چپتر 322: من کسی هستم که پرده را میکشد – ۴
0پس از ورود به دارئو و دیدنبرای وسعت سرزمینی که این دنیا در بر میگرفت،همراه واکنش اوریل و گابریل به این شکل بود.
[چطور چنین چیزی ممکن است؟]
[پسرم، تومتوجه بازی سیمزهمراه رو دوست داری؟]
یو ایلهان در حالی که ادغام شدنمتوجه بازماندگان هیشیا در دنیای دارئو را تماشاهاله میکرد، با لحنی بیخیال به گابریل جواب داد.
«قبلاً خوشم میاومد، ولی الان نه. بازیها فقط وقتی حال میدنمالید که به چشم یه بازی بهشون نگاه کنی. مثل بازیهای ماشینسواریلرد که خیلی جذابن، ولی رانندگی تو ترافیکِ صبحگاهی مثل یه کابوسِ مزخرفه.»
«ولی تو نه تاحالابدجنس بازی ماشینسواری کردی، نه هیچوقتسینهی تو ترافیک صبحگاهی رانندگی کردی.»
«خفه شو، زمینیِ بدبخت.»
[بابا!]
«ایلهان!»
کسانی که در طول بازدید او از بیش از سی هزار دنیا منتظرش بودند،همراه خیلی زود به سمتش دویدند. یو ایلهان یومیر را در فاصلهی مناسبی نگه داشت ویکیشون دستی به سرش کشید، و بعد لیرا را که هیچ مقاومتی نمیکرد، در آغوش گرفت.
«یه کم دیر کردم، نه؟»
«خیلی دیر کردی، احمق! میتونستیمالید منم با خودت ببری، چراهستند همیشه منو جا میذاری؟ مردکِ بدجنس.»
«شرمنده.»
لیرا برای مدتی صورتش را به سینهی او مالید،سینهی اما بعد متوجه شد که یک مرد و زننیستند همراه یو ایلهان هستند که اوروچی و میستیک نیستند.
«ها؟ این هاله... بانو اوریلهستند و لرد گابریل از چهار فرشتهلرد اعظم هستن!؟ چطور همچین چیزی ممکنه!؟»
«بعد از اینکه یکیشون رو کشتی، دو تای دیگه روهستند هم گروگان گرفتی!؟» یو ایلهان ضربهی آرومی به پیشانی لیراهستن زد و در حالی که به گابریل نگاه میکرد، گفت:
«پس فرم انسانیت چی؟»
[خیلی خب، انجامش میدم.بدجنس فقط باید همین کارصورتش رو بکنم دیگه، نه؟]
گابریل غرولندی کرد و چشمانش را بست. به دنبالهاله آن، سه جفت بال، هالهی نورانیِ مخصوص فرشتگان و همچنینیکیشون مانای باابهتی که از او ساطع میشد، همگی ناپدید شدند.
نه، کلمهی «ناپدید شدن» برایش درست نبود. در واقع همهی آنها در چنان سطح عمیقی از پنهانکاری فروفرشته رفته بودند که حتی توسط هیچکس قابل ثبت نبود. با از بین رفتن مانا، سروکلهی چین و چروکهاانجامش روی پوستش پیدا شد. اما برخلاف قبل، حالا شبیه مردی در اواسط دههی ۳۰ زندگیاش به نظر میرسید.
از آنجا که او به طور طبیعی قدرت معلق ماندن در هوا را از دست داده بود، باید بلافاصلهنیستند سقوط میکرد، اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد اوریل حرکت کرد تا او را بگیرد... که ناگهان با ظاهرگفت شدن یک ایجیس که زیر پدر یو ایلهان را گرفت، متوقف شد. لیرا بالاخره به هویت این شخص پی برد.
«...بابای ایلهان؟ ها؟مردکِ اون که تا همینمدتی الان لرد گابریل بود.»
«جفتشون یه نفرن.مرد راستی، اون رهبراوروچی باغ غروب هم هست.»
«اون آشغال؟... ها؟ چی؟»
چشمان لیرا پر ازمردکِ علامت سؤال شد. گابریلمدتی با معذب بودن خندید.
«آره، من همون آشغالیام کهشرمنده تو تمام این مدت باعثمالید دردسرت شدم، دخترم. خیلی متأسفم. هاهاهاها.»
«آه... مم...؟متوجه لرد گابریلهمراه پدرشوهرِ منه؟ پدر؟»
«اوووه، پدر! عجب کلمهیسینهی قشنگی! چرا یه بارمرد دیگه بهم نمیگی پدر؟»
«بابا، خفه شو.»
«چشم قربان.»
«ها؟ هاااااا؟»
مغز لیرا به خاطر تلاشِ ناموفقش برای هضم این تغییر ناگهانی داغ کرد و تمام فعالیتهایشلرد متوقف شد. یو ایلهان دستی به سر معشوقهاش کشید که از هر نظر بینقص بود جزپیشانی یک مورد، و همان یک مورد او را دوستداشتنیتر هم میکرد. سپس رو به گابریل گفت:
«بابا، تو اول برو پیشبدجنس مامان. من باید به یهسریسینهی کارها برسم و بعدش میام.»
«هوووف، انگار نمیتونممردکِ ازش فرار کنم. باشه،مدتی خیلهخب. واقعاً که دپرسکنندهست...»
[گابریل...]
اگر کیم یهسئول قبلاً به باغ غروب ملحق شده بود، گابریل میتوانست همهچیز را برایشبانو توضیح دهد، اما به لطف اینکه یهسئول در همان وهلهی اول پیشنهادش را رد کرد،ضربهی او مجبور شده بود بدون داشتن فرصتی برای توضیح دادن، دور از همسرش زندگی کند.
همسرش آدم بهشدت باارادهای بود. البته، دقیقاً به همین دلیل بود که بامتوجه وجود بودن در جایگاه یکی از چهار فرشته اعظم، واقعاً عاشق او شده بود...همچین اما باز هم دقیقاً به همین دلیل، از روبهرو شدن با همسرش وحشت داشت.
با این حال، ایجیس که یو ایلهان احضارش کرده بود، تردید و احساسات او را کاملاًاوروچی نادیده گرفت و او را به جایی که کیم یهسئول حضور داشت هدایت کرد. اوریل همدیگه به دنبالش راه افتاد، تا اینکه با نگاه غضبناک یو ایلهان مواجه شد و عقب کشید.
«از اونجایی که دو نفر از چهار فرشته اعظم مقامشون رو ترک کردن،فرشته این قضیه باید برای ارتش بهشت هم فاش شده باشه. ولی چرا باآرومی وجود اینکه خلاف قوانین بهشت عمل کردید، به یک موجود فروتر سقوط نمیکنید؟»
[چون کسانی که مسئول سقوطمالید فرشتگان به موجودات فروتر هستن،هستند خودِ چهار فرشته اعظم هستن.]
این دیگه خیلی باگ بود! برای همینه که فساد هیچوقت از سیاست پاک نمیشه! وقتیهمراه کسانی که قراره مفسدین رو مجازات کنن خودشون فاسد باشن، معلومه که زیردستیها هم دستیکیشون از کارشون برنمیدارن! البته، در حال حاضر این قضیه به نفع او تمام شده بود!
[اما من نمیتونم برای همیشه یک فرشته بمونم. اگهسینهی بهم اجازه بدی، دلم میخواد به آشیانه اژدها ملحق بشم.هاله میتونم قدرتم رو حفظ کنم، پس معاملهی بدی برات نمیشه.]
«پیشنهاد خوبیه... ولی بابا چی؟»
[گابریل فقط باید تمام قدرتهاش رو به باغ غروب منتقل کنه. وقتی این اتفاق بیفته،بانو امکان جمعآوری تمام قدرت باغ غروب که تا الان در سراسر ستارگان پراکنده شده بود،ضربهی فراهم میشه. علاوه بر این، هیچکس تو هیچکدوم از دنیاها نمیتونه قدرتش رو بدزد... هیک.]
اوریل که موقع توضیح دادن دربارهی گابریل چهرهای پر از عشقمالید به خود گرفته بود، با یک چشمغرهی دیگر از طرف یو ایلهان،چهار خودش را جمع کرد. یو ایلهان به بازجویی از او ادامه داد.
«شماها کاری برای مقابله باشرمنده این هارماگدون یا هر کوفتِمالید دیگهای که هست انجام دادید؟»
[اقدامات من و گابریل بهشدت محدود و مخفیانه بود.هاله اینطور نیست که برای متقاعد کردن بقیه تو ارتش بهشتیکیشون کاری نکرده باشیم، اما چون بیشترشون به میکائیل وفادار هستن...]
منطقی بود. با وجود اینکه میکائیل به خاطر عنصر آتشش در برابر یو ایلهان شکستِ مفتضحانهای خوردهچهار بود، اما او بزرگترین قدرتی بود که به ارتش بهشت اجازه میداد حضورش را همهجا حفظ کندفرم و همچنان از بقیه قویتر بماند. فرشتگان احتمالاً به جای خیانت به او، خودکشی را ترجیح میدادند.
اگر فقط یک راه برای تغییر طرز فکرمدتی آنها وجود داشت، آن راه بریدن گردن میکائیلهستند و داشتن یک گفتوگوی مسالمتآمیز با آنها بود، اما...
«ولی نمیتونم فقط به همین خاطر بکشمش... منصورتش میکائیل رو زنده گذاشتم تا بتونه جلوی ساتان رومیستیک بگیره. اصلاً میتونیم به ساتان اعتماد کامل داشته باشیم؟»
[وقتی برای اولین بار در برابر خدا ایستادیم، اون قطعاً طرفلرد ما بود. فکر میکنم هنوزم همینطور باشه... ولی الان دیگه خیلیدیگه مطمئن نیستم. شاید اون هم مثل میکائیل و رافائل، از قبل...]
«یه جورایی حدس میزدمسینهی اینطوری باشه، ولی شماهامرد اصلاً به درد نمیخورید.»
اوریل دهانش را بست. با اینشرمنده حال، یو ایلهان اوریلِ بیفایده رااما نادیده گرفت و در افکارش غرق شد.
اول از همه، او آمادهسازیهایش رابرای برای مقابله با خدای خودخوانده، یامتوجه همان «خدای بهشت» به پایان رسانده بود.
او تلههای بازیابی را در تمام دنیاهای فروتری که حداقل یک بار به آنها سر زده بود، پخش کرده بود و حتی آنها را طوری ساخته بود کهگفت بتوانند با عبور از دیوارهی ابعادی، به دیگر دنیاهای فروتر هم نفوذ کنند. بنابراین طولی نمیکشید که تمام تلههای تخریب از دنیاهای فروتر محو میشدند. البته، او باید همینبرایش کار را برای دنیاهای برتر هم انجام میداد. با وجود اینکه این کار هنوز در دست اقدام بود، اما حداقل تا اینجای کار همهچیز داشت به خوبی پیش میرفت.
چیزی که حالا باید در برابرش گارد میگرفت، بقیهی جناحهای موجودات برتر بودند؛نیستند همانهایی که هیچ اهمیتی به کارهای خدای بهشت نمیدادند و فقط با اینتای تصورِ خام جلو میآمدند که «زمین جای مهمیه، پس باید مال من باشه».
از آنجایی که ارتش بهشت با یو ایلهان مثل دشمن خونیشان رفتار میکردند، درگیری با آنها اجتنابناپذیر بود. ارتشنیستند نور درخشان هم فعلاً در حالت تعلیق قرار داشت، چون او نمیدانست دقیقاً در سرشان چه میگذرد. و خوشبختانه، ازگفت آنجایی که گابریل رهبری باغ غروب را بر عهده داشت، به نظر میرسید که آنها به متحدانش تبدیل خواهند شد...
فقط ارتشمیذاری شیاطین نابودیبدجنس یک معما بود.
«اوریل، ارتش شیاطینمرد نابودی چطور قراره حرکتمیستیک کنن؟ بابا چیزی نگفت؟»
[همونطور که خودت میدونی، تنها چیزی که بهش فکر میکنن نابودی همهچیزه. به همین خاطر، اونا خطرناکترین موجودات هم هستن.هستن نهتنها فرماندهان گردان و نیروهاشون تهدیدآمیزن، بلکه ترسناکترینِ اونا رهبرشونه، طمع. ساتان و گابریل هر دو در اصل از ارتشکار بهشت بودن، اما فقط طمع بود که بعد از رسیدن به قلمرو متعالیها با قدرت خودش، سازمان خودش رو تشکیل داد.]
البته، به لطف گندکاریهای یو ایلهان، قدرت هر جناح به شدت کاهش پیدا کرده بود. با این وجود،میستیک قدرت طمع هنوز هم فلجکننده بود و حتی در همین لحظه هم داشت بیشتر میشد. به عبارت دیگه،ضربهی اگر موجود دیگهای وجود داشت که باید علاوه بر خدای بهشت مراقبش میبود، اون کسی نبود جز طمع.
«تچ، پس درمردکِ نهایت، فقط یهبرای کار میتونم بکنم.»
طمع به یو ایلهان گفته بود که خدا بشه. یو ایلهان حرفشچهار رو باور نکرد و نادیدهاش گرفت، اما میدونست که برای زنده موندن وضربهی ادامه دادن به زندگی، باید با جناحهای اصلی موجودات برتر وارد جنگ بشن.
خب، پس. اول باید چیکار میکرد؟اما اول از همه، باید درهای زمینمیستیک و دارئو رو قفل میکرد، و.......
«بیا به بهشتمیذاری حمله کنیم و یهکمبرای فلزات برتر گیر بیاریم.»
[داری بامیذاری خونسردی تمام یهشرمنده حرفای وحشتناکی میزنی.]
«بعدش، میخوام اونا رو تبدیل بهاوروچی تلههای بازیابی کنم و دنیاهای برتریچهار که بقیه جناحها دارن رو بدزدم.»
[نکنه خودتمدتی قصد داریسینهی آرماگدون راه بندازی!؟]
اوریل با تعجب پرسید. یوبدجنس ایلهان از حرفش خوشش اومدسینهی و از ته دل خندید.
«آره. از اینکه بهم حملهشرمنده بشه متنفرم. تو دعوا، همهچیز بهاما اینه که اول تو حمله کنی!»
«از این حرفت خوشمهمراه اومد. هرچی باشه، دعوا یعنیهاله اول تو مشت رو بزنی!»
در حالی که یو ایلهان و اوروچی کاملاً با هم همعقیدهاوروچی بودن، صدای سیلی محکمی از افق به گوش رسید. بلافاصله بعدممکنه از اون، صدای پر از دردی کل دنیا رو پر کرد.
«فکر کردیمنو کجا داری میری؟بدجنس این تازه اولشه!»
«عزیزم، خواهشمیذاری میکنم یهکمبدجنس ملایمتر. یهکم... آخ!»
یکی از چهار فرشته اعظم، گابریل، داشت زیر رگبار سیلیهای همسرش زجر میکشید.فرشته با دیدن اوریل که هر بار با برخورد پوست به پوست و ایجادآرومی اون ملودیِ خاص، به خودش میلرزید، یو ایلهان با رضایت زیر لب گفت:
«هزار بار دیگهصورتش هم به جای منمتوجه بهش سیلی بزن، مامان.»
در حالی که گابریل داشت دنیایی از درد و رنج رو تجربه میکرد، یو ایلهان هرگونه رویداد و تغییرینیستند رو که ممکنه در زمان غیبتش رخ داده باشه بررسی کرد، و از اونجایی که فرش بعد از اضافهپیشانی شدن هیشیا کمی بیثبات شده بود، بهش جون دوبارهای داد. او فراموش نکرد که مانای خودش رو هم پر کنه.
«آقای ایلهان.»
کمی بعد، کانگ میره به دنبالش اومد. ازنیستند اونجایی که در جریان تجدید دیدار کیم یهسئول وممکنه گابریل بود، بیشتر از همیشه گیج به نظر میرسید.
«چیزایی کهمدتی شنیدم و دیدممالید همهشون واقعیت دارن؟»
«اگه منظورت اینه که بابای من همونبرای گابریله و در عین حال رهبر باغ غروبهمراه هم هست، خب، آره. کاملاً حق با توئه.»
«چی!؟ اونمیذاری رهبر باغبدجنس غروب هم هست!؟»
اوه، پس این یه تیکه از اطلاعات رو نمیدونست. یو ایلهان فقط بهش لبخند زد. کانگ میرهممکنه وقتی فهمید یو ایلهان هم دقیقاً همون احساس اون رو داره، لبخند معذبی زد. با اینکه درهمین طول مکالمهشون صدای سیلیهای آبداری به گوش میرسید، کانگ میره اونا رو نادیده گرفت و باهاش صحبت کرد.
«من تمام مردم زمین رو به دارئو آوردم.مرد با اینکه به خاطر تغییر ناگهانی فضا-زمان یکملرد وحشتزده شدن، اما باید زود خودشون رو وفق بدن.»
«اوه، یه جورایی حسمردکِ کردم قضیه همینه، ولی خبصورتش همهشون رو آوردی. خسته نباشی.»
از اونجایی که مردم هیشیا هم اومده بودن، بهتر بود که به همهچیزمرد رسیدگی کنه. یو ایلهان دید که مخزن ماناش پر شده و مهارت اعلامیههمچین رو فعال کرد تا اتفاقات فعلی رو برای تمام موجودات دارئو توضیح بده.
[آه، آه. تست میکروفون. سلام،هستند خانمها و آقایان دارئو. منبانو خدای شما هستم، یو ایلهان.]
«ارباب، این که شبیهسینهی اعلامیههای داخل هواپیما شد!مرد یهکم با ابهتتر حرف بزن!»
با این حال، اعلامیههای بعدی یو ایلهان به کل دنیا هم تفاوت چندانی با اعلامیه پرواز نداشت.اوروچی دارئوی فعلی فقط هیولاهای رده سوم و بالاتر رو تولید میکرد، بنابراین اونا باید فقط تو مناطقگروگان مشخصشده فعالیت میکردن، آخر شب بیرون نمیرفتن، تو دارئو بهشون خوش میگذشت و چیزایی از این قبیل.
هر چیزی غیر از این بیمعنیبرای بود. دونستنشون یا براشون بیفایده بود،متوجه یا اینکه اونا رو بیشتر میترسوند!
«اوه راستی،متوجه لگناها چطور؟همراه اونا حمله نکردن؟»
«به نظر میرسه هنوز نمیتونن نفوذ آقایمتوجه یو ایلهان رو کاملاً نادیده بگیرن. ماهاله حتی یک بار هم مورد حمله قرار نگرفتیم.»
«دیگه وقتشه که پیداشون بشه.......»
خدای بهشت الکی اولین متعالی نشده بود. مهم نبود دفاعمالید یو ایلهان چقدر قوی باشه، یو ایلهان فکر نمیکرد کهبانو اونا بیخیال این دنیا بشن و به حال خودش رهاش کنن.
«خب، مهم نیست کِیهمراه حمله میکنن. بهتره پروژهنیستند بعدیمون رو شروع کنیم.»
«آقای ایلهان، واقعاً حالتون خوبه؟ شمااما بدون اینکه هیچ وقتی برای استراحتمیستیک داشته باشید دارید مدام فعالیت میکنید.......»
«چیز زیادی باقیمیذاری نمونده، پس بایدشرمنده یه استارت نهایی بزنیم.»
قصد داشت وقتی مادرش یهکم آروم شد دست به کار بشه، اما به نظر میرسید اون سیلیهایمیستیک آبدار قرار نیست هیچوقت تموم بشن. در کنارش، اوریل خیلی نگران به نظر میرسید. یو ایلهان درگرفتی حالی که آه میکشید، همراه با اونا به قلعه نگهبان رفت. کیم یهسئول و گابریل اونجا بودن.
«پـ... پسرم! کمکم کن! پسرم!»
«پسرم، مامان الانصورتش عصبانیه، پس مااما رو تنها بذار.»
«فهمیدم.»
«پســـــــــــــــرم!»
با اینکه مادرش حالا یک اژدهای واقعی زیر نظر آشیانه اژدها بود،چهار و یو ایلهان رهبر اون جناح به حساب میاومد، اما یو ایلهان نمیتونستضربهی با مادرش مخالفت کنه. مگه رابطه پدر و مادر و فرزندی همینجوری نبود؟
مخصوصاً اگه خشم مادرش متوجه پدرش بود. نهتنها نمیتونست باهاش مخالفت کنه، بلکه اصلاً به این کار فکر هماعظم نمیکرد. یو ایلهان تصمیم گرفت با آرامش صبر کنه تا رویداد تجدید دیدار پدر و مادرش تموم بشه. اماباید درست تو همین زمان خوب، تونست حضور موجودات گستاخی رو حس کنه که سعی داشتن به دارئو حمله کنن.
[بیقاعدهها، بزرگترینمنو مانع برایمردکِ این نقشه.]
[او دستور میدهد، حذف بیقاعدهها.]
[اجرا، حذف، نابودی.]
«چطور ممکنه......!»
گروه لگناها در حال اجرای دستورات خدا، سپر یو ایلهان رومالید طوری به راحتی پاره کردن که انگار از کاغذ ساخته شدهلرد بود! یو ایلهان بعد از روبهرو شدن با اونا واقعاً غافلگیر شد.
«این دقیقاً دیالوگ یه اندرویدشرمنده شرور تو بازیهای دهه نوده!مالید حتی زمانبندی ورودشون هم خیلی افتضاحه!»
«تو الانمتوجه از اینهمراه تعجب کردی!؟»
بیشتر از بیست لگنا به دارئو حمله کرده بودن. دقیقاً بیست و سه موجود که همهشون بالایچهار سطح ۵۰۰ بودن! علاوه بر این، با در نظر گرفتن اینکه اونا قدرت محدود کردن مانا روفرم داشتن، این بیست و سه نفر احتمالاً میتونستن به تنهایی بیشتر دنیاهای برتر رو از بین ببرن.
«خوبه، قبل از رفتنمردکِ به بهشت یه منبعمدتی دیگه از فلزات گیرم اومد.»
البته، دیدگاه یو ایلهان نسبت به اونا کمی متفاوت بود. او لبخندیمتوجه زد و در هوا با مهاجمان گستاخ روبهرو شد. او رو به «خدایهستن بهشت» که قطعاً از پشت سرِ اونا داشت یواشکی نگاهش میکرد، فریاد زد:
«اگه میخوای منو شکست بدی،هستند حدود سه هزار برابرِ اینبانو نیرو بیار! بیا جلو ببینم!»
یادداشت نویسنده:
ندارد.
مترجم: Chamber
ویراستار: Koukouseidesu