چپتر 284: چرا فقط من – ۸
0«همه دستجمله از کار بکشیدقدرت و جمع بشید.»
یو ایلهان فریاد زد.
وقتی صدای او که با وجود قاطعیت، لحن زورگویانهای نداشت، در سراسر حصار طنینانداز شد، کسانی که داخل گهواره معجزات در حال تقلا بودند، ارتش اژدهابدنم که درگیر یک نبرد تمامعیار بود، یومیر که داشت مهارتهایش را تمرین میکرد، تاکاگاکی آسوها که تازه یک شیطان را کشته بود و همینطور لیرا و هلیناقلمرو که طوری میجنگیدند انگار قصد جان هم را دارند اما در واقع فقط در حال تمرین بودند، همگی دست از کار کشیدند. یو ایلهان برایشان توضیح داد:
«حصار بهزودی از بین میره. لحظهایتصمیم که بشکنه، اثرات جادوی کندکننده بهشدت افزایشفاکتور پیدا میکنه، پس باید براش آماده باشیم.»
«اَه، یهجمله همچین چیزیشده هم بود، نه؟»
[میخواستم بهترگرفت با بدنمقانع سازگار بشم...]
«تو آینده یه دستیداد به سر و روشلحظهای میکشم، پس نگرانش نباش اوروچی.»
[از اونجایی که توعظیمی داری این حرف رو میزنی،قانع بهشدت نگرانکننده به نظر میرسه.]
«چی گفتی؟»
یو ایلهان تجهیزات مختلف داخل حصار را جمعوجور کرد و گهواره معجزاتجمله را برداشت. با اینکه در این مدت نتوانسته بود به قلمرو موجوداتداره برتر برسد، اما دستاورد عظیمی داشت، بنابراین تصمیم گرفت به همین قانع باشد.
حتی اگر او و یومیر را فاکتور میگرفتیم، چند نفراثرات از جمله لیرا و هلینا موفق شده بودند با قدرتباشیم اژدهایان طنینانداز شوند و چشمانداز بقیه هم اصلاً ناامیدکننده نبود.
«آه، حصار.»
«حس میکنمجمله بدنم دارهشده سنگینتر میشه.»
«...داره میشکنه.»
لحظهای که ارتا، که به مانا حساس بود، این را گفت، حصار زمان که به نظرمیکنه میرسید تا ابد دوام میآورد، درهم شکست. اکثر افرادی که یک سال و نیم را درونمیکشم حصار گذرانده بودند، با احساس جریان زمانی که دوباره به حرکت درآمده بود، دچار سرگیجه شدند.
«خدای من،برسد واقعاً کمتر ازبنابراین یک چشمبههمزدن بود.»
«اوووه، الانجمله بهشدت احساسشده سنگینی میکنم.»
اگرچه یو ایلهان از قبل به آنها هشدار داده بود،چند اما جادوی کندکنندهای که روی زمین اعمال شده بود چیزی نبودناامیدکننده که فقط با آگاهی از وجودش بتوان از آن دوری کرد.
سه استاد قبیله حالا به لطف تمریناتشان در یک سال و نیم گذشته میتوانستند تحت تأثیرمیکنه این جادو بهطور عادی حرکت کنند، اما به خاطر فشار طاقتفرسا مجبور بودند دندانهایشان را رویمیکشم هم بفشارند. آنها حتی وسوسه میشدند که همهچیز را رها کنند و با جریان جادو همراه شوند!
«قبیلهمون اگهبرسد ما روعظیمی ببینن گیج میشن.»
«همین که شما سه نفر با سرعت عادی خودتونبقیه حرکت کنید، بهشون کمک میکنه تا وجود این جادوارتا رو درک کنن. اون موقع اونا هم میتونن رشد کنن.»
«این یه جهنم واقعیه...»
با این حال، میدانستند که این بهترین چیز برای زمین است وکندکننده دیگر نمیتوانستند شکایتی داشته باشند. یو ایلهان به آن سه نفر «چند» سلاحبهتر و تجهیزات دیگر که در اوقات فراغتش داخل حصار ساخته بود، تحویل داد.
«اعضای قبیلهتون رو با اینابنابراین مجهز کنید. اکثراً رتبه افسانهای هستن،حتی اما خب، باید براشون کافی باشه.»
«خودمم ترسیدم که چرا با دیدن اینهمه آرتیفکتچشمانداز رتبه افسانهای حتی یه پلک هم نزدم... بامیشه این حال با کمال میل این آیتمها رو میپذیرم.»
«ممنونم، لرد سوسا، منظورم اینهباشد که، یو ایلهان! در آینده همنفر وفادارانه به شما خدمت خواهم کرد!»
«راستش نه، نیازیتوضیح به یه خدمتکاربین وفادار دیگه ندارم.»
از آنجا که او قبلاً برنامه عملیاتی راهمین به آنها گفته بود، دلیلی برای تردید وجودنفر نداشت. اساتید قبیله همگی بهسرعت به جایگاههای خود رفتند.
آنها از همان ابتدا استعداد زیادی داشتند، بنابراین باید میتوانستند در این زمین دیوانهوار و همچنینمیشه در آینده دوام بیاورند. این موضوع بهویژه در مورد کارینا مالاتستا و میکائیل اسمیثسون که باید ازدرون یکدیگر محافظت میکردند صدق میکرد. در مورد تاکاگاکی آسوها... یو ایلهان فعلاً نمیخواست به او فکر کند.
«خب پس. بایدهمین به کاری کهحتی قبلاً میکردیم ادامه بدیم؟»
[ارباب، واقعاًبرایشان باید باداد این وضع بگردم؟]
کسی که او را صدا زد، البته که اوروچی بود. اوروچی که روی بدنیمیگرفتیم افسون شده بود که «کمی» از بقایای اکجار اصلاح شده بود، حالا میتوانست بدن راداره بهخوبی کنترل کند، اما به نظر میرسید پس از خروج از حصار خجالتزده شده است.
[فکر اینکه بایدموفق با این فرم خجالتآورشوند اینطرف و اونطرف برم...]
[فرم خجالتآور؟! این بدن بهطرزباشد خارقالعادهای از بدن اصلی توچند که یه موجود فروتر بودی سرتره!]
اکجار که در بدن اژدهای انسانی افسون شده بود، طوری فریاد زد کهبهشدت انگار میخواست اوروچی را نفرین کند، اما یو ایلهان او را نادیده گرفت.بدنم اکجار نمیدانست منظور اوروچی چیست. منظور اوروچی از «خجالتآور» اشاره به بدن فیزیکی نبود.
«خجالت میکشی چون هنوزعظیمی نمیتونی بدن رو درستهمین کنترل کنی، مگه نه؟»
[دقیقاً همینه. این ماهیچهها، این استخونها، این گوشت؛چشمانداز همهشون چند سطح از من بالاترن. هنوزم میتونممیشه صدای غژغژشون رو اینجا و اونجا حس کنم.]
[هه، حداقلگرفت جایگاه خودتقانع رو میدونی.]
«خفه شو، اکجار.»
اگر یو ایلهان میتوانست آزادانه از آفرینش استفاده کند و تکتک آنها را تحت سلطه خود دربیاورد،جمله بیش از یک سال با اکجار نمیجنگید. حتی اوروچی که سالها با او معاشرت کرده و ارواح فکریحساس بسیار بسیار زیادی را بلعیده بود، در کنترل آن بدن مشکل داشت. بقیه چقدر میتوانستند بهتر عمل کنند؟
«تمام تلاشتجمله رو بکن. منقدرت بهت ایمان دارم.»
[باعث افتخارمه.]
[ارباب خیلیبرایشان وحشتناکه! توداد خیلی وحشتناکی!]
او وضعیت همراهانش و سپس وضعیت زمین راهمین بررسی کرد. البته، از آنجا که حتی یکنفر لحظه هم نگذشته بود، چیز زیادی تغییر نکرده بود.
در واقع، از آنجا که سه استاد قبیله برای مدتی طولانی شیاطینی را که روی زمین ظاهر میشدند میکشتند، تراکم هیولاهایگفت سطح بالا نیز کاهش یافته بود. البته، آنها در آینده هم به ظاهر شدن ادامه میدادند، اما حالا که سیستمی وجود داشتشدند که مانای زمین را میمکید و آن را به دارئو میفرستاد، امید میرفت که دیگر موردی از طغیان عظیم هیولاها رخ ندهد.
«خب پس.گرفت بیاید دستقانع به کار بشیم.»
«ای معتاد به کار لعنتی~!»
قبل از شکستن حصار، یو ایلهان گهگداری به آنها استراحت میداد. به لطف آن،میگرفتیم همه در شرایط عادی خود بودند، بنابراین اکنون هیچ مانعی برای اقدام وجود نداشت.میکنم چهره کانگ میره پس از اینکه یو ایلهان ازسرگیری کار را اعلام کرد، درهم رفت.
«یعنی دوبارهجمله باید ازشده هم جدا بشیم؟»
«همینطور میشه.گرفت ...باید تیمها روباشد دوباره سازماندهی کنیم؟»
«نه، همینی که هست خوبه.»
«میره. تووووو.»
کانگ میره بهسرعت پیشنهاد یو ایلهان را رد کرد. از آنجا که آن دو باید بهعنوان رهبرانمیشکنه دو تیم باقی میماندند و در نتیجه او نمیتوانست با ایلهان برود، این فرصت را از بقیهگذرانده هم میگرفت! نا یونا با چشمانی ریزشده به او چسبید، اما حالت چهره میره بسیار قاطع بود.
«دژ پرنده هم ارتقا پیدا کرده،حتی پس تو هم باید تمرین کنیجمله تا با منطقه مقدس سازگار بشی، یونا.»
«عجب بهونه زیرکانهای!توضیح همین الان یهبین بهونه زیرکانه آوردی!»
«اعلیحضرت... من نمیتونمدستاورد در کنار اعلیحضرتتصمیم از ایشون محافظت کنم...»
«آروم باشجمله پاته! نامیراهاشده دارن وحشی میشن!»
[هووووف، دوباره همون تیمهایقانع قبلی...؟ اگه خواسته اربابفاکتور اینه، من اطاعت میکنم. هووووف...]
واکنش زیردستانش هم چندان جالب نبود. خیلیها نمیخواستند از او جدا شوند! خب، اینافزایش یک مسئله احساسی بود، اما یو ایلهان احساس میکرد دارد هویتش را از دستبشم میدهد و حس معذبی داشت. اگر الان خودش را یک گوشهگیر مینامید، احتمالاً کتک میخورد.
«لعنتی، همهمون قویتردستاورد شدیم، پس میتونمتصمیم حداقل برم پیش ایلهان؟»
«نمیدونم قرارهجمله چه اتفاقی بیفته،قدرت پس خواهش میکنم.»
«منظورت از 'قراره چهقانع اتفاقی بیفته' چیه؟ اونجافاکتور فقط یه مشت آشغال ریخته!»
لیرا هم غرغر کرد. مهم نبود چقدرمیره با او وقت گذرانده بود، قلب یکافزایش عاشق باعث میشد بخواهد همیشه در کنارش باشد.
«واقعاً دو ماه طول میکشهبنابراین تا دوباره همدیگه رو ببینیم؟باشد این قصه پریان که نیست.»
«از سالی یه بارشده دیدن که بهتره. دفعه بعد،بقیه بیا یکم آرومتر پیش بریم.»
«خداااا، من فرشته بودنمقانع رو ول کردم کهفاکتور این کارا رو بکنم؟»
«به خاطر اینه که بیشتر از همه بهلحظهای تو اعتماد دارم. به محض اینکه اوروچی بهمیکنه بدن جدیدش عادت کنه، جات رو باهاش عوض میکنم.»
«...واقعاً؟»
«واقعاً، قول میدم.»
«پس باشه... همینجا ببوسم. زودباش.»
لیرا تنها پس از گرفتن تایید و یک بوسهبشکنه از یو ایلهان پایین آمد. سپس همراه با بقیهبراش که همگی به او چشمغره میرفتند، سوار دژ پرنده شد.
وقتی میستیک بدون اینکه تا آخر بتواند بدنی به دست آورد، به دنیایفاکتور دیگری رفت، چهار نفر روی دژ نگهبان ماندند – یو ایلهان، کیم یهسئول،ناامیدکننده هلینا و در نهایت اوروچی با بدن اکجار. این ترکیب عجیبی از اعضا بود.
«پسر من حسابی پرطرفداره.»
«البته نیازی بهش ندارم...»
«رویای جدید مامان اینهداد که با نوههاش یهلحظهای لیگ بیسبال راه بندازه!»
«منظورت کابوسه.»
[فوفو، اگه کار روشده به من بسپاری، میتونمچشمانداز نهایت تلاشم رو بکنم.]
«واقعاً مایه دلگرمیه.»
خب، این بد بود. او مادرش را در تیم خود گذاشت تا هلینا را مهارپیدا کند، اما به نوعی، این دو با گذشت زمان بیشتر با هم جور میشدند! یودستی ایلهان به امید بعدیاش که اوروچی بود نگاه کرد. اوروچی از نگاه او طفره رفت.
[بدن جدیدمبرسد اصلاً درست بهبنابراین حرفم گوش نمیده.]
«تو...»
شاید باید همین الان لیرا را برمیگرداند؟ یو ایلهان به طور جدی به این موضوع فکر کرد، اماچشمانداز به هر حال به هدایت دژ نگهبان ادامه داد. مقصدهای او دنیاهای دیگری بودند که بازماندگان اتحاد خطمیآورد مقدم ممکن بود در آنها زندگی کنند. وقتی همه آنها را جمع میکرد، نوبت به قبیلههای بزرگ دیگر میرسید.
«چند نفربرایشان دیگه قرارهداد با ما بیان...؟»
[خب، منم کنجکاومدستاورد بدونم چند تاتصمیم شبپره دیگه اونجا هست.]
«هی، حرف دهنت رو بفهم.»
[فقط میخواستمگرفت بگم که عزیزمباشد مثل خورشید درخشانه.]
«همف.»
'به لطف تو،دستاورد بالاخره تونستم کسی روگرفت که دوستش دارم ببینم.'
یو ایلهان حرفهای کارینا مالاتستا را به یاد آورد.بقیه او میخواست باور کند که افراد بیشتری هستند که مانندمانا او فکر میکنند و نیت و ارادهای مشابه او دارند.
کسانی بودند که میخواستند برگردند و کسانی که میخواستند از آنها محافظتجمله کنند. اگر اینطور بود، آیا نباید حداقل این فرصت را به آنهاداره میداد؟ نمیتوانست اجازه دهد برای این مدت طولانی بازیچه دست دیگران شود.
«هنوز جاهای زیادیتوضیح برای رفتن داریم،بین پس بیاین عجله کنیم.»
«...آره، بایدبرسد همین کارعظیمی رو بکنیم.»
یو ایلهان به زمینی که به آرامی در جریانبقیه بود و همچنین کسانی که روی آن در حرکت بودندمانا نگاهی انداخت، و سپس مهارت وارپ خود را فعال کرد.
در آن لحظه، فکر جدیدی در ذهنش جرقه زد، اما از آنجاجمله که خیلی خجالتآور بود، به سرعت آن را در اعماق سرش دفنداره کرد. تنها هلینا متوجه تغییر حالت چهرهاش شده بود و لبخند دوستداشتنیای زد.
پس از آن، گروه به دنیاهای بسیار دیگری سفر کردند. دنیاهایی که همه در آن در صلح زندگیبراش میکردند، دنیاهایی که همه به روش خود با ناامیدی میجنگیدند، دنیاهایی که جنگ در آنها پایان یافته بود،اونجایی دنیاهایی که راهی برای برقراری ارتباط با هیولاها پیدا کرده بودند، دنیاهای آخرالزمانی، دنیاهای در حال مرگ، دنیاهای مرده.
مهارت ثبت یو ایلهان با حرص و طمع سوابق جدید را پیدا میکرد و میبلعید،چند و افراد بیشماری نیز توسط یو ایلهان نجات یافتند. «شبپرههای» بیشتری که آرزوی محافظت از زمینمیشه را داشتند به آنها پیوستند، اما کسانی که او بیشتر با آنها روبرو میشد، آنها نبودند.
«خواهش میکنیمجمله ما روشده هم ببر!»
«التماست میکنیم!»
«اوه، خدایبرایشان بزرگ، لطفاًداد با ما باش!»
آنها کسانی بودند که در دنیایی که بشریت امید خود را از دستفاکتور داده بود، برای زنده ماندن دست و پا میزدند. لحظهای که امید جدیدیناامیدکننده به نام یو ایلهان پیدا کردند، سعی کردند او را از دست ندهند.
«اوووووه، وجود برتر!موفق ما از تواژدهایان پیروی خواهیم کرد!»
«شما ابلههای لعنتیییییییییییی!»
اگر یک یا دو بار بود، میتوانست بالحظهای آن کنار بیاید، اما وقتی همین اتفاق برایمیکنه بار هفتم تکرار شد، در نهایت منفجر شد.
«چند بار باید بهتون بگم که وضعیتگرفت زمین خیلی بدتره! ها؟ حتی اگه با اینچند وضعیت بیاین زمین، با یه قلقلک کوچیک میمیرین!»
«اما ما دیگه نمیتونیم با قدرتمون تو اینچشمانداز دنیا دووم بیاریم! حتی اگه اونجا خطرناک باشه،میشه بهتر از اینجاست که هیچ امیدی توش نیست!»
«چرت و پرت تحویلمقانع ندین. یه امید واهیفاکتور خیلی بیرحمانهتر از ناامیدیه!»
حتی با اینکه یو ایلهان در مورد وضعیت زمین بیش ازجادوی حد اغراق میکرد، کسانی که دنیای خود را از دست داده بودندچیزی کوتاه نیامدند و یو ایلهان چارهای جز برگرداندن آنها به زمین نداشت.
«لعنت بهش.برسد چرا اینقدر دنیایبنابراین نابودشده وجود داره!»
«خب، دلیلش اینه که دنیاهای بیشماریاژدهایان وجود داره، و مردم زمین تونبود این دنیاهای بیشمار پراکنده شده بودن.»
«حس میکنمگرفت دارم دراگون بالباشد جمع میکنم... اَه.»
در میان دنیاهای نابودشده، در کمال تعجب دنیاهایی وجود داشتند که الفها در آنها نقش بشریت را بر عهده داشتند. اکثریت الفها به دستمیخواستم هیولاهایی که پس از چندین فاجعه بزرگ قویتر شده بودند کشته شدند و تنها اقلیت بسیار کوچکی جان سالم به در بردند. و بهکرد نوعی – شاید متوجه شده بودند که یو ایلهان مقام یک امپراتور را در دارئو دارد – به او چسبیدند و ولکن ماجرا نبودند.
«اگه شما کسی هستین که عشقتصمیم الفهای بیشماری رو دریافت کردین، بهاگر خوبی ما رو رهبری خواهید کرد!»
«لعنت! شما موجودات لعنتی!»
«اعلیحضرتا!»
«چرا آخه من 'اعلیحضرت' شمام!»
به این ترتیب، زمین به گونهای که یوهمین ایلهان اصلاً قصدش را نداشت در حال شکوفایی بود.جمله با گذشت روزها، آههای یو ایلهان نیز بیشتر میشد.
«چند روز دیگهموفق مونده بود تا بتونمشوند از حصار استفاده کنم؟»
«همم، حدود ۵ روز؟»
«فکر کنم حداقلتوضیح دو تا دنیای نابودشدهمیره دیگه در کار باشه...»
یو ایلهان اخم کرد و مهارتتصمیم وارپ خود را فعال نمود. اما وقتیفاکتور به مقصد رسید، سرش را کج کرد.
«تو اینجمله دنیا همشده هیچ فرشتهای نیست.»
«نیست؟»
«آره، ولی دنیایتوضیح قبلی هم هیچبین فرشتهای توش نبود، درسته؟»
[قبل از اون همعظیمی هیچ فرشتهای نبود، با اینکهقانع دنیایی پر از سرزندگی بود.]
[قبل از اون یکی هم کسی نبود. البته،چشمانداز اون دنیایی بود که بدون اینکه ارباب نیازیمیشه به انجام کاری داشته باشه، شکوفا شده بود.]
یو ایلهان غرق در افکارش با خوداگر فکر کرد که احتمالاً درگیری داخلی خاصیشده در ارتش بهشت در حال رخ دادن است.
از جنگ دیوار آشوب زمان زیادی نگذشته بود، اما به نظر میرسید اینبهشدت موجودات برتر دوباره در حال نقشهکشیدن برای چیزی هستند. آخه چطور با این سرعتیسازگار که حوادث رخ میدادن تونسته بودن تا الان دوام بیارن؟ واقعاً جای تعجب داشت...
«خب، اهمیتی بهش نمیدم.»
[یه روزی مجبوری باهاششده روبرو بشی، اما فعلاً هربقیه کاری دوست داری بکن، عزیزم.]
«بسیار خب. بیاینهمین دنبال آدمایی بگردیمحتی که باید برشون گردونیم.»
[ارباب...]
زمان گذشت. یو ایلهان و همراهانش ده جلسه تمرینی دیگر را دروناگر حصار ساعت شنی ابدیت پشت سر گذاشتند. با این وجود، یو ایلهانبقیه نتوانست به قلمرو موجودات برتر برسد. او هنوز فاقد عنصر تعیینکننده بود.
یو ایلهان در نهایت بهقدرت این نتیجه رسید که باید سوابقناامیدکننده موجودات برتر بیشتری را جمعآوری کند.