چپتر 265: هر کجا که بروم – ۵
0[چیزی که میخوایم یه دروازه وارپ تکمقصدهست.میآوردی یو ایلهان، ازت میخوایم در طول اینبخوره پروسه از خانم کانگ میره محافظت کنی.]
«خیلی مشکوک به نظر میرسه.»
[صحبت در مورد جزئیاتشبیه بیشتر از این توی یهدردمون دنیای سطح پایین خیلی خطرناکه.]
او اصلاً انتظار نداشت فرشته در مورد همهچیز صادق باشد. احتمالاً منظورش این بود که اگر داستان را بشنوند دیگر راه فراری نخواهند داشت. این اساساًبریم به این معنی بود که اگر آن دو آرتیفکت رتبه خدا را میخواستند، باید هر کاری که ارتش بهشت درخواست میکرد را انجام میدادند... یو ایلهان کمیخورده فکر کرد اما در نهایت سرش را تکان داد. کانگ میره گفته بود که این کار را انجام میدهد، پس دلیلی هم برای مخالفت او وجود نداشت.
«باشه، پسفقط بریم پیشپرداختمونسریعتر رو بگیریم.»
[قـ، قبل ازجمع اون. من میرم بهپیام مقامات بالاتر گزارش بدم.]
تیتائرا بیرمق بلند شد، درست مثل یک دانشآموز راهنماییدردمون که با وجود صف کشیدن از کلهی سحر، در خریدرفت بازی جدیدی که تازه منتشر شده بود شکست خورده باشد.
کدوتا میخواست زیر بازویش را بگیرد، اما با یک چشمغره روبهرو شد و خودشنهایت را جمع کرد. آن نگاه قطعاً حاوی این پیام بود که «اگه فقط یکمبگیریم سریعتر میجنبیدی و کانگ میره رو به دست میآوردی!» یا چیزی شبیه به این.
«لطفاً چیزهایی رو انتخاب کنید که بهمیآوردی دردمون بخوره. یکیش رو خانم میره استفادهبخوره میکنه، پس باید مربوط به جادو باشه.»
[...میفهمم.]
تیتائرا همینطور گذاشت و رفت. بعدچیزهایی از بدرقه کردن او، یو ایلهاناستفاده آهی کشید و شانههایش را شل کرد.
«عجب دردسری شد. فکرارتش میکردم تا یه مدتانجام طولانی مجبور نیستیم بجنگیم.»
«پس میتونستی خیلی راحت درخواستشونمیجنبیدی رو رد کنی. اون کسی همانتخاب که از اول میخواستن من بودم...»
«اما دیگه نمیتونم بهشوننگاه اعتماد کنم. نمیتونم تواگه رو تنها بفرستم خانم میره.»
«...»
با اینکه یو ایلهان این حرف را از روی نگرانی خالصانه زده بود، اما مثل تیری بودداد که به قلب صورتیرنگ کانگ میره نشست. با این حال، یو ایلهان این واقعیت را که کانگگزارش میره سرخ شده بود و به خودش میپیچید نادیده گرفت و بدنش را کش و قوس داد.
«وقت زیادی نمونده، پس محض احتیاط باید یه برگ برندهچیزهایی بسازم. اگه فقط میتونستم دوباره از ساعت شنی ابدیت استفادهمیفهمم کنم، اون وقت میتونستم از محدودیت دژ پرنده فراتر برم.»
«برگ برنده؟»
لیرا سرش را کج کرد.لطفاً یو ایلهان به آرامی سربخوره تکان داد و اضافه کرد:
«ممکنه بهباید قدرت پاتهارتش نیاز داشته باشم.»
«قدرت پاته...؟ نگو که میخوای؟»
چشمان لیرا لرزید. چیزی که بهحاوی ذهنش رسید، اجساد دستنخوردهی موجودات برترمیجنبیدی در داخل اینونتوری یو ایلهان بود.
«میخوای وارد حوزه نکرومانسی بشی؟لطفاً اگه مثل پاته به این کلاسیکیش عادت نداشته باشی برات سخت میشه.»
«نه، بیشتر از اینکه آندد باشه، باید بهانجام عنوان یه عروسک زنده طبقهبندی بشه... میخوام یهتکان کاری در مورد اون ارواح-فکریِ روی اعصاب انجام بدم.»
[منظورت از روی اعصاب چیه؟]
صدای شاداب و سرزندهای به حرفهایحاوی یو ایلهان پاسخ داد. این کسیمیجنبیدی نبود جز روح-فکری ملکه سوکوبوس، هلینا.
[من فقط میخوام بهشبیه عشقم در مورد عشقکنید بیکرانِ صادقانه و خالصانهام بگم.]
«همه چیزهای "صادقانه" و "خالصانه" هم خوب نیستن،انجام میدونی؟ به من نگاه کن. من یه گوشهگیر "صادق"داد و "خالص" بودم، اما فکر نمیکنم چیز خوبی باشه.»
او با صدایی سرد بهمیجنبیدی روح-فکری هلینا پاسخ داد. لیراچیزهایی با چشمانی نگران از او پرسید:
«ایلهان، واقعاً میشه باورش کرد؟»
«دلیلی که من اون رو نپذیرفتم، اولاً این بود که نمیتونستم بهشاستفاده اعتماد کنم، و ثانیاً به این خاطر بود که نمیتونستم ماهیت وجودیشکشید رو بپذیرم. با این حال، الان هر دوی این مشکلات کاملاً حل شدن.»
وقتی لیرا با گیجی سرشبهشت را کج کرد، یو ایلهانکمی به توضیح دادن ادامه داد:
«هم روح-فکری هلینا و هم بدنش، در نهایت هلینای "قبلی"چیزهایی هستن. اونا دیگه یک موجود واحد نیستن. و اگه فقط یههمینطور روح-فکری باشه، میتونم هر چقدر که دلم بخواد بهش اعتماد کنم.»
[قبلاً هم اینو گفته بودم، اما تو میتونستی زمانی که یه روح-فکری نبودمدست هم بهم اعتماد کنی! عشقم واقعاً دوست داره خیالش راحت باشه. چی کارجادو باید بکنم؟ من عاشق این ویژگیت هم هستم. عزیزم، میتونی عشقم رو حس کنی؟]
«همف.»
یو ایلهان در واکنش به رویکرد پیشدستانهی روح-فکریانجام هلینا فقط پوزخندی زد و قبل از اینکه برایداد جلب توجه دست بزند، به سایر همراهانش نگاهی انداخت.
«ارتش اژدها، و کسانی که هنوز رده چهارم خودشون رو به دست نیاوردن، برای این نبرداستفاده روی زمین میمونن. این نبرد برای هر کسی که زیر رده چهارم باشه خیلی سخته. بقیه شما،مدت لطفاً توی موقعیتهای خودتون برای نبرد آماده بشید. اوه، ارتا، تو به من و پاته کمک کن.»
«فهمیدم، پسخودش میرم پاتهنگاه رو بیارم اینجا.»
کیم یهسئول متوجه شد که پسرش قرار است کاردردمون شگفتانگیزی انجام دهد و چشمانش درخشید. آیا این بهترینگذاشت لحظه برای تماشای یکی از تواناییهای بیشمار پسرش نبود؟
«خیلی جالب بهکاری نظر میرسه. منم میخواممیکرد تماشا کنم. چیز محرمانهایه؟»
«نه، اصلاًفقط اینطور نیست. اشکالیمیجنبیدی نداره تماشا کنی.»
یو ایلهان با خیالی آسوده به او اجازه تماشا داد. به این ترتیب،دست یو ایلهان، یومیر، کانگ میره، نا یونا، کیم یهسئول، پاته، جیرل، میری، اریکیا، لیرامیفهمم و ارتا - در مجموع یازده نفر - در کارگاه یو ایلهان جمع شدند.
«چرا!؟ مگهدست نگفتم بریدشبیه آماده بشید!»
«خب، ما کنجکاویم...»
لیرا پایان حرفش را خورد. در واقع، نیت اصلی او این بود که مراقببخوره یو ایلهان باشد تا ببیند آیا کار بدی انجام میدهد یا نه، اما امکانکشید نداشت که این را به زبان بیاورد. نگاه یو ایلهان به سمت بقیه چرخید.
«آمادهسازی برای نبرد؟»
«ما آمادهایم، اعلیحضرت!»
«منم میخوام تماشا کنم، ارباب.»
«اَه، این نباید ممکن باشه،میجنبیدی اما خانم یونا. میتونی یهچیزهایی سد ضد-افسون روی گروه بندازی؟»
«باشه. بانو لیتینا. لطفاًآآآآ.»
تنها پس از بررسی اینکه همه تحت پوشش سد قرار گرفتهاند، یو ایلهان کار راجادو شروع کرد. اولین چیزی که بیرون آورد گهواره معجزات بود. در داخل آن، خون اکجار رامجبور ریخت و بدن هلینا را از اینونتوری خود بیرون آورد و گذاشت روی آن شناور بماند.
«اوه خدای من...»
«واقعاً زیباست.»
«اعلیحضرت چطورخودش تونستن به همچینقطعاً زنی خنجر بزنن؟»
«...لعنتی.»
با وجود اینکه پوستش رنگپریده شده بود، اما به جز قلبش که یو ایلهان به آن خنجرداد زده بود و پوستش، کاملاً دستنخورده بود. هیچکس تعجب نمیکرد اگر او ناگهان بیدار میشد و راهگزارش میرفت. با دیدن این صحنه، پاته حالتی از ناامیدی مطلق به خود گرفت و به یو ایلهان گفت:
«اعلیحضرت، با قدرت فعلیسریعتر من غیرممکنه که بتونمشبیه چنین آندد قدرتمندی بسازم.»
«میدونم. تو فقطجمع باید تخیل منحاوی رو هدایت کنی.»
کار یو ایلهانمیآوردی معمولاً از طریقچیزهایی سه فرآیند انجام میشد.
اول ساخت آیتم بود - آهنگری. این همان چیزی بودکمی که یو ایلهان بیشترین اعتماد به نفس را در آنمیدهد داشت و همچنین پایه و اساس آفرینش آرتیفکتهای بیشمار بود.
دومی البته دستورزی مانا بود. یو ایلهان در این زمینه نیز استعداد داشتدردمون و پس از جذب جوهرهی مهندسی جادو و کار با انواع و اقسامکردن آیتمها، در مقطع زمانی فعلی، میتوانست این کار را به خوبیِ آهنگری انجام دهد.
سومی افسون روح بود، قدرت خدای مرگی که از رتا کارئیها به دستدست آورده بود. در این زمینه هم مانند دو مورد قبلی اعتماد به نفسجادو داشت، چرا که تا الان به عنوان یک خدای مرگ رشد کرده بود.
و ایندست بار، نیازی بهلطفاً فرآیند اول نبود.
«این خودش یهکاری محصول کامله. چیزی نیستمیکرد که بتونم دستکاریش کنم.»
[اوه خدایفقط من... توسریعتر واقعاً دخترشناسی، عزیزم.]
او صدای روح-افکار را نادیده گرفتحاوی و دستش را روی سینه هلینا گذاشت.دست همان قسمتی که نیزهاش سوراخ کرده بود.
«مواد لازم برایمیآوردی دستورزی مانا از قبلانتخاب داخل این بقایا هست.»
«یک سنگباید جادوی ردهارتش هفتم. ماده شگفتانگیزیه.»
«و برای اضافه کردن...»
یو ایلهان کف دستش را برید و خونش را بیرون کشید. لحظهای که خونمیآوردی یو ایلهان روی قلب سوراخشده ریخت، گهواره معجزات با صدای «ووون» واکنش نشان داد.همینطور خون اکجار که گهواره را پر کرده بود، شروع به تشدید و واکنش شدیدی کرد.
«پاته، دستم رو بگیر.شبیه و هالهات رو تاکنید آخرین حد بیرون بکش.»
«بله، اعلیحضرت!»
پاته که از بیشتر الفهای زن زیباتر بود (اما قطعا مرد بود)، در حالیبخوره که سرخ شده بود دست یو ایلهان را گرفت. او باید تمام قدرتش راکشید به عنوان یک کماندار سرنوشت بیرون میکشید و آن را به یو ایلهان منتقل میکرد!
یو ایلهان با آرامش قدرت پاته راپیام پذیرفت، آن را ثبت و تحلیل کرد.میآوردی دستورزی مانا از همین لحظه آغاز شده بود.
«قدرت پاته که بهش اجازه میده برخلاف قوانین عمل کنه و مردهها رو دوباره بیدار کنهمیفهمم و طبق خواستهاش حرکتشون بده... چیزی که من نیاز دارم فقط بخش کوچکی از اونه. مننیستیم فقط باید بدن رو دوباره زنده کنم. من که قرار نیست یک نامرده بسازم. دارم سختافزار میسازم.»
سنگ جادوی رده هفتم درون بدن هلینا با خون یو ایلهان تماس پیدا کرد. با نوری کورکننده، مقدارگفته عظیمی مانا مثل آب سدی شکسته فوران کرد، اما ارتا و کیم یهسئول که برای این اتفاق آمادهتیتائرا بودند، از جادویشان استفاده کردند تا آن را به بدن برگردانند. کانگ میره هم به آنها کمک کرد.
«واقعاً قدرت شگفتانگیزیه...!یکم پسرم، تو واقعاًدست با این شخص جنگیدی؟!»
«خب، نمیتونم دقیقاً بهشنگاه بگم یک "مبارزه"... ولی آره،فقط میتونی اینطور در نظر بگیری.»
گرفتن یک رشته مانا و به جریان انداختن آن درون بدن هلینا... وقتی جریان مانا کنترل میشد، ترمیم زخمهارفت کار سادهای بود. چیزی که اهمیت داشت این بود که قلب ترمیمشده دوباره شروع به تپیدن کند. او باید هرمیخواستن ارادهی باقیماندهای درون بدن را پاک میکرد و بدن را فقط به یک پوسته خالی از ساختار بیولوژیکی تبدیل میکرد!
[عزیزم... شگفتانگیزه، توکاری من رو بهتر ازمیکرد خودم میشناسی...؟ خیلی خوشحالم!]
روح-افکار هلینا با هیجان فریاد زد. بلافاصله پس از آن، مانایی کهکنید به بیرون منفجر میشد، طوری به داخل برگشت که انگار زمان بهبعد عقب برمیگشت. پوست رنگپریده بدن کمی درخشید و سپس رنگ به پوستش بازگشت!
«آه.»
«سرزندگی داره برمیگرده!»
خون اکجار که بدن شناور را نگهمیکرد داشته بود، موج برداشت. این موج بسیارنهایت منظم بود؛ دقیقاً هماهنگ با ضربان قلب هلینا.
«اعلیحضرت!»
«هنوز تموم نشده!»
در واقع، حالا که تمام مانا متمرکز شده بود، این لحظه بسیار مهمتری بود. هر اشتباهی باعث میشد مانارفت از کنترل خارج شود و بدن را به همراه تمام دژ پرنده منفجر کند! یو ایلهان در حالی کهاول تمرکزی را که در دوران راهنمایی برای قرعهکشی نظافت به کار میبرد بیرون کشید، جریان مانا را کنترل کرد.
و مدت زمان نامعلومی از شروعدرخواست کارش گذشت. یک خط متن به آرامیاما روی شبکیه چشم یو ایلهان ظاهر شد.
شما در مهارت دستورزی مانا استاد شدید. شما استعدادی دارید که با اعطای مانا، آیتمی را بازسازی کنید که هیچکس نمیتواند به پای آن برسد. شاید انتهای این توانایی به آفرینش مرتبط باشد. مسیر آینده باید توسط خودتان خلق شود.
خون اکجار که با ضربان قلب او هماهنگ شده بود، به آرامی شروع به جذب شدن در بدنش کرد.رفت با گذشت زمان، سرزندگی به پوستش بازگشت و پس از مدتی، حتی شروع به تنفس مانا کرد. شاید بعضیاول از تماشاگران فکر میکردند که او واقعاً خوابیده است. کیم یهسئول و بقیه فقط میتوانستند از این معجزه مبهوت بمانند.
«فووو.»
«ایلهان!»
لیرا خیلی دیر نرسید تا یوحاوی ایلهان را که بعد از انجاممیجنبیدی تمام کارها در حال افتادن بود، بگیرد.
«فوو، هنوز یک مرحله مونده. اگه فوراً انجامش ندیم،دردمون ممکنه متغیرهای جدیدی به وجود بیاد. ممکنه یک آگاهیگذاشت جدید در بدنی که هیچ آگاهی قبلیای نداره، شکل بگیره.»
«اگه برای مدت کوتاهیارتش باشه، میتونم زمانی رو کهمیدادند بدن حس میکنه کندتر کنم.»
«لطفاً، مامان.»
او هرگز نمیدانست که مادرش میتواند اینقدر دلگرمکننده باشد!فقط با حمایت مادرش، او کمی زمان برای نفس کشیدنانتخاب به دست آورد و بلافاصله به سراغ مرحله بعدی رفت.
این چیزی نبود جز فرآیندلطفاً افسون روح، و همچنین کاری کهیکیش باید قبل از آن انجام میشد.
«حالا قرارهباید تو رو بهبهشت عنوان زیردستم بپذیرم.»
[پس بالاخرهفقط داری قلبمسریعتر رو میپذیری!]
«اگه میخواستم این کار رو بکنم، خودم رو درگیر همچین فرآیند دردسرسازی نمیکردم. تومیآوردی باید بدونی تو فکرم چی میگذره. تو در حال حاضر کاملاً با "هلینا" فرقهمینطور داری، و من فقط دارم از یک روح-افکار وفادار و بقایای هلینا استفاده میکنم.»
بله، این همان دلیلی بود که یو ایلهانکنید نیازی به تردید برای انجام این کار نداشت. باهمینطور این حال، روح-افکار هلینا او را مستقیماً رد کرد.
[اما، عزیزم باید از قبل بدونه. قدرت عزیزم خیلی وقت پیش مرزها رو شکسته، و در نتیجه، من که الان توی آگاهی تو هستم،وجود خودآگاهی بسیار واضحی دارم. فکر نمیکنم کاملاً دستنخورده و کامل باشم، اما فکر میکنم حداقل بیشتر از ۶۰ درصد باشم. پس عزیزم فقط باجدیدی کشتن هلینا روح رو به دو نیم تقسیم کرده. آه، من فقط دلم برای اون نیمه دیگه روحم میسوزه که برای همیشه ناپدید شده.]
«...چرا داریفقط اینا روسریعتر به من میگی؟»
با این حرفش، هلینا کلماتی بهحاوی زبان آورد که حتی یو ایلهانمیجنبیدی را هم به شدت مبهوت کرد.
[چون ممکنه بعداً که متوجهلطفاً شدی ناامید بشی. من نمیخوامبخوره مورد تنفر تو قرار بگیرم، عزیزم...]
«تو...»
[همونطور که خودت میدونی، من الاندست نمیتونم حتی یک چیز رو هم ازتدردمون پنهان کنم. متوجه شدی که اشتباه کردی؟]
یو ایلهان ساکت شد؛ دریافتقطعاً چنین مقاصد مستقیمی از طرفیکم روح-افکار چیز بسیار سختی بود.
«...خیلی خب، پس.»
او لبهایشباید را گازارتش گرفت و گفت:
«بهم ثابتفقط کن کهسریعتر اشتباه کردم.»
[عشق من، منتظرجمع بودم که اینحاوی جمله رو بگی.]
یک پیوند ضخیم که بالطفاً هیچ چیزی قطع نمیشد، متصل شد.یکیش مهارت حکمرانی یو ایلهان فعال شد.
شما در مهارت حکمرانی استاد شدید. به محض برآورده کردن پیشنیازهای لازم، میتوانید این مهارت را تکامل دهید.
«اسمت...»
[من هلینا هستم، عزیزم.شبیه همونطور که همیشه بودم، ودردمون همونطور که همیشه خواهم بود.]
«آره، تو هلینا هستی.»
شما «هلینا» را به عنوان زیردست خود پذیرفتید.
یو ایلهان تصمیم گرفت هلینای فعلی راانتخاب به رسمیت بشناسد. سپس او را به چیزیجادو که در اصل بدن خودش بود، افسون کرد.
این یک فرآیند بسیار آرامبهشت بود و هیچ اغراقی در خشونتفکر مانا مانند دستورزی مانا وجود نداشت.
با این حال، این اتفاق هیچ فرقیمیآوردی با شروع یک حادثه عظیم که ممکنبخوره بود آینده تمام جناحها را بلرزاند، نداشت.
یادداشت نویسنده:
از همان ابتدا برنامهریزی شدهخودش بود که هلینا بمیرد وپیام آفرینش مجدد را تجربه کند!
یادداشت مترجم:
کسی وقتی ایلهانکاری گفت «اسمت...» یاددرخواست انیمه «نام تو» افتاد؟
هه هه.
ویراستار میگه من...