدم به بقیه.»

«پس در هر صورت خطرناکه!»

یو ایل‌هان این موضوع را انکار نکرد، کلمه «معجزه» بی‌دلیل در اسم آن قرار نگرفته بود. لحظه‌ای‌می‌توانست​ که گهواره معجزات خون اکجار را دریافت کرد، با سرعتی ترسناک در حال بازگرداندن خون به حالت اولیه‌اش‌تنها​ بود. یعنی همان فرمی که قبل از سقوط اکجار داشت. واقعاً امکان نداشت که این فرآیند خطرناک نباشد.

«پس واقعاً گهواره معجزات همینه.»

«شاید حتی فراتر از‌مکیده​ این هم بره. هرچند،‌بالا​ باید یه محدودیتی داشته باشه...»

یو ایل‌هان با خودش فکر کرد؛‌مدام​ اگر فقط آن را همان‌جا رها‌این​ می‌کرد، شاید می‌توانست یک «نفس» باشکوه بسازد.

«این تبدیل‌شاید​ به بهترین معجون‌هرچند​ مانای تاریخ می‌شه.»

«فقط یه معجون مانا؟»

«البته که نه.»

خون اژدها در رأس تمام خون‌های اشکال حیات جادویی قرار داشت.‌متوجه​ بازیابی مانا تنها نتیجه‌اش نبود. نفس‌هایی که یو ایل‌هان در تمام‌می‌رسه​ این مدت نوشیده بود، خودشان را در سوابق او حک کرده بودند.

با اینکه اتفاقی که قدرت اژدهایان را بیدار‌داشته​ کرد قرارداد با یومیر بود، اما نفس‌ها واقعاً‌می‌کرد​ نقش محوری در توسعه این قدرت ایفا کرده بودند.

«پس ممکنه برای شما هم امکان‌پذیر باشه. بیاید‌باید​ از یه اژدهای رده چهارم نسبتاً ضعیف شروع کنیم.‌رها​ نوشیدن شراب و حمام کردن، مگه همه‌چیز عالی نیست؟»

«این واقعاً شوم به نظر‌تمام​ می‌رسه... خب، فکر کنم اگه‌می‌رفت​ با تو باشه مشکلی پیش نیاد.»

خون اکجار تنها بخش کوچکی از بقایایش بود. پوست، استخوان‌ها و ماهیچه‌هایش همگی از‌تغلیظ​ بالاترین کیفیت برخوردار بودند. مهم‌ترین جنبه، مقدار عظیم آن‌ها به دلیل جثه بزرگش بود!‌مشکلی​ این مقدار برای تجهیز یک ارتش کامل کافی بود و تازه مقداری هم اضافه می‌آمد.

«اما اونا‌شاید​ همه تجهیزات‌بره​ خودشون رو دارن.»

«لطفاً نگو که‌همینه​ می‌خوای سومین قلعه‌بره​ معلق رو بسازی.»

«منم فکر‌گهواره​ می‌کنم فعلاً‌مکیده​ بهش نیازی ندارم.»

با وجود اینکه بی‌نهایت چیز وجود داشت که می‌خواست با این بدن اژدها بسازد، اما در حال حاضر‌کرده​ وقت این کار را نداشت. در نهایت، جسد تمیز تجزیه‌شده دوباره به داخل موجودی یو ایل‌هان رفت. او‌موضوع​ فقط بخش کوچکی از آن‌ها را بیرون گذاشت؛ دو چشمش، قلبش و سخت‌ترین تکه پولک روی قفسه سینه‌اش.

با این حال، لیرا به قلبی که یو‌داشته​ ایل‌هان با دو دستش نگه داشته بود نگاه کرد‌می‌توانست​ و در حالی که سرش را کج می‌کرد، پرسید.

«ایل‌هان، اون‌نباشد​ یه قلب‌شاید​ اژدها نیست؟»

«اوه چی؟ آره،‌معجزات​ این قلبه. خودت‌دریافت​ دیدی که درش آوردم.»

«نه، نه هر قلبی.»

دو چشم‌شاید​ لیرا مانند کهکشان‌هرچند​ راه شیری درخشیدند.

«یک قلب اژدها.»

«...چی؟»

یو ایل‌هان بلافاصله قلب را زمین گذاشت و بررسی‌اش کرد. در لحظه استخراج، قلب مانند قلب هر اژدهای‌کرده​ معمولی دیگری، نرم و عظیم بود، اما حالا که از بقیه بدن جدا شده بود، اندازه‌اش در حال کاهش‌انکار​ بود در حالی که سختی و درخشندگی‌اش افزایش می‌یافت. البته، مانای درون آن نیز در حال تغییر شکل بود!

«واو.»

یو ایل‌هان با یک هجا فریاد زد و شروع به لمس آن کرد. این واقعاً یک قلب‌رها​ اژدها بود. دقیقاً همان چیزی که بی‌نهایت از یک سنگ جادویی ارزشمندتر بود! این یک قلب اژدهای‌حیات​ رده هفتم بود، بنابراین ارزش آن قطعاً چندین برابر بیشتر از یک سنگ جادویی رده هفتم بود.

«چـ... چـ‌چـ‌چـ‌چـ‌چی‌کار باید باهاش بکنم.»

«آآآآآ... آروم باش، ایل‌هان.»

با اینکه خودش این را گفته بود، اما لیرا هم که بعداً متوجه ارزش آن شده بود، به‌نفس​ وحشت افتاد. اول، یو ایل‌هان با عجله آن را داخل موجودی‌اش ذخیره کرد. حتی اگر لوپین هم اینجا ظاهر‌نبود​ می‌شد، نمی‌توانست قلب اژدهای یو ایل‌هان را بدزدد. یو ایل‌هان در نهایت نفس راحتی کشید و زیر لب گفت.

«برای مرحله نهایی زرهی‌شاید​ که داشتم طراحی می‌کردم، به‌محدودیتی​ یه منبع قدرت نیاز داشتم...»

آیتمی که می‌توانست برای آن نقش مناسب باشد و از آنچه انتظار داشت قوی‌تر بود، به این‌قبلاً​ ناگهانی ظاهر شده بود. او حتی اعتماد به نفس این را نداشت که با آن به درستی‌بقیه​ مهارت صنایع‌دستی مانا را اجرا کند! شاید تسلط بر این مهارت به او این اجازه را می‌داد؟

با این حال، در حالی که یو ایل‌هان و لیرا نمی‌دانستند چه‌این​ کار کنند، آرایش جادویی زیر پایشان به آرامی درخشید. حالت چهره یو‌تقطیر​ ایل‌هان طوری خشک شد که انگار کسی آب سرد روی صورتش ریخته باشد.

«اون زن داره می‌آد.»

«منظورت از‌نباشد​ اینکه داره‌شاید​ می‌آد چیه؟»

«آرایش جادویی داره مانع ورودش‌تمام​ می‌شه. زیاد دوام نمی‌آره. به‌می‌رفت​ نظر می‌رسه باید عجله کنم.»

با اینکه او از گنجینه بی‌سابقه یک قلب اژدهای رده هفتم‌متوجه​ کمی هیجان‌زده شده بود، اما الان وقت این حرف‌ها نبود. او باید‌مگه​ در اسرع وقت تجهیزات لازم را می‌ساخت تا عملیات را آغاز کند.

یو ایل‌هان ضیافتی را که در هر صورت تقریباً به‌خودش​ هم خورده بود به پایان رساند و افراد را سوار دو‌تبدیل​ قلعه مربوطه کرد. او قبل از اعلام کردن کمی تردید کرد.

«همه حدود ۲ ساعت روی زمین‌بره​ منتظر بمونید. وقتی شما رو به‌خودش​ دارئو برگردونم، نبرد نهایی خواهد بود.»

با اینکه کمی برایشان متأسف بود چون همه برای نبرد آماده شده بودند، اما این بار هم نوبتی برای آن‌ها‌واقعاً​ وجود نداشت. این به خاطر عدم آینده‌نگری یو ایل‌هان بود که فکر می‌کرد هیچ شرکت‌کننده رده هفتمی وجود نخواهد داشت.‌کلمه​ او فکر می‌کرد از آنجایی که وحشت اکجار هم از بین رفته بود، دلیلی وجود نداشت که نتوانند شرکت کنند.

«چرا باید‌معجزات​ ۲ ساعت‌تمام​ صبر کنیم؟»

«بابا، باز‌شاید​ می‌خوای یه‌بره​ کار خطرناک بکنی؟»

چشمان یومیر دوباره درخشید. با‌فراتر​ این حال، یو ایل‌هان لبخند تلخی‌باشه​ زد و سرش را تکان داد.

«اصلاً همچین چیزی نیست.‌مکیده​ فقط... یه جور مسئله بین‌پایین​ یه مرد و یه زنه.»

«احمق!»

او در تلاش برای گفتن غیرمستقیم موضوع، حرف بسیار احمقانه‌ای زد! آن هم به یک بچه کوچک!‌می‌توانست​ با این حال، لیرا از اینکه نمی‌توانست آن را انکار کند، کلافه شده بود. بدتر از آن‌بازیابی​ این بود که ارتا هم به یو ایل‌هان احساساتی داشت. البته، شخص مورد نظر اصلاً این را نمی‌دانست.

«این قراره یه نبرد واقعاً بزرگ‌بره​ بشه. همه آماده بشید و خودتون‌خودش​ رو از نظر ذهنی آماده کنید.»

«فهمیدیم!»

او نگاهی به پاته، میری، جیرل، اریکیا و دیگر زیردستانش انداخت و سرش را‌تغلیظ​ تکان داد و به زمین رفت و در لحظه بعد، به تنهایی به دارئو‌مشکلی​ بازگشت... یا حداقل سعی کرد این کار را بکند، که ناگهان کسی آستینش را گرفت.

«بذار منم باهات بیام.»

«تو به‌نباشد​ باف نیاز‌شاید​ داری، مگه نه؟»

«منم می‌خوام بیام، بابا!»

با آهی به عقب‌تمام​ نگاه کرد. آن‌ها لیرا،‌پایین​ نا یونا و یومیر بودند.

«به مقاومتتون‌شاید​ در برابر‌بره​ افسون اطمینان دارید؟»

«من برکت خدای عشق رو دریافت‌بره​ کردم. یعنی تا وقتی که هنوز دوستت‌فکر​ دارم، تحت تأثیر هیچ افسونی قرار نمی‌گیرم.»

«برای من، برکت الهه‌مکیده​ زیباییه. هیچ‌کس از من‌بالا​ خوشگل‌تر نیست پس نگران نباش.»

«بابا، من‌معجزات​ در برابر تمام‌دریافت​ اختلالات وضعیتی ایمنم.»

او فکر می‌کرد که لیرا و نا یونا‌داشته​ ممکن است بتوانند در برابر افسون مقاومت کنند،‌می‌کرد​ اما پس از شنیدن جواب یومیر پلک زد.

«میر، چی گفتی؟»

«من در برابر تمام اختلالات وضعیتی ایمنم، بابا! وقتی‌پایین​ به دنیا اومدم حدود ۷۰٪ بود، اما بعد از‌اشاره​ اینکه رده چهارم شدم، یه لقب گرفتم که می‌گه ایمنم!»

... وقتی به گذشته فکر کرد، او با لقب «تولد هرج و مرج» به دنیا آمده بود. لقب بسیار قدرتمندی که به‌می‌رسه​ او ۷۰٪ مقاومت در برابر تمام اختلالات وضعیتی می‌داد. او به یاد آورد که وقتی به تفاوت وضعیت در هنگام تولد فکر می‌کرد‌سرعتی​ دندان‌قروچه کرده بود، اما اینکه فکر کند آن یک پیش‌زمینه برای این لحظه بود... این اشتباهی از جانب استاد پیش‌زمینه‌سازی، یو ایل‌هان بود.

با این حال، یو‌بره​ ایل‌هان به خوبی می‌دانست که‌باشه​ مصونیت به معنای شکست‌ناپذیری نیست.

«اما برای یک موجود رده‌فراتر​ هفتم، اونا می‌تونن مصونیتت رو‌داشته​ بشکنن. کار سختی خواهد بود.»

«من هنوز لقب‌های دیگه‌ای‌مکیده​ هم دارم و روی‌هم‌رفته‌بالا​ حدود ۲۵۰٪ مقاومت دارم!»

اصلاً هیچ راه نفوذی برای هیچ‌گونه‌مدام​ وضعیت غیرعادی وجود نداشت. یو ایل‌هان چاره‌ای‌فرآیند​ نداشت جز اینکه اینجا شکستش را بپذیرد.

«...خیلی خب، فکر‌فراتر​ کنم چاره‌ای نیست.‌باید​ بیاید با هم بریم.»

«هوف، من‌نباشد​ حتماً به‌شاید​ بابا کمک می‌کنم.»

«من می‌خوام ببینم‌معجزات​ چقدر خوشگله تا‌دریافت​ بعدش بهش بخندم.»

«نا یونا،‌معجزات​ تو زندگی‌تمام​ خوبی داری.»

به محض اینکه یو ایل‌هان با آن سه نفر‌باشه​ به دارئو بازگشت، بلافاصله با ارتا تماس گرفت. او‌نفس​ تماس را طوری جواب داد که انگار منتظرش بود.

[یو ایل‌هان، حالت خوبه؟]

«ارتا، اوضاع داره‌معجزات​ یکم بیش از‌دریافت​ حد سریع پیش می‌ره.»

[همم، این طرف هم اوضاع‌دریافت​ همینه و همه‌چیز داره 'یکم‌لیرا​ بیش از حد سریع' پیش می‌ره.]

کلمات ارتا با دقت زیادی بیان شدند، اما یو ایل‌هان بلافاصله بعد از شنیدن حرف‌هایش متوجه شد‌می‌توانست​ چه اتفاقی در حال رخ دادن است. باغ غروب! او مطمئن بود که آن‌ها سعی دارند ارتا‌بازیابی​ را در حالی که ارتش شیاطین نابودی و ارتش بهشت در حال جنگ با یکدیگر هستند، بربایند.

خوشبختانه، به نظر می‌رسید که او از اراده باغ غروب پیروی می‌کند و آن‌ها آسیبی به او نخواهند رساند، اما‌نفس​ مشکل این بود که از الان به بعد چه اتفاقی قرار بود بیفتد. او مطمئن بود که ماجرای انتقال یک فرشته‌مدت​ به باغ غروب بسیار پر سر و صدا خواهد بود و اینطور نبود که ارتش بهشت از این موضوع بی‌خبر بماند.

خیلی بهتر می‌شد اگر او زمان بیشتری داشت، اما در‌می‌رفت​ زندگی همه‌چیز به این سادگی پیش نمی‌رفت. یو ایل‌هان بلافاصله‌واقعاً​ یک سندان و چکش بیرون آورد و با او هماهنگ کرد.

«می‌تونی ۵،‌معجزات​ نه، ۱۰ دقیقه‌دریافت​ دیگه صبر کنی؟»

[۱۰ دقیقه، کاملاً کافیه.]

عالی شد، حالا فقط باید تلاشش را می‌کرد. دو چشم‌داشته​ اکجار و سخت‌ترین فلس او، به همراه خون داخل گهواره‌نفس​ معجزات به او اجازه می‌دادند تا این کار را انجام دهد!

[تو، بالاخره بعد از‌مکیده​ اینکه من رو تیکه‌تیکه کردی‌پایین​ داری به بدنم دست می‌زنی؟]

«خفه شو.»

پس از ساکت کردن اکجار، او دو چشم و فلس را در خون فرو برد. گهواره‌می‌کرد​ معجزات بلافاصله با آن‌ها طنین‌انداز شد و همان‌طور که می‌خواست، آن‌ها به سرعت رده‌های قبلی خود را‌جادویی​ به دست آوردند. با این حال، در حال حاضر هیچ زمانی برای شگفتی و تعجب وجود نداشت.

«بیا زودتر‌نباشد​ این کار‌شاید​ رو تموم کنیم...!»

مواد لازم برای دست‌ورزی مانا دو سنگ‌مدام​ جادویی رده پنجم بودند. این‌ها آخرین سنگ‌های‌فرآیند​ جادویی رده پنجمی بودند که او داشت.

یو ایل‌هان کمی اشک ریخت اما با این حال آن‌ها را پودر کرد و قبل‌است​ از کوبیدن روی فلس، روی چکش مالید. این یک فرآیند بسیار دشوار از آهنگری و دست‌ورزی‌اینا​ مانا به طور همزمان بود! چنین تکنیک دشواری برای سرعت بخشیدن به روند کار استفاده می‌شد.

«۲ دقیقه گذشت.»

«خوبه.»

چیزی که یو ایل‌هان داشت‌تمام​ می‌ساخت یک کلاه‌خود بود. کلاه‌خودی‌می‌رفت​ که نقطه ضعفش را پوشش می‌داد!

شعله ابدی ترکیب شده با حریق، زبانش را کشید و فلس اکجار را دقیقاً همان‌طور که او می‌خواست‌کرده​ ذوب کرد. یو ایل‌هان فلس را با خون خنک کرد و لایه نازکی از آن را روی سطح کشید،‌انکار​ و یک کلاه‌خود به شکل اژدها ساخت که کاملاً اندازه سرش بود. سرعت او به طرز ترسناکی بالا بود.

اگرچه این در واقع فرآیندی بود که به تلاش بیشتری نیاز داشت، اما‌فقط​ در حال حاضر چاره‌ای نداشت. خوشبختانه، مهارت‌هایی که او روی هم انباشته بود بی‌دلیل‌مانا​ نبودند و هیچ نقص بزرگی وجود نداشت. لیرا زمان را برای او چک کرد.

«۵ دقیقه.»

«مرحله بعدی...»

مواد اصلی برای کلاه‌خود آن دو چشم بودند. اعضایی از بدن که پس از قلب، بیشترین‌قبلاً​ قدرت جادویی و مقاومت را در اختیار داشتند. این‌ها هم اگر زمان داشت، به آرامی و‌بدم​ با تلاش بیشتری تصفیه می‌شدند، اما نه الان. او فقط همه‌چیز را با دست‌ورزی مانا حل می‌کرد!

«هوپ!»

یو ایل‌هان با چکشی که پوشیده از سنگ‌های جادویی رده پنجم بود، روی چشم‌های‌اگر​ اکجار کوبید و بلافاصله دست‌ورزی مانا را شروع کرد؛ تا آن را کوچک‌تر و‌می‌شه​ سخت‌تر کند؛ تا آن را در مسیر درستی که یو ایل‌هان می‌خواست پردازش کند!

[چشم شیطانی جستجوگر جهنم تکمیل شد.]

پنجره سیستم

محصول تکمیل شده دو پنل نازک بود که ده‌ها برابر کوچک‌تر از اندازه اصلی بودند. حداقل در ظاهر، همه‌چیز‌باشکوه​ همان‌طور که یو ایل‌هان در نظر داشت پیش رفت. با توجه به اینکه این آیتم مانند آینه‌های ویرانی صد‌نفس‌هایی​ چشم، نام مستقلی داشت، عملکرد آن نیز باید فوق‌العاده می‌بود. با این حال، یو ایل‌هان از آن نام مطمئن نبود.

نمی‌دونم با همچین‌همینه​ اسمی واقعاً موفق‌بره​ شدم یا نه.

«۸ دقیقه.»

«آخ.»

حتی زمانی برای ناله کردن هم وجود نداشت. یو ایل‌هان دو چشمی را‌فقط​ که حالا برای کلاه‌خود اندازه مناسبی پیدا کرده بودند، روی قاب قرار داد‌می‌شه​ و دوباره با چکش خود کوبید. شعله ابدی به نرمی دور کلاه‌خود پیچید.

او کمی در مورد محصول نهایی نامطمئن بود زیرا روند کار با عجله انجام شده بود، اما‌رها​ لحظه بعد، پس از اینکه کلاه‌خود و چشم‌ها یکی شدند و نور عظیمی از خود ساطع کردند،‌حیات​ خیالش راحت شد. این نوری بود که او فقط زمانی می‌توانست ببیند که همه‌چیز مطابق میلش پیش می‌رفت.

[چشم اژدهای انتقام‌جو تکمیل شد.]

[رتبه – آشوب]

[دفاع – ۱۸,۶۰۰]

[پایداری ۱,۱۰۴,۰۰۰/۱,۱۰۴,۰۰۰]

[محدودیت‌های کاربر – جادو ۸۰۰]

[ویژگی‌ها –

۱. تمام وضعیت‌های غیرعادی را با نرخ ۵۰٪ منعکس می‌کند. با این حال، به ازای هر رده اختلاف که دشمن بالاتر از کاربر باشد، این احتمال نصف می‌شود.

۲. ۱۵۰٪ افزایش در مقاومت در برابر تمام وضعیت‌های غیرعادی.

۳. ۵۰٪ افزایش در تمام مقاومت‌های جادویی]

پنجره سیستم

لحظه‌ای که اطلاعات روی دو چشمش ظاهر شد، خیالش راحت شد.‌محدودیتی​ حداقل او هیچ اطمینانی نداشت که تا مدت‌ها بتواند کلاه‌خودی بهتر‌نفس​ از این بسازد. به این معنی که این یک موفقیت بود.

او خوشش آمد که عملکردهایی که می‌خواست همگی با نرخ مناسبی اضافه شده بودند. دفاع آن نیز چیزی نبود که بتوان آن را دست کم گرفت، زیرا او‌تبدیل​ این را از فلس یک اژدهای رده هفتم ساخته بود، و با افزایش مقاومت جادویی علاوه بر افزایش مقاومت در برابر وضعیت‌های غیرعادی، می‌توان گفت که مقاومت او‌نفس‌ها​ در برابر جادوی فریبندگی ۲۰۰٪ افزایش یافته بود! مقاومت در برابر نفرین و مصونیت در برابر طلسم‌ها هم شوخی‌بردار نبودند، بنابراین او اکنون واقعاً اعتماد به نفس داشت.

یو ایل‌هان بلافاصله کلاه‌خود تیز‌فرمی​ را که دارای دو چشم‌خطرناک​ اژدها بود، بر سر گذاشت.

«چطوره؟»

«خیلی خفنه!»

«باحاله.»

«عالیه~.»

«شما دخترا احتمالاً‌فکر​ حتی اگه لخت هم‌رها​ برقصم می‌گید خیلی خفنم...»

«ولی واقعاً خفنی!»

پوشیدن کلاه‌خودی که از سر یک اژدها تقلید می‌کرد، به خوبی با زره‌باید​ بدن اژدهای دوزخی که آن هم از بدن فلس‌دار یک اژدها تقلید می‌کرد،‌باشکوه​ هماهنگ بود. زیبایی‌شناسی آن با سایه سیاه اطراف دستکش زرهی نیز بد نبود.

«خیلی خفنه.‌حالت​ تقریباً شبیه یه‌فرمی​ ارباب شیطانی شدی!»

«اوه، پس‌خودش​ رفتم تو‌اگر​ اون فاز...؟»

فقط یک چیز، او به جای اینکه یک قهرمان عدالت باشد،‌محدودیتی​ بیشتر به محور شرارت نزدیک بود. خب، مشکلی نبود چون به هر‌باشکوه​ حال پس از شروع نبرد هیچ‌کس نمی‌توانست یو ایل‌هان را پیدا کند.

یو ایل‌هان نقاب کلاه‌خود را پایین کشید تا چشمانش را بپوشاند. قسمتی که دو چشم اکجار به آن‌فکر​ متصل شده بودند آنجا بود... یا شایدم نبود! این یک ترفند فریبنده بود و در واقع یک چشم‌بند بود.‌خون‌های​ در حقیقت، فقط پوشیدن کلاه‌خود تمام ویژگی‌ها را فعال می‌کرد. این واقعاً یک حقه به سبک یو ایل‌هان بود.

به هر حال، با این‌فرمی​ کار، تمام آمادگی‌هایی که می‌توانست‌خطرناک​ انجام دهد به پایان رسیده بود.

«خیلی خب. اگه هنوزم‌اگر​ نفرین بشم، می‌تونید منو‌می‌کرد​ پادشاه نفرین‌شده صدا بزنید.»

«به یه دلیلی اینم باحال به نظر‌فراتر​ می‌رسه! اگه توسط اون ساکوبوس اغوا بشی، من‌فکر​ بهت می‌گم لنگ‌پشمالو. اوه، ده دقیقه تموم شد.»

لحظه‌ای که دلیل جدیدی برای اینکه او نمی‌توانست اغوا‌شاید​ شود اضافه شد، یو ایل‌هان وضعیت و موقعیت ارتا‌فکر​ را بررسی کرد و آرایش جادویی را فعال کرد.

در همان لحظه، مهر و موم آرایش جادویی باز شد و ساکوبوس وارد دارئو شد، در حالی که ارتا صلاحیت‌های خود را به عنوان یک فرشته‌رها​ از دست داد و تحت فرآیند یک جادوی اعظم قرار گرفت که او را به عضوی از باغ غروب تبدیل کرد، درست زمانی که ارتش بهشت‌خودشان​ متوجه شد ارتا در حال انجام کار عجیبی است، ارتش نور درخشان متوجه شد که ارتش شیاطین نابودی دو رده هفتم را به دارئو فرستاده است.

این بالا رفتن پرده‌اگر​ برای آغاز دورانی از هرج‌می‌توانست​ و مرج و مصیبت بود.

یادداشت نویسنده:

شروع جلد ۱۱! هرج‌تمام​ و مرج و نابودی‌پایین​ درست از همان ابتدا.

در ابتدا، فکر کردم که چگونه فریبندگی را توضیح دهم‌فراتر​ - به عنوان یک نفرین یا جادوی خالص، اما تصمیم گرفتم‌همان‌جا​ با این ایده پیش بروم که ویژگی‌های هر دو را دارد.

یادداشت مترجم:

۱۱۰ تا مونده...؟

ناولها | novelha.net