چپتر 250: تو از قبل مردهای – ۱۱
0در حالی که آهنگران الف مشغول تجزیه اژدهایان در همان محل بودند،دستی یو ایلهان بیشتر الفها و گرگزادها را فرستاد داخل تا استراحت کنند وآخرش فقط چند نفر را برای نگهبانی گذاشت، سپس رفت تا دنبال یومیر بگردد.
او در اتاقش در دژ پرنده بود و وقتی یو ایلهان در را باز کرد، میرمنم به آرامی به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت. ظاهرش شبیه یک نوجوان ۱۵ سالهترسناک بود، اما رفتارش حتی اگر ده سال از سنش کم میکردی هم کاملاً طبیعی به نظر میرسید.
«بابا.»
«بله.»
«کُشتیش؟»
«آره.»
«خوبه.»
«آره.»
بچه اژدهای توی آغوش یو ایلهانغرولند بعد از شنیدن این جواب خونسردانه،دستی به چیزی فکر کرد و پرسید:
«چطوری کشتیش؟»
«منتظر لحظهای موندم که از یک جادوی مقیاسبزرگ استفاده کرد و من رو تو بردش قرار داد، بعدچطوری باهاش به زمین منتقل شدم. از اونجایی که قوانین ارتش شیاطین نابودی رو زیر پا گذاشته بود، بهشیاطین یک موجود فروتر سقوط کرد، ماناش نشت کرد و از اونجا به بعد، پیروزی در برابرش چندان سخت نبود.»
«هینگ، من نمیتونممعلومه این کار رواگه بکنم. نمیتونم ببرم.»
یومیر که با توضیح ساده یو ایلهان همهچیز را فهمیدهپسرش بود، لبهایش را گاز گرفت و غرولند کرد. یو ایلهان باتقلبی دیدن تقلا کردن پسرش لبخندی زد و دستی به پشتش کشید.
«خب، الان که معلومهغرولند نمیتونی. حتی منم اگهپسرش همچین تقلبی نمیکردم نمیتونستم ببرم.»
«ولی آخرش بابا برد وآره اون اژدها مرد. پس بابابعد قویتره... اما من خیلی ضعیفم.»
معیار قدرت برای یک اژدها، خونسردانه وهمچین ترسناک بود. با این حال، کلماتی که اواژدها اضافه کرد باعث شد یو ایلهان لبخند بزند.
«میر هنوز کلیفهمیده وقت داره. تو آیندهدیدن میتونی خیلی قویتر بشی.»
«مثل اون اژدها؟»
«همم... به زمانبله زیادی نیاز داری،خوبه اما آره. قطعاً.»
«اما اگه همینمعلومه الان قویتر نشم، فقطهمچین وبال گردن بابا میشم.»
«من که همیشه با همچینگاز کسایی نمیجنگم. تازه همین الانشپسرش هم کمک بزرگی برام هستی.»
«دلم میخواد باگاز بابا بجنگم... هینگ، اماکردن اون اژدها هنوز غیرممکنه.»
به نظر میرسید یومیر بعد از دیدن اکجار شوکتوی بزرگی بهش وارد شده. علاوه بر این، یو ایلهان همکشتیش فکر میکرد که حضور اکجار تأثیر خوبی روی یومیر نداشته.
از آنجایی که تا الان با سرعت شوکهکنندهای رشد کرده بود، اگر به قدرتش اعتماد به نفس داشت مشکلی نبود، اماقدرت یک هیولای مضحک ظاهر شده و اعتماد به نفسش را دو نیم کرده بود! تازه، او هم از گونه اژدها بود!داری حالا، عجیب نبود اگر فکر میکرد قدرتهایش در برابر چنین نیروی کوبندهای هیچ است و انگیزهاش را برای پیشرفت از دست میداد.
یو ایلهان به این فکر کرد که چهکار میتواندکردن بکند تا دوباره او را سرحال بیاورد و دلیل اصلیاگه اینکه از اول دنبال یومیر میگشت را به یاد آورد.
«بابا کلی گوشت اژدها آورده. اگهتقلا اونا رو بخوری سریعتر قوی میشی. گوشتالان تراکا و اکجار رو هم بهت میدم.»
«اووو، منبابا همیشه دارم ازآره بابا چیزمیز میگیرم.»
اوه، انگار کاملاً وارد فاز خودانکاری شده بود. یو ایلهان باولی خودش فکر کرد که با وجود جثه بزرگش هنوز بچه استترسناک و تا بلوغش زمان باقی مانده، اما شاید هم اینطور نبود؟
از آنجا که یو ایلهان هیچ تجربهایدیدن در بزرگ کردن بچه نداشت، نمیتوانست تشخیصکشید دهد چطور باید یومیر فعلی را دلداری دهد.
«اه، ایییی.»
با این حال، درست وقتی که بابایی یو ایلهان دنبال راه فراری میگشت، یومیرخونسردانه خودش به خودش روحیه داد. شاید به خاطر این بود که از بچگی باداد یو ایلهان نبود و به یک بچه با اعتماد به نفس تبدیل شده بود.
«برای همین یه کارینمیتونی پیدا میکنم که بتونمتقلبی برای بابا انجام بدم.»
«همین الانشهمهچیز هم کلیلبهایش کار برام میکنی!»
یو ایلهان با لحنی شرمنده به میر گفت. بالبخندی این حال، یومیر سرش را تکان داد و طوریهمچین حرف زد که انگار از قبل تصمیمش را گرفته بود.
«برات یه عروس میارم!»
«نه، نیازی ندارم. تونمیتونی هنوز برای ازدواج خیلی کوچیکی...نمیکردم ولی کی اینو بهت گفته؟»
وقتی یو ایلهان گفتلبهایش که نیازی به عروستقلا ندارد، میر با شوک پرسید:
«پس چی میتونم بهت بدم؟»
«فقط میتونی قویتر بشی.کُشتیش کنار بابا. باید گوشتاژدهای بخوری و تمرین هم بکنی.»
«آره.»
با شنیدن کلمهفهمیده «قویتر»، نسبت به قبلدیدن سرحالتر به نظر میرسید.
«قوی میشم.»
«آره.»
«قراره کلیالان غذا بخورم ومنم خیلی قویتر بشم.»
«آره، آره.»
«قراره ازلبهایش اون اژدهاغرولند هم قویتر بشم.»
«میشی.»
خوبه، از یه مانع بزرگ رد شد. یو ایلهان کهنمیتونستم خیالش راحت شده بود، دستی به سر یومیر کشید. شاید چونقدرت ذهنش سروسامان گرفته بود، یومیر شکمش را مالید و زمزمه کرد:
«بابا، گشنمه.»
«آره، فعلاً که نبایدغرولند جنگی در کار باشه،پسرش پس بیا اول غذا بخوریم.»
«آره!»
فقط یومیر نبود. امروز او قصد داشت ضیافتی برپا کند تا روزیآخرش که جسد یک اژدهای رده ششم و یک رده هفتم را بهکلماتی دست آورده بود جشن بگیرد... یعنی، اولین پیروزی اتحاد را جشن بگیرد.
«خوبه، بیاهمهچیز همه رو صداگاز کنیم بیان اینجا.»
«اونایی که اونجاگاز دارن اژدهاها روتقلا تجزیه میکنن چی؟»
«اونا همون گوشتیبله رو میخورن کهخوبه خودشون تجزیه کردن.»
یو ایلهان که حالا باید تمام مواد اولیهای که در اینونتوریاش تلنبار شده بوداون را میپخت و حسابی سرش شلوغ شده بود، به سمت آشپزخانه داخل عمارت رفت.بزند یومیر هم آخرین قطره اشک چشمانش را پاک کرد و به دنبالش راه افتاد.
خبر نابودی گروه تهاجمی ارتش شیاطین نابودی وتقلا مرگ اکجار، فرمانده گردان سیزدهم که برای انتقاممعلومه آمده بود، به سرعت بین تمام جناحها پخش شد.
همه در دارئو نزول او را حس کردهپسرش بودند و بعد از ناپدید شدنش هم دیگرمنم برنگشته بود، بنابراین فقط یک احمق متوجه مرگش نمیشد.
[فرمانده گردان سیزدهم...؟بله اون اژدها مرد؟ اونمبچه تو دارئو، کلونی اژدهایان؟]
[در مورد رده ششمیها مطمئنمنم نیستم، اما هزاران سال ازنمیتونستم مرگ آخرین موجود رده هفتم میگذره.]
[قراره دوباره یه جنگ تمامعیار در بگیره؟ کیتقلا فکرش رو میکرد همچین نبردی نه در دیوارمعلومه آشوب یا زمین، بلکه تو دارئو اتفاق بیفته...]
مرگ یک فرمانده گردان اصلاً موضوع پیشپاافتادهای نبود. ممکن بود تغییری در توازنالان قوا ایجاد شود که احتمالاً هرجومرج بیشتری به همراه داشت، بنابراین نه تنهااژدها ارتش شیاطین نابودی، بلکه سایر جناحها هم چندان از این موضوع استقبال نکردند.
و مهمترین بخش خبر در اینخوبه ماجرا، مرگ اکجار نبود، بلکه هویتاین کسی بود که او را کشته بود.
[خب؟]
[کی این کارفهمیده رو کرده؟ متعلقغرولند به کدوم جناحه؟]
[راستش...]
[قطعاً ازبابا ارتش بهشته.کُشتیش اما نمیدونم کیه.]
تنها کسانی که پس از نابودی ارتش شیاطین نابودی از نبرد جان سالم به دراژدها بردند، فرشتگان بودند. به جز ارتش بهشت، برای سایر جناحها سخت بود که اطلاعات دقیقیکلی پیدا کنند. به همین دلیل، آنها فقط میتوانستند با همان سرنخهای اندکی که داشتند قضاوت کنند.
[آخرین بار در حال حمله به ارتش بهشت دیده شده. اکجارلبخندی که از مرگ جانشینش خشمگین بود رفت به دارئو، اما همونجانمیکردم به همین راحتی کشته شد... نمیفهمم از چه روشی استفاده شده.]
[تأیید شده که او از طریق ابعاد تلپورت کرده. یک تلپورتپشتش ناگهانی و اجباری که تمام محیط اطراف رو هم با خودش میکشه...آخرش این کار فقط با جادو غیرممکنه. پای یک مهارت در میون بوده.]
[اسم اون فرشته بلندمرتبه رده ششم که اونجا بود قطعاً... اسپیراشنیدن بود؟ او فرشتهای بود که پیشبینی میشد تو هزار سال آینده بهجادوی رده هفتم برسه. با این حال، این کار برای او غیرممکن بوده...]
[درک نمیکنم چهمعلومه اتفاقی در حالاگه رخ دادن است.]
آنها افکارشان را در همانجا متوقف کردند. آنها فقط در برابر ارتش بهشتپشتش و تلهپورت اجباری ابعادی گارد گرفتند. همانطور که یو ایلهان انتظار داشت، توجهبرد و احتیاط نسبت به او، در عوض به سمت ارتش بهشت معطوف شد.
با این حال، ارتش شیاطین نابودی متفاوت بود. اگرچه از لحظهای که اکجار به زمیننمیتونی کشیده شد، تمام راههای ارتباطی قطع شده بود، اما کسی که بیشتر از همه باضعیفم او درگیر شده بودند یو ایلهان بود و اطلاعات زیادی درباره او جمعآوری کرده بودند.
[یو ایلهان، قطعا همان انسان است. همه حس کردند کهبعد اکجار صلاحیتهایش را به عنوان یک عضو ارتش شیاطین نابودیمنتظر از دست داده بود، درست است؟ او باعث این اتفاق شد.]
بنابراین، فهمیدن اینکه اکجار توسطمنم چه کسی و چگونه کشته شدهولی است، برای آنها چندان دشوار نبود.
[همان انسان؟ کسیفهمیده که تراکا اوغرولند را زیر نظر داشت؟]
[تراکا توسط اسپیراگاز کشته شد. آنتقلا فرشته شجاع و زیبا!]
[اسپیرا، او زنی است که دلم میخواهدبچه روزی زیر پا لهاش کنم. او همانقدرخونسردانه که جذاب است، خشک و مقرراتی هم هست.]
[همه خفه شوید،معلومه ما الان داریم دربارههمچین یو ایلهان حرف میزنیم.]
درون معبدی چنان عظیم که صدها ستون با ارتفاع بیش از ۳۰۰ متر باید سقفش رامعلومه نگه میداشتند، چندین هیولا دور یک میز گرد که در وسط آن فوارهای از خون جوشانضعیفم قرار داشت، به طرز ناخوشایندی میخندیدند. هر یک از این هیولاها میتوانستند چندین دنیا را نابود کنند.
[یو ایلهان؟]
[من قبلابابا این اسمکُشتیش را نشنیدهام.]
[او یک موجود فروتر است.]
[یک موجود فروتر؟ من بهگاز خاطر یک موجود فروتر به اینجالبخندی احضار شدهام؟ اوووه، خیلی غافلگیرکننده است.]
دنیاهای زیادی وجود نداشتندغرولند که بتوانند میزبان تمامپسرش این هیولاهای ترسناک باشند.
نام این دنیا، جایی که همه چیز غولپیکر و طاقتفرسا بود، الو کاترا بود. این یک دنیایپرسید برتر بود که فراتر از دیوار آشوب قرار داشت، جایی که جنگ بین ارتش بهشت و ارتشقوانین شیاطین نابودی بیشتر از هر جای دیگری در آن رخ میداد، و همچنین مقر اصلی این شکارچیان بود.
«بشریت» در این دنیا مدتها پیش منقرض شده بود، زیرا مه غلیظی حاوی نفرین و گرما که نفس کشیدنضعیفم را برای هر موجودی پایینتر از رده چهارم غیرممکن میکرد، این دنیا را پوشانده بود. آب و هوا بر اساسزمان هوسهای حاکم تغییر میکرد و به همین دلیل، حتی سرسختترین گیاهان نیز نمیتوانستند رشد کنند و به راحتی پژمرده میشدند.
بنابراین، کسانی که قادر به تحمل زندگیدیدن در این دنیا بودند، همگی قوی و شرورالان بودند. ارتش شیاطین نابودی صرفا شرورترینِ آنها بود.
و کسانی که در اینجا حضور داشتند، موجوداتی بودند که برای قرار گرفتن در میاننمیتونی بهترینِ بهترینها هیچ کم و کاستی نداشتند. کنفرانس فرماندهان گردان ارتش شیاطین نابودی. این هویت آنمعیار جلسه ترسناک بود. اگرچه همه فرماندهان گردان نیامده بودند، اما همین تعداد هم بسیار چشمگیر بود!
[آیا مهم است که او یکخوبه موجود فروتر است؟ آیا این مهمتراین نیست که او اکجار را کشته است؟!]
از دهان فرمانده گردان هشتم ارتش شیاطین نابودی، زنوسوا،نمیکردم نفسی شبیه به ماگما بیرون زد. او پرنده غولپیکریخیلی بود که از آتش مانای خالص ساخته شده بود.
[یک ستون قدرتمند از ارتشگاز شیاطین نابودی ناپدید شده است! آیالبخندی میخواهید فقط به مرگ او بخندید؟!]
[البته مانایلبهایش اکجار واقعاغرولند وحشیانه بود.]
[نفرین او حتی از آن هم وحشیانهتر بود. اما، مگر نگفتیشنیدن که او از یک موجود فروتر شکست خورد؟ پس آیا ممکن نیستجادوی که بمیرد؟ آیا این چیزی است که اینقدر جای تعجب داشته باشد؟]
[چیزی که واقعا تعجبآور است، این است که یکنمیکردم موجود فروترِ ناچیز، قدرت این را دارد که یکخیلی فرمانده گردان رده هفتم را به سطح خودش پایین بکشد.]
[این قطعاهمهچیز چیزی است کهگاز نمیتوانیم نادیدهاش بگیریم.]
فرمانده گردان دهم، ملوهین، سرش را تکان داد. او یکی از معدودکشید فرماندهان زن بود و اگر پوست سفید یخزده و قامت ۲۰ متریاشبرد را نادیده میگرفتید، حتی با استانداردهای انسانی هم بانوی بسیار زیبایی محسوب میشد.
او در موافقتبله با زنوسوا بهخوبه صحبت ادامه داد.
[پس فقط کافی استنمیتونی او را وادار کنیمتقلبی به ارتش شیاطین نابودی بپیوندد.]
[اوه، این عالی است!]
[چی؟!]
زنوسوا با تعجب فریاد زد. باخوبه این حال، اکثریت فرماندهان گردان در اینجواب کنفرانس از پیشنهاد او بسیار خوششان آمد.
[کسی کهالان یک فرمانده گردانمنم را کشته است؟!]
[دقیقا به همین دلیل است که باید او را بیاوریم. چه با حقههای حقیرانه و چه بانمیتونی هر چیز دیگری، این یک حقیقت غیرقابل انکار است که او اکجار را کشته، اینطور نیست؟ بیصبرانهقدرت منتظرم ببینم در آینده چطور رشد میکند. اوه، و همچنین کنجکاوم بدانم چه شکلی است. خیلی، خیلی زیاد.]
[بله، من همگاز کنجکاوم بدانم چهرهاشتقلا چه شکلی است.]
[اما ملوهین، هیچبله اندازه معمولیای نبایدخوبه تو را راضی کند.]
[فوفو، خفه شو.]
[کسی که ارتش شیاطین نابودیگاز را تا این حد قتلعامپسرش کرده، به عنوان یک عضو... نه.]
زنوسوا که در حال گوش دادن به نظراتپسرش سایر فرماندهان گردان بود، آهی کشید، اما همچنان سراگه پرندهمانندش را تکان داد و زیر لب زمزمه کرد.
[اینطور است؟ بله، این روش ماخوبه برای انجام کارها بود. به نظر میرسدجواب مغزم از سالهای طولانی صلح پوسیده است.]
[شنیدهام که ارتشمعلومه بهشت او رااگه زیر نظر گرفته است.]
[فقط کافی است به او بگوییم برای زمین چه اتفاقی افتاده است. آنوقت، اوکشید هرگز نمیتواند ارتش بهشت را انتخاب کند. خب پس. بیایید تا وقتی که اواژدها هنوز در دارئو است عجله کنیم. به هر حال ما هنوز نمیتوانیم به زمین برویم.]
[زمین؟ ارتشلبهایش بهشت؟ یکغرولند نفر توضیح بدهد.]
یک زن جذاب با سه جفت بال خفاش در پشتش، فرمانده گردان سوم، هلینا، این را پرسیدپرسید و زنوسوا با آهی دستش را روی صورتش گذاشت. در همان لحظه، فرماندهان گردانی که از جزئیاتقوانین خبر نداشتند، همگی چشمانشان را بستند. تنها با همین کار، افکار درون سر زنوسوا به آنها منتقل شد.
[اوه خدایالان من، واقعانمیتونی مرد جالبی است.]
با شنیدن همهچیز، حتی هلینا هم به یوتقلا ایلهان علاقهمند شد. ملوهین که تا حدودی انتظارمعلومه داشت کار به اینجا بکشد، بر سر او غرید.
[او مال من است.]
[خب، آیابابا او مرا بیشترآره دوست نخواهد داشت؟]
[مهم نیست چه کسی او رااگه برمیدارد. چیزی که مهم است، مسئلهآخرش چگونگی آوردن او به ارتش است.]
[بله. اتفاقاهمهچیز این دقیقالبهایش تخصص من است.]
هلینا زبان قرمزش را بیرون آوردتقلا و لبهای بالاییاش را لیسید وکشید چشمانش را با جذابیتی خیرهکننده برق انداخت.
[هیچ مردی نمیتواند مرا رد کند. اوبچه شاید یک اژدها را کشته باشد، اما نبایدچیزی بتواند در برابر قدرت ملکه سوکوبوس پیروز شود.]
یو ایلهان مردی بود که میتوانست پیشرویهای همهجانبه یک فرشته رده ششم که توسط خدای عشق برکتقویتره یافته بود، و زنی که توسط الهه زیبایی برکت یافته بود را رد کند، اما هلینا نسبت بهقویتر تواناییهای خودش بیش از حد اعتماد به نفس داشت و این بخش حیاتی از اطلاعات را نادیده گرفت.
آن روز، یک فرماندهلبهایش گردان دیگر یک بار دیگرکردن به سمت دارئو حرکت کرد.
مقیاس جنگ بر سرغرولند دارئو به تازگی یکپسرش مرتبه کامل افزایش یافته بود.
یادداشتهای نویسنده
اگر همه بچهها مثل میرمنم بودند، آنوقت زمین در عرض ۱۰ولی سال به سیاره جنگ تبدیل میشد.
ارتش شیاطین نابودی طرز فکر مرموزیغرولند دارد. آیا هلینا میتواند غرورش رادستی به عنوان یک زن حفظ کند؟
این را میگویم چون پیشبینی میکنم چنین نظری ظاهرلبخندی شود، اما دیگر هیچ قهرمان زن اضافیای وجود ندارد.همچین (یادداشت مترجم: آیا این یعنی هلینا هم حساب میشود؟)