چپتر 150: [دوست. (۱)]
0۱.
«میخوای کمکم کنی؟»
«آره. خب، جوریهیچچیزی نگو که انگارنیست دارم لطف میکنم...»
مبصر کلاس لبخند تلخی زد.
'این بچهچیزها همیشه اینقدر حالتهاینمیرسید چهرهاش متنوع بود؟'
کمی اعصابخردکن بود. حالا که بهش فکرچیه میکردم، از سال اول تو یه کلاس بودیم،دستشویی اما هیچوقت زیاد با هم حرف نزده بودیم.
«من این بار برایبراش شورای دانشآموزی کاندید شدم،برام یادت که هست؟ تا بتونم
شورای دانشآموزیایده که مشکلاتنمیرسید را حل میکند!
شورایی که صدای شماست!
ما میانجیاوووم اضطراری تمامبرق دانشآموزان خواهیم بود!
+
«اوووم...»
چشمان مبصر کلاس برق میزد.
«نظرت چیه؟»
خیلی لوس و کلیشهای بود.
«الان عصر داستانسراییه! خوشبوکننده دستشویی، دستمال کاغذی... اینا دیگه خیلی تکراریهیچچیزی شده. دانشآموزا از همون دوران ابتدایی این وعدهها رو شنیدن. امامایه این یکی رو رو هوا میزنن. بیا از یه داستان استفاده کنیم!»
«هوم.»
خب، انتخابات شورای دانشآموزی قرار بود همینقدر کلیشهای باشه. کاندیداهاکلیشهای هر چرندی رو به سخنرانیهاشون میچسبوندن؛ میانجیگری، ارتباطات و ازتکراری این جور چیزها. ایده مبصر کلاس هم بد به نظر نمیرسید.
«ولی لعنتی، این عوضی...»
با نگاهیایده تازه به مبصرولی کلاس خیره شدم.
«هیچچیزی جزچیزها انتخابات براشنظر مهم نیست، نه؟»
با اینکه مبصر کلاس بود، برام سوال بود که چرا داره اینقدر برایداستانسراییه کمک کردن به من مایه میذاره. این عوضیِ خودخواه. از همون اول داشتوعدهها به این فکر میکرد که چطور برای انتخاب شدنش از من سوءاستفاده کنه.
مبصر کلاس هیچ اهمیتی به اتفاقات توی کلاس نمیداد. براش مهم نبود چه بلایی سر کیم یول اومده یا چرا زندگیانتخاب من داره از هم میپاشه. فقط به این خاطر خودش رو قاطی ماجرا کرد که میتونست از این قضیه برای رقابتشکرد استفاده کنه. و حتی دلیل اینکه میخواست رئیس شورای دانشآموزی بشه هم فقط این بود که بتونه وارد یه دانشگاه خوب بشه!
«درسته.»
اما حالا که بهنظر مبصر کلاس نگاه میکردم،عوضی دیگه هیچ شکی بهش نداشتم.
«میتونم بااوووم همچین آدمبرق عوضیای کار کنم.»
من و مبصر کلاس از یه قماش بودیم. اون به آینده نگاه میکرد. نگران چشمانداز زندگیش بود. قصدداشت داشت وارد یه دانشگاه خوب بشه و زندگی خوبی داشته باشه. چند نفر حاضر بودن فقط برای گرفتنمیپاشه یه توصیهنامه برای دانشگاه ملی سئول، اینقدر برای رئیس شورا شدن خودشون رو به آب و آتش بزنن؟
«اون دقیقاً مثل منه.»
مبصر کلاس خیلی قابلاعتمادتر از کسی بود که بیدلیلنگاهی ادای آدمای خوب رو درمیآورد. اون از اون دستهسوال آدمایی بود که وقتی وارد جامعه میشدیم، قطعاً موفق میشد.
«اما فقط چند روز تا انتخاباتنظرت مونده. مطمئنی مشکلی نداری که بهعصر خاطر من سخنرانیت رو تغییر بدی؟»
«مشکلی نیست.خیره تنها چیزی کهمهم مهمه برنده شدنه.»
مبصر کلاس لبخند زد.
«با احتساب وقتی که برای درست کردن پوسترها و اینجور چیزهاخیره گذاشتم، ۲۰ ساعت برای این انتخابات وقت صرف کردم. ۲۰ ساعت ازمایه وقت درس خوندنم رو برای این انتخابات فدا کردم، پس نمیتونم ببازم.»
«این عوضی.اوووم واقعاً مثلبرق هم فکر میکنیم.»
حالا حتی بیشترهیچچیزی بهش اعتماد داشتم. نسبتاینکه بهش احساس رفاقت میکردم.
«خیلی خب، مبصر. قطعاً هر کمکی از دستم بربیاد میکنم. در عوض، تومهم هم باید کمکم کنی. به بچههای کلاس بگو که میخوام باهاشون آشتی کنم. بگومیکرد که تو این مدت پشیمون بودم و اگه بشه میخوام دوباره باهاشون دوست بشم.»
«حتماً. فکر خوبیه.ایده باید هوای همدیگهولی رو داشته باشیم.»
با هم دست دادیم.
«روی کمکت حساب میکنم.»
«منم همینطور!»
من توی انتخابات به مبصر کلاس کمک کردم.عوضی نمیتونستم علنی کمکش کنم، اما متن سخنرانیش رو بررسیبرام کردم و اون رو با عذرخواهی خودم هماهنگ کردم.
طرد شدنم از طرف بچههای کلاس تغییری نکرد،خیلی اما همین که کاری برای انجام دادن دردستمال مدرسه داشتم، وضعیت روحیام رو خیلی پایدارتر کرد.
«اوه؟ اونقدرها هم بد نیست.»
مبصر کلاس وقتی عذرخواهی من و متن سخنرانی رو خوند، راضی به نظرمهم میرسید. بعد از تعطیلی مدرسه بود. فقط ما دو نفر توی کلاس ۵داشت از سال دوم که با نور غروب آفتاب رنگآمیزی شده بود، باقی مونده بودیم.
«حالا، اگه بتونیایده اینجا خوب نقشولی بازی کنی، ما میبریم.»
«نقش بازی کنم؟»
سرم رو کج کردم.
«چه نقشی؟»
«ها؟ هوانگ اونسو، تونظر که در واقع اصلاًعوضی برای کیم یول متاسف نیستی.»
«...»
«اوه، نگران نباش. من که متهمت نمیکنم. به نظر من، اینداره ذهنیت و نیت عذرخواهی نیست که مهمه، بلکه طرز برخورد وشدنش ظاهر قضیهست. اصلاً من که حتی نمیدونم داشتن ذهنیتِ پشیمونی یعنی چی.»
مبصر کلاس ورقهاینظر عذرخواهی نوشتهشدهام رولعنتی زیر و رو کرد.
«تو داری با عذرخواهی جلوی کل مدرسه، خطر تحقیر شدن رو به جون میخری. چه عذرخواهیایاینکه میتونه صادقانهتر از این باشه؟ مهم نیست چند بار بگی متاسفی یا احساس بدی داری. بایدسوءاستفاده با عمل ثابتش کنی. از این نظر، تو هزار بار بهتر از بقیه بچههایی، هوانگ اونسو.»
همم.
هممم...
«دیروز زیرکانه از کیم یول پرسیدم که آیا کسی درست و حسابی ازش عذرخواهینیست کرده یا نه. اما میدونی، هیچکس این کار رو نکرده. تو تنها کسی هستیچطور که حتی پرسیدی چطور میتونی بخشیده بشی. واقعاً که، همکلاسیهامون هیچ شرم و حیایی ندارن.»
«مبصر... تو...»
واقعاً حرفش رومچشمان تاثیر گذاشت. یهنظرت کم احساساتی شدم.
«آه، البته، از جایگاه من که خیلی هم خوبه. اگه راه میافتادی و میگفتی بهمیذاره دوستدختر من رای بدید! هرطور شده بهش رای بدید! اونوقت من دهها امتیاز از دست میدادم.بلایی با اینکه از طرد شدنت احساس بدی دارم، اما راستش رو بخوای، این به نفع منه.»
«واو. تو عجب آشغالی هستی...»
«آره. ممنون. مگهایده آدما از همونولی اولش آشغال نیستن؟»
خندیدم. حق با اون بود.میزد از وقتی دوستدخترم باهام بهکلیشهای هم زده بود، اینقدر نخندیده بودم.
«این پسرخیره واقعاً میدونهبراش چطور حرف بزنه.»
آدما زباله بودن. اونا یه مشت حیوون بودن. اگه یه انسان رام به نظرنیست میرسید، فقط به این خاطر بود که به یه حیوان اهلی تنزل پیدا کردهچطور بود. فقط کسانی که خیلی زود این رو میفهمیدن، جون سالم به در میبردن.
[در حال حاضر، نرخ غوطهوری شما ۱۰۰٪ است.]
اونوقت، به جای اینکه یه حیوان اهلیاینکه باشن، میتونستن یه گرگ باشن. اگه خوششانسمایه بودن، حتی میتونستن تبدیل به یه شیر بشن.
میتونستن موفق بشن.
کسانی که شکایت میکردن روابط انسانی سخته، دلیلش ایننگاهی بود که آدمها رو به چشم آدم میدیدن. اگهسوال اونها رو به چشم حیوون میدیدی، همهچیز ساده میشد.
هیچ دوستی نداری؟ به این خاطره که بودن در کنار تو هیچ سودی نداره. اگهدستشویی هیچ کار دیگهای از دستت برنمیاد، حداقل موقع وقت گذروندن با بقیه باید بتونی استرس کسیبیا رو کم کنی. دوستای زیادی داری؟ به این خاطره که با تو بودن منفعت زیادی داره.
همهچیز همین بود.
دوستی واقعی فقطنظر از یک معاملهلعنتی پایاپای شکل میگرفت.
«اگه به این پسرنظر بچسبم، حداقل فکر نکنمعوضی چیزی رو از دست بدم.»
پوزخند زدم.
«مبصر. میخوایخیره با همبراش دوست بشیم؟»
مبصر کلاس پوزخند صداداری زد.
«اول باید به عنوان رئیس شورای دانشآموزی انتخاب بشم. سخنرانی الان خوبه،هیچچیزی اما جای پیشرفت داره. میدونی، دارم سخت تلاش میکنم تا پیش بچههایمیذاره کلاس ازت تعریف کنم. اگه برنده نشم، همهی اینا به باد میره.»
«باشه، باشه! حله. یه سخنرانی عالی برات مینویسم! جوری که وقتیالان میخونیش اشکت دربیاد و گریه کنی! من، هوانگ اونسو، تمام تلاشمدانشآموزا رو میکنم تا مبصر کلاسمون رو به رئیس دبیرستان شینسو تبدیل کنم!»
«آره، آره،خیره شنیدم. روتبراش حساب میکنم، اونسو.»
با هم ریزریز خندیدیم.
~~~
[۱] نان Gastly به احتمال زیاد به اسنکی اشاره دارد که بر اساس کاراکتر گستلی، پوکمون روحِ سمی، ساخته شده است. این موضوع هیچ ربطی به داستان ندارد، اما پیدا کردنش زمان زیادی از مترجم انگلیسی گرفت و نمیخواست تحقیقاتش بینتیجه بماند.