چپتر 350: مؤخره
0[تووووووووووووووووووووووو!]
خدا بر سر یو ایلهان، کسیدوباره که «تیغه انتقامجو» را مستقیماً درنیزه سرش فرو کرده بود، فریاد کشید.
با این حال، یو ایلهان حتی تظاهر به گوش دادن هم نکرد و با استوانه بلندی که درحرکت دست داشت، خدا را نشانه گرفت. مقدار عظیمی مانا که در این نقطه حتی با کلمه «عظیم» هم قابلناچیز توصیف نبود، متراکم شده بود و درست در مرکز لوله، یک گلوله توپ فلزی و سفیدرنگ به چشم میخورد.
«میشه لطفاً اینجا روراست باشی؟»
یو ایلهان پرسید.
«بعد از اینکه بکشمت، باس مخفی، باس واقعی، سیاهچالداده مخفی یا بسته الحاقی دیگهای هم در کاره؟ اگهاگر هست که با درد کمتری میکشمت، ولی اگه نیست...»
[یو ایل هاننننننننننننننننننننننن!]
«همه چی رو سرتداره خالی میکنم و باهات مثلوایسته باس نهایی واقعی رفتار میکنم.»
یو ایلهان بعدبعد از گفتن اینباس حرف چشمک زد.
«در هرتمام صورت ضررمتعالی نمیکنی، مگه نه؟»
[میکشمت! خودِ گناهِ تحقیر کردن خدا، گناهِراه مجروح کردن این پروردگار! اگه عمق جنایاتت روبمونه میفهمی، همین الان برای توبه خودت رو بکش!]
«این بچه هنوز خیلیداره راه داره تا بتونهخودش روی پای خودش وایسته.»
«حتی نمیتونهپرسید درست سراینکه پا بمونه!»
مهم نبود چقدر برای حرکت کردن تلاش میکرد، بدن خدا حتی ذرهای تکان نمیخورد. خدا قصد داشت از تمام قدرتهای متعالیمیل خود که دوباره به دست آورده و حتی ارتقا داده بود استفاده کند تا این نیزه ناچیز را بیرون بکشد ومیشد یو ایلهان را تکهتکه کند، اما اگر همهچیز طبق میل او پیش میرفت، از همان اول در چنین وضعیت اسفناکی گرفتار نمیشد.
در واقع، هرچه بیشتر سعی میکرد حرکت کندداره و در برابر اثرات مقاومت کند، انرژی عظیممهم بیشتری از او به درون نیزه مکیده میشد!
[چطور! چطور ممکنه من!]
«نه! اگه تو باس نهایی هستی، یهمخفی چیز خفنتر بگو! یه چیزی بگو کهاگه انگار هنوز چند تا حقه تو آستینت داری!»
[خاااااااااه!]
خدا خشمگین بود، اما هرچه عصبانیتر میشد، انرژی بیشتریبتونه به درون نیزه مکیده میشد! اسپیرا که کنترل نیزهحرکت را در دست داشت، با نگرانی از یو ایلهان پرسید.
[یو ایلهان، اگه نیزه نتونهبتونه این مقدار دیوانهوار انرژی رو تحملبمونه کنه و یهو منفجر بشه چی؟]
«اون موقع فقطبعد باید به غریزهباس من اعتماد کنی.»
[تو سرمتمام کلاه گذاشتی،متعالی یو ایلهان!]
«تو میتونی!خودت من بهتبچه ایمان دارم!»
[خاااااااااااه!]
خدا که نمیتوانست نگرش خونسردانه و بیخیال یو ایلهان را تحمل کند، دست و پاهست میزد. یک نیزه روی سرش او را از انجام هر کاری عاجز کرده بود، اینرفتار اصلاً منطقی نبود. او باید میتوانست کاری انجام دهد! او قرار بود خالق دنیای جدید باشد!
در آن لحظه،قدرتهای یو ایلهان هیزمدوباره به آتش ریخت.
«اوه، راستی، من بودم کههنوز مخزن ثبت جعلی رو پاک کردم.پای از درون احساس پوچی بیشتری نکردی؟»
[تووووووو!]
«خیلی خوبه. سرعت مکشاینکه بیشتر شد. صبر کن،واقعی باید یکم بیشتر تحریکش کنم؟»
«یو ایلهان، واقعاً منفجر میشهههههه!»
[.......]
ساتان، نه، اژدهایی به نام لوسیفر با سیزدهخودش بال اژدها در پشتش، چشمانش از حدقه بیرونمیکرد زده بود، چون نمیتوانست این وضعیت را باور کند.
حتی او هم هنگام مبارزه با خدا باید خطر نابودی مطلقالحاقی و کامل را به جان میخرید، اما در حال حاضر، یوهاننننننننننننننننننننننن ایلهان تقریباً با یک حمله نیزه ساده، خدا را بیحرکت کرده بود.
«پسرم، دقیقاً کیقدرتهای سطح پنهانکاریت ازدوباره من بالاتر رفت؟»
«بابا نمیدونه یه گوشهگیر واقعی بودن یعنی چی. باید بیشترروی مطالعه کنی. همه توی آشیانه اژدها بهت کمک میکنن. بیامیکرد از هر روز تنها غذا خوردن تو مدرسه شروع کنیم.»
[لوسیفر، گابریل! آیا به جایگاه یه اژدهایپای حقیر سقوط کردین! زیر دست یه حشرهحرکت ناچیز رفتین و میخواین در برابر من بایستین؟]
از آنجایی که تحریک کردن یوباس ایلهان تقریباً غیرممکن بود، خدا اهداف خودکاره را به ساتان و گابریل تغییر داد.
«راستش رو بخوای، اینمتعالی بالها خیلی خفنتر ازارتقا اون بالهای کفتر نیستن، پیرمرد؟»
[مهم نیست چقدر خونسرد رفتار میکنی، فایدهای نداره!داره من نمیمیرم، برمیگردم و قبل از باز کردنمهم درِ دنیای جدید، همه شما رو مجازات میکنم!]
«راستش، منم فکرراه میکردم باید بمیرم،روی اما ظاهراً مجبور نیستم.»
این بار، گابریل بود. اگرچه پس از ضربه بسیار بسیاربسته محکمی که از کیم یهسئول خورده بود، برآمدگیای روی پیشانیاش وجودایل داشت، اما او هنوز یک اژدهای رده نهم بسیار سالم بود.
«خب خدای پیرمرد. بیا امتحان کنیم ببینیم میمیری یا نه. طبقکند قابلیت پیشآگاهی من، فکر کنم ۱۰۰.۱ درصد شانس مرگ داری، اماپیش این روزا حواسم یکم کند شده، برای همین خیلی مطمئن نیستم.»
[چطور جرئتخودت میکنی... چطوربچه جرئت میکنی!]
بدن خدا به سرعت متورم شد. درست همانطور که میکائیلنمیتونه در گذشته انجام داده بود، او با خشم در حال قویترقصد شدن بود. هرچند، هنوز نمیتوانست نیزه را از سرش بیرون بکشد!
[اگه میخواین در برابر من بایستین، پس باشه! همه شما رو نابود میکنم! منی که زمانیدرد خدا میخوندینش، به لطف شورش شما سقوط کرده، من تبدیل به طمع از ارتش شیاطین نابودیحرف شدم! من نابود میکنم! و میبلعم! میذارم تکتک شما در درون من دوباره به هم بپیوندید!]
یو ایلهان فکر کرد که این صحنه کاملاً آشناست و قبل از اینکهناچیز متوجه شود، کمی درباره آن تأمل کرد. خودشه. مگه این همون الگوی همیشگیچنین نیست که باسِ بازی سلامتی کاملش رو به دست میاره و قویتر میشه؟
از آنجایی که او از انتظارات همه فراتر رفته بود، خدا نیز اینوایسته پتانسیل را داشت که فراتر از انتظار او رشد کند. به همین دلیلتمام بود که یو ایلهان ۸ روش مختلف برای کشتن او ابداع کرده بود.
با این حال، او میتوانست سریع او را بکشد، پس آیا نیازی بودچقدر منتظر بماند تا او حتی قویتر شود؟ چرا تو بازیها یا انیمهها، شخصیت اصلیآورده همیشه مطیعانه منتظر بیداری دشمن میمونه؟ باید همون موقع که کار هنوز آسونه بکشیش!
یو ایلهان همیشه در این باره کنجکاو بود وسیاهچال از قبل تصمیم گرفته بود که در صورت قرارمیکشمت گرفتن در موقعیتی مشابه، هیچ فرصتی را از دست ندهد.
بنابراین، اوتمام بدون تردید توپخود را شلیک کرد.
[ضربه مهلک!]
[خاااااااااارگ!؟]
با وجود اینکه او یک گلوله توپ مادی را با یک توپ مادی شلیک کرده بود، هیچکس نمیتوانست روند شلیکطبق یا مسیر خط سیری که گلوله توپ طی کرده بود را ببیند. با این حال، گلوله با شکوه تمام دردرون ناحیه اطراف قلب خدا فرود آمد و به شکلی اغراقآمیز منفجر شد تا با تمام انرژی انفجاریاش او را مجروح کند.
علاوه بر این، با وجود اینکه فقط یک شلیک بود، تمام بدن خدا در حال متلاشی شدن وحرکت سوراخسوراخ شدن در نقاط مختلف بود. یو ایلهان مهارت خط سیر متعالی خود را به کار برده بود تاناچیز فوراً حمله خود را دهها و صدها بار چند برابر کند! حتی خود خالق هم با این ضربه میمرد!
[این، مال، لگناست...]
به دلیل برخورد مستقیم گلوله توپ، خدا احساس کرد که به لطفدیگهای قدرت درون آن، تمام وجودش در حال تکهتکه شدن و نابودی است وخالی کلماتی را به زبان آورد. یو ایلهان لبخندی زد و سر تکان داد.
«حق با توئه. من اینو بادوباره استفاده از قطعات آرکلگناهایی که تونیزه خلق کردی سر هم کردم. درد نداره؟»
[گررک، چطور ممکنه...بکش من، من... ا،خیلی ا، اینجا بمی...]
او احتمالاً کینه زیادی به دل داشت. احتمالاً حرفهای زیادی برای گفتن داشت. با این حال، یو ایلهانذرهای دیگر زحمت گوش دادن به او را به خود نداد، بنابراین به او نزدیک شد و نیزه رویتکهتکه سر خدا را در یک قوس تصادفی چرخاند و آن را مدام دور خودش تاب داد تا اینکه...
سلامتی خدا به سرعت بهبکشمت پایینترین حد خود سقوط کردبسته و در نهایت ناپدید شد.
[شما تجربه به دست آوردید.]
[شما سوابق پروردگار ارتش بهشت را به دست آوردید، ...]
[شما به سطح ۹۱۱ رسیدید.]
[شما در مهارت آفرینش به استادی رسیدید.]
«اوااااااااه.»
او هرگز نمیدانست که در این نقطه دوباره چنین ارتقا سطح عظیمی را تجربه خواهد کرد! یو ایلهانحرکت بررسی کرد تا مطمئن شود که بدن خدا واقعاً ناپدید شده است و بقایای آن را جمعآوری کردنیزه تا قبل از پس گرفتن تیغه انتقامجو، آنها را کاملاً بسوزاند. سپس، به دلیل سردرد، سرش را گرفت.
با دیدن یو ایلهان که حتی در حالی که سرشنمیتونه را گرفته بود و چهرهاش در هم رفته بود، همهچیزنمیخورد را به درستی تمیز میکرد، بقیه مات و مبهوت ماندند.
«پسرم، واقعاً با همیناینکه مرد؟ واقعاً؟ یعنی خداواقعی بالاخره برای همیشه ناپدید شد؟»
گابریل این را پرسید. با توجه به تمام رنجهایی که تاکند الان کشیده بودند، این مرگ خیلی ساده به نظر میرسید. یوپیش ایلهان شانههایش را بالا انداخت و در عوض خودش از او پرسید.
«پدر، وقتی قبلاًبکش خدا رو بیرون کردی،راه تجربه به دست آوردی؟»
«نه.»
«من به دست آوردم.»
«بسیار خب...»
باید فرض را بر این میگذاشتند که هیچ دشمنی نمرده است، مگر اینکه امتیاز تجربهاش را بگیرند! و برعکس، طبق همین منطق، بهتکان دست آوردن سوابق و تجربه از دشمن به این معنی بود که او قطعاً مرده است! او حتی جسد را هم از بینپیش برد تا مبادا یک ارباب نامردگان از آن بلند شود و حتی روح-اندیشهاش را هم جمعآوری کرد، بنابراین دیگر جای هیچ ترسی نبود!
گابریل که با مدارک مستدل یو ایلهان قانع شده بود، احساس شکست کرد و رویشتلاش را برگرداند. لوسیفر دستش را روی شانههای گابریل گذاشت و ریزریز میخندید، برای همین گابریلاستفاده برای تسکین اعصاب خردش، مشتی حواله شکم او کرد. یو ایلهان با آنها صحبت کرد.
«آها راستی لوسیفر، تو بهبکشمت لازیر دستور دادی که منبسته رو تحریک کنه، مگه نه؟»
«فکر کردم اینطوری راحتتر باهام میجنگی.دوباره تازه، نیاز بود که فرشتگان سقوطکردهنیزه زیردستم رو هم پاکسازی کنم، برای همین...»
لوسیفر خیلی زود فهمید که لازیرخیلی زنده است و چشمانش را گردخودش کرد. یو ایلهان بیشتر مسخرهاش کرد.
«تو سعی کردی خودکشی کنی،بتونه ولی باز هم نتونستی هیچکدومنمیتونه از کارهای من رو کنترل کنی.»
«...فقط باید.»
«این رو به عنوانمتعالی تاوان مسخره کردن بقیه تاداده به امروز در نظر بگیر.»
درست زمانی که ساتان میخواست از جادو استفاده کند، گابریل جلویش را گرفت. یو ایلهان آنها راچقدر نادیده گرفت و دستش را بالا برد و بهشت واکنش حساسی به آن نشان داد. تله بازیابیاستفاده که قبلاً در اینجا کار گذاشته بود، با قدرت جادویی یو ایلهان شروع به فعال شدن کرد.
«تمام رهبران جناحها یا مردن یا به اردوگاه من پیوستن، بنابراین تنها سازمان موجودات برتر که باقی موندهذرهای آشیانه اژدهاست. موجودات برتری که رهبرانشون رو از دست دادن باید هنوز زنده باشن، هرچند که احتمالاً به موجوداتاما فروتر تنزل پیدا کردن... البته، اگه بخوان بهشون فرصتی میدم تا وارد آشیانه اژدها بشن، پس زیاد نگرانش نباشین.»
«داری چیکارپرسید میکنی، مگه همهچیزبکشمت تموم نشد پسرم؟»
«دارم مرحله بعدی رو شروع میکنم. هنوزآورده نمیتونم نگرانیم رو بابت باسهای مخفی کاملاًبیرون کنار بذارم، پس میشه همه هوشیار باشین؟»
«خب، فکرخودت نمیکنم دیگه چیزیهنوز باقی مونده باشه...»
درست زمانی که بقیه داشتند از دست یو ایلهانوایسته و آمادهسازیهای وسواسگونهاش برای هر اتفاق احتمالی دیگری کلافهذرهای میشدند، او خندید و دستش را چند بار تکان داد.
هر بار که این کار را میکرد، تله بازیابی گسترش مییافت و بقایایکاره بهشت و همچنین اعماق تاریک فضایی که زمانی الو کاترا نامیده میشد را درباهات بر میگرفت. دنیای بیصاحب، صاحب جدیدش را پذیرفته بود و شروع به تغییر کرد.
«به هر حال، کاری رو که براشآورده اومده بودیم انجام دادیم، پس وقتشه کاری روبکشد بکنیم که از اول قصد انجامش رو داشتیم.»
«کاری که ازبکش اول قصد انجامشخیلی رو داشتیم...؟ اوه.»
لیرا این را زیر لب گفت وپای بعد دست زد. چطور توانسته بود فراموش کند!تلاش هدف یو ایلهان از همان ابتدا همین بود!
«مردم زمین!»
«آره، حالا بایدقدرتهای اونها رو بهدوباره خونه اصلیشون برگردونیم.»
واقعاً چند نفر از آنها زنده مانده بودند؟ آیا والدینیروی که فرزندانشان را در اخراج بزرگ از دست داده بودند، دلشانبدن نمیخواست بدون پذیرش حقیقت در دنیای دیگری به زندگی ادامه دهند؟
«ولی با این حال،داره اول باید اونها روخودش به جاهای اصلیشون برگردونیم.»
«بسیار خب...»
هرچند تمام اینها برای کشتن خدا بود، اما گناهان آنها نیز کوچک نبود. چه لوسیفر، چه گابریلاما و چه خود یو ایلهان. گناهان آنها با وجود هر هدف یا نیت خیری که در آن زمانبرابر داشتند، با حقانیت اعمالشان پاک نمیشد. همه آنها باید این بار را تا آخر عمر به دوش میکشیدند.
«و خب.»
یو ایلهانخیلی به صحبتداره ادامه داد.
«فکر کنم بتونمبعد کسانی رو که ازمخفی دست دادن، بهشون برگردونم.»
«چی؟ چطوری؟»
«فقط یه دقیقه تماشا کنین.»
دنیا با حرکات دست یو ایلهان تغییر کرد. اگرچه تا همین الانمهم در بهشت بودند، اما در حال حاضر به جهان زیرین تلپورت شدهمتعالی بودند، نه، به باغ شکاف، نه، آن هم نه، بلکه بریا، لانپاس، زمین...
«نکنه...»
«تلههای بازیابی حالاقدرتهای کاملاً در تمامدوباره دنیاها تکثیر شدن.»
یو ایلهانخودت مشتش رابچه گره کرد.
تمام دنیاهای موجود شروع بهبتونه احضار شدن به زمین کردندنمیتونه و با آن ادغام شدند.
«وقتشه کهپرسید همه رو تویبکشمت یکی جمع کنیم.»
«تمام دنیاها...»
«تکتک دنیاها؟ توی یکی...؟»
هیچکس حتی نمیتوانست خواب چنین چیزی را ببیند. هیچکس نمیتوانست چنینبمونه سناریویی را تصور کند. و حالا، این اتفاق واقعاً داشت رختمام میداد. آنها هنوز هم نمیتوانستند یو ایلهان را کاملاً درک کنند.
دنیا در حال تصعید شدن به یک دنیای واحد است.
شما ارباب دنیا میشوید. با استفاده از نام دنیایی که در آن متولد شدهاید، دنیای کاملشده «زمین» نامیده خواهد شد.
«زمین قراره بهبعد دنیایی پهناورتر ازباس بهشت تبدیل بشه...»
گابریل در حالی کهمتعالی ادغام دنیاها را تماشا میکرد،داده این را زیر لب گفت.
«آره، پس منظورش این بود...»
«هوف.»
یو ایلهان چشمانش را بست. اوباس میتوانست ارواح بیشماری را که در وسعتکاره بیکران کیهان پراکنده شده بودند، احساس کند.
ارواح کسانی که کشته بود و جذب کرده بود، ارواحاستفاده کسانی که نکشته بود اما در نهایت در کنارش مانده بودند،میل ارواحی که این دنیا را ترک نکرده بودند، همه اینجا بودند.
اینطور نبود که نخواهد همه آنها راراه زنده کند، اما چون نمیتوانست این کارنمیتونه را بکند، فقط پاکترین ارواح را جمعآوری کرد؛
ارواح کودکانی که فقط بهبتونه خاطر به دنیا آمدنشان بایدنمیتونه میمردند، و مراقب آنها بود.
ای کودکانی که به ناحق جان باختید.
مانایی که روح سطح ۹۰۰ او درراه اختیار داشت، به رشتهای از اعلامیه تبدیلنمیتونه شد و دنیا را در بر گرفت.
به دنیا بازگردید، و ما در آرامش در کنار هم به زندگی ادامه خواهیم داد.
«آه، آاااه...»
کیم یهسئول با دیدن تحقق اعلامیه او، به گریه افتاد. این خوشحالی بود یا غم؟ این احساسی بود که اومیکرد پس از نگاه کردن به چیزی فراتر از قلمرو درک و شناخت تجربه میکرد، بنابراین آن احساس نیز باید بسیارتکهتکه فراتر از قلمرو شناخت میبود. او اهمیتی نمیداد که چه حسی دارد و فقط بر اساس غرایز مادرانهاش گریه میکرد.
«فوووو.»
یو ایلهان که مقدار عظیمی ماناباس برای تکمیل این فرآیند صرف کرده بود،کاره آهی کشید و به بقیه نگاه کرد.
برخی مانند کیم یهسئول گریه میکردند، برخی مانند نا یونا با ستایش به او نگاه میکردند و برخی مانند لوسیفر و گابریل چهرههایمیرفت مغرورانهای به خود گرفته بودند، در حالی که برخی مانند کانگ میره به آینده چشم دوخته بودند، برخی مانند لیرا با چشمانی گرمچیز به او نگاه میکردند و برخی مانند ارتا شانههایشان را بالا میانداختند و با خود فکر میکردند «خب، هرچه بادا باد» و لبخند میزدند.
«حالا بیایینخودت بریم بهبچه استقبال بازگشتگان.»
«بازگشتگان... آره،خیلی اونها واقعاًداره بازگشته هستن.»
کیم یهسئول در حالی که هنوز اشک روی صورتشسیاهچال باقی مانده بود، با خنده گفت. بقیه هم از تهولی دل خندیدند. در آن لحظه، نا یونا ناگهان فریاد زد.
«آقای ایلهان،تمام پایانبندی! پایانبندی بینخود من و توووووو!»
«واقعاً سرسختی شگفتانگیزیبکش داری و همینطور جسارتراه بیان چنین پیشنهادی رو.»
یو ایلهان هم خندید و قلعه هوایی را به سمت زمین پایین آورد. اگرچهحرکت کمی برای نا یونا متاسف بود، اما در حال حاضر ذهنش پر از افکاری درداده مورد چیزهایی بود که باید به مردمی که در این دنیا جمع شده بودند، بگوید.
اوه، آره. اینبعد برای شروع سخنرانیباس کاملاً مناسب بود.
سلام، خانمهاتمام و آقایانمتعالی جناح بازگشتگان.
من همون گوشهگیریبکش هستم که منتظرخیلی همه شما بودم.