چپتر 142: زنده ماندن (۲)
0۲.
وقتی چشمانم را بازدوران کردم، تنها چیزی کهنیز دیدم پرتگاهی تاریک بود.
به هر طرفکرد نگاه کردم، اما فقطاحساساتم تاریکی به چشم میخورد.
این همان دنیای مردگانیپرورشگاه بود که هر بار پسنداشتم از مرگ به آن برمیگشتم.
[مرگ شما شرایط مهارت را برآورده کرده است.]
[مهارتهای قاتل صورتهای فلکی بهطور تصادفی در حال کپی شدن هستند.]
با بهتشدند و حیرت،سرکوبشده خیره مانده بودم.
طبیعتاً میدانستم که داستان قاتل صورتهای فلکی در گذشته رخهرگز داده است. با این حال، اینکه آن گذشته شامل دوران کودکیزندگی مدیر پرورشگاه نیز میشد... چیزی بود که هرگز انتظارش را نداشتم.
«قاتل صورتهایفروکش فلکی و مدیرآرام پرورشگاهم همکلاسی بودند.»
آنها به یک مدرسه میرفتند. در یک کلاس بودند. در یکهمکلاسی زمان زندگی میکردند. برای یکی از آنها، زمان برای همیشه متوقف شدهمتوقف بود. برای دیگری، عقربه ساعتشمار تا آخر عمرش از حرکت ایستاده بود.
یک ساعت شکسته بود.
ساعت دیگر آسیب دیده بود.
«چرا...؟»
خشم بر قلبم سنگینی میکرد.
«چرا همیشه آدمهای خوب باید آسیب ببینند و بشکنند؟ چرا کسی که صدمهکمی دیده باید بمیرد، در حالی که کسی که به او آسیب رسانده حالش خوبسرازیر است؟ چرا دنیا فقط برای کسی که احساس گناه میکند تبدیل به جهنم میشود؟»
خشمم فروکش کرد، اما نتوانستم آرام بگیرم.پرورشگاه احساساتم تهنشین شدند. اما این احساساتِ سرکوبشده ازبودند بین نرفتند. آنها فقط روی هم تلنبار میشدند.
سطح آبِفروکش ذهنم کمینتوانستم بالا آمد.
سطحی که روزیمدیر سرریز میشد و بههرگز سیلابی خروشان بدل میگشت.
-اهم.
صدایی بهاینکه ذهن ملتهبمدوران سرازیر شد.
به هو-ریونگ بود.
-بهترین حس دنیا همیشه اینه که یه حرومزادهای مثل زامبیپرورشگاهم رو غافلگیر کنی. از وقتی روح شدم خیلی چیزا دیدم، امایکی هنوز هیچی بهتر از دیدن یه کیم زامبیِ شکستخورده نیست. کوکوکو!
«...»
-نظرت چیه؟ طبقه پنجاهم سخت نیست؟ قاتل صورتهای فلکی طعمه آسونیانتظارش نیست، هان؟ درسته، پس هنوزم فکر میکنی موش دووندن تا طبقهمیکردند پنجاهم ایده خوبی بود؟ همه اینا کارمای کاراییه که کردی، حرومزاده!
به هو-ریونگفروکش لبخند موذیانهاینتوانستم روی لب داشت.
انگار همین چند لحظهپرورشگاه پیش بود که باانتظارش قاتل صورتهای فلکی جنگیده بودم.
میتوانستم این رااحساساتِ از لحن بهنرفتند هو-ریونگ حدس بزنم.
«...این باراینکه اون با منکودکی وارد تروما نشد.»
تا الان، ما سفر در میان تروماها را با هم تجربه کرده بودیم. شروعشروی با اقامتگاه آتش دوزخی بود، بعد پرتا، استاد و راویل. به هو-ریونگ گاهی ازبدل تروما شکایت میکرد و گاهی ساکت میماند. با این حال، او همیشه با من بود.
این بار فرق داشت.
به مدت یک ماه،سرکوبشده من به تنهایی تروماتلنبار را تجربه کرده بودم.
«یه کابوس دیدم.»
-ها؟
به هو-ریونگ پلک زد.
-کابوس؟ چه کابوسی؟
«یه تروما بود. این تروما یکم عجیب بود. امپراتور شمشیر،هرگز تو با من نبودی و ذهن قاتل صورتهای فلکی همزمان بهطور کامل بازسازی نشده بود. انگار یه خطایی اونجا وجود داشت...»
به او درباره چیزهایی که در تروما تجربه کرده بودم گفتم.سرکوبشده آن را برایش بازسازی کردم. البته، به او نگفتم که پدرمآمد بوده است. اگر این موضوع را پیش میکشیدم، احتمالاً موهایش سفید میشد.
-همم.
به هو-ریونگ پس ازسرکوبشده شنیدن داستانم برای مدتیتلنبار غرق در افکارش شد.
-عجیبه، مگه نه؟ منطقی نیست که من اونجانیز باهات نبودم. در وهله اول، فقط برای راحتی کارمدرسه به من میگن روح. در حقیقت، من یه مهارتم.
حق با به هو-ریونگ بود.
[صورت فلکی شمشیر]
رتبه: A+
تأثیر: روحی از دنیایی دیگر. او طبقه ۹۹ را در دنیایی دیگر پاکسازی کرد، اما در طبقه ۱۰۰ شکست خورد و مرد. کینه او باقی ماند و باعث شد به یک روح تبدیل شود. او نمیتواند در دنیای فیزیکی دخالت کند، اما امکان دستکاری در ذهن صاحبش وجود دارد.
از تجربه غنی و مهارتهای شگفتانگیز او راهنمایی بگیرید!
※با این حال، هیچکس جز صاحب مهارت نمیتواند روح را ببیند.
※این مهارت از شکارچی مارکوس کالنبوری کپی شده است.
در نهایت، هویتکرد واقعی به هو-ریونگبگیرم یک مهارت بود.
او خاطرات زندگی گذشتهاشپرورشگاه را داشت، اما به یکنداشتم کارت مهارت محدود شده بود.
-به عبارت دیگه، من کسیام که از طریق تو زندگی میکنه. باید بگمکمی یه مستأجر ذهنی؟ مگه اینکه کارت مهارت من رو به زور حذف کنی،ملتهبم در غیر این صورت هیچ دلیلی نداره که نتونم باهات وارد یه تروما بشم.
با این حال، بهدوران هو-ریونگ نتوانسته بود درنیز این تروما شرکت کند.
«...فکر کنم. چهکرد اتفاقی داره میافته؟بگیرم یه جای کار میلنگه.»
-آره.
هر دوی ما در آن فضای تاریک، دوشادوش هم به فکر فروذهنم رفتیم. زمان به کندی میگذشت، اما هنوز نتوانسته بودیم به جوابی برسیم. درذهن نهایت، به هو-ریونگ از این همه فکر کردن خسته شد و فریاد زد.
-آه، کافیه! دیگه نمیخوام به این موضوع فکر کنم! به هر حال، اگه فقط اون حس عجیب رو به خاطر بسپاری، یهمیکردند روزی به جواب میرسی. عجله کن و یکی از مهارتهای اون یارو قاتل صورتهای فلکی رو انتخاب کن! خیلی وقته که یهمیکرد مهارت جادویی نداشتیم! اون ابریشم طلایی یا هر چی که بود، فقط موهبتهای یه صورت فلکی رو داشت، برای همین مهارتهاش آشغال بودن.
شاید در پاسخ به حرفهایآرام به هو-ریونگ بود که کارتهااحساساتِ از میان تاریکی پدیدار شدند.
[کارتهای مهارت در حال ایجاد شدن هستند.]
[لطفاً یک کارت مهارت را انتخاب کنید.]
در مجموع، ۱۰ کارت پیش رویم ظاهرهرگز شد. دستهای از نقره و طلا بود کهمیرفتند انگار بال داشتند و در هوا پرواز میکردند.
-حالا، بیا کلکسیون قاتل صورتهای فلکی رو بررسی کنیم! چه خبره؟ این حرومزادهکمی با نگه داشتن این همه مهارت خفن، کاملاً داره تقلب میکنه. به خاطر همینهسرازیر که شکارچیهایی که روی مهارتها تمرکز میکنن رو مخن. هان؟ این یکی رو ببین.
به نظر میرسید به هو-ریونگکودکی در حالی که پشت کارتهاهرگز را میخواند، هیجانزده شده است.
در میان آنها،کرد دو مهارت توجه مرااحساساتم به خود جلب کرد.
[رژه عروسکگردان]
رتبه: S
تأثیر: در دنیایی، یک عروسکگردان پیر زندگی میکرد. عروسکگردان از دریافت عشق میترسید، اما آنقدر هم قوی نبود که بتواند تنهایی ابدی را تحمل کند.
«بذار یه منِ دیگه بسازم.» بنابراین، عروسکگردان آن را طراحی کرد. عروسکگردان زمزمه کرد: «بذار اون یکی من، دوست داشته بشه. بذار با آدما، در میون آدما زندگی کنه. و اگه آسیب دید—من دور میندازمش. برای همیشه پاکش میکنم.»
عروسکهای بیشماری زندگی کردند.
عروسکهای بیشماری دور انداخته شدند.
این مهارت یک هنر سیاه برای ضعفاست. توانایی انتخاب یا دور انداختن خاطرات. شما میتوانید ۱۳ عروسک بسازید که دقیقاً ظاهر و تواناییهای مشابهی با شما داشته باشند. وقتی یک عروسک میمیرد، عروسک دیگری بیدار میشود. عروسکهای شکسته را میتوان تعمیر کرد.
این تقلید شما از جاودانگی است. یک ابدیت ساختگی.
※با این حال، خاطرات بین عروسکها به اشتراک گذاشته نمیشود.
این رازاینکه قاتل صورتهایدوران فلکی بود.
«در مجموعفروکش ۱۳ عروسکنتوانستم وجود داره.»
پس چه بلایی سر بدن واقعی قاتل صورتهای فلکی آمده بود؟همکلاسی آیا بدن واقعی هم جزو آن عروسکها بود؟ یا اینکه قاتل صورتهایمتوقف فلکی بدن جداگانهای داشت که در جای دیگری به خواب رفته بود؟
سپس راز دیگری را شنیدم.
[رستگاری الهه پارهپاره]
رتبه: A+
تأثیر: روزگاری الههای وجود داشت که خود را وقف یک جنگجوی خاص کرده بود. اگرچه الهه توسط جنگجو پارهپاره شد، اما همچنان آرزو داشت در کنار او بایستد. الهه سقوط کرد و در این کارت مهارت مهر و موم شد.
الهه خاطرات را با تواناییها جایگزین میکند. شما میتوانید با دادن خاطرات خود به الهه، تواناییها و قدرت خود را تقویت کنید. هرچه آن خاطره برای شما مهمتر باشد، تقویت قویتری دریافت میکنید.
※با این حال، اثر تقویتی مدت زیادی دوام نمیآورد.
آن الههکودکی احتمالاً همانپرورشگاه الهه محافظت بود.
و آنشدند جنگجو باید قاتلبین صورتهای فلکی باشد.
جای شکاینکه و تردیددوران کمی وجود داشت.
الهه محافظت به پنج قسمت تقسیم شده بود؛ بت، شفقت، دعا، فداکاری ونرفتند رستگاری. با این حساب، من چهار بخش از الهه را درو کرده بودم.سیلابی آخرین بخش، یعنی رستگاری، به شکل یکی از مهارتهای قاتل صورتهای فلکی درآمده بود.
-همف.
به هو-ریونگ پوزخند زد.
-همه این مهارتها چندشآورن، چون ما واقعاً نمیدونیم قاتل صورتهای فلکی کیه.نداشتم حس شومی به آدم میده. همهشون تواناییهای خوبی هستن، اما دلهرهآورن. نمیدونمیکی چرا صورتهای فلکی باید اینقدر به یه انسان درهمشکسته علاقه نشون بدن...
سرم را تکان دادم.
«تصمیم گرفتمکودکی چی روپرورشگاه انتخاب کنم.»
-ممم. با ایناحساساتِ حال، مضراتش خیلی بیشترروی از مزایاشه، مگه نه؟
به هو-ریونگ مخالفت کرد.
-این دفعه رو فقط بیخیال شو. تو الان نیازی به رژهسرکوبشده عروسکگردان یا رستگاری الهه پارهپاره نداری. از اعتراف بهش متنفرم، اماآمد لیست مهارتهای تو تقریباً کامله. به جز اون جامعه عالی گابلینت...
«جامعه عالی گابلینمدیر مهارتیه که یه روزیهرگز اوج میگیره و میترکونه.»
-این سر توئه که اوج میگیره و میپره. نه، همینسطح الانشم یه بار به زیبایی پریده. به هر حال، اگهخروشان الان یه مهارت احمقانه برداری، به همافزایی مهارتهات آسیب میزنی.
«آره. اینو میدونم.شامل اما چیزی هست کهپرورشگاه بتونم ازش استفاده کنم.»
باید قاتلفروکش صورتهای فلکینتوانستم را شکست میدادم.
اما پیروزی به اینپرورشگاه معنا نبود که بایدانتظارش از شرش خلاص میشدم.
«میتونم خیلی بهتر عمل کنم.»
میخواستم کاری کنم کهدوران قاتل صورتهای فلکی اعترافنیز کند روشش اشتباه بوده است.
مسئله فقط در هم شکستن او بااحساساتم نیروی خالص نبود. بلکه میخواستم [روش خودم]،روی [روش قاتل صورتهای فلکی] را شکست دهد.
پیروزی واقعی یعنی همین.
«قاتل صورتهای فلکی.»
دستم رااینکه دراز کردم تاکودکی کارتی را بردارم.
«لفانتا اِگیم.»
به شکارچیایکودکی فکر کردم کهنیز القاب متعددی داشت.
به مردی فکراحساساتِ کردم که هنوزنرفتند نام کوچکش را نمیدانستم.
[انتخاب تکمیل شد.]
[مهارت در حال کپی شدن است.]
[شما به ۲۴ ساعت قبل بازمیگردید.]
■■.
بیا به کابوس کهنهمان پایان دهیم.
۳.
وقتی یک روز به عقب برگشتم، هنوز حتی دنیای [قصه پریان] را پاکسازی نکرده بودم.
یک ماه را در دنیای تروما قاتل صورتهای فلکی سپری کرده بودم.
اما در برج، حتی یک روز هم نگذشته بود.
سرانجام، دنیای [قصه پریان] را دوباره پاکسازی کردم. چون از قبل میدانستم که [مبشر سعادت ابدی] قصد حمله غافلگیرانه دارد، بسیار راحتتر از قبل آن را به پایان رساندم. با این حال، اراده و استقامتی که به خرج دادم همان اندازه بود.
«دفعه بعد، قبل از اینکه از برج بالا برم، یه روز مرخصی میگیرم...»
یک بار دیگر، به اهمیت نقاط ذخیره پی بردم.
«جناب کنت.»
«همم؟»
بلافاصله پس از پاکسازی دنیای [قصه پریان] و بازگشت به کتابخانه بزرگ، با کنت صحبت کردم.
«یه خواهش کوچیک ازتون دارم.»
«اوه، چی شده؟ گنجینه برج ما، جایزه گیلد سانگریونِ ما. هر چی میخوای بگو! کمکت میکنم.»
کنت با اشتیاقی بیشتر از همیشه از من استقبال کرد. حالت دهانش شبیه به حرف «دبلیو» انگلیسی خمیده شده بود. آیا به این دلیل بود که هزینه پاکسازی مرحله بسیار کمتر از چیزی بود که فکرش را میکرد؟
برای لحظهای، نتوانستم کنتی را که در تروما دیده بودم به یاد نیاورم.
«اون همچین پیامی فرستاده بود.»
«واقعاً دیوونه نبود؟»
خشکم زد.
«چی شده؟»
ارباب گیلد سانگریون که روبهرویم ایستاده بود، سرش را کج کرد.
«یهو رنگت پریده.»
«...نه. چیزی نیست. فقط یه لحظه فکرم درگیر شد.»
سریع سرم را تکان دادم تا آن افکار را از ذهنم بیرون کنم.
همکلاسیِ داخل تروما فقط ظاهر کنت را داشت؛ در نهایت، او یک فرد جعلی بود. نمیتوانستم آن نسخه جعلی را با شخصی که روبهرویم ایستاده بود مقایسه کنم. این کار بیاحترامی بزرگی به کنت بود.
«نکنه همین الان انرژی زیادی برای آخرالزمان صرف کردی؟ مراقب باش. تا وقتی جوونی باید حواست به خودت باشه تا تو پیری عقلتو از دست ندی. به هر حال، خواهشت چیه؟»
گفتم: «میخوام یه پیام به دنیای بیرون بفرستم.»
«مهم نیست اگه نامه هم نباشه، اما کسی هست که باید هرچه زودتر باهاش تماس بگیرم. کنت، شما توانایی ارتباط با دنیای بیرون رو دارید. لطفاً کمکم کنید این پیام رو بفرستم.»
«اوهو؟ البته. این که کاری نداره.»
کنت بادبزنش را در دست گرفت.
«اگه حتماً نباید نامه باشه، میتونی از روشهای راحتتری استفاده کنی. میخوای این پیام رو به کدوم کشور بفرستی؟ فرستادن پیام به کشورهایی که دولتهاشون سقوط کرده یه کم سخته.»
«مشکلی نیست. میخوام اون رو به کشوری بفرستم که توش به دنیا اومدم.»
«کشور زادگاه پادشاه مرگ... آها. پس مشکلی نیست. تو اون کشور یه سفیر هست، برای همین میتونیم فوراً باهاشون تماس بگیریم. بذار ببینم. اون زن کجاست؟»
کنت به اطراف نگاه کرد. در کتابخانه بزرگ فقط ما نبودیم، بلکه تمام شکارچیانِ دارای لقب نیز حضور داشتند. کنت با بادبزنش به یکی از آنها اشاره کرد.
«افسر ارتباطات! مادام افسر! یه لحظه بیا اینجا.»
«...باز چی شده؟»
یک شکارچی زن میانسال به ما نزدیک شد.
شکارچی رتبه هفتم. او افسر ارتباطات دوربرد بود.
افسر ارتباطات دوربرد یک ساری، لباس سنتی هندی، روی شانههایش انداخته بود و در تمام مسیر تا رسیدن به ما اخم کرده بود. شاید با کنت میانه خوبی نداشت.
«بذار معرفیتون کنم. ایشون دوست من، افسر ارتباطات هستن و از همون زادگاهی میان که من میام. آهاها، البته تفاوت بین اصالت و ریشه ما مثل زمین تا آسمونه.»
«اگه منو کشوندی اینجا تا فقط چرتوپرت بگی، پس من دیگه میرم.»
«اوه، اوه. آروم باش مادام برهمن. میخوام یه پناهگاه مقدس برای صحبت با دنیای بیرون راه بندازم، پس لطفاً برای مدتی ما رو وصل کن. کشوریه که سفیر داره، پس نباید دردسر زیادی داشته باشه.»
«چرا باید...؟»
«درخواست من نیست، درخواست پادشاه مرگه.»
افسر ارتباطات دوربرد برگشت و به من نگاه کرد.
دستهایم را به هم چسباندم و مؤدبانه سرم را خم کردم.
«لطفاً.»
«...»
افسر ارتباطات دوربرد نیز دستهایش را به هم چسباند و تعظیم کرد. او قبل از اینکه آهی سنگین بکشد و انگار که تسلیم شده باشد، نگاهی بین من و کنت ردوبدل کرد.
«...اگه درخواست یه مرد زمخت و بیادب بود، فوراً ردش میکردم. اما پادشاه مرگ، من هم از دور تماشا کردم که چطور خودت رو وقف برج کردی. فداکاری تو باید پاداش داده بشه. کمکت میکنم.»
«آره. همونطور که انتظار میرفت، تو با آدمای نجیب خوب کنار میای. کبوتر با کبوتر، باز با باز.»
«اگه یه بار دیگه دهنت رو باز کنی، من رفتم.»
«اوه خدای من، اینطوری نباش. باید بخشندهتر باشی. اما باشه، باشه. هی، فهمیدم. بیا فقط انجامش بدیم!»
کنت لبخندی زد و سپس چیزی از جیبش بیرون آورد. یک کیسه کوچک بود. سپس کنت مشتی پودر ارغوانی و درخشان برداشت و آن را به شکل دایرهای روی کف کتابخانه پاشید.
«مادر بزرگ وینا. وینا. یک آرزو، یک دعاست، لطفاً نگذار با فریادها از هم گسسته شود. بگذار در کنار تو باشیم، همانطور که تو در کنار ما میمانی. این فضا را پناهگاه مقدس خود قرار ده.»
ووش!
نوری ارغوانی از پودر ارغوانی ساطع شد. مساحت نور ارغوانی تقریباً به اندازه یک باجه تلفن عمومی بود.
سپس، افسر ارتباطات دوربرد رو به من کرد.
«گوشی هوشمندت رو بده به من.»
«آه. بله.»
گوشیام را به افسر ارتباطات دادم و او با انگشتی خمیده، سه بار روی گوشی ضربه زد. تق، تق، تق. به نظر میرسید که با نوک انگشتانش یک مثلث کشیده است.
«عبور کن. متصل شو. وقتی نویز به کسی میرسد، تبدیل به صدا میشود، و وقتی شخصی اینجاست و شخصی آنجا، ارتباطات آواز میخوانند و جهان یک گروه کر میسازد.»
سپس گوشی هوشمند در نوری آبی پیچیده شد.
افسر ارتباطات به آرامی سر تکان داد.
«بگیرش.»
گوشیام را پس گرفتم.
کنت با خوشحالی لبخند زد.
«وارد پناهگاه شو، پادشاه مرگ.»
افسر ارتباطات چهرهاش را در هم کشید.
«اگه تماس بگیری، دریافت میشه. اگه پیام بفرستی، جواب میدن.»
«هزینه تماس جداگانه حساب میشه، اما من میتونم اونقدر رو برات پرداخت کنم!»
«با این حال، طبق توافق با دنیای بیرون، تمام ارتباطات باید نظارت بشن تا اطمینان حاصل بشه که در چارچوب قوانین بینالمللی باقی میمونن. البته این نباید مشکلی باشه. تا وقتی مستقیماً بهش اشاره نکنی، مهم نیست اگه جرمی هم باشه.»
«خب، اگه میخوای یه پیام مخفی بفرستی، جداگانه بهم بگو. راههایی برای دور زدن قوانین هست.»
آن دو خیلی عادی صحبت میکردند، اما این همکاری بین شکارچیان رتبه ۵ و ۷ بود. تنها تعداد انگشتشماری از افراد میتوانستند از چنین امتیازی بهرهمند شوند.
«بله. ممنونم.»
در حالی که گوشی هوشمندم را در دست داشتم، وارد پناهگاه شدم.
«...»
سپس، آن را شمارهگیری کردم، [اولین شماره تلفنی که در زندگیام حفظ کرده بودم]. شمارهای بود که سالها آن را نگرفته بودم. اما حافظه انسان عجیب بود، زیرا مهم نبود چقدر زمان گذشته باشد، این شمارهای نبود که هرگز بتوانم فراموشش کنم.
بوق... بوق...
صدای بوق اتصال تلفن برای مدتی زنگ خورد.
اگر شخص مقابل شمارهاش را عوض کرده بود، این کار بیفایده میشد. اما او گفته بود که هرگز شمارهاش را تغییر نمیدهد تا ما بتوانیم هر زمان که خواستیم تماس بگیریم.
او دروغ نگفته بود.
-الو؟
نمیتوانستم صحبت کنم.
-الو؟ شما؟
«...»
این صدا کمی پیرتر از فریادهایی بود که روی پشتبام تروما شنیده بودم. کمی خستهتر بود. اما جوهرهاش تغییری نکرده بود، و پشیمان بودم که اینقدر طول کشید تا این صدای تغییر نیافته را دوباره بشنوم.
باید زودتر تماس میگرفتم.
صرفنظر از اینکه دنیای بیرون را رها کرده و وارد برج شده بودم، نباید انسانها را رها میکردم.
«...مدیر. منم، گونگجا. کیم گونگجا.»
برای لحظهای سکوت بر تماس حاکم شد.
-درسته. خیلی وقت میشه.
مدیر.
قدیمیترین صدای درون خاطراتم طنینانداز شد.