چپتر 190: بازیگر تازهکار (۳)
0۳.
-تمام صندلیهایخوشحالی ویژه از همینمحض الان فروش رفتن!
-این... از وقتی به این'خب گروه تئاتر ملحق شدیم تامیدانستم حالا همچین اتفاقی افتاده بود؟
بازیگرها هیجانزده بودند.
-نه، نیفتاده. قبلاً شانسایـ میآوردیم اگه حتی نصفسرهایشان صندلیها هم پر میشد...
-اگه همینطوری پیش بره، نمیتونیممحض همون چیزهایی رو تجربه کنیمحالت که بازیگرهای بزرگ تجربه میکنن؟
-این تازهواردکمی ما یهکردند جواهره! اوگور!
حتی اگر فقط یک تئاتر درجه سه در یککردند کوچه پسکوچه بودند، نه، دقیقاً به خاطر همین موضوع، نمیتوانستندبودم از اینکه بلیتهای ویژه کاملاً فروش رفته بودند، خوشحالی نکنند.
اما به محض اینکهایـ برنامههای اجرای بعدی راسرهایشان شنیدند، حالت چهرهشان عوض شد.
-اجرایی بدونخوشحالی حتی یکاما خط دیالوگ؟
ارشدها شوکه شده بودند.
حتی نمیتوانستندنمایشهای چنین چیزیایـ را تصور کنند.
-آخه چطوری...
«برعکس بهش فکر کنید.»
به آرامی توضیح دادم.
«نمیدونم این رو میدونید یا نه، اما نقاشیهای آتشِ اصلی'خب هیچ دیالوگی نداشتن. هیچ فیلمنامهای در کار نبود. فقط کنترل کردنندیده هاله برای حرکت دادن آتش، این ریشه و اصالت نمایشهای آتشه.»
-ایـ... اینطوره؟
-اوم.
ارشدها کمیکمی سرهایشان راکردند کج کردند.
'خب، گمان کنم...'
واکنششان طبیعی بود.
من این را میدانستماما چون به چشم دیده بودم،شنیدند اما این بچهها ندیده بودند.
'دارم دربارهکمی ۹۰۰ سالکردند پیش حرف میزنم.'
این داستانی مربوط به حدود ۹۰۰ سال پیش بود، اما میشدگمان آن را به ۱۰۰۰ سال هم رُند کرد. غیرممکن بود که'دارم گابلینهای امروزی بدانند ظاهر اصلی نقاشی آتش چه شکلی بوده است.
در این عصر، من تنهااینطوره کسی بودم که میتوانستم با'خب قطعیت در این باره صحبت کنم.
«ارشدها. میدونستید که نژاد گابلین این توانایی رو داره که فقط باعوض نگاه کردن به شعلهها، احساسات رو درک کنه؟ شما حساسیت فوقالعاده شگفتانگیزیچطوری دارید. من باور دارم که میتونید اون حساسیت رو دوباره بیدار کنید.»
-...
«در عوض، دیالوگها یه مانع هستن. دلیل اینکه بازیگری شما ارشدهاگمان اینقدر بده، این نیست که شما بد هستید. به این خاطره کهدرباره شما به نمایش آتش به چشم [داستان یه نفر دیگه] نگاه میکنید!»
به تکتک هابگابلینها نگاه کردم.
یک چشم.
یک بازو.
یک گوش.
همه آنها بازیگرانی بودندایـ که چیز مهمی راسرهایشان از دست داده بودند.
«همه شما جواهرات درخشانی تو قلبتون دارید. اما اونا دفن شدن. و تا زمانی کهدیالوگ زیر شنها دفن باشن، دیگه فرقی نمیکنه که جواهر باشن یا سنگهای معمولی. من به شمادادم ارشدها کمک میکنم تا شنها رو کنار بزنید. و کمکتون میکنم تا واقعاً عاشق بازیگری بشید.»
-تـ... توکمی همیشه حرفهایکردند خجالتآوری میزنی.
سرم را تکان دادم.
«کاملاً جدی میگم.»
-...
«برای هفت روز.»
دستم را با هاله پوشاندم.
و عدد [۷]آتشه را روی دیواراوم تئاتر حک کردم.
«به جای خوابیدن، بهتوناما یاد میدم که چطوربعدی این کار رو انجام بدید.»
آن شب،کمی کلاس آموزشیکردند آغاز شد.
۴.
«تو یه حالت راحت بشینید. تااوم جایی که ممکنه راحت باشید. اگهکنم پاهاتون رو دراز کنید هم مشکلی نیست.»
بازیگرها راحت روی صحنه نشستند.
«خوبه. کسی هست که شونههاش درد کنه؟ اگهواکنششان احساس ناراحتی میکنید بهم بگید. ماساژتون میدم تاندیده آروم بشید. هیچکس؟ خیلی خب. بیاید شروع کنیم.»
روبهروی ارشدهانمایشهای ایستادم وایـ دهان باز کردم.
«خب پس. معمولاً، هاله با چیزی فراتر از فقط افکارتون تعیین میشه. هالهواکنششان بیشتر [تجلی اراده شما]ست تا [آگاهی از افکارتون]. ممکنه بعضی از کلمات روحرف متوجه نشید. ارشدها. هالههاتون رو بیدار کنید و تجلی ارادهتون رو بهم نشون بدید.»
-آه...
بازیگرها که غافلگیرسرهایشان شده بودند، هالههایشانگمان را بیدار کردند.
هالهها مانندنمایشهای سراب کمیایـ سوسو میزدند.
نه میتوانستم شکلیآتشه ببینم و نهاوم بویی حس کنم.
در مقایسه با اوبورکا، کهمحض قویترین گابلین تاریخ بود، حتی میشدچهرهشان گفت که آنها [هیچ استعدادی نداشتند].
«این نهایتکمی تلاشتون نیست،کردند مگه نه؟»
بازیگرها خجالتزده شدند.
-اِ... اوم.نمایشهای وقتهایی هست کهاینطوره بهتر از اینه...
«درسته. روزهایی هست که [راحتتر شکل میگیره]. وقتی تو شرایطحالت خوبی هستید و احساساتتون به شدت در غلیانه، به نظرچیزی میرسه هالهتون راحتتر بیرون میاد. با این حال، این کافی نیست.»
-کافی نیست...؟
«از الان به بعد،ایـ باید بتونید هر وقت کهکردند خواستید، هالهتون رو فرا بخونید.»
-اوگور.
ارشدها با اضطراب لبخند زدند.
احتمالاً فکر نمیکردند کهکردند بتوانند هر زمان که ارادهطبیعی کردند آن را احضار کنند.
لبخندهایشان از آن دست لبخندهایی بوداوم که فقط میشد روی چهره آدمهاییکنم دید که از قبل تسلیم شده بودند.
من هم لبخند زدم.
«یه پیشنهاد دارم. بیاید دیگه از کلمه [اراده] استفاده نکنیم.حالت درسته که [هاله] بر اساس اراده شما حرکت میکنه. باچیزی این حال، [فعال کردن هاله] با اراده شما انجام نمیشه.»
-ها؟
«هاله بانمایشهای [خاطرات] فعالایـ میشه نه [اراده].»
این نتیجهاینمایشهای بود که بهاینطوره آن رسیده بودم.
این چیزی بود که درمحض تاریخچه اهریمن آسمانی، دنیای استادم،حالت به آن پی برده بودم.
«شما ارشدها باید یاد بگیرید چطور [خاطرات روواکنششان به خوبی به یاد بیارید]. [پرورش اراده قوی]ندیده مثل تلاش برای گرفتن ابرها تو هوا نیست.»
-به یاد آوردنِ خوبِ خاطرات...
«بله. تانمایشهای جایی که ممکنهاینطوره واضح و روشن.»
در حالی که بااما لحنی جدی صحبت میکردم،بعدی به چشمان گابلینها خیره شدم.
«ارشدها. به [دریا] فکر کنید.»
بازیگرها چشمانشان را بستند.
-ممم.
«دارید بهش فکر میکنید؟»
-داریم فکر میکنیم.
«خیلی خب. سعی میکنم حدس بزنم. دارید به افقی فکر میکنید کهکنم از دو طرف امتداد پیدا کرده، مگه نه؟ درست مثل یه نقاشی۹۰۰ که روی کاغذ کشیده شده باشه؟ یه سایه زیبای آبی رنگ. درسته؟»
ارشدها سر تکان دادند.
لبخند زدم.
«این پایینترین سطح از خاطرهست. و همچنینکنم تداعی خاطرهایه که موقع استفاده از هالهبودم باید بیشتر از همه ازش دوری کنید.»
-اوگو؟
«شما ارشدها همین الان به خود دریا فکر نکردید. در'خب عوض، فقط به کلمه [دریا] فکر کردید. با چنین سطح پایینیندیده از خاطره، هالهتون هیچوقت به طور کامل شکوفا نمیشه. خب پس!!»
دستهایم را به هم کوبیدم.
«بلند شید!»
بازیگرها بانمایشهای عجله رویایـ پاهایشان ایستادند.
«این بار. میخوام تصور کنید که دارید روی یه ساحل شنی قدم میزنید. تصور کنید که آبچشم تا روی مچ پاهاتون رو میپوشونه و انگشتهای پاتون تو شنهای خیس فرو میره. ووش. آب دریاغیرممکن بین انگشتهای پاتون جریان پیدا میکنه. برای یه لحظه دور مچ پاهاتون میچرخه و بعد عقب میره.»
-...
«آب چه رنگیه؟ آبیه؟»
-نه. شفافه.
«آب دریایی کهآتشه بین انگشتهای پاتوناوم جریان داره چطور؟ گرمه؟»
-خنکه.
«پس خنکه. آب دریا تمیزه؟»
-نه... دونههای شن کدرش کردن.
«وقتی موجها برخورد میکنن، خاک رو با خودشون میبرن.کردند خوبه. حالا تصور کنید که شنها بین انگشتهای پاتوندیده گیر میکنن. دونههای کوچیک به مچ پاهاتون هم میچسبن.»
-ممم.
«من از این حس متنفرم.'خب دونهها زبر هستن، مگه نه؟میدانستم و به خاطر آب چسبناک شدن.»
-درسته.
«شما رفتید تو آب دریا و حتی ساقسرهایشان پاهاتون هم خیس شده. اما نمک روی پوستتون حسچشم خوبی نداره. اونوقت باید چیکار کنید؟ چیکار خواهید کرد؟»
هر بازیگر پاسخ متفاوتی داد.
-من اول میرمسرهایشان سمت چاه وگمان پاهام رو میشورم.
-حالا که تا ساحلایـ اومدم و حتی خیس همکردند شدم، یه شنایی هم میکنم...
-صدفی اونجا نیست؟
بسیار خب.
«به اینکمی میگن یهکردند [خاطره قوی].»
من گفتم.
«ارشدها. وقتی تو آینده به چیزی فکر میکنید، هیچوقت با کلمهش شروع نکنید،واکنششان مثل [دریا]. در عوض، سعی کنید حسهای خاص رو به یاد بیارید، مثل [حسمیزنم حرکت کردن کف پاهاتون روی شنهای خیس]. اونوقت میتونید از اون خاطره استفاده کنید.»
به هابگابلین یکچشم نگاه کردم.
«وقتی اولین بار به دریا فکر کردیکنم چه حسی داشت؟ فقط آبی بود، مگهبودم نه؟ مثل یه نقاشی ساده روی کاغذ.»
-اوگور.
«اما فرو بردنآتشه پاهاتون توش چهاوم حسی داره؟ مبهمه.»
-درسته.
«نه تنها مبهمه، بلکه یه حس ناخوشایند رو هم بهمیدانستم یادتون میاره. شما ارشدها حتی تونستید به این فکر کنیدسال که داشتید چیکار میکردید و بعدش قراره چیکار کنید. همینه.»
یادآوری درست خاطرات.
یادآوری حواس خاص،آتشه مثل حس چسبیدن شنکمی به لای انگشتهای پا.
اگر میتونستند این کار رو بهبرنامههای راحتی انجام بدن، مهارتشون در استفاده ازاجرایی هاله هم به طور طبیعی بالا میرفت.
«—اگه شما ارشدهاسرهایشان خاطرهای از [زندهگمان زنده سوختن] داشتید.»
فوووش.
شعلههای آتشنمایشهای روی دستمایـ جان گرفتند.
«براتون ممکن میشد که اون جهنم رو با هالهشنیدند به تصویر بکشید. بحران مرگ معمولاً مؤثرترین راه برایشده حک کردن اجباری یک خاطره در وجود یک شخصه.»
-……
«شاید من رو به چشم کسی میبینید که با استعداد بازیگری به دنیا اومده. کسی که میتونه احساسات و حرکات روندیده طوری زنده و واضح بیان کنه که انگار واقعاً توی همون صحنه حضور داره. مطمئنم که شما ارشدها به این موضوع حسودیعصر میکنید. منم جای شما بودم حسودیم میشد. ارشدها. میخواید بدونید چطور این استعداد رو به دست آوردم؟ میخواید رازش رو بهتون بگم؟»
همزمان با حرفآتشه زدنم، شعلهی رویاوم دستم درخشانتر میسوخت.
«چون من خاطراتش رو دارم.»
تروما.
«اگه کسی وسط چنین جهنمی بیفته، چطور رفتار میکنه؟ برای من، سادهست.کنم چون من قبلاً اون جهنم رو تجربه کردم. و اون همیشه با۹۰۰ من میمونه. هر کاری هم که بکنید، فرار از سایهی خاطراتتون غیرممکنه.»
-……
اوبورکا یک مثال دیگه بود.
برای اون بچه که بعدها'خب تبدیل به قویترین فرد در تاریخچون نژاد گابلینها شد هم همینطور بود.
اون بچهنمایشهای از زالیِایـ شدیدی رنج میبرد.
برای بقیه، نور خورشید یک موهبت بود، اما برای اوبورکا، مثل تیغهی یک دشمن بود. فقط قدمچشم زدن در بیرون از خانه در طول روز، مثل نبردی بود که باید بر اون غلبه میکرد. اونگابلینهای بچه که خورشید رو دشمن خودش میدونست، به طور طبیعی تصمیم گرفت تمام بدنش رو با هاله بپوشونه.
«نمایش [شمشیر آتشین سرکش] که هفتهی آینده اجرا میکنیم، دربارهی ناامیدیچهرهشان و خشم ککرکر از امپراتور شعله است. شما ککرکر نیستید. امپراتور شعلهآخه هم نیستید. اما مگه این مهمه؟ تا حالا از کسی ناامید نشدید؟»
یکی پسکمی از دیگری به'خب بازیگرها نگاه کردم.
یک چشم،نمایشهای یک دست،ایـ یک گوش.
تکتک بهنمایشهای این بچههایایـ درهمشکسته نگاه کردم.
«تا حالاخوشحالی کسی رواما ناامید نکردید؟»
-……
«امکان نداره که نکرده باشید.»
گذاشتم آتش خاموش بشه.
«همهی ما آدمهای عوضی رو تجربه کردیم و همهمون برای یک نفر عوضی بودیم. هردیالوگ کدوم از شما ارشدها میتونید ککرکر باشید. امپراتور شعله... آه... اون یارو یه کم سختتره.توضیح بازتولید وجودِ عوضیگونهاش کار سختیه. من توی اجرای بعدی نقش امپراتور شعله رو بازی میکنم.»
هر چقدر هم کهکردند آموزش من فوقالعاده بود،واکنششان زمان همچنان محدود بود.
توی این گروه، من تنهااینطوره کسی بودم که میتونست به درستیگمان نقش یو سو-ها رو بازی کنه.
هر سه بازیگرآتشه با نگاههایی پیچیدهاوم به من خیره شدند.
-پس...
-نقش ککرکر.
-کی قرارهنمایشهای اونو بهایـ عهده بگیره؟
«یکی از شما.»
جواب دادم.
«من نقش اصلی رو به'خب کسی میدم که توی اینمیدانستم هفته بیشترین پیشرفت رو داشته باشه.»
این رونمایشهای به شکلایـ دیگهای بیان کردم.
«کسی که بتونه بیشترینایـ ناامیدی رو نشون بده،سرهایشان نقش اصلی رو میگیره.»
ارشدها ساکت شدند.
۵.
-پدرم یه قماربازه.
نام بازیگر یکچشم، «آریکا» بود.
-از وقتی کوچیک بودم همینطور بود. وقتی جوون بود، رفت پیش یه آهنگر تا کاردیالوگ با آهن رو یاد بگیره، اما بعد از اینکه همکاراش قمار رو بهش معرفی کردن، وارددادم این کار شد. با این حال، یه کم استعداد داشت. یا حداقل اینطور به نظر میرسید.
مواردی وجود داشت کهکردند افراد بااستعداد، زندگیهای فلاکتبارتریواکنششان نسبت به افراد بیتعداد داشتند.
قماربازهای بااستعدادنمایشهای یکی ازایـ اونها بودند.
-گاهی اوقات توی یه روز یه کوه سکه طلا به دست میآورد. توواکنششان اینجور مواقع، یه ویلا میخرید تا توش بمونیم. همینطور پول معلمهای خصوصی گرونقیمتحرف و خدمتکارها رو هم میداد. منم میتونستم هر چی که دلم میخواد بخورم.
«این وضع چقدر طول میکشید؟»
-طولانیترینش ۲ سال بود.کردند کوتاهترینش ۳ روز. معمولاً،واکنششان حدود ۲ ماه دوام میآورد...
آریکای یکچشمنمایشهای زیر لبایـ زمزمه کرد.
-هر وقت از قمار پولی میبرد، باهاش تجارت میکرد. با'خب قماربازهای دیگه شرکت میزد یا بهشون پول قرض میداد. وقتهایی بودندیده که کارها خوب پیش میرفت. اما، اگه تجارت خوب پیش نمیرفت...
تجارت همیشهخوشحالی فراز واما نشیب داشت.
سوار شدن بر موجِ موفقیت وقتی کارها خوبواکنششان پیش میرفت یک مهارت بود، اما تحمل کردنندیده وقتی کارها گره میخورد هم خودش یک مهارت بود.
-اون همیشه سعی میکردایـ با قمار کردن یهسرهایشان ثروت هنگفت به هم بزنه.
متأسفانه، پدرنمایشهای آریکا توانایی تحملاینطوره کردن رو نداشت.
-اینطوری بود. اون معمولاً روزی حدود ۳ سکه طلا درمیآورد. اگه سود میکرداجرایی خوب بود، اما اگه سودی در کار نبود، قمار میکرد و سعی میکردبهش ببره. به قول پدرم، اینم بخشی از تجارت بود و کاریش نمیشد کرد.
آریکای یکچشم آهی کشید.
-من خونهای نداشتم. یا تو ویلا بودیم یا مسافرخونه. هیچوقت اونقدر توی یه جا نموندممیدانستم که بهش بگم خونه. ما تو بزرگترین شهرها زندگی میکردیم، اما اگه قمارش میگرفت وحدود میباخت، به یه شهر بدتر نقل مکان میکردیم، و بعدش به یه جای بدتر از اون...
آریکا سرشنمایشهای رو بینایـ دستهاش گرفت.
-یه روز، یه زن اومد به مسافرخونهای که توش اقامت داشتیم. سبک زندگیماجرایی افتضاح بود و تا بعدازظهر توی اتاق خوابیده بودم. برام سؤال شد کیبهش داره در میزنه، برای همین وقتی در رو باز کردم، اخم کرده بودم.
«شما آقای آریکا هستید؟»
-به نظر میرسید یه مشکلی پیش اومده. فکر کردم پدرم دوبارهگمان تو دردسر افتاده. گاهی اوقات کسایی که به پدرم پول قرض'دارم داده بودن میاومدن سراغش. یا شایدم زنه یکی از کارکنان مسافرخونه بود.
«پدرتون اینجاست؟»
«نه.»
-تازه از خواب بیدار شده بودم، برای همین نمیتونستم درستمیدانستم فکر کنم. قیافهام هم تو هم بود. برای همین دستگیرهیسال در رو نگه داشتم تا نشون بدم میخوام هرچه زودتر ببندمش.
«شما کی هستید؟»
«……»
زن جوابی نداد.
فقط بعد ازسرهایشان کمی تردید، اونجاگمان رو ترک کرد.
با وجود اینکه فکر میکرد این موضوع کمی عجیبه، آریکا بدونگمان اینکه سعی کنه جلوش رو بگیره، به سادگی در رو بست.'دارم وقتی پدرش اون روز عصر برگشت، دربارهی اون زن بهش گفت.
-اون زن، مادرم بود.
«……»
-وقتی فقط سه سالمکردند بود ما رو ترکواکنششان کرده بود. برای همین نشناختمش.
ابروهای آریکا در همایـ گره خورده بود وسرهایشان چشمهاش مات و مبهوت بودند.
-همهچیز خوب بود. با این حال، مدام به حالت چهرهام توی اون لحظه فکر میکردم.میدانستم من کلافه بودم. جوری بهش نگاه کردم که انگار داشت روی اعصابم راه میرفت. تمامحدود مدت دستگیرهی در رو گرفته بودم. انگار که از حضورش بدم میاومد. اما من که نمیدونستم.
با همونخوشحالی یک چشمش بهمحض زمین خیره شد.
-اما چرا مادرم من رو [آقای آریکا] صدا زد؟ چرا [آقا]؟چون نمیتونستم درک کنم. شنیده بودم که پدر و مادرم با هممیزنم اسمم رو انتخاب کرده بودن. پس چرا گفت [آقای آریکا]؟ نمیدونم.
لحظهای بعد، زمزمهیآتشه آرومی از بیناوم لبهاش خارج شد.
-شیبال.
بعدی.
بازیگر یکچشم رفتسرهایشان و بازیگر یکدست بعدکنم از اون وارد شد.
اون خالکوبی سفیدی داشت کهاینطوره تمام بدنش رو پوشونده بود'خب و به شونهی راستش ختم میشد.
-من یه موادفروش بودم.
نام بازیگر یکدست، «یومار» بود.