---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شکارچی انتحاری سطح-SSS

چپتر 190: بازیگر تازه‌کار (۳) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 190: بازیگر تازه‌کار (۳)

0

۳.

-تمام صندلی‌های‌خوشحالی​ ویژه از همین‌محض​ الان فروش رفتن!

-این... از وقتی به این‌'خب​ گروه تئاتر ملحق شدیم تا‌می‌دانستم​ حالا همچین اتفاقی افتاده بود؟

بازیگرها هیجان‌زده بودند.

-نه، نیفتاده. قبلاً شانس‌ایـ​ می‌آوردیم اگه حتی نصف‌سرهایشان​ صندلی‌ها هم پر می‌شد...

-اگه همین‌طوری پیش بره، نمی‌تونیم‌محض​ همون چیزهایی رو تجربه کنیم‌حالت​ که بازیگرهای بزرگ تجربه می‌کنن؟

-این تازه‌وارد‌کمی​ ما یه‌کردند​ جواهره! اوگور!

حتی اگر فقط یک تئاتر درجه سه در یک‌کردند​ کوچه پس‌کوچه بودند، نه، دقیقاً به خاطر همین موضوع، نمی‌توانستند‌بودم​ از اینکه بلیت‌های ویژه کاملاً فروش رفته بودند، خوشحالی نکنند.

اما به محض اینکه‌ایـ​ برنامه‌های اجرای بعدی را‌سرهایشان​ شنیدند، حالت چهره‌شان عوض شد.

-اجرایی بدون‌خوشحالی​ حتی یک‌اما​ خط دیالوگ؟

ارشدها شوکه شده بودند.

حتی نمی‌توانستند‌نمایش‌های​ چنین چیزی‌ایـ​ را تصور کنند.

-آخه چطوری...

«برعکس بهش فکر کنید.»

به آرامی توضیح دادم.

«نمی‌دونم این رو می‌دونید یا نه، اما نقاشی‌های آتشِ اصلی‌'خب​ هیچ دیالوگی نداشتن. هیچ فیلم‌نامه‌ای در کار نبود. فقط کنترل کردن‌ندیده​ هاله برای حرکت دادن آتش، این ریشه و اصالت نمایش‌های آتشه.»

-ایـ... این‌طوره؟

-اوم.

ارشدها کمی‌کمی​ سرهایشان را‌کردند​ کج کردند.

'خب، گمان کنم...'

واکنششان طبیعی بود.

من این را می‌دانستم‌اما​ چون به چشم دیده بودم،‌شنیدند​ اما این بچه‌ها ندیده بودند.

'دارم درباره‌کمی​ ۹۰۰ سال‌کردند​ پیش حرف می‌زنم.'

این داستانی مربوط به حدود ۹۰۰ سال پیش بود، اما می‌شد‌گمان​ آن را به ۱۰۰۰ سال هم رُند کرد. غیرممکن بود که‌'دارم​ گابلین‌های امروزی بدانند ظاهر اصلی نقاشی آتش چه شکلی بوده است.

در این عصر، من تنها‌این‌طوره​ کسی بودم که می‌توانستم با‌'خب​ قطعیت در این باره صحبت کنم.

«ارشدها. می‌دونستید که نژاد گابلین این توانایی رو داره که فقط با‌عوض​ نگاه کردن به شعله‌ها، احساسات رو درک کنه؟ شما حساسیت فوق‌العاده شگفت‌انگیزی‌چطوری​ دارید. من باور دارم که می‌تونید اون حساسیت رو دوباره بیدار کنید.»

-...

«در عوض، دیالوگ‌ها یه مانع هستن. دلیل اینکه بازیگری شما ارشدها‌گمان​ این‌قدر بده، این نیست که شما بد هستید. به این خاطره که‌درباره​ شما به نمایش آتش به چشم [داستان یه نفر دیگه] نگاه می‌کنید!»

به تک‌تک هاب‌گابلین‌ها نگاه کردم.

یک چشم.

یک بازو.

یک گوش.

همه آن‌ها بازیگرانی بودند‌ایـ​ که چیز مهمی را‌سرهایشان​ از دست داده بودند.

«همه شما جواهرات درخشانی تو قلبتون دارید. اما اونا دفن شدن. و تا زمانی که‌دیالوگ​ زیر شن‌ها دفن باشن، دیگه فرقی نمی‌کنه که جواهر باشن یا سنگ‌های معمولی. من به شما‌دادم​ ارشدها کمک می‌کنم تا شن‌ها رو کنار بزنید. و کمکتون می‌کنم تا واقعاً عاشق بازیگری بشید.»

-تـ... تو‌کمی​ همیشه حرف‌های‌کردند​ خجالت‌آوری می‌زنی.

سرم را تکان دادم.

«کاملاً جدی می‌گم.»

-...

«برای هفت روز.»

دستم را با هاله پوشاندم.

و عدد [۷]‌آتشه​ را روی دیوار‌اوم​ تئاتر حک کردم.

«به جای خوابیدن، بهتون‌اما​ یاد می‌دم که چطور‌بعدی​ این کار رو انجام بدید.»

آن شب،‌کمی​ کلاس آموزشی‌کردند​ آغاز شد.

۴.

«تو یه حالت راحت بشینید. تا‌اوم​ جایی که ممکنه راحت باشید. اگه‌کنم​ پاهاتون رو دراز کنید هم مشکلی نیست.»

بازیگرها راحت روی صحنه نشستند.

«خوبه. کسی هست که شونه‌هاش درد کنه؟ اگه‌واکنششان​ احساس ناراحتی می‌کنید بهم بگید. ماساژتون می‌دم تا‌ندیده​ آروم بشید. هیچ‌کس؟ خیلی خب. بیاید شروع کنیم.»

روبه‌روی ارشدها‌نمایش‌های​ ایستادم و‌ایـ​ دهان باز کردم.

«خب پس. معمولاً، هاله با چیزی فراتر از فقط افکارتون تعیین می‌شه. هاله‌واکنششان​ بیشتر [تجلی اراده شما]ست تا [آگاهی از افکارتون]. ممکنه بعضی از کلمات رو‌حرف​ متوجه نشید. ارشدها. هاله‌هاتون رو بیدار کنید و تجلی اراده‌تون رو بهم نشون بدید.»

-آه...

بازیگرها که غافلگیر‌سرهایشان​ شده بودند، هاله‌هایشان‌گمان​ را بیدار کردند.

هاله‌ها مانند‌نمایش‌های​ سراب کمی‌ایـ​ سوسو می‌زدند.

نه می‌توانستم شکلی‌آتشه​ ببینم و نه‌اوم​ بویی حس کنم.

در مقایسه با اوبورکا، که‌محض​ قوی‌ترین گابلین تاریخ بود، حتی می‌شد‌چهره‌شان​ گفت که آن‌ها [هیچ استعدادی نداشتند].

«این نهایت‌کمی​ تلاشتون نیست،‌کردند​ مگه نه؟»

بازیگرها خجالت‌زده شدند.

-اِ... اوم.‌نمایش‌های​ وقت‌هایی هست که‌این‌طوره​ بهتر از اینه...

«درسته. روزهایی هست که [راحت‌تر شکل می‌گیره]. وقتی تو شرایط‌حالت​ خوبی هستید و احساساتتون به شدت در غلیانه، به نظر‌چیزی​ می‌رسه هاله‌تون راحت‌تر بیرون میاد. با این حال، این کافی نیست.»

-کافی نیست...؟

«از الان به بعد،‌ایـ​ باید بتونید هر وقت که‌کردند​ خواستید، هاله‌تون رو فرا بخونید.»

-اوگور.

ارشدها با اضطراب لبخند زدند.

احتمالاً فکر نمی‌کردند که‌کردند​ بتوانند هر زمان که اراده‌طبیعی​ کردند آن را احضار کنند.

لبخندهایشان از آن دست لبخندهایی بود‌اوم​ که فقط می‌شد روی چهره آدم‌هایی‌کنم​ دید که از قبل تسلیم شده بودند.

من هم لبخند زدم.

«یه پیشنهاد دارم. بیاید دیگه از کلمه [اراده] استفاده نکنیم.‌حالت​ درسته که [هاله] بر اساس اراده شما حرکت می‌کنه. با‌چیزی​ این حال، [فعال کردن هاله] با اراده شما انجام نمی‌شه.»

-ها؟

«هاله با‌نمایش‌های​ [خاطرات] فعال‌ایـ​ می‌شه نه [اراده].»

این نتیجه‌ای‌نمایش‌های​ بود که به‌این‌طوره​ آن رسیده بودم.

این چیزی بود که در‌محض​ تاریخچه اهریمن آسمانی، دنیای استادم،‌حالت​ به آن پی برده بودم.

«شما ارشدها باید یاد بگیرید چطور [خاطرات رو‌واکنششان​ به خوبی به یاد بیارید]. [پرورش اراده قوی]‌ندیده​ مثل تلاش برای گرفتن ابرها تو هوا نیست.»

-به یاد آوردنِ خوبِ خاطرات...

«بله. تا‌نمایش‌های​ جایی که ممکنه‌این‌طوره​ واضح و روشن.»

در حالی که با‌اما​ لحنی جدی صحبت می‌کردم،‌بعدی​ به چشمان گابلین‌ها خیره شدم.

«ارشدها. به [دریا] فکر کنید.»

بازیگرها چشمانشان را بستند.

-ممم.

«دارید بهش فکر می‌کنید؟»

-داریم فکر می‌کنیم.

«خیلی خب. سعی می‌کنم حدس بزنم. دارید به افقی فکر می‌کنید که‌کنم​ از دو طرف امتداد پیدا کرده، مگه نه؟ درست مثل یه نقاشی‌۹۰۰​ که روی کاغذ کشیده شده باشه؟ یه سایه زیبای آبی رنگ. درسته؟»

ارشدها سر تکان دادند.

لبخند زدم.

«این پایین‌ترین سطح از خاطره‌ست. و همچنین‌کنم​ تداعی خاطره‌ایه که موقع استفاده از هاله‌بودم​ باید بیشتر از همه ازش دوری کنید.»

-اوگو؟

«شما ارشدها همین الان به خود دریا فکر نکردید. در‌'خب​ عوض، فقط به کلمه [دریا] فکر کردید. با چنین سطح پایینی‌ندیده​ از خاطره، هاله‌تون هیچ‌وقت به طور کامل شکوفا نمی‌شه. خب پس!!»

دست‌هایم را به هم کوبیدم.

«بلند شید!»

بازیگرها با‌نمایش‌های​ عجله روی‌ایـ​ پاهایشان ایستادند.

«این بار. می‌خوام تصور کنید که دارید روی یه ساحل شنی قدم می‌زنید. تصور کنید که آب‌چشم​ تا روی مچ پاهاتون رو می‌پوشونه و انگشت‌های پاتون تو شن‌های خیس فرو می‌ره. ووش. آب دریا‌غیرممکن​ بین انگشت‌های پاتون جریان پیدا می‌کنه. برای یه لحظه دور مچ پاهاتون می‌چرخه و بعد عقب می‌ره.»

-...

«آب چه رنگیه؟ آبیه؟»

-نه. شفافه.

«آب دریایی که‌آتشه​ بین انگشت‌های پاتون‌اوم​ جریان داره چطور؟ گرمه؟»

-خنکه.

«پس خنکه. آب دریا تمیزه؟»

-نه... دونه‌های شن کدرش کردن.

«وقتی موج‌ها برخورد می‌کنن، خاک رو با خودشون می‌برن.‌کردند​ خوبه. حالا تصور کنید که شن‌ها بین انگشت‌های پاتون‌دیده​ گیر می‌کنن. دونه‌های کوچیک به مچ پاهاتون هم می‌چسبن.»

-ممم.

«من از این حس متنفرم.‌'خب​ دونه‌ها زبر هستن، مگه نه؟‌می‌دانستم​ و به خاطر آب چسبناک شدن.»

-درسته.

«شما رفتید تو آب دریا و حتی ساق‌سرهایشان​ پاهاتون هم خیس شده. اما نمک روی پوستتون حس‌چشم​ خوبی نداره. اون‌وقت باید چیکار کنید؟ چیکار خواهید کرد؟»

هر بازیگر پاسخ متفاوتی داد.

-من اول می‌رم‌سرهایشان​ سمت چاه و‌گمان​ پاهام رو می‌شورم.

-حالا که تا ساحل‌ایـ​ اومدم و حتی خیس هم‌کردند​ شدم، یه شنایی هم می‌کنم...

-صدفی اونجا نیست؟

بسیار خب.

«به این‌کمی​ می‌گن یه‌کردند​ [خاطره قوی].»

من گفتم.

«ارشدها. وقتی تو آینده به چیزی فکر می‌کنید، هیچ‌وقت با کلمه‌ش شروع نکنید،‌واکنششان​ مثل [دریا]. در عوض، سعی کنید حس‌های خاص رو به یاد بیارید، مثل [حس‌می‌زنم​ حرکت کردن کف پاهاتون روی شن‌های خیس]. اون‌وقت می‌تونید از اون خاطره استفاده کنید.»

به هاب‌گابلین یک‌چشم نگاه کردم.

«وقتی اولین بار به دریا فکر کردی‌کنم​ چه حسی داشت؟ فقط آبی بود، مگه‌بودم​ نه؟ مثل یه نقاشی ساده روی کاغذ.»

-اوگور.

«اما فرو بردن‌آتشه​ پاهاتون توش چه‌اوم​ حسی داره؟ مبهمه.»

-درسته.

«نه تنها مبهمه، بلکه یه حس ناخوشایند رو هم به‌می‌دانستم​ یادتون میاره. شما ارشدها حتی تونستید به این فکر کنید‌سال​ که داشتید چیکار می‌کردید و بعدش قراره چیکار کنید. همینه.»

یادآوری درست خاطرات.

یادآوری حواس خاص،‌آتشه​ مثل حس چسبیدن شن‌کمی​ به لای انگشت‌های پا.

اگر می‌تونستند این کار رو به‌برنامه‌های​ راحتی انجام بدن، مهارتشون در استفاده از‌اجرایی​ هاله هم به طور طبیعی بالا می‌رفت.

«—اگه شما ارشدها‌سرهایشان​ خاطره‌ای از [زنده‌گمان​ زنده سوختن] داشتید.»

فوووش.

شعله‌های آتش‌نمایش‌های​ روی دستم‌ایـ​ جان گرفتند.

«براتون ممکن می‌شد که اون جهنم رو با هاله‌شنیدند​ به تصویر بکشید. بحران مرگ معمولاً مؤثرترین راه برای‌شده​ حک کردن اجباری یک خاطره در وجود یک شخصه.»

-……

«شاید من رو به چشم کسی می‌بینید که با استعداد بازیگری به دنیا اومده. کسی که می‌تونه احساسات و حرکات رو‌ندیده​ طوری زنده و واضح بیان کنه که انگار واقعاً توی همون صحنه حضور داره. مطمئنم که شما ارشدها به این موضوع حسودی‌عصر​ می‌کنید. منم جای شما بودم حسودیم می‌شد. ارشدها. می‌خواید بدونید چطور این استعداد رو به دست آوردم؟ می‌خواید رازش رو بهتون بگم؟»

همزمان با حرف‌آتشه​ زدنم، شعله‌ی روی‌اوم​ دستم درخشان‌تر می‌سوخت.

«چون من خاطراتش رو دارم.»

تروما.

«اگه کسی وسط چنین جهنمی بیفته، چطور رفتار می‌کنه؟ برای من، ساده‌ست.‌کنم​ چون من قبلاً اون جهنم رو تجربه کردم. و اون همیشه با‌۹۰۰​ من می‌مونه. هر کاری هم که بکنید، فرار از سایه‌ی خاطراتتون غیرممکنه.»

-……

اوبورکا یک مثال دیگه بود.

برای اون بچه که بعدها‌'خب​ تبدیل به قوی‌ترین فرد در تاریخ‌چون​ نژاد گابلین‌ها شد هم همین‌طور بود.

اون بچه‌نمایش‌های​ از زالیِ‌ایـ​ شدیدی رنج می‌برد.

برای بقیه، نور خورشید یک موهبت بود، اما برای اوبورکا، مثل تیغه‌ی یک دشمن بود. فقط قدم‌چشم​ زدن در بیرون از خانه در طول روز، مثل نبردی بود که باید بر اون غلبه می‌کرد. اون‌گابلین‌های​ بچه که خورشید رو دشمن خودش می‌دونست، به طور طبیعی تصمیم گرفت تمام بدنش رو با هاله بپوشونه.

«نمایش [شمشیر آتشین سرکش] که هفته‌ی آینده اجرا می‌کنیم، درباره‌ی ناامیدی‌چهره‌شان​ و خشم ککرکر از امپراتور شعله است. شما ککرکر نیستید. امپراتور شعله‌آخه​ هم نیستید. اما مگه این مهمه؟ تا حالا از کسی ناامید نشدید؟»

یکی پس‌کمی​ از دیگری به‌'خب​ بازیگرها نگاه کردم.

یک چشم،‌نمایش‌های​ یک دست،‌ایـ​ یک گوش.

تک‌تک به‌نمایش‌های​ این بچه‌های‌ایـ​ درهم‌شکسته نگاه کردم.

«تا حالا‌خوشحالی​ کسی رو‌اما​ ناامید نکردید؟»

-……

«امکان نداره که نکرده باشید.»

گذاشتم آتش خاموش بشه.

«همه‌ی ما آدم‌های عوضی رو تجربه کردیم و همه‌مون برای یک نفر عوضی بودیم. هر‌دیالوگ​ کدوم از شما ارشدها می‌تونید ککرکر باشید. امپراتور شعله... آه... اون یارو یه کم سخت‌تره.‌توضیح​ بازتولید وجودِ عوضی‌گونه‌اش کار سختیه. من توی اجرای بعدی نقش امپراتور شعله رو بازی می‌کنم.»

هر چقدر هم که‌کردند​ آموزش من فوق‌العاده بود،‌واکنششان​ زمان همچنان محدود بود.

توی این گروه، من تنها‌این‌طوره​ کسی بودم که می‌تونست به درستی‌گمان​ نقش یو سو-ها رو بازی کنه.

هر سه بازیگر‌آتشه​ با نگاه‌هایی پیچیده‌اوم​ به من خیره شدند.

-پس...

-نقش ککرکر.

-کی قراره‌نمایش‌های​ اونو به‌ایـ​ عهده بگیره؟

«یکی از شما.»

جواب دادم.

«من نقش اصلی رو به‌'خب​ کسی می‌دم که توی این‌می‌دانستم​ هفته بیشترین پیشرفت رو داشته باشه.»

این رو‌نمایش‌های​ به شکل‌ایـ​ دیگه‌ای بیان کردم.

«کسی که بتونه بیشترین‌ایـ​ ناامیدی رو نشون بده،‌سرهایشان​ نقش اصلی رو می‌گیره.»

ارشدها ساکت شدند.

۵.

-پدرم یه قماربازه.

نام بازیگر یک‌چشم، «آریکا» بود.

-از وقتی کوچیک بودم همین‌طور بود. وقتی جوون بود، رفت پیش یه آهنگر تا کار‌دیالوگ​ با آهن رو یاد بگیره، اما بعد از اینکه همکاراش قمار رو بهش معرفی کردن، وارد‌دادم​ این کار شد. با این حال، یه کم استعداد داشت. یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید.

مواردی وجود داشت که‌کردند​ افراد بااستعداد، زندگی‌های فلاکت‌بارتری‌واکنششان​ نسبت به افراد بی‌تعداد داشتند.

قماربازهای بااستعداد‌نمایش‌های​ یکی از‌ایـ​ اون‌ها بودند.

-گاهی اوقات توی یه روز یه کوه سکه طلا به دست می‌آورد. تو‌واکنششان​ اینجور مواقع، یه ویلا می‌خرید تا توش بمونیم. همین‌طور پول معلم‌های خصوصی گرون‌قیمت‌حرف​ و خدمتکارها رو هم می‌داد. منم می‌تونستم هر چی که دلم می‌خواد بخورم.

«این وضع چقدر طول می‌کشید؟»

-طولانی‌ترینش ۲ سال بود.‌کردند​ کوتاه‌ترینش ۳ روز. معمولاً،‌واکنششان​ حدود ۲ ماه دوام می‌آورد...

آریکای یک‌چشم‌نمایش‌های​ زیر لب‌ایـ​ زمزمه کرد.

-هر وقت از قمار پولی می‌برد، باهاش تجارت می‌کرد. با‌'خب​ قماربازهای دیگه شرکت می‌زد یا بهشون پول قرض می‌داد. وقت‌هایی بود‌ندیده​ که کارها خوب پیش می‌رفت. اما، اگه تجارت خوب پیش نمی‌رفت...

تجارت همیشه‌خوشحالی​ فراز و‌اما​ نشیب داشت.

سوار شدن بر موجِ موفقیت وقتی کارها خوب‌واکنششان​ پیش می‌رفت یک مهارت بود، اما تحمل کردن‌ندیده​ وقتی کارها گره می‌خورد هم خودش یک مهارت بود.

-اون همیشه سعی می‌کرد‌ایـ​ با قمار کردن یه‌سرهایشان​ ثروت هنگفت به هم بزنه.

متأسفانه، پدر‌نمایش‌های​ آریکا توانایی تحمل‌این‌طوره​ کردن رو نداشت.

-این‌طوری بود. اون معمولاً روزی حدود ۳ سکه طلا درمی‌آورد. اگه سود می‌کرد‌اجرایی​ خوب بود، اما اگه سودی در کار نبود، قمار می‌کرد و سعی می‌کرد‌بهش​ ببره. به قول پدرم، اینم بخشی از تجارت بود و کاریش نمی‌شد کرد.

آریکای یک‌چشم آهی کشید.

-من خونه‌ای نداشتم. یا تو ویلا بودیم یا مسافرخونه. هیچ‌وقت اون‌قدر توی یه جا نموندم‌می‌دانستم​ که بهش بگم خونه. ما تو بزرگ‌ترین شهرها زندگی می‌کردیم، اما اگه قمارش می‌گرفت و‌حدود​ می‌باخت، به یه شهر بدتر نقل مکان می‌کردیم، و بعدش به یه جای بدتر از اون...

آریکا سرش‌نمایش‌های​ رو بین‌ایـ​ دست‌هاش گرفت.

-یه روز، یه زن اومد به مسافرخونه‌ای که توش اقامت داشتیم. سبک زندگیم‌اجرایی​ افتضاح بود و تا بعدازظهر توی اتاق خوابیده بودم. برام سؤال شد کی‌بهش​ داره در می‌زنه، برای همین وقتی در رو باز کردم، اخم کرده بودم.

«شما آقای آریکا هستید؟»

-به نظر می‌رسید یه مشکلی پیش اومده. فکر کردم پدرم دوباره‌گمان​ تو دردسر افتاده. گاهی اوقات کسایی که به پدرم پول قرض‌'دارم​ داده بودن می‌اومدن سراغش. یا شایدم زنه یکی از کارکنان مسافرخونه بود.

«پدرتون اینجاست؟»

«نه.»

-تازه از خواب بیدار شده بودم، برای همین نمی‌تونستم درست‌می‌دانستم​ فکر کنم. قیافه‌ام هم تو هم بود. برای همین دستگیره‌ی‌سال​ در رو نگه داشتم تا نشون بدم می‌خوام هرچه زودتر ببندمش.

«شما کی هستید؟»

«……»

زن جوابی نداد.

فقط بعد از‌سرهایشان​ کمی تردید، اونجا‌گمان​ رو ترک کرد.

با وجود اینکه فکر می‌کرد این موضوع کمی عجیبه، آریکا بدون‌گمان​ اینکه سعی کنه جلوش رو بگیره، به سادگی در رو بست.‌'دارم​ وقتی پدرش اون روز عصر برگشت، درباره‌ی اون زن بهش گفت.

-اون زن، مادرم بود.

«……»

-وقتی فقط سه سالم‌کردند​ بود ما رو ترک‌واکنششان​ کرده بود. برای همین نشناختمش.

ابروهای آریکا در هم‌ایـ​ گره خورده بود و‌سرهایشان​ چشم‌هاش مات و مبهوت بودند.

-همه‌چیز خوب بود. با این حال، مدام به حالت چهره‌ام توی اون لحظه فکر می‌کردم.‌می‌دانستم​ من کلافه بودم. جوری بهش نگاه کردم که انگار داشت روی اعصابم راه می‌رفت. تمام‌حدود​ مدت دستگیره‌ی در رو گرفته بودم. انگار که از حضورش بدم می‌اومد. اما من که نمی‌دونستم.

با همون‌خوشحالی​ یک چشمش به‌محض​ زمین خیره شد.

-اما چرا مادرم من رو [آقای آریکا] صدا زد؟ چرا [آقا]؟‌چون​ نمی‌تونستم درک کنم. شنیده بودم که پدر و مادرم با هم‌می‌زنم​ اسمم رو انتخاب کرده بودن. پس چرا گفت [آقای آریکا]؟ نمی‌دونم.

لحظه‌ای بعد، زمزمه‌ی‌آتشه​ آرومی از بین‌اوم​ لب‌هاش خارج شد.

-شیبال.

بعدی.

بازیگر یک‌چشم رفت‌سرهایشان​ و بازیگر یک‌دست بعد‌کنم​ از اون وارد شد.

اون خالکوبی سفیدی داشت که‌این‌طوره​ تمام بدنش رو پوشونده بود‌'خب​ و به شونه‌ی راستش ختم می‌شد.

-من یه موادفروش بودم.

نام بازیگر یک‌دست، «یومار» بود.

ناولها | novelha.net